📢 اطلاعیه انتشارات شاولد!
توجه!⚠ توجه!⚠
🥰🙏🏻 با سپاس از استقبال ارزشمند نویسندگان در چالش «تنگه هرمز، شاهراهی که جهان را نگه میدارد»، تا این لحظه آثار نویسندگان زیر پس از بررسی و تأیید تیم پشتیبانی، با تنظیم قرارداد و ثبت نهایی، در کتاب تنگه هرمز قرار گرفتهاند:
1-الهام فروزانی
2-بهتری درفش
3-زهرا باقری موحد
4-زهرا زرگران
5-سارینا الهی پور
6-سارینا صادقی
7-سیده زهراحسینی سنگچال
8-فاطمه زهرا بانشی
9-فاطمه قنبری
10-فائزه فلاح فرامرزی
11-فریبا کریمی--مربی
12-لیلا گونانی قره بلطاقی
13-محدثه قاسمی
14-مریم عباسیان
15-مژگان کشانی
16-مطهره سادات سیدی
17-مهدی عرفانیان
18-مهدی میرابی مقدم
19-میترا لطف آبادی عرب
20-یگانه عزتی
از همراهی و اعتماد این عزیزان صمیمانه سپاسگزاریم. 🌊✍️
📌 اگر هنوز موفق به ارسال اثر نشدهاید و تمایل دارید نام شما نیز در میان نویسندگان این کتاب ثبت شود، میتوانید هرچه سریعتر اثر خود را برای ادمین ارسال کنید تا پس از بررسی داوران، در صورت تأیید، در فرآیند ثبت کتاب قرار بگیرد.
⚠️ با توجه به **محدود بودن ظرفیت کتاب**، اولویت با نویسندگانی است که زودتر اثر خود را ارسال و مراحل ثبت را تکمیل کنند.
------------------------------
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
منتظر نوشتههای شما هستیم.🌿✨
انتشارات شاولد📚
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
✨ جناب آقای مهدی عرفانیان: «در تشکر و قدردانی از مجموعهٔ همکاران انتشاراتی و مدیریت محترم و فرهیخته، جناب آقای دکتر اصغر فرهادی» ✨
نکتهٔ امیدِ منی، شاولد
دور تو از اهریمنی، شاولد
طبلهٔ عطار و غزل، حبّذا!
نقشِ گلِ پیرهنی، شاولد
سنجشِ افکارِ مسیحائیت
رقصِ نباتِ چای منی، شاولد
جانِ من و جامِ تو، ای همسفر
کعبهٔ آمالِ منی، شاولد
روح به وجد آمده از دفترت
قافلهسالارِ منی، شاولد
در برِ عرفان و غزلبازیات
چشم خمارِ تو منی، شاولد
نکتهٔ امیدِ منی، شاولد
دور تو از اهریمنی، شاولد
ــــــــــــــــــــ
آری، آری، همره شاه ولدیم
راه و رسم لطف و احسان بلدیم
صحبت از گامی درست و عالی
چون لاله و شقایق در سبدیم
اقاقیا، سرو، لاله و سنبل
در ادامهٔ راه ولایت سندیم
آری، آری، همره شاه ولدیم
راه و رسم لطف و احسان بلدیم
ــــــــــــــــــــ
روح به وجد آمده از شاولد
چون که به مجد آمده از شاولد
سرمهٔ چشم اهوراییاش
جلوهٔ نجد آمده از شاولد
قرص مه و چشمهٔ آب حیات
عکس به سجد آمده از شاولد
خامهٔ شیرین و عسل، شاولد
سیره و جد آمده از شاولد
جام می و نفخهٔ صورِ بهشت
جزر و مد آمده از شاولد
دکتر هادی و منِ اصغری
دست رد نآمده از شاولد
روح غزل در دل عرفانیان
چون که به صد آمده از شاولد
غزلیات ـ #مهدی_عرفانیان
❤️🧡💛💚💙💜
سپاس و قدردانی از محبت و شعر زیباشون🥰🙏🏻
قلمشون مانا و پایدار🌷🌿
❤️🧡💛💚💙💜
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
توی ایست بازرسی بودم
آمدم خانه دیدم نیستی
گشت بود با رمز یا زهرا!
داد زد حسن ، مادرت زهرا!
موشک امشب به خانه ات افتاد
روز وشب یکی شدند مادر!
غصه دو روز ندیدنت مادر!
رفته بودم که من شهید شوم
آمدم خانه دیدم شهیده تویی!
ای خراب باد دست اهریمن زشت
بیوطن، بیمادر، یتیم سرشت
من نگاهم به آجر آجر این خشت
زود بود که بیپدر شوم
زود بود که خراب شود آوار
خانهی امید اینجا بود
زود بود حسن، کوچه نشین شود
مادرم صدا میزد به یاعلی،حسن ام
نور بخواه! نور النور
آن شعاع نور ازلی تابید
تا که گم نشوم در این طریق.
✍ #میری
====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
23 فروردین #روز_دندانپزشک مبارک🥰✨
دوستان اهل قلم،
۲۳ فروردین، روز دندانپزشک است؛ موجودات شریف، آرام، همیشه لبخندان و عجیباً علاقهمند به اینکه دستِ آدم را تا آرنج داخل دهانش بکنند و بعد بپرسند: «درد که نداره؟»
در چالش امروز میخواهیم دندانپزشکی را از زاویه طنز ببینیم؛ دنیایی پر از صدای «دریل»، لیست قیمتهایی که قلب را میلرزاند، «دهان باز کن، بیشتر… بیشتر…»هایی که انگار پایان ندارند، و بیمارانی که قبل از ورود شجاعاند و بعد از خروج فیلسوف!
از شما دعوت میکنیم اثرتان را در قالبهای مختلف ارسال کنید:
- داستان طنز کوتاه از تجربههای عجیب در مطب
- شعر طنز درباره دندان و سرنوشت رقتبارش
- روایت خندهدار از اولین کشیدن دندان شیری یا آخرین پر کردن دندان عقل
- نامهای خیالی به یک دندانپزشک (یا بالعکس!)
- یا هر چیزی که دندان را بخنداند، نه درد بگیرد
آثار خود را برای ادمین ارسال کنید تا بعد از بررسی در کانال و گروه نویسندگان شاولد منتشر شود.
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
منتظر لبخندهای سالم، سفید و البته طنز شما هستیم!
------------------------------
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
نامه به دندانپزشک ناشی
سلام خانم دکتر نه چندان عزیز!
نمی دونم الان کجایی ودر چه موقعیت شغلی؟!
چندسال پیش که یک دندانپزشک جوان و البته کم تجربه بودی از قضای روزگار کار دندان من به دست شما افتاد!
وقتی شمارا دیدم خانمی گفت: بعید می دونم کارش خوب باشه!
تو دلم لرزید ولی
بعد به خودم نهیب زدم که خودخواه نباش !
اگه به جوانها فرصت ندی،پیشرفت نمی کنن!
بعد شروع به شعار های این چنینی دادم،ما باید برای پیشرفت کشور به جوانها اعتماد کنیم و....!
خانم دکتر شما که متوجه این حمایت های من نشدی!دندونم را بادردسر عصب کشی کردی و گفتی حتما روکش کنم!
هزینه خودت یک طرف،روکش که چندبرابر !
با دردسر بعد ازچند جلسه قالبگیری روکش آماده شد.
دکتر می گفت: چون دندون شکسته وکوچیک شده بود روکش دردسر بیشتری داشت.
خلاصه چندسال باهاش سر کردم.
تا اینکه چند وقت پیش صورتم ورم کرد ودرد شدیدی آمد سراغم.
عکس ودکتر ونوبت و خوردن کلی آنتی بیوتیک.
حالا میگن دندون خوب عصب کشی نشده،روکش را باخواهش و تمنا و هزینه میلیونی شکستند ،دکتر ریشه هم گفت: چیزی از دندون نمونده درست میکنم ولی روکش بشه!. یعنی همه ی اون کارها تکرار بشه!
به جز د رد و وقت زیاد برای رفت و آمد و هزینه فوق العاده زیاد!
فکرش را که میکنم میگم،مرد حسابی به تو چه مربوطه که جوانها باید رشد کنن!
حالا بکش تا تو باشی و دیگه شعار ندی!
یعنی اول به جیبت نگاه کن بعد دم از حمایت از نسل جوان بزن!
راستی خانوم دکتر این دنیا که دست ما به جایی بند نیست وقسر در رفتی ولی اون دنیا چه پرونده ی سنگینی داری!
فقط خدا به دادت برسه!
#زهرا_زرگران
====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
هدایت شده از باشگاه کارآفرینان جنوب کشور
📘 کتابچه کسبوکار حرفهای | معرفی کامل شرکت شما از صفر تا صد
✨
همین امروز کسبوکارتان را بهصورت حرفهای معرفی کنید
!✅ چه چیزی دریافت میکنید؟ - معرفی شرکت، ماموریت و چشمانداز - تحلیل محصولات و خدمات - ساختار سهامداران و ارزشگذاری - مزیتهای رقابتی و برنامههای آتی 🎯 برای چه کسانی ضروری است؟ - استارتاپها و کسبوکارهای نوپا - شرکتهایی که به دنبال جذب سرمایه یا شریک هستند - مجموعههایی که میخواهند تصویر حرفهای خود را ارتقا دهند 🚀 ویژهسازی شده توسط: شاولد | انتشارات و شتابدهنده کسبوکار 📞 برای سفارش فوری و مشاوره رایگان، همین حالا پیام دهید! آیدی : @ecobusiness شماره تماس: ۰۹۳۰۵۹۹۲۰۷۵ ⏳ فرصت محدود | پیشتخفیف برای اولین مشتریان "باشگاه کارآفرینان و دانشبنیان جنوب کشور" تماس با ما بــلــه ایــتــا --- #کتابچه_کسب_وکار #بیزینس_پروفایل #جذب_سرمایه #شتابدهنده_شاولد
دندان شیری
پدرم رشته دندان پزشکی نخوانده اما در کشیدن دندانهای شیری ماهر است. نیازی به نوبت و هزینه هم ندارد. مطب خاصی هم ندارد. فقط کافی است کودکی جلویش ناشیانه دست در دندان برد و بگوید: دندونم لق شده.
او با لحن کاملا آرام میگوید: اع، کو ببینم...
و اگر کودک بی تجربه باشد، دندانش را برای جلب ترحم نشانش میدهد، همان کاری که اولین بار من خودم انجام دادم. با اطمینان دهانم را باز کردم و او کسری از ثانیه دست در دهانم کرد و دندانم را کف دستم گذاشت و من مثل جن زده ها هاج و واج مانده بودم. نمیدانستم گریه کنم یا خوشحال باشم. اما ماجرا به همین جا ختم نشد. یادم می آید وقتی یکی از دندانهای آسیابی هم که شیری بود لق شده بود، پدرم آنرا کشید. قشنگ یادم هست که پدرم اول با من صحبت کرد که نیازی به دندان پزشکی رفتن نیست و خودم دندانت را میکشم و من چون مهارت او را هم خودم تجربه کرده بودم و هم بقیه خواهر و برادرهایم، قبول کردم. ولی چون دندان آسیابی بود و با دست نمیشد، انبردست آورد. و از آنجایی که تجربه اش ثابت کرده بود در حین کار ممکن است بترسم و تکان بخورم به برادرم گفت دست و پایم را بگیرد و من چون گوسفندی آرام که لب باغچه او را خوابانده اند و میخواهند ذبحش کنند؛ آرام زیر سایه درخت انار خوابیدم و پدرم با انبر دست دندانم را کشید. البته در خانه ما ماجرا فقط به کشیدن دندان ختم نمیشد. در خانه ما در همان سنی که دندانها شروع به افتادن میکردند آن بچه حق نداشت زبانش را در دهانش بچرخاند، اگر این کار را انجام میداد و مادر می دید فورا تذکر میداد: زبون به دندونت نزن، دندونت کج در میاد.
و من خودم آنقدر حرف مادرم برایم جدی بود که گاهی که بی اختیار زبانم روی دندانی که در حال بیرون آمدن بود میخورد بلافاصله زبانم را عقب میکشیدم و خداخدا میکردم که دندانم کج نشود. و هنوز هم نفهمیدم آیا حرف مادرم از نظر علم درست بود یا نه.
#زهره_کارگربیده
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شاولد/ مهارت نویسندگی
📣 اعلام مهم از انتشارات شاولد
با افتخار اعلام میکنیم که انتشارات شاولد در همکاری با نویسندهی توانمند و محبوب کشور، **سرکار خانم زهرا غفاری**، انتشار پارتبهپارت رمان جدید ایشان را آغاز میکند.
## 🧵 معرفی و خلاصه داستان "عصر روز بعد"
«عصر روز بعد» روایت زندگی **رعنا**، دختر روستاییِ پرتلاش و قالیبافی است که آرامش سادهاش با پیشنهادی از سوی عمهی شهرنشینش دگرگون میشود.
عمه، پسر همسایهی خود را به خانوادهی رعنا معرفی میکند؛ پسری کمحرف و مرموز که از بیماری شخصیتمرزی رنج میبرد، هرچند عمه از این موضوع بیخبر است.
رعنا در مسیر شناخت این پسر و روبهرو شدن با رفتارهای پیشبینیناپذیر او، با چالشهایی عاطفی و روانی روبهرو میشود.
کشمکشها، درگیریهای ذهنی، ترسها و دلتنگیها او را به نقطهای میرساند که باید بین ترک کردن یا ماندن و ساختن تصمیم بگیرد…
و سرانجام، پس از فراز و نشیبهای بسیار، او انتخابی میکند که مسیر زندگیاش را برای همیشه تغییر میدهد.
رمانی احساسی، پرکشش و واقعگرایانه دربارهی عشق، مسئولیت و رویارویی با انسانهایی که پیچیدگیهای روحشان کمتر دیده میشود.
---------------------------------------
## 📚 شروع انتشار پارتها
🔖 پارتهای رمان با هشتگ #پارت_1_عصر_روز_بعد آغاز شده و تا پایان کاملاً رایگان در همین کانال ✅ روزهای فرد ✅ منتشر میشود.
## 📌 نکته اخلاقی مهم
🧡 تنها راه مورد رضایت نویسنده برای خواندن رمان، دنبالکردن همین کانال است.
💛 انتشار پارتها در گروهها، کانالهای دیگر یا پیام خصوصی غیرقانونی بوده و مورد رضایت نویسنده نیست.
## 📲 همراه ما باشید
برای دنبالکردن پارتهای روزانه و از دست ندادن ادامهی داستان:
✨ کانال انتشارات شاولد را دنبال کنید ✨
🌸 نوشِ نگاهتون 🌸
---------------------------------------
ایتا:
https://eitaa.com/shavaladpub
---------------------------------------
🍎 #پارت_1_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 23 فروردین 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
مقدمه
به نامش که دل را جلا میدهد.
اصولاً داستاننویسی تلاش بشر برای ثبت خاطرات و تجربیات بوده است. از طرفی داستانخوانان برای ایجاد و احضار تجربیات انسانها دستنوشتههای دیگران را میخوانند. بعضی نویسندگان از لابهلای زندگی خود و دیگران دستمایههایی پیدا میکنند. آنها این موضوعات انسانی و اجتماعی را با قوه تخیل خود گره میزنند و لحظات خوب و دلانگیزی را برای خوانندگان خود به وجود میآورند.
معمولاً خانمهای نویسنده، روحیه مادری خود را برای اصلاح جامعه هزینه میکنند. آنها میخواهند ضمن ایجاد یک تفریح فرهیخته، باغچهای معطر از نصایح سودمند را در واژه واژهی نوشته خود به جامعه ارائه دهند.
سرکار خانم غفاری فروتنانه من را به عنوان اولین خواننده این داستان میهمان مهربانی خود کرد و من از میان کشمکشهای ویراستاری این اثر به روح بلند او ایمان آوردم و به یاری قلمش برخاستم.
امیدوارم که در کتابهای آینده شاهد دستمایههای هنری بهتر و به روزتر او باشیم.
شیراز، پروانه نجاتی
زمستان ۱۳۹۹
کارشناس ارشد ادبیات
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
رعنا! رعنا!
صدای ننهام بود. سراپا گوش شدم اما حسابی مشغول کار بودم. با خودم فکر کردم شاید اگر کارش خیلی مهم باشد دوباره صدایم بزند. مدتی گذشت اما بر خلاف تصورم صدایی دیگر نشنیدم.
پشت دار قالی نشسته بودم و با دستان کوچک و خشنم تند و تند گرههای قالی را میزدم. دار قالی بلند بود. به قدری که وقتی سرم را بالا میگرفتم و به انتهای دار که نزدیک سقف بود مینگریستم پشت و نوک گیسهای بلندم را لبهی چهارپایهای حس میکردم که روی آن نشسته بودم. دست چپم را به عقب میبردم و موهایم را لمس میکردم. خوشم میآمد، حسابی بلند شده بود. سالها بود که آنها را کوتاه نکرده بودم. از وقتی که طاهره مشاطه و بندانداز روستا مُرد، دیگر دلم نیامد... یعنی ننهام نخواست موهایم را دست کسی بدهم. میترسیدم.
میترسیدم به قول ننم دستش بد باشد. نحس باشد و نحسیاش بگیردم و دیگر موهایم بلند نشود.
اتاقی که در آن قالی دار بود تاریک و نمور بود که با دو سه تا پنجرهی یک متر در یک متر روشن میشد. چهارچوب پنجرهها چوبی و بیرنگ و رو بود. دل آدم میگرفت. دیوارهای اتاق کاهگلی بود آن طور که من عاشقش بودم بوی خاک مانده به دلم مینشست. چند ماهی بود که به برکت انقلاب و جمهوری اسلامی به روستایمان برق داده بودند. اما زمانی کلید برق را میزدیم که خورشید کاملاً غروب کرده بود و در افق به خون مینشست و ته و توی پرتوهایش را مغرورانه از روی دشت و صحرا جمع میکرد و میرفت.
آقام، آسید میرزا، مرد متدینی بود. به اسراف نکردن و این جور چیزها خیلی اهمیت میداد تا خورشید نمیرفت و تاریکی هجوم نمیآورد چراغ کم سو را روشن نمیکردیم و به همراه تاج گل که چهار سال از من کوچکتر بود آن قدر میماندیم پشت دار و گره روی گره میزدیم تا اینکه آقام خودش میآمد و کلید را میزد و با صدای ضعیفی میگفت: خدا امام را بیامرزد... و در حالی که بر میگشت توی حیاط و آرام آرام صلوات میفرستاد، صحبتش را ادامه میداد. صدای مبهم و ضعیفی را ازش میشنیدیم که امام را دعا میکرد و با لحن رضایتبخشی باز هم صلوات میفرستاد. من و تاج گل هم هیچی نمیفهمیدیم. ازمان دور میشد و به سمت حوض بزرگ وسط حیاط دراندشت مان میرفت تا وضو بگیرد. خیلی مقید به نماز اول وقت بود.
با روشن شدن چراغ، نور زرد کمرنگی بر نقش و نگارهای قالی نیمهبافته پاشیده میشد و زیبایی آن را چند برابر میکرد، و من و تاجگل با انرژی بیشتری به کارمان ادامه میدادیم.
فکر اینکه به زودی آن را خواهیم فروخت و پول خوبی به آقام و دستمزد خوبی به من و تاجگل میرسید اشتیاقمان را برای بافتن بیشتر میکرد.
- رعنا... رعنا...
وای باز صدای ننهام بود که مرا از خیالاتم بیرون کشید. طوری که بدانم صدایم را میشنود فریاد زدم... بله چه کارم داری ننه جان!
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎