اورانیوم
اورانیوم تشکیل شده از او را
و نیوم. یعنی او را نابود می کند. نیوم یعنی نابود می کند، از این به بعد در واژه نامه ها. جزغاله می کند. جزغاله می کنم. چند دهه قبل با یک بمب هسته ای می شد هزاران نفر را کشت، حالایش دیگر چه گونه است؟ می گویی غیر از نابودی کاربرد درست هم دارد کاربرد صلح آمیز... حق با شماست. در آیین ما نابودی با اورانیوم حرام است و قصد استفاده از آن صلح آمیز است. تا این جا که موافقی. اما همین صلح آمیز استفاده کردن ما هم هست که این غربی ها را نابود کرده است. می سوزند، چشم دیدن ندارند که ما هم سری میان سرها در آوریم و چرخمان بهتر بچرخد. ای اورانیوم تو چه هستی که غیر صلح آمیزت نابود می کند، بازدارندگی هم داری و صلح آمیزت هم نابود می کند.
#حسین_علی_ساسانی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
اورانیوم
من اورانیوم هستم؛ عنصری طبیعی از دل پوستهی زمین.
جایی که متولد شدم، سکوتی هزارانساله جریان داشت؛ تا روزی که بشر مرا از اعماق زمین بیرون کشید.
من میتوانم برای جهان مفید باشم؛
اما برای بهرهگیری از توان نهفتهام، باید طی فرایندهای دشوار و پرهزینه دگرگون شوم.
روشهایی مانند جداسازی شیمیایی یا فرایندهای وابسته به نور و انرژی، که انتخابشان وابسته به توان علمی و اقتصادی هر کشور است.
با اینکه وجودم برای بسیاری از کشورها اهمیت دارد، من نه ابزار جنگم و نه بهانهی نزاع.
آنگاه که درست به کار گرفته شوم، میتوانم به ساخت برق، به پژوهشهای علمی، و به کاربردهای پزشکی ارزشمند کمک کنم.
توان من، اگر با خرد همراه شود، به پیشرفت بشر میانجامد.
از دل زمین برخاستهام؛
اما انسان مسئول است که از من درست استفاده کند.
زیرا من نیرویی هستم که اگر به مسیر نادرست کشیده شوم، اجازه نمیدهم پیامدش ساده باشد.
#بهتری_درفش
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت22
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 2 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
دستم را دراز کردم تا دوباره کاغذ و خودکار را بگیرم و آن چند کلمهی لعنتی را بنویسم و خودم را خلاص کنم؛ اما محمدی همچنان آنها را دور از دسترس من نگه داشته بود. سرم را بلند کردم و به او خیره شدم. آنقدر نگاهش کردم تا دست از طفره رفتن برداشت و مجبور شد نگاهم را پاسخ دهد. احساس دلسوزی و شرمندگی که در نگاهش موج میخورد، اگرچه واقعی بود، اما برایم اصلاً مهم نبود. من دیگر از دنیا بریده بودم و از همهی بزرگیاش فقط یک کنج دنج، بدون آدمهایش میخواستم تا بروم و با درد خودم تنها باشم؛ اما ظاهراً دنیا هم با من سر جنگ داشت که همان کنج را هم از من دریغ میکرد.
دوباره به زحمت لبهایم را تکان دادم و گفتم:
ـ لطفاً... بذارید تموم بشه.
دردی که از کلمات زخمیام تراوش میشد، باعث شد دستش را از روی کاغذ بردارد. خودکار را میان انگشتانم گرفتم و کاغذ را جلو کشیدم.
ذهنم بهشدت آشفته بود و صفحهی سفید کاغذ جان میداد برای خطخطی کردن؛ اما دیگر تمایلی به سر و سامان دادن به آشفتگیهای ذهنیام نداشتم. خودکار را روی کاغذ لغزاندم و نوشتم:
ـ من قاتل لاله... هستم.
هرچه فکر کردم، فامیلیاش یادم نیامد. اسمش هم فقط به این دلیل در خاطرم مانده بود که جسدش در باغچهی لالههای سپیدم پیدا شده بود.
زیر اعترافم را امضا زدم و خودکار و کاغذ را کنار گذاشتم. حالا احساس بهتری داشتم و انگار که واقعاً قاتل آن دختر باشم، شانههایم از سنگینی بار گناه سبک شده بودند.
محمدی نگاهی به جملهی مختصر و مفید من کرد. دکمهی ضبط دوربینی را که در اتاق بود خاموش کرد و زمزمهوار گفت:
ـ حواست هست چی کار داری میکنی؟ با کی داری لج میکنی؟ اگه پای این برگه رو انگشت بزنی، دیگه هیچ راه برگشتی نداری. همهچیز داره ضبط میشه و نمیتونی اعترافت رو پس بگیری.
پوزخندی به تلاش معکوسش زدم. انگار کار دنیا وارونه شده بود و بازپرسها به جای تلاش برای اعتراف گرفتن از متهم، سعی داشتند او را از اعتراف منصرف کنند.
وقتی عکسالعملی از من ندید، ادامه داد:
ـ پدرت در به در دنبال وکیله. حداقل به خاطر اونها همهچیز رو خراب نکن. بذار خانوادهات تلاششون رو بکنن. اینقدر زود وا نده، دخترجون!
عصبی شده بودم و بدنم به تشنج افتاده بود. من زود وا داده بودم؟ من؟ به گمانم او معنی «زود» را نمیدانست، وگرنه چنین چیزی را به من نسبت نمیداد. من نهتنها زود وا نداده بودم، که خیلی هم جنگیده بودم.
من در زیباترین شب زندگیام، میان آینده و امیدها و آرزوهایم و وجدانم جنگیده بودم. زندگیام را فدا کرده بودم تا خون ناحقی بر زمین نماند. منی که برای پژمردن گلهای توی باغچه هم غصه میخوردم، متهم به یک قتل فجیع شده بودم و برای گناهی که مرتکب نشده بودم، بیش از دو ماه با مرگ و زندگی دستوپنجه نرم کرده بودم.
من جنگیده بودم تا به زندگی برگردم و بعد با طناب دار دوباره از دنیا بروم. خندهدار بود؛ اما من چرخهای باطل میان مرگ و زندگی طی کرده بودم تا دوباره به مرگ برسم.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
خفتهای هستم در دل زمین. با این انرژی زیادم ساکن تراب سرد و تاریکم. شب و روزها میگذشت و بی هیچ حرکتی سپری میشد. روزهای بیجنبش، و شبهای پر از سکون. خیلی دلم میخواست این انرژی نهفته من که فقط خودم از آن خبر داشتم به عرصه ظهور برسد، اما نه مخفی باشم تو دل زمین بهتر است. من انقدر که خوبم انقدر هم میتوانم مخرب باشم البته اگه در راه نادرست استفاده بشم.
شاید باور نکنید که زمین در دل خود هزاران عنصر و گوهر دارد که ناشناخته مانده.
روزی صدایی هولناک رعشه بر تن ما انداخت. اری صدا از بالا میآید. چشم دوختیم به تقدیر. منتظر نشستیم. ترسی وصفناپذیر بر ما مستولی گشته بود، اما چارهای جز انتظار نبود. بعد از مدتی
نوری مشاهده شد و دیگر هیچ. دانشمندان نابی که ما را از دل زمین استخراج کردند و شدیم نور چشمی.
ما را خلاصی از این تاریکی نبود، نمی دانم چرا آنقدر از ما مواظبت میکردند؟ تا اینکه جایی برده شدیم و از ما در ساخت دارو و فراوردهای مختلف بهره بردند.
آری از این بلا تکلیفی در آمده بودیم تا اینکه آمریکا چشم طمع دوخت و باز هم پنهان گشتیم.
آری زندگی ما پر از فراز و نشیب است. چه میشود کرد؟!
اما قدر زر زرگر شناسند قدر گوهر گوهری...
آمریکا ما با تو سر ناسازگاری داریم. اصلا نخواهیم تو را ببینیم چه باید کنیم؟
#ثریا_کریمی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🗓 چهارشنبه // 2// اردیبهشت// 1405 //
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع: #سعدی_شیرازی
----------------------
فراخوان چالش نویسندگی – به مناسبت روز سعدی
نویسندگان شاولد
همزمان با **اول اردیبهشت**، روز بزرگداشت **سعدی شیرازی**، شاعر اندیشه و سخن،
از شما دعوت میکنیم در چالش ادبی این هفته همراه ما باشید.
موضوع چالش:
از دل قنات سعدیه تا حوض ماهی؛ روایت تو از سعدی و شیرازِ او
روزی نهچندان دور، قنات زلالی زیر پای آرامگاه سعدی میگذشت و مردمان شیراز از آب خنک آن برای آبتنیِ آیینی در شبهای بهار استفاده میکردند. اکنون همان آب، نشانی است از تداوم زندگی، زبان و فرهنگ.
در این چالش بنویسید:
- سعدی برای شما نماد چیست؟
- اگر امروز در کنار حوض ماهی مینشستید و او از دل آب برمیخواست، چه میگفتید؟
- یا از نگاه یک رهگذر بنویسید که در سایهی درختان سعدیه صدای شعر و آب را با هم میشنود.
آزادید به هر سبک بنویسید:
داستان کوتاه، شعر، دلنوشته یا روایت احساسی.
------------------------------
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
منتظر نوشتههای شما هستیم.🌿✨
انتشارات شاولد📚
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شاولد/ مهارت نویسندگی
🌸 ✨ در یادِ روزِ استادِ سخن و هوای بهشتیِ اردیبهشتِ شیراز ✨ 🌸
بویِ بهشت، در اولین روزِ اردیبهشت
همه عمر بر ندارم سر از این خمارِ مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
توفیقی حاصل شد تا دیروز، اولِ اردیبهشت،
به دعوتِ دوستانِ ادارهٔ ارشاد، جهتِ یادروزِ استادِ سخن، سعدیِ شیرازی، در آرامگاه ایشان حضور داشته باشم.
بارانِ بهاری میبارید و فضای آرامگاه بسیار معطر بود و با وجودِ باران و ساعاتِ اولیهٔ روز، جمعیتِ فرهیخته و ادبدوست آمده بودند.
هرکس به طریقی ارادتِ خود را نشان میداد؛ گروه زیادی از بانوانِ دفنواز، با نواختنِ دف، و نوجوانانی با خواندنِ اشعارِ شِکرینِ سعدیجان، فضا را دلنشین میکردند.
عشقِ سعدی به سفر و زبانِ فارسی، اشعارِ او را دلنشین و همهگیر کرده است و از اساتید تا نوجوانان، درکِ خاصِ خود را از اشعار دارند.
در سالنِ سخنرانی، جمعیتِ شعردوست و عاشقانِ ادبیات، چهار ساعت حضور داشتند برای شنیدنِ تفاسیر و تحقیقاتِ سخنرانان از گلستان و بوستان و غزلیاتِ سعدیجان، و سالن کاملاً پر بود و گروهی ایستاده میشنیدند.
مرکز سعدیشناسی در سالنِ جداگانهای افتتاح شد.
شاید در یک جمله، خلاصهٔ سخنِ سعدی را بتوان گفت و آن «صلح و دوستی» است، و پوستری هم با این عنوان رونمایی شد.
و من به یادِ هر نوروز افتادم که از کودکی، با پدر و مادر و فامیل، از جاهایی که حتماً برای دیدن و زیارت میرفتیم، سعدیه بود.
خدایا شکر که در شیراز هستیم و این برکات را داریم.
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاکِ کوی تو باشم.
عکس و متن: #فریبا_کریمی
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🥰🥳 نویسندههای شاولدی عزیز! 👇🏻
وقتشه قلمها رو تیز کنید و وارد چالشهای نویسندگی بشید. ایدههاتون رو بنویسید، تخیلتون رو آزاد کنید و ذوق و هنر خودتون رو به نمایش بگذارید. هرچه بیشتر بنویسید و فعالتر باشید، این جمع نویسندگی هم پرشورتر و هیجانانگیزتر میشه. منتظر نوشتههای جذاب شما هستیم!
💜💙💚💛🧡❤️
به یاد پدربزرگ عزیزم که عاشق سعدی و ادب بود.
مدت مدیدی است که ادامه مسیر زندگی ام بی حضور مادی ات در حال سپری شدن است . روزهای خوبی را در کنارت تجربه کردم مانند گلی بود که وقتی در کنارت مینشستم انگار با صدای گرم خود که اشعار سعدی را می خواندی گل وجودم را گل می کردی. چقدر وجود نازنینت را کم دارم. خوشحالم که با حرف هایت هنوز هم روشنی بخش جاده تاریک زندگی ام هستی . اگر بخواهم تو را در یک جمله تعریف کنم اسطوره ادب و عاشق سعدی خواهم نامید که برازنده وجود با ارزشت باشد. دلم می خواهد دوباره کنارت بنشینم و از همنشینی ها برایم بگویی و این شعر را که همیشه زمزمه می کردی باز هم برایم بخوانی.
گلی خوشبوی در حمام روزی
رسید از دست محبوبی به دستم
بدو گفتم که مشکی یا عبیری
که از بوی دلاویز تو مستم
بگفتا من گلی ناچیز بودم
و لیکن مدتی با گل نشستم
کمال همنشین بر من اثر کرد
وگرنه من همان خاکم که هستم
نویسنده: #زهرا_باقری_موحد
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
اول دفتر به نام ایزد دانا
صانع پروردگار حی توانا
اکبر و اعظم خدای عالم و آدم
صورت خوب آفرید و سیرت زیبا
زادروز سعدی
آوازِ مصلحالدینِ سعدی شیرازی،«شاعرِ نامدار قرن هفتم هجری» همچون نغمهای دلنشین در فضا طنینانداز است.
دو گوهرِ بیبدیلِ او، «بوستان» و «گلستان»، نه تنها گنجینههای زبانِ پارسی، که آیینههایی شفاف از حکمت و معرفتِ او هستند.
اولِ اردیبهشت، همزمان با زادروزِ این بزرگمرد، فرصتی است تا در سایه آرامگاهِ او روح را تازه کنیم.
به محضِ ورود به حریمِ آرامگاه، عطرِ خاکِ نمخورده و عطرِ دلانگیزِ شمعدانیها، مشامِ جان را مینوازد. حوضِ میانِ حیاط، نه فقط یک آبگیرِ ساده، که «حوضِ آرزوها»ست؛ جایی که پیش از فرا رسیدنِ سالِ نو، با دلی
سرشار از امید، کنارش مینشستیم، آرزو میکردیم و سکهای به نیتِ برآورده شدنِ حاجات، در ژرفایِ آبهایش میانداختیم. سکهها، چون نگینهایی درخشان، زیرِ نورِ خورشید، در کفِ حوض با ورزش باد می رقصیدن.
چند گام آنطرفتر، با فرود آمدن از پلهها، به «حوضِ ماهی» میرسیم؛ جایی که ماهیها، چون دیدهبانانِ آب، بر سطحِ آن ایستادهاند و با دمی تکان دادن، در انتظارِ تکههای نانِ پرتابشده از دستانِ ما، لحظهشماری میکنند.
آرامگاه، خود موزاییکی از هنر است؛ کاشیهایِ فیروزهایِ درخشان، در کنارِ اشعارِ شورانگیزِ سعدی که چهار سویِ بنا
را آراستهاند، جلوهگرِ شکوهی بیمانندند.
آرامشی که با گام نهادن در این مکان، بر جان مینشیند، گویی خودِ «تراپی» است؛ درمانی روحبخش که پس از خروج از آن، با آرامش وصف ناپذیراز مکان سبکبال بیرون می آیید
. هر کجا که مینگری، وجود«شیخِ اجل» را حس میکنی؛ گویی او در باغِ باصفایش قدم میزند و برایت غزلسرایی میکند.
#بهتری_درفش
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub