هوا تاریک بود و جمعیت زیادی توی میدون جمع شده بودن. یه عالمه آدم با پرچم و پلاکارد که همه یه صدا شعار میدادن. منم دست مامانم رو گرفته بودم و سعی میکردم همهچی رو بفهمم. یهو دیدم یه آقایی با بلندگو یه چیزی رو خیلی بلند گفت: «مرگ بر آمریکا!»
منم که تازه دندونهام کامل در نیومده بود، دهنم رو باز کردم و با صدای کوچولوم گفتم: «مگ ب آمیقا!» یه کم صدام شبیه وقتی بود که میخواستم بستنی بخورم. یه نفر اون طرفتر خندید.
بعدش دوباره یه شعار دیگه شروع شد: «مرگ بر اسرائیل!»
این یکی دیگه خیلی سخت بود! من سعی کردم بگم: «مگ ب ایسلی!» ولی بیشتر شبیه «مگ ب آیسلَک!» شد. مامانم لبش رو گزید که نخنده.
بعد یه شعار دیگه اومد که خیلی طولانی بود: «ضد ولایت فقیه!»
وای خدا! این دیگه خیلی سخت بود. من با تمام توانم گفتم: «پد دلایَت فِقی!» ولی چون «د» رو خوب نمیتونستم بگم، شد « پت دلایَت فِقِی!» یه آقایی که کنارمون وایساده بود، سرش رو تکون داد و گفت: «آفرین دخترم، درست گفتی!» منم ذوق کردم که بالاخره یه شعار رو درست گفتم، غافل از اینکه اصلا درست نگفته بودم!
یهو یه صدای دیگه از بلندگو اومد که خیلی قشنگ بود: «هیهات منا ذله!»
این یکی رو خیلی دوست داشتم! سعی کردم شبیه آقاهه بگم: «هیهات منا ذله!» ولی وقتی من گفتم، شد «هییییی، مال کی بود؟ گُله؟» یه چند نفر خندیدن و من فکر کردم چون شعارم قشنگ بوده، تشویقم کردن!
آخر سر هم که همه با هم گفتن «الله اکبر!» منم با صدای بلند گفتم: «آلله اکبــــــــــر!» ولی چون خیلی هیجانزده شده بودم، انگار که داشتم داد میزدم، یه کم ترسناک شده بود!
خلاصه، منم همونجا وسط جمعیت، با همون زبون بچهگانم، سعی کردم همه شعارها رو بدم. نمیدونم درست میگفتم یا نه، ولی همین که با بقیه همراه شده بودم، خیلی حس خوبی داشت! فقط امیدوارم دفعه بعد که شعار «مرگ بر آمریکا» میدن، بتونم «آ» رو بهتر تلفظ کنم!
#آریانا_شمس
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
هدایت شده از دفتر طنز
#کتاب_طنز
📣کتاب «سالاد طنازی» در شیراز منتشر شد.
کتاب «سالاد طنازی» مجموعه شعر طنز کلاسیک به قلم پروین جاویدنیا در شیراز توسط انتشارات شاولد منتشر شد.
کتاب #سالاد_طنازی با مقدمهای از #دکتر_عبدالرضا_قیصری با هفتادو دو صفحه با همکاری انتشارات #شاولد به چاپ رسید.
پروین جاویدنیا که سالها تجربهی سرایش شعر جدی و حضور در انجمنهای ادبی را داشت با ورود به انجمن طنز خندیشه فارس دریچهای تازه مقابل خود میبیند که طبع آزمایی در این عرصه برایش تجربههای زیادی داشت.
جاویدنیا بعد از حدود پنج سال شرکت در محافل طنز شیراز و شرکت در فراخوانهای متعدد طنز و مقام آوری در آنها تصمیم به چاپ گلچینی از این آثار را گرفت.
این اثر اکنون مقابل شماست و با مهر تقدیم به جامعه ادبی شده است.
🟡 @daftaretanz
🌐 daftaretanz.ir
🍎 #پارت_5_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 1 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
- زینت جان، پولش هم زیاد شده. علیمراد هم رنگش را دوست داشت. به خاطر علیمراد این رنگ را خریدم قشنگه؟
- ها شهربانو، خیلی قشنگه، مبارکت باشه، مبارکت باشه!
طرز حرف زدن عمه شهربانو برایم خندهدار بود. کلمهی مانتو را با لحن غلیظی بیان میکرد. حتی تلفظش را هم درست بلد نبود میگفت: منتو!
عمه جان که توجهش به من جلب شده بود چند دانه کشمش از داخل کاسهی چینی برداشت و توی دهانش گذاشت و گفت: قربان سر و جانت رعنا! پس کو لباست؟ چرا عوض نکردی؟
مأیوسانه به مادرم نگاه کردم. مادرم گفت: عیبی نداره رعنا، فردا میریم شهر برات لباس میخرم. بگذار امشب بگذره.
عمه شهربانو با تعجب و کمی ناراحت به مادرم نگاه کرد و معترضانه گفت: زینت، اینها امشب مییان تو میخوای فردا برای رعنا لباس بخری!
سپس رو به من کرد و گفت: تو لباس دیگهای نداری؟ برو بگرد شاید چیز بهتری پیدا کردی. اصلاً بگو مگه همان لباس چش بود؟
ننهام مداخله کرد: براش تنگ شده، زشته بپوشه. عمه گفت: حالا برو بپوش چادر که روش میپوشی.
آخ چه جنگی بود سر لباس پوشیدن من و چه عجلهای بود برای شوهر دادن من!
ماتم برد. حرف چند دقیقه پیش ننهام حسابی مرا در افکارم غرق کرد. چرا؟ مگر من چند سال دارم؟ به نظر خودم هنوز خیلی زود است. مگر از دستم خسته شدهاید؟ زیادی هستم؟ ضرری که برایتان ندارم. نانخور اضافی هم نیستم. نمیدانم این عمهشهربانو چه آشی برایم پخته است، خدا میداند! ولی میدانم هدفش خیر است. میخواهد دختر برادرش را سر و سامان دهد. میخواهد او را خوشبخت کند.
غصهام گرفته بود. نگاه اندوهگینم را به مادرم دوختم و سر تکان دادم. ننه جانم با لحن محزونی آمیخته به همدردی گفت: رعنا جان، ناراحت نباش، عمه شهربانو برای تو تکهی بد نمیگیرد. در خانه هم اضافی نیستی که بخواهم به زور شوهرت دهم. خودت مردم رودهدراز را خوب میشناسی. یک هو صد تا عیب روی دختر مردم میگذارند. سپس فکری کرد و گفت: میخواهی بگویند دختر آسید میرزا ترشیده شده و پیر دختر است؟
وای مغزم سوت کشید! خدای من اینها چه میگویند؟ دختر سیزده چهارده ساله پیر است؟ ترشیده است؟ کر است؟ لال است؟ کور است؟ چقدر مردم بیکارند؟ نشستهاند و برای خودشان میبُرند و میدوزند. تصمیمگیری میکنند و گاهی اظهار فضل مینمایند.
مستاصل و درمانده نگاهم بر گردوها خیره مانده بود که طفلیها یکی یکی زیر گوشتکوب میرفتند و خرد میشدند. عمه شهربانو آرام آرام چای میخورد و به من و مادرم خیره شده بود. چایش را که نوشید آرام استکان را توی نعلبکی جلوی پایش گذاشت. در همین حال رحیم، پسر سه سالهاش گریهکنان داخل اتاق آمد و خودش را توی بغل مادرش انداخت. به دنبالش حسن، پسر پنج سالهاش و تاج گل، خواهرم هم که تند تند میخندید وارد اتاق شدند.
مات و مبهوت به صحنه خیره شده بودم.
تاجگل خندهکنان گفت: از بس شیطانی کرد خروس سیاهه نوکش زد، و دور از چشم عمه نگاهی به من انداخت و گفت: حقش بود بچه که نیست، واویلاست!
رحیم، اشک چشم و آب بینیاش از سر و صورتش سرازیر شده بود. دهان گشادش را باز کرده بود و یکریز گریه میکرد. صدایش تیز و آزاردهنده بود. عمه او را توی بغلش گرفت و سعی میکرد با جملات محبتآمیز او را آرام کند. رحیم دستش را به عمه نشان داد و فریادکنان گفت: همون خروس سیاهه نوکم زد. دوباره اشکش سرازیر شد. اصغر پسر دومی عمه شهربانو که هفت سال داشت تند تند از برادر کوچکش دفاع میکرد و از خروس سیاه خانهی دایی میرزا بد میگفت. اوضاع خندهداری بود...
***
با استیصال و درماندگی یکی از لباسهای گل و گشاد کبری را پوشیدم. کبری خواهر بزرگم بود که خانهاش یک کوچه بالاتر از خانهی خودمان قرار داشت. تاجگل چادر به سر کرد و رفت. بعد با حجت برادر کوچکم و کبری و یک دست لباسهای کبری و دو تا دخترش به خانهمان برگشتند. محشر کبری بود.
نیمساعت بعد مهمانها آمدند. توی اتاقی که تلویزیون داشت و اتاق نشیمن محسوب میشد کنار دیوار چمباتمه زده بودم. در نیمه باز بود. طوری نشسته بودم که روبهروی در نباشم. اما رفت و آمدها را کاملاً زیر نظر داشتم. چند نفر غریبه که همان مهمانهای عمه بودند از جلوی در رد شدند و به اتاق مهمان رفتند. صدای سلام و خوش و بش میآمد: خوش آمدید، صفا آوردین، منزل خودتان است!
- به به! چه حیاط قشنگی! چقدر باصفاست!
- خوش به حالتون!
لحظاتی بعد سر و صدا قطع شد. انگار نیروی مرموزی این میان سر و صدای بچههای عمه شهربانو را خوابانده بود. ساکت شده و چیزی نمیگفتند. الهی شکر، صدای رحیم هم نمیآمد.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 آیا میدانید انرژی یک کیلوگرم اورانیوم چقدر هست؟
--------------------------------------------
🗓 سهشنبه // 1// اردیبهشت// 1405 //
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع: #اورانیوم
----------------------
اورانیوم عنصری طبیعی است که در دل زمین یافت میشود و در دنیای امروز نقشهای گوناگونی دارد؛ از تولید انرژی در نیروگاههای هستهای گرفته تا کاربردهایی در پزشکی و پژوهشهای علمی. در عین حال، نام آن اغلب با نگرانیها و بحثهای جدی نیز همراه است.
در این چالش از شما میخواهیم درباره اورانیوم بنویسید و به این پرسش فکر کنید:
اورانیوم برای جهان امروز یک ضرورت علمی و صنعتی است یا عنصری که بهتر است استفاده از آن محدود شود؟
میتوانید در قالبهای زیر بنویسید:
- یادداشت یا متن تحلیلی کوتاه
- مقاله کوتاه علمی برای مخاطب عمومی
- روایت یا داستان کوتاه با محور کشف یا استفاده از اورانیوم
- یا توضیحی ساده و آموزشی درباره این عنصر و کاربردهایش
هدف این چالش آشنایی بیشتر با این عنصر، نگاههای متفاوت به کاربردهای آن و تبدیل یک موضوع علمی به متنی خواندنی است.
آثار خود را برای ادمین ارسال کنید تا پس از بررسی در کانال و گروه نویسندگان شاولد منتشر شود.
------------------------------
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
منتظر نوشتههای شما هستیم.🌿✨
انتشارات شاولد📚
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
حق مسلم
صبح وقتی به کلاس رفتم.دیدم نگین غائب است.
- مرجان خانوم،دوست عزیزت نیومده!
درحالیکه سرش پایین بود وبا انگشتان ظریفش بازی می کرد،یکدفعه زد زیر گریه!
با عجله به سمتش رفتم اورا بغل کردم:
چی شده عزیزم؟!
کمی که آرام شد بفضش را قورت داد:
نگین سرطان داره الان توبیمارستانه!
خانم نگین میمیره ؟!
اورا بوسیدم و به بچه ها که همه غم از صورتشان می بارید گفتم:
بچه ها غصه نخورید!
شاید اگه چندسال پیش بود نگین ومریض های مثل اون شانس زنده موندن نداشتن ولی الان با پیشرفت هسته ای که ما داریم خیلی راحت بیماری درمان میشه!
مریم پرسید چطوری ؟!
- ببینید بچه ها دانشمند های ما اورانیوم را غنی می کنند ودر طب هسته ای استفاده میکنند.
سلول سرطانی قند زیاد دوست داره پس باتزریق مواد رادیو اکتیو هرجا قند بیشتر ه در عکس اونجا پر رنگتره بعد اشعه را همون جا می زنند و سلولهای بد سرطانی را می کشن!
و اینطور بعد چند مرحله بیمار خوب میشه!
برا همین دشمن نمیخواد ما علم هسته ای داشته باشیم.
درحالیکه این حق ماست!
بچه ها همه دست زدند وبا هم شعار دادن: انرژی هسته ای حق مسلم ماست.
آنقدر بلند شعار دادند که فکرکنم همه ی مدرسه که نه همه ی دنیا شنید!
بله انرژی هسته ای حق مسلم ماست!.حق مسلم!
#زهرازرگران
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
تولد بمب اتم در پایگاه لاس آلاموس
پایگاه لاس آلاموس یک شبه در زمین یک مدرسه خصوصی در بیابان در نیو مکزیکو ایالات متحده ساخته شد. بسیاری از دانشمندان پروژه منهتن که درجه یک و از کشور ایالات متحده بودند همراه با خانواده های خود در آنجا و در اردوگاهی حفاظت شده کار و زندگی می کردند . در قسمت جنوب این پایگاه ساختمان های بزرگ آزمایشگاهی و درست در غرب آن چند ردیف آپارتمان ساخته شده بود چند مسیر تخته پوش راه رفت و آمد ساکنان پایگاه را تشکیل می داد تا وقتی برف ها آب می شود پاهایشان در گل فرو نرود.
محرمانه نگه داشتن پروژه منهتن کار بسیار مشکلی بود دولت هر کاری که از دستش بر می آمد انجام داد لاس آلاموس روی هیچ نقشه ای نشان داده نشد. هیچ کس اجازه نداشت به دوستان یا خویشاوندان خود بگوید کجاست. گواهینامه رانندگی دانشمندان و اعضای خانواده آن ها بدون نام بود و فقط شماره شناسایی داشت.
حتی خرید اشتراک نشریات هم مجاز نبود. نام هیچ یک از ساکنان آن لاس آلاموس نباید در فهرست پست می آمد . در گواهی تولد نوزادانی که در بیمارستان هفت اتاقه لاس آلاموس به دنیا می آمدند . محل تولد صندوق پستی ۱۶۶۳ ثبت شده بود. برای ساکنان لاس آلاموس مدرسه و سینما وجود داشت که یکی از آن ها روزهای شنبه به سالن رقص و روزهای یکشنبه به کلیسا تبدیل می شد .
خانواده ها برای مهمانی دادن در خانه خود ناچار بودند، نوبت بگیرند . دانشمندان در لاس آلاموس کشف کردند که چگونه می توان با آزاد کردن انرژی ذخیره شده در اتم های اورانیوم سلاحی نیرومند ساخت.
اتم های اورانیوم به آسانی شکافته می شد . در یک بمب اتمی ، اتم های اورانیوم غنی شده اند یا بسیار نزدیک به هم قرار دارند .
قدرت انفجاری عظیم و وحشیانه بمب اتمی حاصل آزاد شدن ناگهانی همه آن انرژی است.
از نتایج تحقیقات پروژه منهتن که همان ساخت بمب اتم بود در کاربردهای غیر نظامی نیز استفاده شد. تصویر برداری پزشکی رادیوتراپی پرتودرمانی برای معالجه سرطان و تولید برق در نیروگاههای هسته ایی برای مصرف در خانه ها ، مدارس ، بیمارستان ها، کارخانه ها و مانند آن ها استفاده شد.
گردآوری : #زهرا_باقری_موحد
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
اورانیوم
اورانیوم تشکیل شده از او را
و نیوم. یعنی او را نابود می کند. نیوم یعنی نابود می کند، از این به بعد در واژه نامه ها. جزغاله می کند. جزغاله می کنم. چند دهه قبل با یک بمب هسته ای می شد هزاران نفر را کشت، حالایش دیگر چه گونه است؟ می گویی غیر از نابودی کاربرد درست هم دارد کاربرد صلح آمیز... حق با شماست. در آیین ما نابودی با اورانیوم حرام است و قصد استفاده از آن صلح آمیز است. تا این جا که موافقی. اما همین صلح آمیز استفاده کردن ما هم هست که این غربی ها را نابود کرده است. می سوزند، چشم دیدن ندارند که ما هم سری میان سرها در آوریم و چرخمان بهتر بچرخد. ای اورانیوم تو چه هستی که غیر صلح آمیزت نابود می کند، بازدارندگی هم داری و صلح آمیزت هم نابود می کند.
#حسین_علی_ساسانی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
اورانیوم
من اورانیوم هستم؛ عنصری طبیعی از دل پوستهی زمین.
جایی که متولد شدم، سکوتی هزارانساله جریان داشت؛ تا روزی که بشر مرا از اعماق زمین بیرون کشید.
من میتوانم برای جهان مفید باشم؛
اما برای بهرهگیری از توان نهفتهام، باید طی فرایندهای دشوار و پرهزینه دگرگون شوم.
روشهایی مانند جداسازی شیمیایی یا فرایندهای وابسته به نور و انرژی، که انتخابشان وابسته به توان علمی و اقتصادی هر کشور است.
با اینکه وجودم برای بسیاری از کشورها اهمیت دارد، من نه ابزار جنگم و نه بهانهی نزاع.
آنگاه که درست به کار گرفته شوم، میتوانم به ساخت برق، به پژوهشهای علمی، و به کاربردهای پزشکی ارزشمند کمک کنم.
توان من، اگر با خرد همراه شود، به پیشرفت بشر میانجامد.
از دل زمین برخاستهام؛
اما انسان مسئول است که از من درست استفاده کند.
زیرا من نیرویی هستم که اگر به مسیر نادرست کشیده شوم، اجازه نمیدهم پیامدش ساده باشد.
#بهتری_درفش
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت22
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 2 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
دستم را دراز کردم تا دوباره کاغذ و خودکار را بگیرم و آن چند کلمهی لعنتی را بنویسم و خودم را خلاص کنم؛ اما محمدی همچنان آنها را دور از دسترس من نگه داشته بود. سرم را بلند کردم و به او خیره شدم. آنقدر نگاهش کردم تا دست از طفره رفتن برداشت و مجبور شد نگاهم را پاسخ دهد. احساس دلسوزی و شرمندگی که در نگاهش موج میخورد، اگرچه واقعی بود، اما برایم اصلاً مهم نبود. من دیگر از دنیا بریده بودم و از همهی بزرگیاش فقط یک کنج دنج، بدون آدمهایش میخواستم تا بروم و با درد خودم تنها باشم؛ اما ظاهراً دنیا هم با من سر جنگ داشت که همان کنج را هم از من دریغ میکرد.
دوباره به زحمت لبهایم را تکان دادم و گفتم:
ـ لطفاً... بذارید تموم بشه.
دردی که از کلمات زخمیام تراوش میشد، باعث شد دستش را از روی کاغذ بردارد. خودکار را میان انگشتانم گرفتم و کاغذ را جلو کشیدم.
ذهنم بهشدت آشفته بود و صفحهی سفید کاغذ جان میداد برای خطخطی کردن؛ اما دیگر تمایلی به سر و سامان دادن به آشفتگیهای ذهنیام نداشتم. خودکار را روی کاغذ لغزاندم و نوشتم:
ـ من قاتل لاله... هستم.
هرچه فکر کردم، فامیلیاش یادم نیامد. اسمش هم فقط به این دلیل در خاطرم مانده بود که جسدش در باغچهی لالههای سپیدم پیدا شده بود.
زیر اعترافم را امضا زدم و خودکار و کاغذ را کنار گذاشتم. حالا احساس بهتری داشتم و انگار که واقعاً قاتل آن دختر باشم، شانههایم از سنگینی بار گناه سبک شده بودند.
محمدی نگاهی به جملهی مختصر و مفید من کرد. دکمهی ضبط دوربینی را که در اتاق بود خاموش کرد و زمزمهوار گفت:
ـ حواست هست چی کار داری میکنی؟ با کی داری لج میکنی؟ اگه پای این برگه رو انگشت بزنی، دیگه هیچ راه برگشتی نداری. همهچیز داره ضبط میشه و نمیتونی اعترافت رو پس بگیری.
پوزخندی به تلاش معکوسش زدم. انگار کار دنیا وارونه شده بود و بازپرسها به جای تلاش برای اعتراف گرفتن از متهم، سعی داشتند او را از اعتراف منصرف کنند.
وقتی عکسالعملی از من ندید، ادامه داد:
ـ پدرت در به در دنبال وکیله. حداقل به خاطر اونها همهچیز رو خراب نکن. بذار خانوادهات تلاششون رو بکنن. اینقدر زود وا نده، دخترجون!
عصبی شده بودم و بدنم به تشنج افتاده بود. من زود وا داده بودم؟ من؟ به گمانم او معنی «زود» را نمیدانست، وگرنه چنین چیزی را به من نسبت نمیداد. من نهتنها زود وا نداده بودم، که خیلی هم جنگیده بودم.
من در زیباترین شب زندگیام، میان آینده و امیدها و آرزوهایم و وجدانم جنگیده بودم. زندگیام را فدا کرده بودم تا خون ناحقی بر زمین نماند. منی که برای پژمردن گلهای توی باغچه هم غصه میخوردم، متهم به یک قتل فجیع شده بودم و برای گناهی که مرتکب نشده بودم، بیش از دو ماه با مرگ و زندگی دستوپنجه نرم کرده بودم.
من جنگیده بودم تا به زندگی برگردم و بعد با طناب دار دوباره از دنیا بروم. خندهدار بود؛ اما من چرخهای باطل میان مرگ و زندگی طی کرده بودم تا دوباره به مرگ برسم.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub