دندان شیری
پدرم رشته دندان پزشکی نخوانده اما در کشیدن دندانهای شیری ماهر است. نیازی به نوبت و هزینه هم ندارد. مطب خاصی هم ندارد. فقط کافی است کودکی جلویش ناشیانه دست در دندان برد و بگوید: دندونم لق شده.
او با لحن کاملا آرام میگوید: اع، کو ببینم...
و اگر کودک بی تجربه باشد، دندانش را برای جلب ترحم نشانش میدهد، همان کاری که اولین بار من خودم انجام دادم. با اطمینان دهانم را باز کردم و او کسری از ثانیه دست در دهانم کرد و دندانم را کف دستم گذاشت و من مثل جن زده ها هاج و واج مانده بودم. نمیدانستم گریه کنم یا خوشحال باشم. اما ماجرا به همین جا ختم نشد. یادم می آید وقتی یکی از دندانهای آسیابی هم که شیری بود لق شده بود، پدرم آنرا کشید. قشنگ یادم هست که پدرم اول با من صحبت کرد که نیازی به دندان پزشکی رفتن نیست و خودم دندانت را میکشم و من چون مهارت او را هم خودم تجربه کرده بودم و هم بقیه خواهر و برادرهایم، قبول کردم. ولی چون دندان آسیابی بود و با دست نمیشد، انبردست آورد. و از آنجایی که تجربه اش ثابت کرده بود در حین کار ممکن است بترسم و تکان بخورم به برادرم گفت دست و پایم را بگیرد و من چون گوسفندی آرام که لب باغچه او را خوابانده اند و میخواهند ذبحش کنند؛ آرام زیر سایه درخت انار خوابیدم و پدرم با انبر دست دندانم را کشید. البته در خانه ما ماجرا فقط به کشیدن دندان ختم نمیشد. در خانه ما در همان سنی که دندانها شروع به افتادن میکردند آن بچه حق نداشت زبانش را در دهانش بچرخاند، اگر این کار را انجام میداد و مادر می دید فورا تذکر میداد: زبون به دندونت نزن، دندونت کج در میاد.
و من خودم آنقدر حرف مادرم برایم جدی بود که گاهی که بی اختیار زبانم روی دندانی که در حال بیرون آمدن بود میخورد بلافاصله زبانم را عقب میکشیدم و خداخدا میکردم که دندانم کج نشود. و هنوز هم نفهمیدم آیا حرف مادرم از نظر علم درست بود یا نه.
#زهره_کارگربیده
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شاولد/ مهارت نویسندگی
📣 اعلام مهم از انتشارات شاولد
با افتخار اعلام میکنیم که انتشارات شاولد در همکاری با نویسندهی توانمند و محبوب کشور، **سرکار خانم زهرا غفاری**، انتشار پارتبهپارت رمان جدید ایشان را آغاز میکند.
## 🧵 معرفی و خلاصه داستان "عصر روز بعد"
«عصر روز بعد» روایت زندگی **رعنا**، دختر روستاییِ پرتلاش و قالیبافی است که آرامش سادهاش با پیشنهادی از سوی عمهی شهرنشینش دگرگون میشود.
عمه، پسر همسایهی خود را به خانوادهی رعنا معرفی میکند؛ پسری کمحرف و مرموز که از بیماری شخصیتمرزی رنج میبرد، هرچند عمه از این موضوع بیخبر است.
رعنا در مسیر شناخت این پسر و روبهرو شدن با رفتارهای پیشبینیناپذیر او، با چالشهایی عاطفی و روانی روبهرو میشود.
کشمکشها، درگیریهای ذهنی، ترسها و دلتنگیها او را به نقطهای میرساند که باید بین ترک کردن یا ماندن و ساختن تصمیم بگیرد…
و سرانجام، پس از فراز و نشیبهای بسیار، او انتخابی میکند که مسیر زندگیاش را برای همیشه تغییر میدهد.
رمانی احساسی، پرکشش و واقعگرایانه دربارهی عشق، مسئولیت و رویارویی با انسانهایی که پیچیدگیهای روحشان کمتر دیده میشود.
---------------------------------------
## 📚 شروع انتشار پارتها
🔖 پارتهای رمان با هشتگ #پارت_1_عصر_روز_بعد آغاز شده و تا پایان کاملاً رایگان در همین کانال ✅ روزهای فرد ✅ منتشر میشود.
## 📌 نکته اخلاقی مهم
🧡 تنها راه مورد رضایت نویسنده برای خواندن رمان، دنبالکردن همین کانال است.
💛 انتشار پارتها در گروهها، کانالهای دیگر یا پیام خصوصی غیرقانونی بوده و مورد رضایت نویسنده نیست.
## 📲 همراه ما باشید
برای دنبالکردن پارتهای روزانه و از دست ندادن ادامهی داستان:
✨ کانال انتشارات شاولد را دنبال کنید ✨
🌸 نوشِ نگاهتون 🌸
---------------------------------------
ایتا:
https://eitaa.com/shavaladpub
---------------------------------------
🍎 #پارت_1_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 23 فروردین 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
مقدمه
به نامش که دل را جلا میدهد.
اصولاً داستاننویسی تلاش بشر برای ثبت خاطرات و تجربیات بوده است. از طرفی داستانخوانان برای ایجاد و احضار تجربیات انسانها دستنوشتههای دیگران را میخوانند. بعضی نویسندگان از لابهلای زندگی خود و دیگران دستمایههایی پیدا میکنند. آنها این موضوعات انسانی و اجتماعی را با قوه تخیل خود گره میزنند و لحظات خوب و دلانگیزی را برای خوانندگان خود به وجود میآورند.
معمولاً خانمهای نویسنده، روحیه مادری خود را برای اصلاح جامعه هزینه میکنند. آنها میخواهند ضمن ایجاد یک تفریح فرهیخته، باغچهای معطر از نصایح سودمند را در واژه واژهی نوشته خود به جامعه ارائه دهند.
سرکار خانم غفاری فروتنانه من را به عنوان اولین خواننده این داستان میهمان مهربانی خود کرد و من از میان کشمکشهای ویراستاری این اثر به روح بلند او ایمان آوردم و به یاری قلمش برخاستم.
امیدوارم که در کتابهای آینده شاهد دستمایههای هنری بهتر و به روزتر او باشیم.
شیراز، پروانه نجاتی
زمستان ۱۳۹۹
کارشناس ارشد ادبیات
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
رعنا! رعنا!
صدای ننهام بود. سراپا گوش شدم اما حسابی مشغول کار بودم. با خودم فکر کردم شاید اگر کارش خیلی مهم باشد دوباره صدایم بزند. مدتی گذشت اما بر خلاف تصورم صدایی دیگر نشنیدم.
پشت دار قالی نشسته بودم و با دستان کوچک و خشنم تند و تند گرههای قالی را میزدم. دار قالی بلند بود. به قدری که وقتی سرم را بالا میگرفتم و به انتهای دار که نزدیک سقف بود مینگریستم پشت و نوک گیسهای بلندم را لبهی چهارپایهای حس میکردم که روی آن نشسته بودم. دست چپم را به عقب میبردم و موهایم را لمس میکردم. خوشم میآمد، حسابی بلند شده بود. سالها بود که آنها را کوتاه نکرده بودم. از وقتی که طاهره مشاطه و بندانداز روستا مُرد، دیگر دلم نیامد... یعنی ننهام نخواست موهایم را دست کسی بدهم. میترسیدم.
میترسیدم به قول ننم دستش بد باشد. نحس باشد و نحسیاش بگیردم و دیگر موهایم بلند نشود.
اتاقی که در آن قالی دار بود تاریک و نمور بود که با دو سه تا پنجرهی یک متر در یک متر روشن میشد. چهارچوب پنجرهها چوبی و بیرنگ و رو بود. دل آدم میگرفت. دیوارهای اتاق کاهگلی بود آن طور که من عاشقش بودم بوی خاک مانده به دلم مینشست. چند ماهی بود که به برکت انقلاب و جمهوری اسلامی به روستایمان برق داده بودند. اما زمانی کلید برق را میزدیم که خورشید کاملاً غروب کرده بود و در افق به خون مینشست و ته و توی پرتوهایش را مغرورانه از روی دشت و صحرا جمع میکرد و میرفت.
آقام، آسید میرزا، مرد متدینی بود. به اسراف نکردن و این جور چیزها خیلی اهمیت میداد تا خورشید نمیرفت و تاریکی هجوم نمیآورد چراغ کم سو را روشن نمیکردیم و به همراه تاج گل که چهار سال از من کوچکتر بود آن قدر میماندیم پشت دار و گره روی گره میزدیم تا اینکه آقام خودش میآمد و کلید را میزد و با صدای ضعیفی میگفت: خدا امام را بیامرزد... و در حالی که بر میگشت توی حیاط و آرام آرام صلوات میفرستاد، صحبتش را ادامه میداد. صدای مبهم و ضعیفی را ازش میشنیدیم که امام را دعا میکرد و با لحن رضایتبخشی باز هم صلوات میفرستاد. من و تاج گل هم هیچی نمیفهمیدیم. ازمان دور میشد و به سمت حوض بزرگ وسط حیاط دراندشت مان میرفت تا وضو بگیرد. خیلی مقید به نماز اول وقت بود.
با روشن شدن چراغ، نور زرد کمرنگی بر نقش و نگارهای قالی نیمهبافته پاشیده میشد و زیبایی آن را چند برابر میکرد، و من و تاجگل با انرژی بیشتری به کارمان ادامه میدادیم.
فکر اینکه به زودی آن را خواهیم فروخت و پول خوبی به آقام و دستمزد خوبی به من و تاجگل میرسید اشتیاقمان را برای بافتن بیشتر میکرد.
- رعنا... رعنا...
وای باز صدای ننهام بود که مرا از خیالاتم بیرون کشید. طوری که بدانم صدایم را میشنود فریاد زدم... بله چه کارم داری ننه جان!
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
به نام خدا
امروز که آخرین باری بود که به دیدار دندانپزشکم رفتم با خودم عهد می بندم که واقعا بعد از هر وعده ی غذایی و خوردن شیرینی مسواک یزنم
واقعا الان نیاز دارم برای ادامه زندگیم وام بردارم. هم اکنون هم درد بی حسی دارم و درد جیب
البته در دوران عمر گهربارم زیاد به دندانپزشکی مراجعه نکردم، هربار که رفتم قسم خوردم مسواک بزنم اما عمر عهد و پیمانم بیش از سه روز نبوده و دوباره به همان شیوه ی نادرست زندگی ام برگشتم.
خوب یادم است وقتی ته دیگ را در دهان گذاشتم و با تمام قدرت گاز زدم و صدای آخ آن تا چند حیاط آن طرف رفته بود و صدای شکستن دندانم به گوش دندان پزشکم رسیدم همان جا یک خانه پیش خرید کرد تا با پول دندان من یک آپارتمان دیگر به مایملکش اضافه کند شاید در دهانم دندان نمی دید، آپارتمان و ماشین بالقوه می دید تا به بالفعل تبدیلش کند
تا به حال ضرب المثل دندان طمع تیز کردن را به این وضوح با چشمانم ندیده بودم دندان هایش به خوبی با من حرف می زد و می گفت چقدر دلش برای دندانهایم تنگ شده
بله کار تمام شد و کارت کشیدم چقدر دوست داشتم رمز کارت را فراموش کنم ولی خب به محض قرار گرفتن در مقابل دستگاه پز مثل عروسک کوکی رمز را گفتم
بله زمان زیادی از این ماجرا می گذرد ولی همچنان قلبم تیر می کشد و خاطره اش هم خودم و هم جیبم را آزار می دهد. حالا هم که روز دندانپزشک است ولی واقعا چرا روز بیمار دندانپزشک نداریم ما که حاصل زندگي را دو دستی تقدیم می کنیم. عجب ما مظلومیم ها
ولی با این حال و اوصاف تبریک ویژه به این عزیزان که حداقل ما را از درد دهشتناک دندان نجات میدهند.
روزتان مبارک.
#مطهره_سادات_سیدی
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آبنبات پر دردسر
شب آخرین روز عید یعنی 13به در بود که بعد از کلی بازی و آتیش سوزندن خسته و کوفته یه آبنبات توی دهنم گذاشتم و روی مبل دراز کشیدم.توی فکر فردا و مدرسه پیک شادی حل نکرده بودم که خوابم برد،چشم هام رو باز کردم توی اتاق خودم وتوی تختم بودم،حتما بابا مثل همیشه بغلم کرده و آورده توی تخت.یهو ذوق ذوق بدی رو توی دهنم حس کردم و هرچه هوشیارتر میشدم دردبدی توی لپ چپم احساس میکردم.از گوشه ی چشمم لپ باد کردم رو میدیدم،برق رو روشن کردم توی آیینه از دیدن صورت ورم کرده ام هم ترسیدم هم خنده ام گرفت.
ساعت 3شب بود و ترس بیدار کردن بابا رو داشتم اما وقتی از درد گریه ام گرفت ناچار بابا رو بیدارکردم و اون هم فوری من رو به درمانگاه شبانه روزی سر محل رسوند.درمانگاه توی زیرزمین داروخانه بود پله هارو پایین رفتیم و به نسبت اون وقت شب بازهم شلوغ بود.از هر اتاق صدای گریه و ناله میومد غیر از اتاق دندانپزشکی و من خوشحال از این که اوضاع اون تو چقدر خوب وآروم و بی درده.خیلی زود در اتاق باز شد و یه مرد که دستش روی لپش بود بیرون امد،قد و هیکلش کم از رستم دستان نداشت چند قدم جلو آمد و یهو بیهوش وسط درمانگاه افتاد.چند نفر زیربغلش رو گرفتن و بردنش اتاق تزریقات من که از دیدن این صحنه پشتم لرزیده بود و سرم پایین و چشمم به در اتاق بود که یه جفت دمپایی آبی با جوراب طوسی دیدم،کم کم چشمم رو بالا بردم و روپوش چرک سفیدی که پراز لکه های خون قدیمی و جدید بود،هرچی چشمم بالاتر میرفت قلبم شدیدتر میزد در نهایت یه جفت دستکش سفید بایه آمپول آهنی بزرگ و صورت یه پیرمرد کم مو که ضخامت شیشه های عینکش از ذربین آزمایش علوم منم کلفت تر بود،دیدم. از پشت عینک یه چشمش بزگ و اون یکی کوچیک دیده میشد.با صدای کلفت گفت:نفر بعد.
بابا دستم رو گرفت و از روی صندلی بلند کرد،با خودم فکر میکردم اون آقاهه که هیکل هرکول رو داشت غش کرد.خدا به داد من برسه که هیکلم از یه پوست روی استخون و یه ملاقه خون تشکیل شده.با قدم های سنگین به سمت قتل گاه میرفتم.
وقتی بابا دستم رو ول کرد تا کاغذ نوبت رو به خانم منشی بده منم وقت رو غنیمت شمردم و دوتا پا داشتم دوتا دیگه غرض گرفتم و پا به فرار گذاشتم.چنان پله هارو 3تا یکی بالا میرفتم که به کل درد دندون فراموشم شده بود و پشت اولین ماشین قایم شدم.بابا که پشت سرم با عجله امد بود مرتب اطراف رو نگاه میکرد و اسمم رو صدا میزد.میترسیدم خودم رو نشون بدم چون میدونستم بابا خیلی عصبانیه و دوساعت دیگه باید بره سرکار و اصلا نخوابیده و حتما با پس گردنی من رو میبره پیش دکتر.ناچار با قیافه ی آویزون از پشت ماشین بیرون آمدم و بابا وقتی من رو دید برعکس انتظاری که داشتم خنده ای کرد و گفت:نترس بیا از داروخانه یه مسکن برات بگیرم تا فردا ببرمت یه دکتر خوب
#لیلا_گونانی
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
توجه، توجه!! ⚠️
حواستون باشه دستتون نسوزه،
کتابهای جدیدمون رسیدن!!
داغه داغ؛ تازه از تنور چاپ دراومده!! 🥰📚
=======================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
سلامی هر چند از درد و از سر این الم، به آن پاک سرشت درد پیشه!
آخر تو که بودی؟! آنی که هم رنج میدهی هم سرآغاز آن راحتی؟!
برای دیدنت باید بگیرم آن وقت معلوم نه ساعتی کم و بیش نه ساعتی پس و پیش...
اگر چه آرزوی دیدنت را ندارم و نداشتم، اما ناگزیرم به دیدار همچو ماه دلفریبت.
با آن زبان شیرین مرا نرم و مطیع می کنی و با چشمهای محسور کنندهات مرا خواب!
ناگهان در پوششی دیگر چشم میدوزی به آن بینوا و به هر اسباب متوسل میشوی برای جدا کردنش از من دلتنگ.
آری گرانی و گرانبها! دست به آچار بردنت یکتا و بینظیر...
نه رحمی نه شفقتی! تا دل میبری، می کنی ناگهان از من دل و تیشه به ریشهی آن میزنی، اما من ناغافل با تو انس گرفته و به حرفهایت اعتماد میکنم که با آن حرکت، دل میشکانی و اشکم را جاری...
چه میشود کرد جزیی از زندگیام شدهای با اینکه نمیخواهمت.
ناگزیرم به آن سنانهای بیتاب دستور اکید دهم که مراقب خود باشید وگرنه به این نامهربان سروکارتان می افتد.
غالی و عالی، ولیکن ناگزیر میشوم در دستهایت و به فرمانت آرام گیرم که تو من باخته از الم و درد را آرام و بیدرد کنی.
مرسی که هستی.
دوستت دارم.
روز دندان پزشک رو تبریک میگم به تمام این غالیان و عالیان...
مانا باشید و برقرار
✍ #ثریاکریمی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
دندان پزشکی
همان روزی که با دنداندرد رفتم مطب، از همان لحظهی اول دلشوره افتاد به جانم. دندانپزشک گفت دهانم را بشویم و کاور کفش بپوشم؛ عکسها را از کیفم درآوردم و به او دادم. بعد هم نشستم روی صندلی، اما هرچه صندلی بالا میرفت، اضطراب هم در وجودم بالا میرفت.
حس میکردم همهچیز مرا نگاه میکند؛ چراغ سرد بالای سرم، دستگاههای فلزی، انبرکها… انگار هرکدامشان شخصیت داشتند و منتظر بودند کاری کنند. هنوز حتی درمان شروع نشده بود، اما افکارم مثل سایه دنبالم
میآمدند و ترسم را دوچندان میکردند. آخرش قبل از اینکه دندانپزشک حتی دهانم را باز کند، از شدت اضطراب بلند شدم و با وجود درد، از مطب بیرون زدم و فرار کردم.
همان لحظه یاد خاطرهی عجیب دیگری افتادم؛ روزی که علیرضا دندان شیری جلویش کجش شده بود و اذیتش می کرد.
من هم بیخبر، یکهو دندانش را کشیدم. حتی فرصت «اعتراض» هم پیدا نکرد. اما وقتی تمام شد، خندید و گفت: «راحت شدم خاله! جنایتکار!»
بعد از آن ماجرا همیشه حس میکردم دندانها از من کینه گرفتهاند. انگار میخواستند اَدبم کنند که دیگر بیوسایل دندانپزشکی دستکاریشان نکنم.
وقتی بالاخره دوباره رفتم مطب و دندانپزشک خواست دندان خرابم را بکشد، تازه فهمیدم چرا اینقدر برایم سخت بود. دندانم بدقلقی میکرد و از جایش بیرون نمیآمد. من هم در دل، با زبان بیزبانی به او التماس میکردم:
به خدا دیگه اون کار رو تکرار نمیکنم… تو فقط از خر شیطان بیا پایین تا این کابوس تموم بشه!»
انگار میفهمید، چون با ریشهاش میجنبید و طوری تکان میخورد که انگار قلقلکم میدهد و میخواهد حرص مرا دربیاورد. بازیِ اعصابش طول کشید، تا اینکه بالاخره با انبرک و صدای وزوز دستگاه، دندانپزشک کار خودش را کرد و من از شر آن دندانِ لجباز و مزاحم خلاص شدم.
#بهتری_درفش
==================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آریانا : «اعترافات یک بیمار در آستانهی حفاری»
من همیشه فکر میکردم دندانپزشکها آدمهای خیلی مهربانیاند؛ تا روزی که فهمیدم «لبخند»شان نه از خوشاخلاقی، بلکه از دیدن تعداد دندانهایی است که باید تعمیر شود!
همین هفته رفتم مطب. منشی، مثل مأمور بانک که میداند حسابم خالی است، نگاهی به من انداخت و گفت: «فرم رضایتنامه رو پر کنید.»
گفتم: «برای چی؟»
گفت: «برای اینکه بعداً نگید بهتون نگفته بودیم!»
نوبت من شد. وارد اتاق شدم. دکتر با لبخند گفت: «راحت باشید!»
و من همانجا فهمیدم که قرار است دقیقاً *برعکس* راحت باشم.
دکتر چراغ را انداخت توی صورتم، دهانم را باز کرد، بعد پنج دقیقه سکوت کرد و آرام گفت:
«خب… از کدوم دندون شروع کنیم؟ اینجا همهشون دعواشونه!»
بعد ابزارها را آورد. دستگاهها را که دیدم، حس کردم قرار است در اعماق دهانم تونل مترو خط جدید افتتاح کنند. مخصوصاً وقتی دریل را روشن کرد… صدایی ازش بلند شد که اگر ساختمان روبهرویی را هم خراب میکرد، تعجب نمیکردم.
میانه کار، با دهان کاملاً باز و پر از ابزار، دکتر پرسید:
«درد نداره؟»
خواستم بگم «نه دکتر! فقط حس میکنم روح از بدنم جدا شده»
اما چیزی که از دهانم خارج شد این بود:
«غَغَغَغَغ…»
آخر کار، آینه داد دستم و گفت: «لبخند بزنید!»
لبخند زدم، دیدم دوتا دندانم مثل تازهواردهای مهاجر توی دهان برق میزنن.
گفتم: «هزینهاش چقدر شد؟»
گفت: «فقط یک لحظه قلبتون رو آماده کنید…»
از مطب که بیرون آمدم، حس کردم قهرمان یک نبرد تاریخیام.
به این نتیجه رسیدم که دندانپزشکی تنها جایی است که آدم شجاع وارد میشود، فیلسوف بیرون میآید و بعد از دیدن فاکتور، شاعر میشود!
---
آریانا : رفتم به مطبِ دکترِ دندون،
با ترسِ فراوان، لرزون و بندون!
گفتا: «بشین، یه لحظه نفس کن،
هیچی نمیشه، فقط یه دریل میچرخون!»
چراغ و دریل روشن شد همزمان،
من حس گرفتم شدم سیمرغ تو فنجون!
پرسید وسط کار با لبخند داغ:
«درد نداره؟» گفتم: «غَغَغَغَغَغَغَغُون!»
پُر کرد و کشید و گفت: «تمومه!»
ولی فاکتور آورد، شد درد زبون 😅
از مطب اومدم بیرون با شکوه،
لبخند زدم، دندونم شد قندون🍬
---
#آریانا_شمسی
============================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
صندلی اعتراف
نشستم خیره بر در، با دلی سرشار از وحشت
که آمد دکترم، آن مظهرِ اجلال و پُردولت
سرش از دوریِ مو چون کفِ دست، نور میتابید
زند بر ماه تهمت، آنهمه صافی، همه هیبت
رخش جدی و ترسناک است، چونان نقش منفیها
که تسلیمم به هر تقدیر، در آن ساعت ضربت
بگفتم: «یا علی! خوردم به تورِ جانیِ تاریخ»
که مته میکشد بر رخ، برای قتلِ من منت!
خدایا او گرفت بر دست، داس و تبر و تیشه
که بشکافد دهانم را، به قصدِ حفر با لذت!
نشان داد بر من تنها، دندانهای نیشش را
بگفتم: «نازنین دکتر، بکن بر من کمی رحمت»
نگاهی تیز و برنده بر این مفلوکِ بیچاره
که لرزیدم به خود از ترس، با صد آه و با ذلت
ولی تا گفت: «مریم جان، نترس این درد کوتاه است»
به یکباره فروکش کرد، طوفانِ غم و محنت
صدا چون نغمهی بلبل، ولی جثه چو بهداد است
عجب پارادوکسِ سختی، میانِ صوت و این قامت!
اگرچه دستِ او تا عمقِ حلقم رفته، اما باز
دلم گرم است از آن مهری که دارد در دلش شدت
به قربانِ سرِ صافش که آیینه اخلاق است
که زیرِ آن رخِ سنگی، نهفته چشمهی الفت
مبارک باد روزِ او که با دستِ هنرمندش
ببخشد خنده بر لبها، به رغمِ هیبت و صولت
#مریم_فرامرزی
====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub