eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
932 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 26 فروردین 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= از میان تمام حرف‌های رد و بدل‌شده بین آنها، مغزم تنها یک جمله را شنید و دریافت کرد؛ جملهٔ سروان عطایی را که گفته بود: «کسی که به این روز افتاده...» مرا می‌گفت. منی که هنوز نمی‌دانستم دقیقاً به چه روزی افتاده‌ام، که حتی یک غریبه هم برایم دل می‌سوزاند. هرچقدر هم تلاش می‌کردم خودم را گول بزنم، باز نمی‌توانستم نسبت به وضعیت ظاهرم بی‌تفاوت باشم. من دختری بودم که همیشه به‌خاطر زیبایی و وجاهت چهره‌ام تحسین شده بودم. به هر محفلی که پا می‌گذاشتم، نگاهِ مرد و زن را به دنبال خود می‌کشیدم. وحید هم بارها اعتراف کرده بود که در همان اولین دیدار، مفتون زیبایی‌ام شده و دل از کف داده بود. واقعیت این بود که من به نگاه‌های پر از تحسین دیگران اعتیاد پیدا کرده بودم و از این نگاه‌ها غرق در لذت می‌شدم. حالا اما جای آن نگاه‌ها را ترحم و حسرت پر کرده بود و من به قدر مرگ از این حس‌های مزخرف بیزار بودم. برایم مهم نبود که می‌گفتند کسی را کشته‌ام. مهم نبود که ممکن بود قصاصم کنند. مهم نبود که به جای عروسِ وحید شدن، داشتم عروسِ عزرائیل می‌شدم. فقط دلم می‌خواست بدانم به چه روزی افتاده‌ام. می‌توانستم از مادرم بپرسم، اما ترجیحم پدر بود. او همیشه صادق‌ترین آدمِ زندگی من بود؛ هیچ‌وقت، حتی برای خوشایندم، به من دروغ نگفته بود. هرچند این‌ها را خیلی دیر فهمیدم. باید همان وقتی می‌فهمیدم که سرِ سفرهٔ عقد حاضر نشد با وحید دست بدهد و قبل از اینکه به عاقد اجازۀ خواندن خطبه را بدهد، برای آخرین بار زیر گوشم گفت هنوز هم می‌توانم از تصمیمم برای ازدواج با وحید برگردم و برای هزارمین بار تأکید کرد که او آدمِ زندگی من نیست. به زحمت دستِ پدرم را، که هنوز در حال نوازش موهایم بود، گرفتم. دستش آن‌قدر سرد بود که جا خوردم. پدر فوراً به طرفم برگشت، اما به‌طرز عجیبی فقط به چشم‌هایم زل زده بود و از نگاه‌کردن به سایر اجزای صورتم حذر می‌کرد. هرچه تلاش کردم سؤالم را بپرسم، موفق نشدم. دستانم هم آن‌قدر جان نداشتند که با ایما و اشاره برایش روشن کنم چه می‌خواهم. تنها وسیلۀ ارتباطم، چشمانم بود. آن‌قدر به چشم‌های پدر خیره ماندم و آن‌قدر صداهای نامفهوم از خودم درآوردم که طاقت پدر طاق شد. در حالی که اشک چشم‌هایش را پر کرده بود، دستم را رها کرد و دوان‌دوان از اتاق بیرون رفت. مادر فوراً جای او را کنارم پر کرد. همان دستی را که پدر رهایش کرده بود، گرفت، لبخندی دروغین تحویلم داد و گفت: ـ من رو ببین مهتاب! تو دخترِ عزیز مایی! هر جوری باشی، هر اتفاقی افتاده باشه، دخترِ عزیز مایی. پس او فهمیده بود چه می‌گویم و چه می‌خواهم. مادر فشار ملایمی به دستم وارد کرد و با تأکید ادامه داد: ـ شنیدی چی گفتم مامان‌جان؟ تو دخترِ عزیز مایی! این همیشه یادت بمونه. شنیده بودم و یادم می‌ماند. تا ابد... تا همیشه. مادر حقیقت تلخ را در لفافی زیبا پیچید و تحویلم داد. من هنوز عزیزشان بودم، اما دیگر زیبا نبودم؛ زیرا مادر این بار، بر خلاف همیشه، نگفت: «تو دخترِ زیبای مایی» ـ فقط گفت: «دخترِ عزیز مایی». ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🗓 چهارشنبه // 26// فروردین // 1405 // موضوع: ----------------------- 📚 در چالش امروز از شما میخواهیم نظر خود را درباره آتس‌بس جنگ تحمیلی آمریکا و اسرائیل با ایران رو بیان کنید! روایت و نظر خود را در قالبی جدی بنویسید: اگر دو ملتِ گرفتار بحران، برای پایان دشمنی و جنگ تصمیم بگیرند، این لحظه چگونه رقم می‌خورد؟ در ذهن رهبران چه می‌گذرد؟ مردم چه امیدها یا ترس‌هایی دارند؟ و اولین جملات این توافق تاریخی چه می‌تواند باشد؟ آیا اصلا توافقی صورت می‌گیرد و شما موافق هستید؟ ✅ آثار خود را برای ادمین ارسال کنید تا پس از بررسی در گروه و کانال نویسندگان شاولد منتشر شود. ------------------------------ ارسال اثر به ادمین: 👇🏻 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin ------------------------------ منتظر نوشته‌های شما هستیم.🌿✨ انتشارات شاولد📚 =========================== کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
📚✨ چاپ کتاب، راهی نوین برای ارتقای رتبه شغلی معلمان! 🤩👈🏻 آیا می‌دانستید که انتشار کتاب در زمینه‌های کلیدی آموزشی مانند "تدریس مؤثر"، "مدیریت رفتار دانش‌آموزان"، "طراحی برنامه درسی" و "ارزیابی عملکرد دانش‌آموزان" می‌تواند به طور قابل توجهی بر رتبه‌بندی شغلی شما تأثیر بگذارد؟ 🌟✍🏻 انتشارات شاولد، در راستای حمایت از توانمندی‌های علمی و حرفه‌ای معلمان گرانقدر، افتخار دارد شما را در فرآیند چاپ کتاب یاری نماید. کتاب شما می‌تواند پلی باشد به سوی: * بهبود مهارت‌های تدریس: ارائه راهکارها و تجربیات عملی برای تدریس اثربخش‌تر. * کسب امتیازات بالاتر در رتبه‌بندی: افزایش شانس پیشرفت شغلی، ارتقاء حقوق و مزایا. * افزایش انگیزه و رضایت شغلی: تجربه‌ای نوین در مسیر تعالی حرفه‌ای. 🥰✅ معلمان متعهد و علاقه‌مند به انتشار آثار علمی و تربیتی خود، فرصت را غنیمت شمرده و با ما در انتشارات شاولد همراه شوید تا گامی نوین در مسیر رشد و اعتلای شغلی خود بردارید. 📲برای اعلام آمادگی و کسب اطلاعات بیشتر، با ما تماس بگیرید. 📞 09200757039 💬 @Shavaladpubadmin 🌺 به امید روزهای روشن =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آتش بس دشمن بعد از آتش بس قبلی خشن تر شده است. جنگ قبلی بعد از دوازده روز آتش بس شد اما جنگ بعدی بعد از چهل روز. جنگ قبلی بیشتر حول محور فرماندهان نظامی بود اما در جنگ بعدی به دانش آموز و دانشگاهی هم رحم نشد. سران نظامی بالارتبه ی ما را زدند و رهبر را هم هدف قرار دادند... با این نتایج باید با شنیدن کلمه ی آتش بس تنمان بیشتر بلرزد و صورتمان را بیشتر با سیلی سرخ نگه داریم و چهار چشمی اوضاع را زیر نظر داشته باشیم. فقط در یک صورت باید خوش بین باشیم. دشمن بعد از این جنگ خوب ضربه خورده باشد و امید کمتری برای ضربه زدن به ما داشته باشد. کجای مهلت آتش بس هستیم؟ وسط مهلت دو هفته ای... =========================== کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
توافق با دشمن در داستانی قدیمی خوانده بودم. روزی مردی خواست برده ای بخرد. هرچه نگاه کرد در آن حسنی ندید نه جوان بو ونه قوی ،منصرف شد. برده اورا صدا کرد وگفت: من هنری دارم که هیچ کس نداره! - چه هنری؟! - میتونم بفهمم کی تشنه واقعیه وکی تشنه نیست! مرد با تردید اورا خرید وگفت : باید به من ثابت کنی! برده گفت: چشم ولی پذیرایی بامن! غذا را آماده کرد ودر غذا نمک زیاد ریخت!ولی آب سر سفره نیاورد! وقتی میهمانان غذارا خوردند،عده ای گفتند: آب...آب ولی ازجای خود حرکت نکردند.فقط یک نفر بی قرار ی زیادی کرد و برا ی آب التماس کرده و به هر طرف برای پیدا کردن جرعه آب ! برده روبه ارباب گفت: این تشنه واقعی است! اما غرض من ازاین مثل اینکه باید آنقدر بر دشمن سخت بگیریم که برای نجات خود آن چنان به تقلا بیفتند که تمام شرایط ما را بپذیرد. باید بلایی که این چهل و چندسال بر ملت ما اوردند،برسرشان بیاید . وهر روز شاهد بالا رفتن قیمت نفت و بنزین وپایین آمدن ارزش دلار باشند. ودر کشور خود دچار آشوب و اعتراض شوند. تا هر شرطی بزرگان سیاسی ما برای آنها گذاشتند بپذیرند و خیال مکر و حیله ی جدید نداشته باشند و بدانند تدبیر خدا بالاتر است. « ومکرو ومکرالله والله خیرالماکرین» =========================== کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پویانماییِ قشنگ «سپری از جنس نور» رو ببینید!!=========================== کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
ای که مرا خونده ای راه نشانم بده هیچ انسان آزاده ای ، جنگ و کشتن انسان دیگری را دوست ندارد و همه دوست داریم یک صلح جهانی و پایدار برای همه کشورها برقرار باشد ولی اگر کسی در خانه تو را شکست و قصد جان و تصاحب اموال تو راکرد میتوانی آرام باشی ؟بلند میشوی با هر وسیله ای با او مقابله می‌کنی تا بگویی اینجا خانه من است ما در این جنگ رهبرمان را از دست دادیم هزاران شهید دادیم تا بگوییم اینجا خانه ماست حالا که دشمن به التماس افتاده و جهان با تأثیر از این جنگ فهمیده که ایران کجای. نقشه جغرافیایی جهان است و هویت و سلحشوری مردم ایران برای همه مشخص شده و به قول معروف عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ، باید اگر صلحی صورت بگیرد متجاوز همه شرایط قانونی ما را بپذیرد و جامعه جهان بی طرف تضمین بدهد یعنی در صورت تکرار تجاوز به کشور عزیزمان ایران ، همه جهان پاسخگو باشد چون اعتماد به شیطان اکبر اشتباه است ( سرباز وطن 🇮🇷 ) ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آتش خیانت به خون شهیدان به نام آتش بس در دلِ آذرخشِ آشوب، آنگاه که خاکسترِ مدرسه‌ی میناب، لالاییِ پرپروازِ کودکانِ آرزو شد، و خونِ سرخِ وطن، بر دامنِ شامِ شهادتِ آن مقامِ عالی‌رتبه، رنگِ پایداری گرفت، دیگر سخن از آتش‌بس، همچون زَهرِ ماری است که بر جانِ شُش‌هایِ پُر از درد می‌پیچد. فردایِ آن روز، آن هنگام که آفتابِ بی‌تفاوتی بر چهره‌یِ داغدارِ مادرانِ سرزمینمان طلوع کند، چگونه می‌توان در عمقِ چشمانِ منتظرشان نگریست؟ در آن نگاه‌هایی که هزاران امید را در بدرقه‌یِ فرزندانشان به معرکه‌یِ دانش فرستادند، و جز مشتی خاکستر و سکوتی پر از درد، چیزی باز نیامد. آتش‌بس، پس از آنکه لاله‌هایِ سرخ‌فامِ باغِ مدرسه، پرپر شدند، و ستاره‌هایِ پر فروغِ آسمانِ وطن، خاموش گشتند، جز واژه‌ای توخالی و عهدی بی‌معنا نخواهد بود. چگونه می‌توان پذیرفت صلحی را که بر پایه‌یِ اشک‌هایِ مادران و فریادهایِ خاموشِ فرزندان بنا شده است؟ چگونه می‌توان در برابرِ وجدانِ تاریخ، سر بلند کرد، آنگاه که داغِ دلِ مادران، سرد نشده است؟ این، نه سخنِ جنگ است و نه آوازِ صلح، این فریادِ زخمی است که از گلویِ زمان برمی‌آید، و تا خاکسترِ این غم، تسلی نیابد، طنینِ آن، خاموش نخواهد شد. ========================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 27 فروردین 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= تاج‌گل غرق بافتن بود و آواز می‌خواند. با تأنی از پشت دار برخاستم. آخ ... درد خفیفی را از پشت گردن تا انتهای کمرم حس کردم. به سمت درب چوبی اتاق رفتم. عجیب بود این وقت ننه جانم مرا از پشت دار بلند کند! توی حیاط گلی ایستادم، کمر را به عقب و جلو ورزش دادم، خمیازه‌ای کشیدم تا خستگی را حسابی از تنم بیرون کنم. غروب زیبایی بود. فضای دلباز حیاط با بوی گل‌های محبوبه به وجدم آورده بود. ننه جان طبق معمول هر روز حیاط را آب و جارو کرده بود. بوی خاک نم خورده را با ولع استنشاق کردم. اتاقی که دار قالی در آن قرار داشت، تنها اتاق این سمت حیاط بود که خودمان به آن قالی‌خانه می‌گفتیم و گاهی هم از این اسم مسخره و الکی قاه قاه می‌خندیدیم. قالی‌خانه! سرتاپای قالی خانه دوازده متری می‌شد که تقریباً حکم انباری را هم داشت. یک سمت آن دار قالی بود که قد برافراشته و تا انتهای دیوار می‌رفت و به سقف می‌رسید. سمت دیگر دیوار کمد پت و پهن کوتاهی بود که مادرم تعداد زیادی تشک و پتو را روی هم قرار داده بود برای مهمان‌هایی که از شهر می‌آمدند و تعدادشان کم نبود. به اضافه‌ی یک صندوقچه‌ی قدیمی که مملو از پشم و کرک و وسایل قالیبافی بود. یک لایه سیمان سبزرنگ سرتاسر کف را پوشانده بودکه جلوه‌ی ناخوشایندی داشت. اما ظهرها موقع ناهار یک پتوی سربازی قدیمی که از دوران سربازی پدرم به یادگار مانده بود، زیراندازمان می‌کردیم و با تاج‌گل و کبری خواهر بزرگ‌ترم که سه چهار سالی از ازدواجش می‌گذشت و تقریباً هر روز خانه‌مان می‌آمد، ناهارمان را می‌خوردیم و نیم‌ساعتی روی آن دراز کشیده و استراحت می‌کردیم. اتاق‌های دیگر خانه که به فاصله‌ی دوری از قالی خانه قرار داشت سه تا بود که با هفت هشت تا پله بلند سیمانی به طبقه فوقانی که به آن بالاخانه می‌گفتیم وصل می‌شد. دو تا ستون آهنی که با ظاهری نامنظم گچ‌کاری شده بود، ایوان را در آغوش می‌کشید. یکی از اتاق‌ها که از بقیه بزرگ‌تر و مرتب بود، اتاق میهمان نامیده می‌شد که میهمان بود یا نبود هفته‌ای یک بار جارو می‌شد. یک اتاق دیگر که به فاصله چند متر از اتاق مهمان قرار داشت، حکم آشپزخانه‌ای بود که ننه‌ام یک گاز سه شعله را روی سکویی که تا سطح زمین نیم متری فاصله داشت گذاشته بود. توی طاقچه تعداد زیادی شیشه‌های کوچک و بزرگ با مدل‌های مختلف قرار داشت که ننه جان با همان سلیقه روستایی خودش در آن انواع سبزیجات خشک و ادویه‌جات را قرار داده بود. اتاق دیگر که آخرین اتاق بود، اتاق نشیمن نام داشت که یک تلویزیون کوچک سیاه و سفید روی یک چهارپایه در آن خودنمایی می‌کرد. یک دستمال سفید گلدوزی شده که از هنرهای ننه جانم بود، به صورت سه گوش روی تلویزیون بود تا از خاک گرفتگی در امان باشد. شب تا شب لبه‌ی دستمال را بالا می‌زدیم و به تماشای تلویزیون می‌نشستیم. ننه جانم که حالا روبه‌رویم ایستاده بود گفت: چرا جوابم را نمی‌دهی؟ نگاهش کردم. الهی، بمیرم! چهره‌اش بیش از سنش نشان می‌داد. روسری رنگ و رو رفته اما بسیار تمیزی را با سنجاق زیر گلویش محکم کرده بود. قبای گل‌داری پوشیده بود که دامن آن تا زیر زانوانش می‌رسید. شلوار مشکی مات و دمپایی‌های جلوبازی که چهار تا انگشتش از آن بیرون زده بود، جلب توجه می‌کرد. همه‌ی مردم ده او را به نام خاله زینت می‌شناختند. در گرگ و میش هوای غمزده‌ی غروب ده چهره‌اش رنجورتر دیده می‌شد و زحمات روزگار و بدبختی‌ها چهره‌ی مهربانش را پر از خطوط درهم برهم زیادی کرده بود. البته بیش از این هم انتظاری نبود. زنی که تا چهل و چند سالگی بیش‌تر از ده تا زایمان کرده بود، با این همه مشغله و مسؤولیت نمی‌شد از او انتظار پوستی شاداب داشت. - رعنا جان، ننه، قربان قدت! قراره عمه شهربانو بیان خانه‌مان. اتاق مهمان تمیزه. حیاط را هم که می‌بینی آب و جارو کردم. می‌دیدم. حیاط که تمیز و شسته رفته بود. کار همیشگی ننه‌ام بود. این‌که دیگر نیاز به توضیح نبود. - بیا ننه، برو سر و صورتت را بشور، قراره بیان... - خوب! با خودم گفتم مگر اولین بار است عمه شهربانو این‌جا می‌آید؟ چیز عجیبی نیست. تاکنون پیش نیامده به خاطر استقبال از میهمان ان هم عمه ام ،از پشت دار بلند شوم. به پیشواز بروم ولی چرا؟ ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎