eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
897 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
23 فروردین مبارک🥰✨ دوستان اهل قلم، ۲۳ فروردین، روز دندان‌پزشک است؛ موجودات شریف، آرام، همیشه لب‌خندان و عجیباً علاقه‌مند به این‌که دستِ آدم را تا آرنج داخل دهانش بکنند و بعد بپرسند: «درد که نداره؟» در چالش امروز می‌خواهیم دندان‌پزشکی را از زاویه طنز ببینیم؛ دنیایی پر از صدای «دریل»، لیست قیمت‌هایی که قلب را می‌لرزاند، «دهان باز کن، بیشتر… بیشتر…»‌هایی که انگار پایان ندارند، و بیمارانی که قبل از ورود شجاع‌اند و بعد از خروج فیلسوف! از شما دعوت می‌کنیم اثرتان را در قالب‌های مختلف ارسال کنید: - داستان طنز کوتاه از تجربه‌های عجیب در مطب - شعر طنز درباره دندان و سرنوشت رقت‌بارش - روایت خنده‌دار از اولین کشیدن دندان شیری یا آخرین پر کردن دندان عقل - نامه‌ای خیالی به یک دندان‌پزشک (یا بالعکس!) - یا هر چیزی که دندان را بخنداند، نه درد بگیرد آثار خود را برای ادمین ارسال کنید تا بعد از بررسی در کانال و گروه نویسندگان شاولد منتشر شود. 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin ------------------------------ منتظر لبخندهای سالم، سفید و البته طنز شما هستیم! ------------------------------ کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
نامه به دندانپزشک ناشی سلام خانم دکتر نه چندان عزیز! نمی دونم الان کجایی ودر چه موقعیت شغلی؟! چندسال پیش که یک دندانپزشک جوان و البته کم تجربه بودی از قضای روزگار کار دندان من به دست شما افتاد! وقتی شمارا دیدم خانمی گفت: بعید می دونم کارش خوب باشه! تو دلم لرزید ولی بعد به خودم نهیب زدم که خودخواه نباش ! اگه به جوانها فرصت ندی،پیشرفت نمی کنن! بعد شروع به شعار های این چنینی دادم،ما باید برای پیشرفت کشور به جوانها اعتماد کنیم و....! خانم دکتر شما که متوجه این حمایت های من نشدی!دندونم را بادردسر عصب کشی کردی و گفتی حتما روکش کنم! هزینه خودت یک طرف،روکش که چندبرابر ! با دردسر بعد ازچند جلسه قالبگیری روکش آماده شد. دکتر می گفت: چون دندون شکسته وکوچیک شده بود روکش دردسر بیشتری داشت. خلاصه چندسال باهاش سر کردم. تا اینکه چند وقت پیش صورتم ورم کرد ودرد شدیدی آمد سراغم. عکس ودکتر ونوبت و خوردن کلی آنتی بیوتیک. حالا میگن دندون خوب عصب کشی نشده،روکش را باخواهش و تمنا و هزینه میلیونی شکستند ،دکتر ریشه هم گفت: چیزی از دندون نمونده درست میکنم ولی روکش بشه!. یعنی همه ی اون کارها تکرار بشه! به جز د رد و وقت زیاد برای رفت و آمد و هزینه فوق العاده زیاد! فکرش را که میکنم میگم،مرد حسابی به تو چه مربوطه که جوانها باید رشد کنن! حالا بکش تا تو باشی و دیگه شعار ندی! یعنی اول به جیبت نگاه کن بعد دم از حمایت از نسل جوان بزن! راستی خانوم دکتر این دنیا که دست ما به جایی بند نیست وقسر در رفتی ولی اون دنیا چه پرونده ی سنگینی داری! فقط خدا به دادت برسه! ==================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
📘 کتابچه کسب‌وکار حرفه‌ای | معرفی کامل شرکت شما از صفر تا صد
همین امروز کسب‌وکارتان را به‌صورت حرفه‌ای معرفی کنید
! 
چه چیزی دریافت می‌کنید؟ - معرفی شرکت، ماموریت و چشم‌انداز - تحلیل محصولات و خدمات - ساختار سهام‌داران و ارزش‌گذاری - مزیت‌های رقابتی و برنامه‌های آتی 🎯 برای چه کسانی ضروری است؟ - استارتاپ‌ها و کسب‌وکارهای نوپا - شرکت‌هایی که به دنبال جذب سرمایه یا شریک هستند - مجموعه‌هایی که می‌خواهند تصویر حرفه‌ای خود را ارتقا دهند 🚀 ویژه‌سازی شده توسط: شاولد | انتشارات و شتابدهنده کسب‌وکار 📞 برای سفارش فوری و مشاوره رایگان، همین حالا پیام دهید! آیدی : @ecobusiness شماره تماس: ۰۹۳۰۵۹۹۲۰۷۵ ⏳ فرصت محدود | پیش‌تخفیف برای اولین مشتریان "باشگاه کارآفرینان و دانش‌بنیان جنوب کشور" تماس با ما بــلــه ایــتــا ---
دندان شیری پدرم رشته دندان پزشکی نخوانده اما در کشیدن دندانهای شیری ماهر است. نیازی به نوبت و هزینه هم ندارد. مطب خاصی هم ندارد. فقط کافی است کودکی جلویش ناشیانه دست در دندان برد و بگوید: دندونم لق شده. او با لحن کاملا آرام میگوید: اع، کو ببینم... و اگر کودک بی تجربه باشد، دندانش را برای جلب ترحم نشانش میدهد، همان کاری که اولین بار من خودم انجام دادم. با اطمینان دهانم را باز کردم و او کسری از ثانیه دست در دهانم کرد و دندانم را کف دستم گذاشت و من مثل جن زده ها هاج و واج مانده بودم. نمی‌دانستم گریه کنم یا خوشحال باشم. اما ماجرا به همین جا ختم نشد. یادم می آید وقتی یکی از دندانهای آسیابی هم که شیری بود لق شده بود، پدرم آنرا کشید. قشنگ یادم هست که پدرم اول با من صحبت کرد که نیازی به دندان پزشکی رفتن نیست و خودم دندانت را میکشم و من چون مهارت او را هم خودم تجربه کرده بودم و هم بقیه خواهر و برادرهایم، قبول کردم. ولی چون دندان آسیابی بود و با دست نمیشد، انبردست آورد. و از آنجایی که تجربه اش ثابت کرده بود در حین کار ممکن است بترسم و تکان بخورم به برادرم گفت دست و پایم را بگیرد و من چون گوسفندی آرام که لب باغچه او را خوابانده اند و میخواهند ذبحش کنند؛ آرام زیر سایه درخت انار خوابیدم و پدرم با انبر دست دندانم را کشید. البته در خانه ما ماجرا فقط به کشیدن دندان ختم نمیشد. در خانه ما در همان سنی که دندانها شروع به افتادن میکردند آن بچه حق نداشت زبانش را در دهانش بچرخاند، اگر این کار را انجام میداد و مادر می دید فورا تذکر میداد: زبون به دندونت نزن، دندونت کج در میاد. و من خودم آنقدر حرف مادرم برایم جدی بود که گاهی که بی اختیار زبانم روی دندانی که در حال بیرون آمدن بود میخورد بلافاصله زبانم را عقب می‌کشیدم و خداخدا میکردم که دندانم کج نشود. و هنوز هم نفهمیدم آیا حرف مادرم از نظر علم درست بود یا نه. ============================ کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شاولد/ مهارت نویسندگی
📣 اعلام مهم از انتشارات شاولد با افتخار اعلام می‌کنیم که انتشارات شاولد در همکاری با نویسنده‌ی توانمند و محبوب کشور، **سرکار خانم زهرا غفاری**، انتشار پارت‌به‌پارت رمان جدید ایشان را آغاز می‌کند. ## 🧵 معرفی و خلاصه داستان "عصر روز بعد" «عصر روز بعد» روایت زندگی **رعنا**، دختر روستاییِ پرتلاش و قالیبافی است که آرامش ساده‌اش با پیشنهادی از سوی عمه‌ی شهرنشینش دگرگون می‌شود. عمه، پسر همسایه‌ی خود را به خانواده‌ی رعنا معرفی می‌کند؛ پسری کم‌حرف و مرموز که از بیماری شخصیت‌مرزی رنج می‌برد، هرچند عمه از این موضوع بی‌خبر است. رعنا در مسیر شناخت این پسر و روبه‌رو شدن با رفتارهای پیش‌بینی‌ناپذیر او، با چالش‌هایی عاطفی و روانی روبه‌رو می‌شود. کشمکش‌ها، درگیری‌های ذهنی، ترس‌ها و دل‌تنگی‌ها او را به نقطه‌ای می‌رساند که باید بین ترک کردن یا ماندن و ساختن تصمیم بگیرد… و سرانجام، پس از فراز و نشیب‌های بسیار، او انتخابی می‌کند که مسیر زندگی‌اش را برای همیشه تغییر می‌دهد. رمانی احساسی، پرکشش و واقع‌گرایانه درباره‌ی عشق، مسئولیت و رویارویی با انسان‌هایی که پیچیدگی‌های روحشان کمتر دیده می‌شود. --------------------------------------- ## 📚 شروع انتشار پارت‌ها 🔖 پارت‌های رمان با هشتگ آغاز شده و تا پایان کاملاً رایگان در همین کانال ✅ روزهای فرد ✅ منتشر می‌شود. ## 📌 نکته اخلاقی مهم 🧡 تنها راه مورد رضایت نویسنده برای خواندن رمان، دنبال‌کردن همین کانال است. 💛 انتشار پارت‌ها در گروه‌ها، کانال‌های دیگر یا پیام خصوصی غیرقانونی بوده و مورد رضایت نویسنده نیست. ## 📲 همراه ما باشید برای دنبال‌کردن پارت‌های روزانه و از دست ندادن ادامه‌ی داستان: ✨ کانال انتشارات شاولد را دنبال کنید ✨ 🌸 نوشِ نگاهتون 🌸 --------------------------------------- ایتا: https://eitaa.com/shavaladpub ---------------------------------------
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 23 فروردین 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= مقدمه به نامش که دل را جلا می‌دهد. اصولاً داستان‌نویسی تلاش بشر برای ثبت خاطرات و تجربیات بوده است. از طرفی داستان‌خوانان برای ایجاد و احضار تجربیات انسان‌ها دست‌نوشته‌های دیگران را می‌خوانند. بعضی نویسندگان از لابه‌لای زندگی خود و دیگران دست‌مایه‌هایی پیدا می‌کنند‌. آن‌ها این موضوعات انسانی و اجتماعی را با قوه تخیل خود گره می‌زنند و لحظات خوب و دل‌انگیزی را برای خوانندگان خود به وجود می‌آورند. معمولاً خانم‌های نویسنده‌، روحیه مادری خود را برای اصلاح جامعه هزینه می‌کنند. آن‌ها می‌خواهند ضمن ایجاد یک تفریح فرهیخته، باغچه‌ای معطر از نصایح سودمند را در واژه واژه‌ی نوشته خود به جامعه ارائه دهند. سرکار خانم غفاری فروتنانه من را به عنوان اولین خواننده این داستان میهمان مهربانی خود کرد و من از میان کشمکش‌های ویراستاری این اثر به روح بلند او ایمان آوردم و به یاری قلمش برخاستم. امیدوارم که در کتاب‌های آینده شاهد دست‌مایه‌های هنری بهتر و به روز‌تر او باشیم. شیراز، پروانه نجاتی زمستان ۱۳۹۹ کارشناس ارشد ادبیات ✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ رعنا! رعنا! صدای ننه‌ام بود. سراپا گوش شدم اما حسابی مشغول کار بودم. با خودم فکر کردم شاید اگر کارش خیلی مهم باشد دوباره صدایم بزند. مدتی گذشت اما بر خلاف تصورم صدایی دیگر نشنیدم. پشت دار قالی نشسته بودم و با دستان کوچک و خشنم تند و تند گره‌های قالی را می‌زدم. دار قالی بلند بود. به قدری که وقتی سرم را بالا می‌گرفتم و به انتهای دار که نزدیک سقف بود می‌نگریستم پشت و نوک گیس‌های بلندم را لبه‌ی چهارپایه‌ای حس می‌کردم که روی آن نشسته بودم. دست چپم را به عقب می‌بردم و موهایم را لمس می‌کردم. خوشم می‌آمد، حسابی بلند شده بود. سال‌ها بود که آن‌ها را کوتاه نکرده بودم. از وقتی که طاهره مشاطه و بند‌انداز روستا مُرد، دیگر دلم نیامد... یعنی ننه‌ام نخواست موهایم را دست کسی بدهم. می‌ترسیدم. می‌ترسیدم به قول ننم دستش بد باشد. نحس باشد و نحسی‌اش بگیردم و دیگر موهایم بلند نشود. اتاقی که در آن قالی دار بود تاریک و نمور بود که با دو سه تا پنجره‌ی یک متر در یک متر روشن می‌شد. چهارچوب پنجره‌ها چوبی و بی‌رنگ و رو بود. دل آدم می‌گرفت. دیوارهای اتاق کاهگلی بود آن طور که من عاشقش بودم بوی خاک مانده به دلم می‌نشست. چند ماهی بود که به برکت انقلاب و جمهوری اسلامی به روستایمان برق داده بودند. اما زمانی کلید برق را می‌زدیم که خورشید کاملاً غروب کرده بود و در افق به خون می‌نشست و ته و توی پرتوهایش را مغرورانه از روی دشت و صحرا جمع می‌کرد و می‌رفت. آقام، آسید میرزا، مرد متدینی بود. به اسراف نکردن و این جور چیزها خیلی اهمیت می‌داد تا خورشید نمی‌رفت و تاریکی هجوم نمی‌آورد چراغ کم سو را روشن نمی‌کردیم و به همراه تاج گل که چهار سال از من کوچک‌تر بود آن قدر می‌ماندیم پشت دار و گره روی گره می‌زدیم تا این‌که آقام خودش می‌آمد و کلید را می‌زد و با صدای ضعیفی می‌گفت: خدا امام را بیامرزد... و در حالی که بر می‌گشت توی حیاط و آرام آرام صلوات می‌فرستاد، صحبتش را ادامه می‌داد. صدای مبهم و ضعیفی را ازش می‌شنیدیم که امام را دعا می‌کرد و با لحن رضایت‌بخشی باز هم صلوات می‌فرستاد. من و تاج گل هم هیچی نمی‌فهمیدیم. از‌مان دور می‌شد و به سمت حوض بزرگ وسط حیاط دراندشت ‌مان می‌رفت تا وضو بگیرد. خیلی مقید به نماز اول وقت بود. با روشن شدن چراغ، نور زرد کم‌رنگی بر نقش و نگارهای قالی نیمه‌بافته پاشیده می‌شد و زیبایی آن را چند برابر می‌کرد، و من و تاج‌گل با انرژی بیش‌تری به کارمان ادامه می‌دادیم. فکر این‌که به زودی آن را خواهیم فروخت و پول خوبی به آقام و دستمزد خوبی به من و تاج‌گل می‌رسید اشتیاقمان را برای بافتن بیش‌تر می‌کرد. - رعنا... رعنا... وای باز صدای ننه‌ام بود که مرا از خیالاتم بیرون کشید. طوری که بدانم صدایم را می‌شنود فریاد زدم... بله چه کارم داری ننه جان! ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به نام خدا امروز که آخرین باری بود که به دیدار دندانپزشکم رفتم با خودم عهد می بندم که واقعا بعد از هر وعده ی غذایی و خوردن شیرینی مسواک یزنم واقعا الان نیاز دارم برای ادامه زندگیم وام بردارم. هم اکنون هم درد بی حسی دارم و درد جیب البته در دوران عمر گهربارم زیاد به دندانپزشکی مراجعه نکردم، هربار که رفتم قسم خوردم مسواک بزنم اما عمر عهد و پیمانم بیش از سه روز نبوده و دوباره به همان شیوه ی نادرست زندگی ام برگشتم. خوب یادم است وقتی ته دیگ را در دهان گذاشتم و با تمام قدرت گاز زدم و صدای آخ آن تا چند حیاط آن طرف رفته بود و صدای شکستن دندانم به گوش دندان پزشکم رسیدم همان جا یک خانه پیش خرید کرد تا با پول دندان من یک آپارتمان دیگر به مایملکش اضافه کند شاید در دهانم دندان نمی دید، آپارتمان و ماشین بالقوه می دید تا به بالفعل تبدیلش کند تا به حال ضرب المثل دندان طمع تیز کردن را به این وضوح با چشمانم ندیده بودم دندان هایش به خوبی با من حرف می زد و می گفت چقدر دلش برای دندانهایم تنگ شده بله کار تمام شد و کارت کشیدم چقدر دوست داشتم رمز کارت را فراموش کنم ولی خب به محض قرار گرفتن در مقابل دستگاه پز مثل عروسک کوکی رمز را گفتم بله زمان زیادی از این ماجرا می گذرد ولی همچنان قلبم تیر می کشد و خاطره اش هم خودم و هم جیبم را آزار می دهد. حالا هم که روز دندانپزشک است ولی واقعا چرا روز بیمار دندانپزشک نداریم ما که حاصل زندگي را دو دستی تقدیم می کنیم. عجب ما مظلومیم ها ولی با این حال و اوصاف تبریک ویژه به این عزیزان که حداقل ما را از درد دهشتناک دندان نجات می‌دهند. روزتان مبارک. ============================ کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آبنبات پر دردسر شب آخرین روز عید یعنی 13به در بود که بعد از کلی بازی و آتیش سوزندن خسته و کوفته یه آبنبات توی دهنم گذاشتم و روی مبل دراز کشیدم.توی فکر فردا و مدرسه پیک شادی حل نکرده بودم که خوابم برد،چشم هام رو باز کردم توی اتاق خودم وتوی تختم بودم،حتما بابا مثل همیشه بغلم کرده و آورده توی تخت.یهو ذوق ذوق بدی رو توی دهنم حس کردم و هرچه هوشیارتر میشدم دردبدی توی لپ چپم احساس میکردم.از گوشه ی چشمم لپ باد کردم رو میدیدم،برق رو روشن کردم توی آیینه از دیدن صورت ورم کرده ام هم ترسیدم هم خنده ام گرفت. ساعت 3شب بود و ترس بیدار کردن بابا رو داشتم اما وقتی از درد گریه ام گرفت ناچار بابا رو بیدارکردم و اون هم فوری من رو به درمانگاه شبانه روزی سر محل رسوند.درمانگاه توی زیرزمین داروخانه بود پله هارو پایین رفتیم و به نسبت اون وقت شب بازهم شلوغ بود.از هر اتاق صدای گریه و ناله میومد غیر از اتاق دندانپزشکی و من خوشحال از این که اوضاع اون تو چقدر خوب وآروم و بی درده.خیلی زود در اتاق باز شد و یه مرد که دستش روی لپش بود بیرون امد،قد و هیکلش کم از رستم دستان نداشت چند قدم جلو آمد و یهو بیهوش وسط درمانگاه افتاد.چند نفر زیربغلش رو گرفتن و بردنش اتاق تزریقات من که از دیدن این صحنه پشتم لرزیده بود و سرم پایین و چشمم به در اتاق بود که یه جفت دمپایی آبی با جوراب طوسی دیدم،کم کم چشمم رو بالا بردم و روپوش چرک سفیدی که پراز لکه های خون قدیمی و جدید بود،هرچی چشمم بالاتر میرفت قلبم شدیدتر میزد در نهایت یه جفت دستکش سفید بایه آمپول آهنی بزرگ و صورت یه پیرمرد کم مو که ضخامت شیشه های عینکش از ذربین آزمایش علوم منم کلفت تر بود،دیدم. از پشت عینک یه چشمش بزگ و اون یکی کوچیک دیده میشد.با صدای کلفت گفت:نفر بعد. بابا دستم رو گرفت و از روی صندلی بلند کرد،با خودم فکر میکردم اون آقاهه که هیکل هرکول رو داشت غش کرد.خدا به داد من برسه که هیکلم از یه پوست روی استخون و یه ملاقه خون تشکیل شده.با قدم های سنگین به سمت قتل گاه میرفتم. وقتی بابا دستم رو ول کرد تا کاغذ نوبت رو به خانم منشی بده منم وقت رو غنیمت شمردم و دوتا پا داشتم دوتا دیگه غرض گرفتم و پا به فرار گذاشتم.چنان پله هارو 3تا یکی بالا میرفتم که به کل درد دندون فراموشم شده بود و پشت اولین ماشین قایم شدم.بابا که پشت سرم با عجله امد بود مرتب اطراف رو نگاه میکرد و اسمم رو صدا میزد.میترسیدم خودم رو نشون بدم چون میدونستم بابا خیلی عصبانیه و دوساعت دیگه باید بره سرکار و اصلا نخوابیده و حتما با پس گردنی من رو میبره پیش دکتر.ناچار با قیافه ی آویزون از پشت ماشین بیرون آمدم و بابا وقتی من رو دید برعکس انتظاری که داشتم خنده ای کرد و گفت:نترس بیا از داروخانه یه مسکن برات بگیرم تا فردا ببرمت یه دکتر خوب ============================ کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
توجه، توجه!! ⚠️ حواستون باشه دستتون نسوزه، کتاب‌های جدیدمون رسیدن!! داغه داغ؛ تازه از تنور چاپ دراومده!! 🥰📚 ======================= ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
سلامی هر چند از درد و از سر این الم، به آن پاک سرشت درد پیشه! آخر تو که بودی؟! آنی که هم رنج می‌دهی هم سرآغاز آن راحتی؟! برای دیدنت باید بگیرم آن وقت معلوم نه ساعتی کم و بیش نه ساعتی پس و پیش... اگر چه آرزوی دیدنت را ندارم و نداشتم، اما ناگزیرم به دیدار همچو ماه دلفریبت. با آن زبان شیرین مرا نرم و مطیع می کنی و با چشمهای محسور کننده‌ات مرا خواب! ناگهان در پوششی دیگر چشم می‌دوزی به آن بینوا و به هر اسباب متوسل میشوی برای جدا کردنش از من دلتنگ. آری گرانی و گرانبها! دست به آچار بردنت یکتا و بی‌نظیر... نه رحمی نه شفقتی! تا دل می‌بری، می کنی ناگهان از من دل و تیشه به ریشه‌ی آن می‌زنی، اما من ناغافل با تو انس گرفته و به حرفهایت اعتماد می‌کنم که با آن حرکت، دل می‌شکانی و اشکم را جاری... چه میشود کرد جزیی از زندگی‌ام شده‌ای با اینکه نمیخواهمت. ناگزیرم به آن سنان‌های بی‌تاب دستور اکید دهم که مراقب خود باشید وگرنه به این نامهربان سروکارتان می افتد. غالی و عالی، ولیکن ناگزیر میشوم در دستهایت و به فرمانت آرام گیرم که تو من باخته از الم و درد را آرام و بی‌درد کنی. مرسی که هستی. دوستت دارم. روز دندان پزشک رو تبریک میگم به تمام این غالیان و عالیان... مانا باشید و برقرار ✍ ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub