eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
938 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
⚠نویسندگان عزیزی که نامشون برای چاپ کتاب ثبت شده!⚠👆 لطفا یک عکس با کیفیت از امضا و نام و نام خانوادگیتون با کیفیت بالا ارسال کنید تا در پشت جلد کتاب براتون به عنوان اثر و امضاء نویسندگان ثبت و طراحی کنیم!🥰🙏🏻 ---------------------------------- ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فرشته به آینه که نگاه می‌کنم، موهای سفیدم نشان‌دهنده‌ی گذرِ عمر است. ولی با این تفاوت که هنوز همان دخترِ نوجوانی هستم که روی جدولِ خیابان راه می‌رود و زیرِ نگاهِ عابران بستنی لیس می‌زند. نیشخندی به من می‌زنند، زیرِ لب ـ طوری که بشنوم ـ می‌گویند: «خجالت هم نمی‌کشد از موهای سفیدش.» ولی من دنده‌پهن‌تر از این حرف‌ها هستم. وقتی برای نوجوانان تعریف می‌کردم: دختر بودنتان نباید باعث شود به آرزوهایتان پشت کنید. چه اشکالی دارد خودت باشی اما با عرفی که در جامعه است؟ شاد بودن، رقصیدن، خواندن، و رسیدن به آرزوهایی که در سر داری حق توست. تو دختری... فرشته‌ای که بوی بهشت می‌دهد. به نظرم وقتی خداوند دختر را آفرید، همه سرِ تعظیم جلوش فرود آوردند. برای کلِ خانواده یک مادرِ به‌تمام‌معنا و یک همدمِ واقعی است. دخترانِ دیروز و مادرانِ امروز؛ هر روز، روزِ ماست. =========================== کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
مادرانه مادر که باشی، دختردار که باشی، برکتِ خانه‌ات را از قدمِ دختر می‌دانی. شور و شوقِ خانه‌ات هستند؛ عشق‌اند در کودکی و نوجوانی و جوانی. دوست نداری حتی خاری به پایشان برود. روز و شب مادری می‌کنی تا بهترین و امن‌ترین مکانِ دنیا برای دخترت، خانه‌ات باشد. هر روز با دیدنِ دخترت دوباره می‌شکفی، مثلِ گل‌ها، و غنچه‌هایت را می‌بویی... ولی امسال یادِ مادرانِ میناب جگرت را می‌سوزاند؛ مادرانی که تدارکِ افطار می‌دیدند و امیدشان به بوسیدنِ دوباره‌ی دخترانشان ناامید شد. اگر مادر باشی، بهتر می‌فهمی چه می‌گویم؛ مادرانی که روحشان با دخترانشان به آسمان رفت و جسمشان کنارِ مزارِ سردِ آن‌ها ماند. زود بود برای این غنچه‌ها پرپر شدن. نفرین بر جنگ. نفرین بر ستمگر. نفرین بر متجاوز. (سرباز وطن 🇮🇷) =========================== کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌻🌻🌻🌻🌻🌻 پروردگار خواست جهان غرق گل شود.. دختر چنین به صحنه ی عالم قدم گذاشت. 🌻🌻🌻🌻🌻 دختر واژه ناب پر احساس که نازکی قلبش از شیشه شکننده تر است. نمی‌دانم این مخلوق زیبا چرا چنین فریباست برای پدر برادر همسر و دوستان. خالق زیبایی‌ها چنین آفریده این مخلوق زیبا و پراحساس را... نیاز دارد به محبت به دلگرمی به نوازش، به بو کردن. نیاز دارد دیده شود تا نسپرد دل به این خار و خسان. نیاز به مهر مادری، نیاز به دست گرم پدر و حمایت بی‌دریغ برادر... آری این غنچه حساس نیاز به مراقبت ویژه دارد. زمان غنچه بودن و گل دادن و شکوفا شدن در گروه مهر است مهر است و مهر.... یک بانو چه می‌خواهد جز مهر ... دختر نوشکفته من دستانت را می‌گیرم، می‌بوسم و می‌بوسم چون تو معطرترین مخلوق خدای زیبا هستی... مبارک باد این روز دل‌افروز آه از دل تنگ مادران میناب. بغضی گلوگیر که تمامی ندارد. آن حالات شیرین دختربچه‌ها، آن لبخندهای دلنشین، آن خاله بازی‌ها، آن قهرها و لوس شدن ها... آه از دل تنگ مادران میناب. گفتنی نیست، شنیدنی نیست. اگرچه میدانم خدای مهربانم جشنی برایشان گرفته در آسمانها، اما با بغض به خون نشسته دل مادران چه کنیم؟ صبری جزیل برای دل داغدار شما از باریتعالی خواهانیم. آخر به چه گناهی چنین بی‌رحمانه به خاک و خون کشیدید؟ نحن منتقمون لعنه الله علی قوم ظالمین ====================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
دختران سرزمینم را می‌ستایم. آنان که هر صبح، پیش از آنکه خورشید از پشت کوه‌های سربه‌فلک‌کشیده سر بزند، چشم‌های بیدارشان را به روشنایی روز می‌گشایند. نه برای تماشا، که برای ساختن. برای اینکه مردانی بسازند از جنس شور و شجاعت و ایمان. اما مگر می‌شود خود شجاع نبود و شجاعت پرورد؟ به گمان من، نه. مگر می‌شود از جنس آسمان نبود و از آسمان گفت؟ نه... هرگز. دختران این سرزمین، یادگارِ همان گردآفریدند؛ همان زن حماسه‌ساز که در برابر سهرابِ نیرومند ایستاد، تا عدالت بی‌یاور نماند. نه با نیزه، که با نگاه. نه با فریاد، که با سکوتِ پُر از ایمان. آنها شجاعت را با خرد می‌آمیزند و پاکی را از زهرا (س) به ارث می برند؛ همان زهرایی که در خانهٔ کوچکش، تنها بود اما به صلابتِ کوه. گام‌هایشان را دریاها فراموش نکرده اند. نه دماوند، نه دنا، نه آن دشت‌های بی‌کران. آنها ایستاده‌اند، همان‌گونه که دختران امروزِ ما ایستاده‌اند: راست، محکم، استوار. دست‌هایشان، قداست آب را دارد. آبی که نه تشنگی را می‌شناسد، نه مرز. آبی که از دل سنگِ سخت، جویباری زلال می‌شود. می‌جوشد از مهر، می‌دود به سوی خشکی، و هر جا که می‌رسد، سبز می‌کند دلِ خاک را. دختران این سرزمین، افسانه نیستند. واقعیتند. واقعیتی که هر صبح، پنجره را به روی باد و نور و امید می‌گشایند. تا زندگی کنند، تا زندگی بسازند، تا ایران را بسازند، با همان دست‌هایی که هم مهر می‌کارد، هم مقاومت. ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
تابستان بود،صبح زود روز جمعه از خواب بیدار شدم . پدرم نمازش را مانند همیشه بلند خواند .صدای قرائت حمد و توحید پدر برایم بسیار دلنشین بود. در آشپزخانه مشغول پیچیدن لقمه های صبحانه برای هردویمان شدم . کفش های کوهنوردی مارک کیکرز که به رنگ سرمه ای بود را پوشیدم . پدر هم کفشهایش مثل من بود اما به رنگ قهوه ای . بالاخره راهی کوچه شدیم . هوا خنک بود؛ نسیم ملایمی به صورتم میخورد. بوی رزهای محمدی و گلهای یاس به مشام میرسید . سکوت همه جا را فراگرفته بود فقط صدای قدمهای من و پدر ... دستانم را در دستهای درشت او قفل کرده بودم . صدای خش خش جاروی رفته گر به گوش میرسید. به باباکوهی که رسیدیم دسته دسته جوانهای کوهنورد را میدیدیم که به سمت قله در حرکتند. یه جاهایی کم می آوردم ،بابا دستم را میگرفت و مرا به سمت بالا میکشاند. . با هم صبحانه را در نزدیکیهای قله ،روی تخته سنگی میل کردیم . پسری جوان با گیتاری که در دستش بود ،آهنگی زیبا را مینواخت و با آن آواز سر می داد . چه روز خوبی بود ،با پدرم همه چیز زیبا بود . دختری 🌷پس از سالها در جستجوی آن روزهای بی دغدغه نوجوانی و آن حس و حالی که با پدرش داشت . روز دختر مبارک 🎸🎼 ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
مشکاتِ نور ‌ در آغاز، خداوند عشق را در پیمانه‌ی حیا ریخت و از تمازُجِ این دو، ماهیتی پدید آورد که فرشتگان آن را «دختر» نامیدند. او نه یک موجود، که یک تغزلِ مدام است؛ واژه‌ای که هرگاه بر لبانِ روزگار می‌نشیند، تلخیِ ایام را به حلاوتِ امید بدل می‌کند. ‌سلام بر آن کریمه‌ای که از سلاله‌ی آفتاب بود و در شبیه‌ترین قرابت به زهرا (س)، عطرِ عفت را در وزشِ بادهای کویر منتشر ساخت. او که با سرانگشتانِ نیایش، گره از ضریحِ دل‌ها می‌گشاید و به ما می‌آموزد که می‌توان در غایتِ ظرافت، ملجأِ یک جهان بود. دختر بودن، یعنی پاسداری از باغچه‌ی رویا در هجومِ زمستان. یعنی همان قدرتِ نرمی که بی‌هیچ هیاهویی، جهان را از زنگارِ ناامیدی می‌رهاند. ما، دخترانِ این سرزمین، میراث‌دارِ آن نجابتِ سبزیم؛ ما که رویاهایمان بویِ باران می‌دهد و گام‌هایمان، طنینِ روشنِ فرداست. ‌خجسته باد این میلادِ نورانی و مبارک باد روزِ تو؛ ای که حضورِ نجیبت، زیباترین استعاره‌ی خداوند در دیوانِ آفرینش است. ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
یک دلنوشته برای حضرت معصومه(س) شکوفه های چین چادر در عطر حضور صدایش می دویدند مهتاب در حسرت گیسوها ایوان محراب را نقره فام می کرد و مروارید های خیالی از پشت حجاب شالش می درخشیدند طراوت باران نگاهش هوای قم را بهاری کرده بود و باغ های شهر بوی عجیبی می دادند پروانه ها در اتمسفر نور محبتش طوافی عاشقانه می کردند شاید پیله هایی صورتی دور لحظه های ناب آبی می بافتند تا معصومانه به نجوا بپردازد ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 31 فروردین 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= سروان عطایی نگاهی غضب‌آلود به من کرد و با اشاره به دستِ باندپیچی‌شده‌ام گفت: ـ لطفاً معاف کنید قربان! دفعۀ قبل که از سرِ دلسوزی و احساسات زنانه دستبندش رو باز کردم، این فاجعه رو به بار آورد و باعث شد بنده توبیخ بشم. بازپرس که تمردِ عطایی چندان به مذاقش خوش نیامده بود، این بار با لحنی محکم‌تر دستور داد: ـ گفتم دستبندش رو باز کنید. سروان عطایی با نارضایتی «چَشمی» گفت و دستبندم را باز کرد. ناخودآگاه نفس راحتی کشیدم؛ چون دستبند درست روی بخیه‌های مچم قرار گرفته بود و به‌شدت اذیتم می‌کرد. بازپرس، عطایی را مرخص کرد و خودش ویلچرم را تا پشتِ میزِ بازجویی هل داد. ضعف و ناتوانی‌ای که مرا به ویلچر سنجاق کرده بود، از سکته نبود. دست‌ها و پاهایم کم و بیش کار می‌کردند، اما بعد از زدن رگم و خونریزی شدید، توان بدنم به‌شدت تحلیل رفته بود و نمی‌توانستم روی پاهایم بایستم. حواسم بود که بازپرس از نگاه مستقیم به چهره‌ام خودداری می‌کند. بی‌خود و بی‌جهت مشغول مرتب‌کردن وسایل روی میزش بود؛ اما در حرکاتش نوعی آشفتگی می‌دیدم. با اینکه هوای اتاق نسبتاً خنک بود، قطره‌های درشت عرق روی پیشانی‌اش نشسته بود. منتظر بودم دست از این حرکات بیهوده بردارد و سؤال‌هایش را بپرسد. امروز با عزم جزم آمده بودم تا به هرچه می‌خواهد اعتراف کنم و این بازی را تمام کنم. انگار پدر هم از تصمیم پنهانم باخبر شده بود که وقتِ انتقالم از بیمارستان به آگاهی، بیش از ده بار تأکید کرد مطلقاً جایی را امضا نکنم و چیزی را که آنها سعی دارند به گردنم بیندازند، قبول نکنم. حوصله‌ام از کارهای او سر رفت. کاغذ و قلمی را که روی میز بود برداشتم و رویش نوشتم: ـ بگید چی و کجا رو باید امضا کنم؟ و کاغذ را به طرفش هل دادم. نگاه داغ و پریشان بازپرس به دست‌نوشتۀ خرچنگ‌قورباغه‌ام میخ شد. بعد از خواندنش با کلافگی دستی به محاسنش کشید و زیرلب گفت: ـ بابت این اتفاق خیلی متأسفم. لب‌های کجم را بیشتر کج کردم. من او را مقصر این اتفاق نمی‌دانستم. مقصرِ حال و روزم کسی بود که دو ماه بود آب شده بود و توی زمین فرو رفته بود و معلوم نبود کجا داشت آرام و بی‌دغدغه زندگی‌اش را می‌گذراند؛ انگار نه انگار چه آتشی به دامن زندگی من انداخته. دستم که از او کوتاه بود، بنابراین محمدی را سیبل کینه و دلخوری‌هایم قرار دادم. کاغذ را دوباره جلو کشیدم و نوشتم: ـ تأسف شما به چه درد من می‌خوره؟ می‌تونه چیزهایی رو که از دست دادم بهم برگردونه؟ جمله‌ها را خواند و سرش را پایین انداخت. دوباره و با حرص نوشتم: ـ هرچی می‌خوایید بدید امضا کنم. کاغذ و خودکار را از زیر دستم کشید و کنار گذاشت و گفت: ـ من می‌خوام کمکت کنم دخترجون. تقریباً مطمئنم این قتل یه پاپوشه، اما همۀ شواهد بر علیه توئه. حتی یک مورد مشکوک توی پرونده نیست که بتونم با استناد به اون، پرونده رو باز نگه دارم. همه‌چیز این‌قدر شسته‌ورفته است که... کوبیدم روی میز و حرفش را بریدم. با اینکه غرورم از حرف‌زدن با آن لبِ کج و معوج زخم برمی‌داشت، اما به زحمت و بریده‌بریده گفتم: ـ من... قاتلم... تمومش... کنید. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دختر که داشته باشی نور وجودش همه جا را نورانی می‌کند اصلا یک دانه اش کم است هر بیشتر قشنگ تر نورانی تر میشوند چلچراغ زندگی هر کدامش یک گوشه را نور میدهند روشن میکنند و امید می‌بخشند درب بهشت از سمت چشمان دختران باز میشود و هوا از عطر نفس هایشان عطرآگین میشود زمان و زمان به یمن وجودشان میرقصند و می‌نازند دل پر از عشق و محبتشان دنیای خاکستری را رنگ میزند تا محو رنگین کمان وجودشان باشی دختر گل است و یک دانه اش کم است باید گلستان داشته باشی تا شراره های آتش تنهایی را خاموش کند دختر کوثر است نازل شد تا غم هایت قربانی شود روزی و عشق و شور و محبت را یک جا میشود در وجود او پیدا کرد میشود با وجودش روی همه چیز حساب باز کرد دختر بابا شود مونس مادرو همراز خواهر شود. ناموس برادر شود و روزی مادر شود و چرخه ی عشق بچرخد تا کار و عشق دنیا روزی زمین نماند دختران سرزمینم روزتان مبارک ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub