⚠نویسندگان عزیزی که نامشون برای چاپ کتاب ثبت شده!⚠👆
لطفا یک عکس با کیفیت از امضا و نام و نام خانوادگیتون با کیفیت بالا ارسال کنید تا در پشت جلد کتاب براتون به عنوان اثر و امضاء نویسندگان ثبت و طراحی کنیم!🥰🙏🏻
----------------------------------
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خدا
“رقص روی خلیج “
ماندگار خواهد بود
در سینه ی تاریخ،
سیاهی روایت
از بیوطنی آنانی که به پایکوبی شبانه برخاستند
روی خون های مقدسی که
همنژاد اصیل چشم هایشان بودند
هم قبیله ی اشک های بهاری شان
و همزبان دردهایی به رنگ خاک
در سرزمینی از مهر و آتش و نخل و آب.
بر ویرانی وطن خویش می لرزم
و در آوار دیوارهای بلند سرخابی اش
گنجشک به گنجشک
فرو می ریزم
حتی اگر که پوشیده باشد کف خیابان از خار.
…
این آزادی من است.
سپیدی ابرآلود لاله ها
غبار سرخ ستاره ها
و سکوت علاج ناپذیر گهواره های آرزومند
اگر چه پشت لالایی مادرانه ی پروانگان
با زخم هایی همسال باران
پنهان مانده است
دریازادگان اما
تن به انزوا
نخواهند داد.
بگذار موشک ها برقصند
روی شعله هایِ آه
زنانِ وطنم شکوفه بدهند
بر شانه های درختان
کودکانم سبز شوند
در گندمزارهای آسمان
گریزی از مرگ نیست
سروها هنوز پایدارند
و این، حقیقت شادی من است.
مرزهای آزادی
از میان قلب های ما می گذرند
حکایت تاریخ
وارونه نخواهد بود
قلم های سرخ
درون جامدادی مینابی دخترکان
چندی ست
بدل به آئینه شده اند.
اینک نوبت پایکوبی سروهاست
روی دامن بلوطی خلیج
با ضرب دمادمِ دمّامِ خورشید.
#محمدحسین_صفری
فروردین ۱۴۰۵
====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
چقد بی خبرم
ده روز از خبر شهادت علیرضا روی دریا توسط آمریکا گذشته است. امروز، تصمیم گرفتم همراه بچه ها خانه بمانم. دیگر حوصله شلوغی های چند روز پیش را نداشتم.
حتی، وقتی رضا بعد از بیست روز از دریا می رسیدخانه، بهترین جای تفریح دنیا برای من و بچه هام همین چاردیواری بود.
خودش به درس بچه ها می رسید. ماشین بازی، پلیس بازی و بالا بلندی که دیگر خوراکش بود.
به من میگفت:《تو استراحت کن خانوم》
نگرانی آن روزهای من فقط همسایه پایین بود، که بیچاره از سرو صدای ما آن چند روز اذیت میشد. ولی بعد رضا از همسایه حلالیت میگرفت. اما، امروز خانه حتی ساکت تر از روزهای است که رضا ماموریت بود.چون آن موقع امید داشتم که رضا چند روز دیگر برمی گردد. اما الان دیگر برگشتی در کار نبود. بلند شدم به رسم عادت زیر کتری را روشن کردم. تا چند دقیقه دیگر مهدی از خواب بیدار می شود، مثل پدرش سحرخیز و چای خور حرفه ایست. سمت یخچال می روم. باید صبحانه را آماده کنم. اما، تقویم روی یخچال مانع می شود. خودم درستش کرده بودم. روزهای مهم را نوشته بودم، تا جلوی چشمم باشند. مثل تاریخ تولد بچه ها، تاریخ رفتن و آمدن رضا، سالگرد ازدواج، واکسن رعنا. ای وای چند روز دیگر واکسن دوسالگی رعناست. با حسرت روی همه آنها دست کشیدم.
سفره صبحانه را چیدم. بچها هنوز بیدار نشدند. رفتم بهشان سر بزنم، دیدم رعنا خواب است. اما سارا و مهدی نیستند. صداشان کردم.
صدا را از اتاق دیگر شنیدم که گفتن:《ما اینجایم.》
داخل اتاق دیگر سر کمد لباسهای پدرشان بودند. وقتی وارد اتاق شدم انگار بمب زده بودند. تمام لباسها و وسایل پدرشان را کف اتاق ریخته بودند.
آمدم سرشان داد بزنم که، دیدم مهدی جلو آینه قدی اتاق ایستاده،لباس دریانوردی پدرش را پوشیده و به زور می خواهد خودش را اندازه لباس کند. یاد روزی افتادم که خودم جلوی همین آینه لباس علیرضا را توی تنش مرتب میکردم.
صدای سارا من را به خودم آورد.
مامان:《میای کمکم کنی.》
سارا تمام آرم و نشان های لباس پدرش را کنده بود. یکی یکی می گذاشت روی دفتر نقاشی و دورکشی،و بعد هم رنگ میکرد.
گفت:《میخوام با اینا برچسب درست کنم بزنم روی دفترم.》
لابه لای درجه های افتخار علیرضا جانم درجه ای را دیدم که تا ده روز پیش ازآن خبر نداشتم. انگار بعد تو خیلی چیزهاست که من خبردار می شوم. نشان خادمی حرم امام رضا جان بود. به صورتم چسباندم و نفس کشیدم. عطر حال و هوای سه سال پیش را می داد،که با هم مشهد رفتیم.
نگران نباش عزیزم، لباست که اندازه پسرت شد به جای تو می رود دریا. دخترت هم یادگاری هایت رو جمع می کند. منم به یادت میروم حرم کشیک.
#مرضیه_فخری
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت20
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 29 فروردین 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
ـ لطفاً دستبندش رو باز کنید.
این جمله را همان بازپرس آشنایی گفت که بعد از حدود دو ماه دوباره میدیدمش و میدانستم نامش یدالله محمدی است. امروز با لباس شخصی به اتاق بازجویی نیامده بود و اسمش را از روی اتیکت روی لباسش خوانده بودم. در حال حاضر چشمهایم تنها عضوی از بدنم بودند که درست کار میکردند. بقیۀ اعضای بدنم را یا سکته از کار انداخته بود و یا خودم زده بودم ناکارشان کرده بودم.
چند روز مانده به ترخیصم از بیمارستان بالاخره توانسته بودم سروان عطایی را راضی کنم آینهای به دستم برساند. پدر و مادرم ابداً زیر بار نرفته بودند و من مجبور شده بودم دست به دامان زندانبانم بشوم. آن روز که با ایما و اشاره درخواستم را به او فهماندم، سروان دلش سوخت و آینۀ کوچکی از کیفش درآورد و به دستم داد. نمیدانم بخت بد من بود یا او که همان موقع بیسیمش خشخش کرد و مشغول دادن گزارش شد.
فرصتی که مدتها دنبالش بودم، بالاخره فراهم گشت و من توانستم خودم را توی آینۀ جیبی نه چندان تمیز سروان ببینم. با دیدن دختری که به جز چشمهایش هیچ شباهتی به من نداشت، ماتم برد. نمیدانم! شاید هم در آن لحظۀ مرگبار، من برای بار دوم سکته کردم. آن صورت کج و معوج و آن لبهایی که به طرز وحشتناک و زنندهای به یک طرف کج شده بودند، صورت من بود یا گریم یکی از آن عجوزههای توی فیلمهای ترسناک؟
برای لحظاتی چند، مبهوت ماندم. ضربان قلبم را حس نمیکردم. دستانم نه نبض داشتند و نه توان. وقتی دوباره جریان خون را در رگهایم حس کردم، آینه را جلو کشیدم.لکههایش را پاک کردم و با دقت بیشتری به جادوگر توی قاب نگاه کردم. خیالم راحت شد. نه! این من نبودم. چشم و ابرویش شبیه من بود، درست ... ولی من نبودم. چه بسیار دختران کمان ابرو که چشمهای شهلایشان طعنه به نرگس میزد و انبوه مژگان سیاه و برگشتهشان هر بینندهای را مفتون میکرد. شباهت زیاد داشتیم اما او، من نبودم!
از مرحلۀ انکار که گذشتم، ناباوری یقهام را چسبید. با یک دست آینه را نگه داشتم و با دست دیگر صورتم را لمس کردم. آینه صادقانه داشت میگفت که خطبهخط صورت و لبهایم به دست سرانگشتانم مشق میشوند اما ابداً چیزی در صورتم حس نمیکردم.
لمسها را محکمتر کردم و باز هم هیچ سلولی در صورتم چیزی از لمس به مغزم مخابره نکرد. کار به جایی رسید که عملاً داشتم به خودم سیلی میزدم. سیلیهایی که مطمئناً میبایست درد زیادی را برایم به ارمغان میآوردند اما دریغ از سر سوزنی احساس درد یا سوزش یا هر چیز دیگر.
وقتی ابرهای سیاه انکار و ناباوری از چهرۀ کریه واقعیت کنار رفتند، وقتی حقیقت مثل خورشید در برابر چشمانم عیان شد، همه چیز را از دست رفته دیدم. ناگهان خشم در وجودم به غلیان افتاد و مثل یک سونامی بر همۀ احساسات توی قلبم تاخت و بی چکوچانه پیروز میدان شد. دیگر افسار کارهایم دست خشم بود و عقلم را آگاهانه بایکوت کرده بودم.
در یک چشم بر هم زدن، آینه را کوبیدم به گوشۀ تخت. آینه پر سروصدا شکست و ترکشهایش به اطراف پراکنده شدند اما بزرگترین تکه هنوز توی دستم مانده بود.
سروان عطایی با شنیدن صدای شکستن آینه، سراسیمه بیسیمش را کنار گذاشت و به طرفم دوید اما دیگر برای هر کاری دیر شده بود و خنجر آختۀ آینه، تنها رگ اتصال من به دنیا را قطع کرده بود.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🍎 #پارت_4_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 30 فروردین 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
عمه شهربانو گفت: دیروز مانتو خریده است پس به خاطر (اینها) که نمیدانم چه کسانی هستند مانتو را خریده است. پس حتماً دهاتی نیستند اگر بودند که عمه مانتو نمیخرید این همه تغییر پوشش نمیداد.
مات و مبهوت به عمه خیره شدم. کنارش روی زمین نشستم. سر و صدای تاجگل و حجت و محمود دو تا برادر کوچکم که در حال سر و کله زدن با پسرهای عمه بودند، میآمد. آمدم بلند شوم به حیاط بروم که عمه دستم را محکم گرفت و گفت: رعنا!
چشم به صورتش دوختم. چشمانش را به طرز وقیحی سرمه کشیده بود. لبهایش بیش از حد سرخ مینمود. رژ لب قرمزرنگی را ناشیانه روی لبهایش کشیده بود. بدم آمد، خیلی!
– این مهمان مخصوص توست عمه... برو لباست را هم عوض کن. این لباس خیلی زشته... در حالی که به لباسم که بلوز و دامن بلند چیندار زرشکی رنگی بود خیره شده بود، ادامه داد: یک لباس سبز داری که برای عروسی کبری هم پوشیده بودی ها... یادت مییاد... آن را بپوش.
زبانم بند آمده بود. نمیدانستم چه بگویم. آخر هنوز مفهوم حرفهای عمه برایم روشن نبود. شاید هم نمیخواستم سر از چیزی درآورم.
به اتاق نشیمن آمدم. همان اتاقی که تلویزیون هم داشت. ننه جانم توی آشپزخانه در تدارک چای بود. هنوز سر و صدای بچهها با مرغ و خروسها میآمد. پدرم غر میزد و سعی داشت بچهها را به اتاق بیاورد تا مرغ و خروسها آرام بگیرند.
وسط اتاق مردد ایستاده بودم. یک سمت اتاق تعداد زیادی قرابههای بزرگ که مملو از آبغوره و آبلیمو بود قرار داشت. درب همهی آنها را با خمیر نان کیپ کرده بودیم تا کپک نزند و قرار بود علی اصغر برادر بزرگم که روی ماشین عنایت پسردختر عموی مادرم کار میکرد و شاگرد شوفر محسوب میشد این سفر بیاید و قرابهها را به گوشهی حیاط که خنکتر بود منتقل کند.
به سمت صندوقچه و کمدی که جهیزیهی مادرم بود و انتهای اتاق بود رفتم. لباسهای مهم را داخل صندوقچه میگذاشتیم. در صندوقچه را که مملو از پارچههای ندوخته و لباسهای مهمانی و عروسی بود باز کردم و همان لباسی را که برای عروسی کبری خواهر بزرگم پوشیده بودم و عمه جان پیشنهاد داده بود، از لابلای لباسها و پارچهها بیرون کشیدم. لباس در چند جا چروک داشت. خیلی نو نبود اما کهنه هم نبود هنوز میشد چند تا مهمانی و عروسی آن را پوشید. موجی از خاطرات شیرین گذشته با دیدن لباس و رنگ زیبایش به مغزم هجوم آورد.
ننه جانم عجب خوشسلیقه بود. همان جا توی اتاق لباس را پوشیدم. پشت شانههایش تنگ بود. خوب تعجبی هم نداشت... حالا رشد جسمانی نسبتاً خوبی کرده بودم. به قول کبری هنوز هم جا برای قد بلند شدن داشتم. دامن لباس برایم کوتاه بود. زیپ بلند لباس که با طرز ماهرانهای از پایین کمر تا پشت گردنم تعبیه شده بود بسته نمیشد. به ناچار لباس را از تنم خارج کردم و همان لباس گل و گشاد خانگی خودم را پوشیدم. نفس راحتی کشیدم.
آخ که چقدر توی این لباسها راحت بودم. لباس مناسب دیگری نداشتم. دوباره صندوقچه را گشتم ظاهراً بهترین لباسم همین بود.
کمکم ذهنم روشن شد، مهمان که بود. خواستگاری که عمه از شهر آورده بود. اشتیاق لذتبخشی سرتاسر وجودم را فرا گرفت.وااای... یعنی من بزرگ شده بودم؟
- ای خدا!
بدم نمیآمد با لباس مناسب و زیبایی در حضور مهمانان هنوز نیامده ظاهر شوم. دوست داشتم بدانم چه کسی راضی شده است از شهر بیاید و دختری دهاتی را به عنوان همسر برگزیند. کمابیش از روستا جسته گریخته افرادی قدم پیش گذاشته بودند و یواشکی به مادرم چیزهایی گفته بودند. اما خیلی جدی نبود.
نومیدانه به اتاق برگشتم. همان اتاقی که عمه شهربانو توی آن نشسته بود. ننه جان چای دم کرده بود و توی یک سینی استیل براق گذاشته دو سه تا استکان و یک قندان استیل هم کنارش در حال نوشیدن چای بودند. آقام هم کمی بالاتر از عمه شهربانو نشسته بود و گردو میشکست. ننهام به آقام غر میزد:
- الان مییان میرزا... پاشو اینها را جمع کن... و به گردوها اشاره میکرد.
آقام گفت: فردا آقای مسعودی مییاد مغز گردو میخواد، باید آماده باشه.
سپس با خاطرجمعی گفت: بیا... تمام شد. دیگر چیزی نمانده.
اما به نظر من هنوز خیلی گردو مانده بود تا مغز شود.
قرار بود مهمانها تا یک ساعت دیگر برسند و من در افکارم تخمین میزدم که آیا تا یک ساعت دیگر مغز کردن ده کیلو گردو تمام میشود یا نه؟
عمه شهربانو میخندید و از خرید مانتوش میگفت و با لذت به آن بیچاره که به میخ دیوار آویزان بود اشاره میکرد...
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
ولادت با سعادت حضرت معصومه (س)
و روز دختر مبارک🥰💝
------------------------------------
🗓 یکشنبه // 30// فروردین // 1405 //
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع: #روز_دختر
-----------------------
نویسندگان عزیز؛
به مناسبت فرارسیدن ولادت حضرت فاطمه معصومه (س) و روز دختر، از اعضای کانال و دوستداران نوشتن دعوت میکنیم در چالش این هفته شرکت کنند.
در این چالش میتوانید از دخترانگی، امید، مهربانی، پاکی، آرزوها و نقش دختران در زندگی و جامعه بنویسید؛ از رؤیاهایی که در دل دارند، از قدرت آرام و روشنی که به جهان میبخشند، و از الهامهایی که میتوان از سیره و شخصیت حضرت معصومه (س) گرفت.
آثار میتواند در قالبهای زیر ارسال شود:
داستان کوتاه
دلنوشته
شعر
روایت کوتاه
آثار خود را برای ادمین ارسال کنید تا پس از بررسی در کانال و گروه نویسندگان شاولد منتشر شود.
------------------------------
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
منتظر نوشتههای شما هستیم.🌿✨
انتشارات شاولد📚
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
تقدیم به دختران پاکدامن سرزمینم....
آنانی که در مدرسه، با دستانی کوچک اما دلهایی بزرگ، قلم را چون پرچم امید بلند کردند و الفبای جانفدایی را آموختند....
سلام بر زنانی که پای آرمان وطن ایستادند و با نجابتشان، دشمن را به زانو درآوردند.
و سلام بر دخترانی که بودنشان، زندگی را شاعرانهتر میکند،بر ستارههایی که با نور امید، تاریکیها را کنار میزنند و معنای واقعی شجاعت، مهر و زیبایی را دوباره تعریف میکنند.
درود بر دختران امروز و مادران فردای ایران که در سختیها، معنای واقعی غیرت و صلابت را نوشتند.روز دختر، روز شکوه پاکی و استواری زنان این دیار است. 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
روز دختر و تولد حضرت معصومه (س) سلاله پاک زنان عالم بر تمام دختران و زنان سرزمینم گرامی باد..
#فاطمه_غلامی
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
سلام بر دخترهای کشورم،که این روزها خوش می درخشند.
آنها را می بینی درتمام سنین از کودک سه ساله ای که روی صورت کوچکش نقش پرچم سه رنگ نقاشی شده و به سختی پرچمی که از خودش بزرگتر است بلند می کند تا دختران ابتدایی که با فرم مدرسه و کوله های صورتی به عنوان نمادی از کودکان شهید میناب سرود می خوانند.
و دختران نوجوانی که چفیه های فلسطینی در رنگ های مختلف سفید یا سبز و آبی به زیبایی دور سرخود پیچیده ویا روی دوش دارند.
اتوبوسی زیبا پراز بادکنک های صورتی و سفید آنها را سوار میکند و مادری بابرف شادی وشکلات از آنها استقبال می کند.
ذوق زده از آنها عکس می گیرم.
دلم می خواهد مانند مادری مهربان همه ی آنها را درآغوش گرفته بوسیده وبلند وباعشق فریاد بزنم:
✨عزیزانم روزتان مبارک✨
#زهرا_زرگران
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub