حق مسلم
صبح وقتی به کلاس رفتم.دیدم نگین غائب است.
- مرجان خانوم،دوست عزیزت نیومده!
درحالیکه سرش پایین بود وبا انگشتان ظریفش بازی می کرد،یکدفعه زد زیر گریه!
با عجله به سمتش رفتم اورا بغل کردم:
چی شده عزیزم؟!
کمی که آرام شد بفضش را قورت داد:
نگین سرطان داره الان توبیمارستانه!
خانم نگین میمیره ؟!
اورا بوسیدم و به بچه ها که همه غم از صورتشان می بارید گفتم:
بچه ها غصه نخورید!
شاید اگه چندسال پیش بود نگین ومریض های مثل اون شانس زنده موندن نداشتن ولی الان با پیشرفت هسته ای که ما داریم خیلی راحت بیماری درمان میشه!
مریم پرسید چطوری ؟!
- ببینید بچه ها دانشمند های ما اورانیوم را غنی می کنند ودر طب هسته ای استفاده میکنند.
سلول سرطانی قند زیاد دوست داره پس باتزریق مواد رادیو اکتیو هرجا قند بیشتر ه در عکس اونجا پر رنگتره بعد اشعه را همون جا می زنند و سلولهای بد سرطانی را می کشن!
و اینطور بعد چند مرحله بیمار خوب میشه!
برا همین دشمن نمیخواد ما علم هسته ای داشته باشیم.
درحالیکه این حق ماست!
بچه ها همه دست زدند وبا هم شعار دادن: انرژی هسته ای حق مسلم ماست.
آنقدر بلند شعار دادند که فکرکنم همه ی مدرسه که نه همه ی دنیا شنید!
بله انرژی هسته ای حق مسلم ماست!.حق مسلم!
#زهرازرگران
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
تولد بمب اتم در پایگاه لاس آلاموس
پایگاه لاس آلاموس یک شبه در زمین یک مدرسه خصوصی در بیابان در نیو مکزیکو ایالات متحده ساخته شد. بسیاری از دانشمندان پروژه منهتن که درجه یک و از کشور ایالات متحده بودند همراه با خانواده های خود در آنجا و در اردوگاهی حفاظت شده کار و زندگی می کردند . در قسمت جنوب این پایگاه ساختمان های بزرگ آزمایشگاهی و درست در غرب آن چند ردیف آپارتمان ساخته شده بود چند مسیر تخته پوش راه رفت و آمد ساکنان پایگاه را تشکیل می داد تا وقتی برف ها آب می شود پاهایشان در گل فرو نرود.
محرمانه نگه داشتن پروژه منهتن کار بسیار مشکلی بود دولت هر کاری که از دستش بر می آمد انجام داد لاس آلاموس روی هیچ نقشه ای نشان داده نشد. هیچ کس اجازه نداشت به دوستان یا خویشاوندان خود بگوید کجاست. گواهینامه رانندگی دانشمندان و اعضای خانواده آن ها بدون نام بود و فقط شماره شناسایی داشت.
حتی خرید اشتراک نشریات هم مجاز نبود. نام هیچ یک از ساکنان آن لاس آلاموس نباید در فهرست پست می آمد . در گواهی تولد نوزادانی که در بیمارستان هفت اتاقه لاس آلاموس به دنیا می آمدند . محل تولد صندوق پستی ۱۶۶۳ ثبت شده بود. برای ساکنان لاس آلاموس مدرسه و سینما وجود داشت که یکی از آن ها روزهای شنبه به سالن رقص و روزهای یکشنبه به کلیسا تبدیل می شد .
خانواده ها برای مهمانی دادن در خانه خود ناچار بودند، نوبت بگیرند . دانشمندان در لاس آلاموس کشف کردند که چگونه می توان با آزاد کردن انرژی ذخیره شده در اتم های اورانیوم سلاحی نیرومند ساخت.
اتم های اورانیوم به آسانی شکافته می شد . در یک بمب اتمی ، اتم های اورانیوم غنی شده اند یا بسیار نزدیک به هم قرار دارند .
قدرت انفجاری عظیم و وحشیانه بمب اتمی حاصل آزاد شدن ناگهانی همه آن انرژی است.
از نتایج تحقیقات پروژه منهتن که همان ساخت بمب اتم بود در کاربردهای غیر نظامی نیز استفاده شد. تصویر برداری پزشکی رادیوتراپی پرتودرمانی برای معالجه سرطان و تولید برق در نیروگاههای هسته ایی برای مصرف در خانه ها ، مدارس ، بیمارستان ها، کارخانه ها و مانند آن ها استفاده شد.
گردآوری : #زهرا_باقری_موحد
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
اورانیوم
اورانیوم تشکیل شده از او را
و نیوم. یعنی او را نابود می کند. نیوم یعنی نابود می کند، از این به بعد در واژه نامه ها. جزغاله می کند. جزغاله می کنم. چند دهه قبل با یک بمب هسته ای می شد هزاران نفر را کشت، حالایش دیگر چه گونه است؟ می گویی غیر از نابودی کاربرد درست هم دارد کاربرد صلح آمیز... حق با شماست. در آیین ما نابودی با اورانیوم حرام است و قصد استفاده از آن صلح آمیز است. تا این جا که موافقی. اما همین صلح آمیز استفاده کردن ما هم هست که این غربی ها را نابود کرده است. می سوزند، چشم دیدن ندارند که ما هم سری میان سرها در آوریم و چرخمان بهتر بچرخد. ای اورانیوم تو چه هستی که غیر صلح آمیزت نابود می کند، بازدارندگی هم داری و صلح آمیزت هم نابود می کند.
#حسین_علی_ساسانی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
اورانیوم
من اورانیوم هستم؛ عنصری طبیعی از دل پوستهی زمین.
جایی که متولد شدم، سکوتی هزارانساله جریان داشت؛ تا روزی که بشر مرا از اعماق زمین بیرون کشید.
من میتوانم برای جهان مفید باشم؛
اما برای بهرهگیری از توان نهفتهام، باید طی فرایندهای دشوار و پرهزینه دگرگون شوم.
روشهایی مانند جداسازی شیمیایی یا فرایندهای وابسته به نور و انرژی، که انتخابشان وابسته به توان علمی و اقتصادی هر کشور است.
با اینکه وجودم برای بسیاری از کشورها اهمیت دارد، من نه ابزار جنگم و نه بهانهی نزاع.
آنگاه که درست به کار گرفته شوم، میتوانم به ساخت برق، به پژوهشهای علمی، و به کاربردهای پزشکی ارزشمند کمک کنم.
توان من، اگر با خرد همراه شود، به پیشرفت بشر میانجامد.
از دل زمین برخاستهام؛
اما انسان مسئول است که از من درست استفاده کند.
زیرا من نیرویی هستم که اگر به مسیر نادرست کشیده شوم، اجازه نمیدهم پیامدش ساده باشد.
#بهتری_درفش
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت22
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 2 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
دستم را دراز کردم تا دوباره کاغذ و خودکار را بگیرم و آن چند کلمهی لعنتی را بنویسم و خودم را خلاص کنم؛ اما محمدی همچنان آنها را دور از دسترس من نگه داشته بود. سرم را بلند کردم و به او خیره شدم. آنقدر نگاهش کردم تا دست از طفره رفتن برداشت و مجبور شد نگاهم را پاسخ دهد. احساس دلسوزی و شرمندگی که در نگاهش موج میخورد، اگرچه واقعی بود، اما برایم اصلاً مهم نبود. من دیگر از دنیا بریده بودم و از همهی بزرگیاش فقط یک کنج دنج، بدون آدمهایش میخواستم تا بروم و با درد خودم تنها باشم؛ اما ظاهراً دنیا هم با من سر جنگ داشت که همان کنج را هم از من دریغ میکرد.
دوباره به زحمت لبهایم را تکان دادم و گفتم:
ـ لطفاً... بذارید تموم بشه.
دردی که از کلمات زخمیام تراوش میشد، باعث شد دستش را از روی کاغذ بردارد. خودکار را میان انگشتانم گرفتم و کاغذ را جلو کشیدم.
ذهنم بهشدت آشفته بود و صفحهی سفید کاغذ جان میداد برای خطخطی کردن؛ اما دیگر تمایلی به سر و سامان دادن به آشفتگیهای ذهنیام نداشتم. خودکار را روی کاغذ لغزاندم و نوشتم:
ـ من قاتل لاله... هستم.
هرچه فکر کردم، فامیلیاش یادم نیامد. اسمش هم فقط به این دلیل در خاطرم مانده بود که جسدش در باغچهی لالههای سپیدم پیدا شده بود.
زیر اعترافم را امضا زدم و خودکار و کاغذ را کنار گذاشتم. حالا احساس بهتری داشتم و انگار که واقعاً قاتل آن دختر باشم، شانههایم از سنگینی بار گناه سبک شده بودند.
محمدی نگاهی به جملهی مختصر و مفید من کرد. دکمهی ضبط دوربینی را که در اتاق بود خاموش کرد و زمزمهوار گفت:
ـ حواست هست چی کار داری میکنی؟ با کی داری لج میکنی؟ اگه پای این برگه رو انگشت بزنی، دیگه هیچ راه برگشتی نداری. همهچیز داره ضبط میشه و نمیتونی اعترافت رو پس بگیری.
پوزخندی به تلاش معکوسش زدم. انگار کار دنیا وارونه شده بود و بازپرسها به جای تلاش برای اعتراف گرفتن از متهم، سعی داشتند او را از اعتراف منصرف کنند.
وقتی عکسالعملی از من ندید، ادامه داد:
ـ پدرت در به در دنبال وکیله. حداقل به خاطر اونها همهچیز رو خراب نکن. بذار خانوادهات تلاششون رو بکنن. اینقدر زود وا نده، دخترجون!
عصبی شده بودم و بدنم به تشنج افتاده بود. من زود وا داده بودم؟ من؟ به گمانم او معنی «زود» را نمیدانست، وگرنه چنین چیزی را به من نسبت نمیداد. من نهتنها زود وا نداده بودم، که خیلی هم جنگیده بودم.
من در زیباترین شب زندگیام، میان آینده و امیدها و آرزوهایم و وجدانم جنگیده بودم. زندگیام را فدا کرده بودم تا خون ناحقی بر زمین نماند. منی که برای پژمردن گلهای توی باغچه هم غصه میخوردم، متهم به یک قتل فجیع شده بودم و برای گناهی که مرتکب نشده بودم، بیش از دو ماه با مرگ و زندگی دستوپنجه نرم کرده بودم.
من جنگیده بودم تا به زندگی برگردم و بعد با طناب دار دوباره از دنیا بروم. خندهدار بود؛ اما من چرخهای باطل میان مرگ و زندگی طی کرده بودم تا دوباره به مرگ برسم.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
خفتهای هستم در دل زمین. با این انرژی زیادم ساکن تراب سرد و تاریکم. شب و روزها میگذشت و بی هیچ حرکتی سپری میشد. روزهای بیجنبش، و شبهای پر از سکون. خیلی دلم میخواست این انرژی نهفته من که فقط خودم از آن خبر داشتم به عرصه ظهور برسد، اما نه مخفی باشم تو دل زمین بهتر است. من انقدر که خوبم انقدر هم میتوانم مخرب باشم البته اگه در راه نادرست استفاده بشم.
شاید باور نکنید که زمین در دل خود هزاران عنصر و گوهر دارد که ناشناخته مانده.
روزی صدایی هولناک رعشه بر تن ما انداخت. اری صدا از بالا میآید. چشم دوختیم به تقدیر. منتظر نشستیم. ترسی وصفناپذیر بر ما مستولی گشته بود، اما چارهای جز انتظار نبود. بعد از مدتی
نوری مشاهده شد و دیگر هیچ. دانشمندان نابی که ما را از دل زمین استخراج کردند و شدیم نور چشمی.
ما را خلاصی از این تاریکی نبود، نمی دانم چرا آنقدر از ما مواظبت میکردند؟ تا اینکه جایی برده شدیم و از ما در ساخت دارو و فراوردهای مختلف بهره بردند.
آری از این بلا تکلیفی در آمده بودیم تا اینکه آمریکا چشم طمع دوخت و باز هم پنهان گشتیم.
آری زندگی ما پر از فراز و نشیب است. چه میشود کرد؟!
اما قدر زر زرگر شناسند قدر گوهر گوهری...
آمریکا ما با تو سر ناسازگاری داریم. اصلا نخواهیم تو را ببینیم چه باید کنیم؟
#ثریا_کریمی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🗓 چهارشنبه // 2// اردیبهشت// 1405 //
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع: #سعدی_شیرازی
----------------------
فراخوان چالش نویسندگی – به مناسبت روز سعدی
نویسندگان شاولد
همزمان با **اول اردیبهشت**، روز بزرگداشت **سعدی شیرازی**، شاعر اندیشه و سخن،
از شما دعوت میکنیم در چالش ادبی این هفته همراه ما باشید.
موضوع چالش:
از دل قنات سعدیه تا حوض ماهی؛ روایت تو از سعدی و شیرازِ او
روزی نهچندان دور، قنات زلالی زیر پای آرامگاه سعدی میگذشت و مردمان شیراز از آب خنک آن برای آبتنیِ آیینی در شبهای بهار استفاده میکردند. اکنون همان آب، نشانی است از تداوم زندگی، زبان و فرهنگ.
در این چالش بنویسید:
- سعدی برای شما نماد چیست؟
- اگر امروز در کنار حوض ماهی مینشستید و او از دل آب برمیخواست، چه میگفتید؟
- یا از نگاه یک رهگذر بنویسید که در سایهی درختان سعدیه صدای شعر و آب را با هم میشنود.
آزادید به هر سبک بنویسید:
داستان کوتاه، شعر، دلنوشته یا روایت احساسی.
------------------------------
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
منتظر نوشتههای شما هستیم.🌿✨
انتشارات شاولد📚
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شاولد/ مهارت نویسندگی
🌸 ✨ در یادِ روزِ استادِ سخن و هوای بهشتیِ اردیبهشتِ شیراز ✨ 🌸
بویِ بهشت، در اولین روزِ اردیبهشت
همه عمر بر ندارم سر از این خمارِ مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
توفیقی حاصل شد تا دیروز، اولِ اردیبهشت،
به دعوتِ دوستانِ ادارهٔ ارشاد، جهتِ یادروزِ استادِ سخن، سعدیِ شیرازی، در آرامگاه ایشان حضور داشته باشم.
بارانِ بهاری میبارید و فضای آرامگاه بسیار معطر بود و با وجودِ باران و ساعاتِ اولیهٔ روز، جمعیتِ فرهیخته و ادبدوست آمده بودند.
هرکس به طریقی ارادتِ خود را نشان میداد؛ گروه زیادی از بانوانِ دفنواز، با نواختنِ دف، و نوجوانانی با خواندنِ اشعارِ شِکرینِ سعدیجان، فضا را دلنشین میکردند.
عشقِ سعدی به سفر و زبانِ فارسی، اشعارِ او را دلنشین و همهگیر کرده است و از اساتید تا نوجوانان، درکِ خاصِ خود را از اشعار دارند.
در سالنِ سخنرانی، جمعیتِ شعردوست و عاشقانِ ادبیات، چهار ساعت حضور داشتند برای شنیدنِ تفاسیر و تحقیقاتِ سخنرانان از گلستان و بوستان و غزلیاتِ سعدیجان، و سالن کاملاً پر بود و گروهی ایستاده میشنیدند.
مرکز سعدیشناسی در سالنِ جداگانهای افتتاح شد.
شاید در یک جمله، خلاصهٔ سخنِ سعدی را بتوان گفت و آن «صلح و دوستی» است، و پوستری هم با این عنوان رونمایی شد.
و من به یادِ هر نوروز افتادم که از کودکی، با پدر و مادر و فامیل، از جاهایی که حتماً برای دیدن و زیارت میرفتیم، سعدیه بود.
خدایا شکر که در شیراز هستیم و این برکات را داریم.
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاکِ کوی تو باشم.
عکس و متن: #فریبا_کریمی
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🥰🥳 نویسندههای شاولدی عزیز! 👇🏻
وقتشه قلمها رو تیز کنید و وارد چالشهای نویسندگی بشید. ایدههاتون رو بنویسید، تخیلتون رو آزاد کنید و ذوق و هنر خودتون رو به نمایش بگذارید. هرچه بیشتر بنویسید و فعالتر باشید، این جمع نویسندگی هم پرشورتر و هیجانانگیزتر میشه. منتظر نوشتههای جذاب شما هستیم!
💜💙💚💛🧡❤️