دختران سرزمینم را میستایم.
آنان که هر صبح، پیش از آنکه خورشید از پشت کوههای سربهفلککشیده سر بزند،
چشمهای بیدارشان را به روشنایی روز میگشایند.
نه برای تماشا، که برای ساختن.
برای اینکه مردانی بسازند از جنس شور و شجاعت و ایمان.
اما مگر میشود خود شجاع نبود و شجاعت پرورد؟
به گمان من، نه.
مگر میشود از جنس آسمان نبود و از آسمان گفت؟
نه... هرگز.
دختران این سرزمین،
یادگارِ همان گردآفریدند؛
همان زن حماسهساز که در برابر سهرابِ نیرومند ایستاد،
تا عدالت بییاور نماند.
نه با نیزه، که با نگاه.
نه با فریاد، که با سکوتِ پُر از ایمان.
آنها شجاعت را با خرد میآمیزند
و پاکی را از زهرا (س) به ارث می برند؛
همان زهرایی که در خانهٔ کوچکش،
تنها بود اما به صلابتِ کوه.
گامهایشان را دریاها فراموش نکرده اند.
نه دماوند، نه دنا، نه آن دشتهای بیکران.
آنها ایستادهاند،
همانگونه که دختران امروزِ ما ایستادهاند:
راست، محکم، استوار.
دستهایشان، قداست آب را دارد.
آبی که نه تشنگی را میشناسد، نه مرز.
آبی که از دل سنگِ سخت،
جویباری زلال میشود.
میجوشد از مهر،
میدود به سوی خشکی،
و هر جا که میرسد،
سبز میکند دلِ خاک را.
دختران این سرزمین،
افسانه نیستند.
واقعیتند.
واقعیتی که هر صبح،
پنجره را به روی باد و نور و امید میگشایند.
تا زندگی کنند،
تا زندگی بسازند،
تا ایران را بسازند،
با همان دستهایی که هم مهر میکارد، هم مقاومت.
#مسعود_علیبابایی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#دختر
تابستان بود،صبح زود روز جمعه از خواب بیدار شدم . پدرم نمازش را مانند همیشه بلند خواند .صدای قرائت حمد و توحید پدر برایم بسیار دلنشین بود. در آشپزخانه مشغول پیچیدن لقمه های صبحانه برای هردویمان شدم .
کفش های کوهنوردی مارک کیکرز که به رنگ سرمه ای بود را پوشیدم .
پدر هم کفشهایش مثل من بود اما به رنگ قهوه ای . بالاخره راهی کوچه شدیم . هوا خنک بود؛ نسیم ملایمی به صورتم میخورد. بوی رزهای محمدی و گلهای یاس به مشام میرسید . سکوت همه جا را فراگرفته بود فقط صدای قدمهای من و پدر ...
دستانم را در دستهای درشت او قفل کرده بودم .
صدای خش خش جاروی رفته گر به گوش میرسید.
به باباکوهی که رسیدیم دسته دسته جوانهای کوهنورد را میدیدیم که به سمت قله در حرکتند.
یه جاهایی کم می آوردم ،بابا دستم را میگرفت و مرا به سمت بالا میکشاند. . با هم صبحانه را در نزدیکیهای قله ،روی تخته سنگی میل کردیم . پسری جوان با گیتاری که در دستش بود ،آهنگی زیبا را مینواخت و با آن آواز سر می داد .
چه روز خوبی بود ،با پدرم همه چیز زیبا بود .
دختری 🌷پس از سالها در جستجوی آن روزهای بی دغدغه نوجوانی و آن حس و حالی که با پدرش داشت .
روز دختر مبارک 🎸🎼
#عاطفه_یزاف
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
مشکاتِ نور
در آغاز، خداوند عشق را در پیمانهی حیا ریخت و از تمازُجِ این دو، ماهیتی پدید آورد که فرشتگان آن را «دختر» نامیدند. او نه یک موجود، که یک تغزلِ مدام است؛ واژهای که هرگاه بر لبانِ روزگار مینشیند، تلخیِ ایام را به حلاوتِ امید بدل میکند.
سلام بر آن کریمهای که از سلالهی آفتاب بود و در شبیهترین قرابت به زهرا (س)، عطرِ عفت را در وزشِ بادهای کویر منتشر ساخت. او که با سرانگشتانِ نیایش، گره از ضریحِ دلها میگشاید و به ما میآموزد که میتوان در غایتِ ظرافت، ملجأِ یک جهان بود.
دختر بودن، یعنی پاسداری از باغچهی رویا در هجومِ زمستان. یعنی همان قدرتِ نرمی که بیهیچ هیاهویی، جهان را از زنگارِ ناامیدی میرهاند. ما، دخترانِ این سرزمین، میراثدارِ آن نجابتِ سبزیم؛ ما که رویاهایمان بویِ باران میدهد و گامهایمان، طنینِ روشنِ فرداست.
خجسته باد این میلادِ نورانی و مبارک باد روزِ تو؛ ای که حضورِ نجیبت، زیباترین استعارهی خداوند در دیوانِ آفرینش است.
#مریم_فرامرزی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
یک دلنوشته برای حضرت معصومه(س)
شکوفه های چین چادر
در عطر حضور صدایش
می دویدند
مهتاب
در حسرت گیسوها
ایوان محراب را
نقره فام می کرد و
مروارید های خیالی
از پشت حجاب شالش
می درخشیدند
طراوت باران نگاهش
هوای قم را
بهاری کرده بود و
باغ های شهر
بوی عجیبی می دادند
پروانه ها
در اتمسفر نور محبتش
طوافی عاشقانه
می کردند
شاید
پیله هایی صورتی
دور لحظه های ناب آبی
می بافتند
تا معصومانه
به نجوا بپردازد
#الهام_فروزانی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت21
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 31 فروردین 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
سروان عطایی نگاهی غضبآلود به من کرد و با اشاره به دستِ باندپیچیشدهام گفت:
ـ لطفاً معاف کنید قربان! دفعۀ قبل که از سرِ دلسوزی و احساسات زنانه دستبندش رو باز کردم، این فاجعه رو به بار آورد و باعث شد بنده توبیخ بشم.
بازپرس که تمردِ عطایی چندان به مذاقش خوش نیامده بود، این بار با لحنی محکمتر دستور داد:
ـ گفتم دستبندش رو باز کنید.
سروان عطایی با نارضایتی «چَشمی» گفت و دستبندم را باز کرد. ناخودآگاه نفس راحتی کشیدم؛ چون دستبند درست روی بخیههای مچم قرار گرفته بود و بهشدت اذیتم میکرد. بازپرس، عطایی را مرخص کرد و خودش ویلچرم را تا پشتِ میزِ بازجویی هل داد. ضعف و ناتوانیای که مرا به ویلچر سنجاق کرده بود، از سکته نبود. دستها و پاهایم کم و بیش کار میکردند، اما بعد از زدن رگم و خونریزی شدید، توان بدنم بهشدت تحلیل رفته بود و نمیتوانستم روی پاهایم بایستم.
حواسم بود که بازپرس از نگاه مستقیم به چهرهام خودداری میکند. بیخود و بیجهت مشغول مرتبکردن وسایل روی میزش بود؛ اما در حرکاتش نوعی آشفتگی میدیدم. با اینکه هوای اتاق نسبتاً خنک بود، قطرههای درشت عرق روی پیشانیاش نشسته بود.
منتظر بودم دست از این حرکات بیهوده بردارد و سؤالهایش را بپرسد. امروز با عزم جزم آمده بودم تا به هرچه میخواهد اعتراف کنم و این بازی را تمام کنم. انگار پدر هم از تصمیم پنهانم باخبر شده بود که وقتِ انتقالم از بیمارستان به آگاهی، بیش از ده بار تأکید کرد مطلقاً جایی را امضا نکنم و چیزی را که آنها سعی دارند به گردنم بیندازند، قبول نکنم.
حوصلهام از کارهای او سر رفت. کاغذ و قلمی را که روی میز بود برداشتم و رویش نوشتم:
ـ بگید چی و کجا رو باید امضا کنم؟
و کاغذ را به طرفش هل دادم.
نگاه داغ و پریشان بازپرس به دستنوشتۀ خرچنگقورباغهام میخ شد. بعد از خواندنش با کلافگی دستی به محاسنش کشید و زیرلب گفت:
ـ بابت این اتفاق خیلی متأسفم.
لبهای کجم را بیشتر کج کردم. من او را مقصر این اتفاق نمیدانستم. مقصرِ حال و روزم کسی بود که دو ماه بود آب شده بود و توی زمین فرو رفته بود و معلوم نبود کجا داشت آرام و بیدغدغه زندگیاش را میگذراند؛ انگار نه انگار چه آتشی به دامن زندگی من انداخته. دستم که از او کوتاه بود، بنابراین محمدی را سیبل کینه و دلخوریهایم قرار دادم. کاغذ را دوباره جلو کشیدم و نوشتم:
ـ تأسف شما به چه درد من میخوره؟ میتونه چیزهایی رو که از دست دادم بهم برگردونه؟
جملهها را خواند و سرش را پایین انداخت. دوباره و با حرص نوشتم:
ـ هرچی میخوایید بدید امضا کنم.
کاغذ و خودکار را از زیر دستم کشید و کنار گذاشت و گفت:
ـ من میخوام کمکت کنم دخترجون. تقریباً مطمئنم این قتل یه پاپوشه، اما همۀ شواهد بر علیه توئه. حتی یک مورد مشکوک توی پرونده نیست که بتونم با استناد به اون، پرونده رو باز نگه دارم. همهچیز اینقدر شستهورفته است که...
کوبیدم روی میز و حرفش را بریدم. با اینکه غرورم از حرفزدن با آن لبِ کج و معوج زخم برمیداشت، اما به زحمت و بریدهبریده گفتم:
ـ من... قاتلم... تمومش... کنید.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
دختر که داشته باشی
نور وجودش همه جا را نورانی میکند
اصلا یک دانه اش کم است
هر بیشتر قشنگ تر نورانی تر
میشوند چلچراغ زندگی
هر کدامش یک گوشه را نور میدهند
روشن میکنند و امید میبخشند
درب بهشت از سمت چشمان دختران باز میشود
و هوا از عطر نفس هایشان عطرآگین میشود
زمان و زمان به یمن وجودشان میرقصند و مینازند
دل پر از عشق و محبتشان دنیای خاکستری را رنگ میزند تا محو رنگین کمان وجودشان باشی
دختر گل است و یک دانه اش کم است
باید گلستان داشته باشی
تا شراره های آتش تنهایی را خاموش کند
دختر کوثر است نازل شد تا غم هایت قربانی شود
روزی و عشق و شور و محبت را یک جا میشود در وجود او پیدا کرد
میشود با وجودش روی همه چیز حساب باز کرد
دختر بابا شود
مونس مادرو همراز خواهر شود.
ناموس برادر شود
و روزی مادر شود و چرخه ی عشق بچرخد
تا کار و عشق دنیا روزی زمین نماند
دختران سرزمینم روزتان مبارک
#مریم_براتی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
در روزی که
نور، نامِ یک دختر شد
و مهربانی
ردّی از عبای آسمان بر زمین انداخت،
حضرت معصومه(س)
چون بارانی نرم
بر دلهای خسته فرو ریخت
و قم
از نفسهایش
به حریمِ امن تبدیل شد.
امروز
هر دختری
جرقهایست
از همان نورِ نخستین،
از همان لطافتِ بیمرز
که نامش
"معصومه"
را به شانههای زمین بخشید.
روز دختر
روزیست برای دیدنِ شکفتن—
نه در باغها
که در دلها؛
برای باور کردنِ اینکه
یک دختر
میتواند
هم آرامش باشد
هم آغازِ معجزه.
شاعر: #کامران_شایگان
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🗓 دوشنبه // 31// فروردین // 1405 //
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع: #شعار_انقلابی
-----------------------
‼️یکی از بچه ها میگفت دخترم ۴ سالشه شعارهایی ک میده:
مرگ بر ضند ولایت فقید
مرگ مرگ وطن فروش خاله
میمیریم میجنگیم ثابت نمیپذیریم(اول میمیره بعد میجنگه😆)
هیهات ذِلَه بِلَه
هیهات مِلَه ذِلَه
و امروزم اینو یاد گرفته
گرسنمه تهمتنی😂😁😎✊🇮🇷
ما هم گفتیم چه بهتر از این برای یک چالش طنز نویسندگی؟
از شما میخواهیم برای این چالش:
متنها، شعارها، دیالوگها یا روایتهای طنز بسازید؛
میتوانید بنویسید:
- شعارهای خندهدار و تاثیرپذیر درباره جنگ و ترامپ
- روایت کوتاه از یک کودک که هرشب شعار میدهد
- دیالوگ والد–کودک با محور شعارهای عجیب
هدف: طنز، خلاقیت، اغراق و بازی با زبان.
آثار خود را برای ادمین ارسال کنید تا پس از بررسی در گروه و کانال منتشر شود.
------------------------------
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
منتظر نوشتههای شما هستیم.🌿✨
انتشارات شاولد📚
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
😅👇🏻🥰😅👇🏻🥰😅👇🏻🥰
بچه: مامان، چرا درِ یخچال رو قفل کردی؟
مامان: باید شرایط من رو قبول کنی تا تنگۀ یخچال باز بشه.
بچه: مامان، میشه اینقدر اخبار نگاه نکنی؟ مگه اینجا میدون جنگه؟
مامان: تا حالا از فرصت و اختیاراتم استفاده نکرده بودم. حالا دوست دارم استفاده کنم.
بچه: خب شرایط شما چیه؟
مامان:
شرط اول: قطعِ روابط با کلیۀ دوستان.
شرط دوم: کسب نمرات عالی.
شرط سوم: خرید روزانۀ نان.
شرط چهارم: سرگردانی در گوشی فقط دو ساعت.
بچه: مامان، این از قرارداد ترکمانچای هم بدتره!
الان تشنمه، میشه درِ یخچال رو باز کنی؟
مامان: باشه، فقط هزار تومان از پول توجیبیت کم میشه. قبول میکنی؟
بچه: چارهای ندارم! قبول.
خبرنگار آباجی #فریبا_کریمی (سرباز وطن 🇮🇷)
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🤣👇🏻🤣👇🏻🤣👇🏻
کلِّه زرد ، بی خاصیِّتی تو ترامپ
دور از هر اصلیَّتی تو ترامپ
بنیامینت ! گشاد و حیله گر!
جان خاخام گنده لاتی تو ترامپ
-------------------------
این نااهلان دزدان آزادی هستند
از روی کین دستان آزادی بستند
با جام می و شامپاینی دوباره!
در میکده پیمان آزادی شکستند
-------------------------
پتک به سر زرد تو خورده ترامپ
کَک به سر زرد تو خورده ترامپ
شلوارکت زرد به رنگ ِ سرت!
مَک به سر زرد تو خورده ترامپ
رباعیات _ #مهدی_عرفانیان
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub