🌱 #پارت22
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 2 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
دستم را دراز کردم تا دوباره کاغذ و خودکار را بگیرم و آن چند کلمهی لعنتی را بنویسم و خودم را خلاص کنم؛ اما محمدی همچنان آنها را دور از دسترس من نگه داشته بود. سرم را بلند کردم و به او خیره شدم. آنقدر نگاهش کردم تا دست از طفره رفتن برداشت و مجبور شد نگاهم را پاسخ دهد. احساس دلسوزی و شرمندگی که در نگاهش موج میخورد، اگرچه واقعی بود، اما برایم اصلاً مهم نبود. من دیگر از دنیا بریده بودم و از همهی بزرگیاش فقط یک کنج دنج، بدون آدمهایش میخواستم تا بروم و با درد خودم تنها باشم؛ اما ظاهراً دنیا هم با من سر جنگ داشت که همان کنج را هم از من دریغ میکرد.
دوباره به زحمت لبهایم را تکان دادم و گفتم:
ـ لطفاً... بذارید تموم بشه.
دردی که از کلمات زخمیام تراوش میشد، باعث شد دستش را از روی کاغذ بردارد. خودکار را میان انگشتانم گرفتم و کاغذ را جلو کشیدم.
ذهنم بهشدت آشفته بود و صفحهی سفید کاغذ جان میداد برای خطخطی کردن؛ اما دیگر تمایلی به سر و سامان دادن به آشفتگیهای ذهنیام نداشتم. خودکار را روی کاغذ لغزاندم و نوشتم:
ـ من قاتل لاله... هستم.
هرچه فکر کردم، فامیلیاش یادم نیامد. اسمش هم فقط به این دلیل در خاطرم مانده بود که جسدش در باغچهی لالههای سپیدم پیدا شده بود.
زیر اعترافم را امضا زدم و خودکار و کاغذ را کنار گذاشتم. حالا احساس بهتری داشتم و انگار که واقعاً قاتل آن دختر باشم، شانههایم از سنگینی بار گناه سبک شده بودند.
محمدی نگاهی به جملهی مختصر و مفید من کرد. دکمهی ضبط دوربینی را که در اتاق بود خاموش کرد و زمزمهوار گفت:
ـ حواست هست چی کار داری میکنی؟ با کی داری لج میکنی؟ اگه پای این برگه رو انگشت بزنی، دیگه هیچ راه برگشتی نداری. همهچیز داره ضبط میشه و نمیتونی اعترافت رو پس بگیری.
پوزخندی به تلاش معکوسش زدم. انگار کار دنیا وارونه شده بود و بازپرسها به جای تلاش برای اعتراف گرفتن از متهم، سعی داشتند او را از اعتراف منصرف کنند.
وقتی عکسالعملی از من ندید، ادامه داد:
ـ پدرت در به در دنبال وکیله. حداقل به خاطر اونها همهچیز رو خراب نکن. بذار خانوادهات تلاششون رو بکنن. اینقدر زود وا نده، دخترجون!
عصبی شده بودم و بدنم به تشنج افتاده بود. من زود وا داده بودم؟ من؟ به گمانم او معنی «زود» را نمیدانست، وگرنه چنین چیزی را به من نسبت نمیداد. من نهتنها زود وا نداده بودم، که خیلی هم جنگیده بودم.
من در زیباترین شب زندگیام، میان آینده و امیدها و آرزوهایم و وجدانم جنگیده بودم. زندگیام را فدا کرده بودم تا خون ناحقی بر زمین نماند. منی که برای پژمردن گلهای توی باغچه هم غصه میخوردم، متهم به یک قتل فجیع شده بودم و برای گناهی که مرتکب نشده بودم، بیش از دو ماه با مرگ و زندگی دستوپنجه نرم کرده بودم.
من جنگیده بودم تا به زندگی برگردم و بعد با طناب دار دوباره از دنیا بروم. خندهدار بود؛ اما من چرخهای باطل میان مرگ و زندگی طی کرده بودم تا دوباره به مرگ برسم.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
خفتهای هستم در دل زمین. با این انرژی زیادم ساکن تراب سرد و تاریکم. شب و روزها میگذشت و بی هیچ حرکتی سپری میشد. روزهای بیجنبش، و شبهای پر از سکون. خیلی دلم میخواست این انرژی نهفته من که فقط خودم از آن خبر داشتم به عرصه ظهور برسد، اما نه مخفی باشم تو دل زمین بهتر است. من انقدر که خوبم انقدر هم میتوانم مخرب باشم البته اگه در راه نادرست استفاده بشم.
شاید باور نکنید که زمین در دل خود هزاران عنصر و گوهر دارد که ناشناخته مانده.
روزی صدایی هولناک رعشه بر تن ما انداخت. اری صدا از بالا میآید. چشم دوختیم به تقدیر. منتظر نشستیم. ترسی وصفناپذیر بر ما مستولی گشته بود، اما چارهای جز انتظار نبود. بعد از مدتی
نوری مشاهده شد و دیگر هیچ. دانشمندان نابی که ما را از دل زمین استخراج کردند و شدیم نور چشمی.
ما را خلاصی از این تاریکی نبود، نمی دانم چرا آنقدر از ما مواظبت میکردند؟ تا اینکه جایی برده شدیم و از ما در ساخت دارو و فراوردهای مختلف بهره بردند.
آری از این بلا تکلیفی در آمده بودیم تا اینکه آمریکا چشم طمع دوخت و باز هم پنهان گشتیم.
آری زندگی ما پر از فراز و نشیب است. چه میشود کرد؟!
اما قدر زر زرگر شناسند قدر گوهر گوهری...
آمریکا ما با تو سر ناسازگاری داریم. اصلا نخواهیم تو را ببینیم چه باید کنیم؟
#ثریا_کریمی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🗓 چهارشنبه // 2// اردیبهشت// 1405 //
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع: #سعدی_شیرازی
----------------------
فراخوان چالش نویسندگی – به مناسبت روز سعدی
نویسندگان شاولد
همزمان با **اول اردیبهشت**، روز بزرگداشت **سعدی شیرازی**، شاعر اندیشه و سخن،
از شما دعوت میکنیم در چالش ادبی این هفته همراه ما باشید.
موضوع چالش:
از دل قنات سعدیه تا حوض ماهی؛ روایت تو از سعدی و شیرازِ او
روزی نهچندان دور، قنات زلالی زیر پای آرامگاه سعدی میگذشت و مردمان شیراز از آب خنک آن برای آبتنیِ آیینی در شبهای بهار استفاده میکردند. اکنون همان آب، نشانی است از تداوم زندگی، زبان و فرهنگ.
در این چالش بنویسید:
- سعدی برای شما نماد چیست؟
- اگر امروز در کنار حوض ماهی مینشستید و او از دل آب برمیخواست، چه میگفتید؟
- یا از نگاه یک رهگذر بنویسید که در سایهی درختان سعدیه صدای شعر و آب را با هم میشنود.
آزادید به هر سبک بنویسید:
داستان کوتاه، شعر، دلنوشته یا روایت احساسی.
------------------------------
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
منتظر نوشتههای شما هستیم.🌿✨
انتشارات شاولد📚
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شاولد/ مهارت نویسندگی
🌸 ✨ در یادِ روزِ استادِ سخن و هوای بهشتیِ اردیبهشتِ شیراز ✨ 🌸
بویِ بهشت، در اولین روزِ اردیبهشت
همه عمر بر ندارم سر از این خمارِ مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
توفیقی حاصل شد تا دیروز، اولِ اردیبهشت،
به دعوتِ دوستانِ ادارهٔ ارشاد، جهتِ یادروزِ استادِ سخن، سعدیِ شیرازی، در آرامگاه ایشان حضور داشته باشم.
بارانِ بهاری میبارید و فضای آرامگاه بسیار معطر بود و با وجودِ باران و ساعاتِ اولیهٔ روز، جمعیتِ فرهیخته و ادبدوست آمده بودند.
هرکس به طریقی ارادتِ خود را نشان میداد؛ گروه زیادی از بانوانِ دفنواز، با نواختنِ دف، و نوجوانانی با خواندنِ اشعارِ شِکرینِ سعدیجان، فضا را دلنشین میکردند.
عشقِ سعدی به سفر و زبانِ فارسی، اشعارِ او را دلنشین و همهگیر کرده است و از اساتید تا نوجوانان، درکِ خاصِ خود را از اشعار دارند.
در سالنِ سخنرانی، جمعیتِ شعردوست و عاشقانِ ادبیات، چهار ساعت حضور داشتند برای شنیدنِ تفاسیر و تحقیقاتِ سخنرانان از گلستان و بوستان و غزلیاتِ سعدیجان، و سالن کاملاً پر بود و گروهی ایستاده میشنیدند.
مرکز سعدیشناسی در سالنِ جداگانهای افتتاح شد.
شاید در یک جمله، خلاصهٔ سخنِ سعدی را بتوان گفت و آن «صلح و دوستی» است، و پوستری هم با این عنوان رونمایی شد.
و من به یادِ هر نوروز افتادم که از کودکی، با پدر و مادر و فامیل، از جاهایی که حتماً برای دیدن و زیارت میرفتیم، سعدیه بود.
خدایا شکر که در شیراز هستیم و این برکات را داریم.
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاکِ کوی تو باشم.
عکس و متن: #فریبا_کریمی
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🥰🥳 نویسندههای شاولدی عزیز! 👇🏻
وقتشه قلمها رو تیز کنید و وارد چالشهای نویسندگی بشید. ایدههاتون رو بنویسید، تخیلتون رو آزاد کنید و ذوق و هنر خودتون رو به نمایش بگذارید. هرچه بیشتر بنویسید و فعالتر باشید، این جمع نویسندگی هم پرشورتر و هیجانانگیزتر میشه. منتظر نوشتههای جذاب شما هستیم!
💜💙💚💛🧡❤️
به یاد پدربزرگ عزیزم که عاشق سعدی و ادب بود.
مدت مدیدی است که ادامه مسیر زندگی ام بی حضور مادی ات در حال سپری شدن است . روزهای خوبی را در کنارت تجربه کردم مانند گلی بود که وقتی در کنارت مینشستم انگار با صدای گرم خود که اشعار سعدی را می خواندی گل وجودم را گل می کردی. چقدر وجود نازنینت را کم دارم. خوشحالم که با حرف هایت هنوز هم روشنی بخش جاده تاریک زندگی ام هستی . اگر بخواهم تو را در یک جمله تعریف کنم اسطوره ادب و عاشق سعدی خواهم نامید که برازنده وجود با ارزشت باشد. دلم می خواهد دوباره کنارت بنشینم و از همنشینی ها برایم بگویی و این شعر را که همیشه زمزمه می کردی باز هم برایم بخوانی.
گلی خوشبوی در حمام روزی
رسید از دست محبوبی به دستم
بدو گفتم که مشکی یا عبیری
که از بوی دلاویز تو مستم
بگفتا من گلی ناچیز بودم
و لیکن مدتی با گل نشستم
کمال همنشین بر من اثر کرد
وگرنه من همان خاکم که هستم
نویسنده: #زهرا_باقری_موحد
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
اول دفتر به نام ایزد دانا
صانع پروردگار حی توانا
اکبر و اعظم خدای عالم و آدم
صورت خوب آفرید و سیرت زیبا
زادروز سعدی
آوازِ مصلحالدینِ سعدی شیرازی،«شاعرِ نامدار قرن هفتم هجری» همچون نغمهای دلنشین در فضا طنینانداز است.
دو گوهرِ بیبدیلِ او، «بوستان» و «گلستان»، نه تنها گنجینههای زبانِ پارسی، که آیینههایی شفاف از حکمت و معرفتِ او هستند.
اولِ اردیبهشت، همزمان با زادروزِ این بزرگمرد، فرصتی است تا در سایه آرامگاهِ او روح را تازه کنیم.
به محضِ ورود به حریمِ آرامگاه، عطرِ خاکِ نمخورده و عطرِ دلانگیزِ شمعدانیها، مشامِ جان را مینوازد. حوضِ میانِ حیاط، نه فقط یک آبگیرِ ساده، که «حوضِ آرزوها»ست؛ جایی که پیش از فرا رسیدنِ سالِ نو، با دلی
سرشار از امید، کنارش مینشستیم، آرزو میکردیم و سکهای به نیتِ برآورده شدنِ حاجات، در ژرفایِ آبهایش میانداختیم. سکهها، چون نگینهایی درخشان، زیرِ نورِ خورشید، در کفِ حوض با ورزش باد می رقصیدن.
چند گام آنطرفتر، با فرود آمدن از پلهها، به «حوضِ ماهی» میرسیم؛ جایی که ماهیها، چون دیدهبانانِ آب، بر سطحِ آن ایستادهاند و با دمی تکان دادن، در انتظارِ تکههای نانِ پرتابشده از دستانِ ما، لحظهشماری میکنند.
آرامگاه، خود موزاییکی از هنر است؛ کاشیهایِ فیروزهایِ درخشان، در کنارِ اشعارِ شورانگیزِ سعدی که چهار سویِ بنا
را آراستهاند، جلوهگرِ شکوهی بیمانندند.
آرامشی که با گام نهادن در این مکان، بر جان مینشیند، گویی خودِ «تراپی» است؛ درمانی روحبخش که پس از خروج از آن، با آرامش وصف ناپذیراز مکان سبکبال بیرون می آیید
. هر کجا که مینگری، وجود«شیخِ اجل» را حس میکنی؛ گویی او در باغِ باصفایش قدم میزند و برایت غزلسرایی میکند.
#بهتری_درفش
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آسوده باشید
باسلام خدمت شیخ اجل سعدی شیرازی
استاد، من خیلی به نثر و نظم شما علاقه دارم وازخواندن آن لذت می برم.
دلم می خواست الان درکنار حوض ماهی می نشستید وشعرهای تازه می سرودید.
مطمئن هستم شما در کنار حکیم ابوالقاسم فردوسی و شاعر زبردست حضرت حافظ اگر الان عمری دوباره داشتیدبادیدن مردم کشورم ایران چندین دیوان تازه می سرودید .
اشعاری که به دنیا ثابت می کرد که ایرانی به بنی آدم اعضای یک پیکرن.
وبعید است ایران ویران شود اعتماد و اعتقاد قلبی دارد وان را هم در خیابانهاوهم در صحنه ی نبرد ثابت کرده است.
البته نبود شما مشکلی نیست.
چرا که ایران مهد شعر و ادب بوده و خواهد بود.
و شاعران توانمندی دارد چه زن چه مرد!
آنها جا پای شما گذاشته وخوش می درخشند.پس آسوده بخوابید که ایران و ایرانی بیدار است.
#زهرا_زرگران
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
درزادروز استاد سخن وهوای بهشتی سعدی شیرازی
شیخ اجل مصلح الدین سعدی شیرازی یکی از غزلسرایان مشهوری است که درست از نظر روز یعنی اول اردیبهشت در شیراز چشم به جهان گشود وی دو کتاب گلستان که به نثر به رشته ی تحریر در آورده که دارای حکایات بیشماری که نتیجه ی پختگی و آب دیدگی او در اثر سیر و سفر تجربه اندوزی کرده است که در فاصله ی سال های ۶۶۶و۶۶۵ حاکی از این مهم و کتاب بوستان سعدی که به نظم می باشد در هرخانه ی ایران قدیم در کنار دیوان حافظ حتی سر سفره ی هفت سین در کنار آئینه و قرآن جایگاه بسیار بسیار رفیعی دارد که از گذشتگان تا به امروز تا روز قیامت رحل اقامت افکنده و با کتاب
حافظی که در دست بزرگان خانواده و در اصطلاح
شیوخ برای اهل خانواده فال می گرفتند و نسبت به این عید سعید باستانی بازار خوشخالی و شادی و سعادتمندی در کنار اهل و عیال روزهای خوش و خرَّمی را رقم می زدند به خصوص در شمال یعنی مازندران و گیلان که به مازندرانی ها اصطلاح مازنی و در گیلان اصطلاح گیل به کار می بردند و رسم بود که تخم مرغ ها را که دراصطلاح مازنی مرغانه می گفتند: با شور و حالی وصف ناپذیر که هم فال بود و هم تماشا پسر بچه ها و
دختر بچه ها بعد از آب پز کردن مرغانه ها ی سفره ی هفت سین بااستفاده ی ابزاری از مداد رنگی های رنگارنگ شروع به رنگ آمیزی خاصی می کردند از این مرغانه های بخت برگشته عکس
و تصویر مادر بزرگ و پدر بزرگی همراه با سبیل های چخماغی و بزرگ مخملی روزهای فرح بخشی از گذشته های دور تا به امروز به یادگار
گذاشته بود تا جایی که به روستایی ها مرغانه جنگی می کردند و با سبزه هایی که ته آن گِل خشک شده بود شروع می کردند با استفاده ازپاهایشان درست مثل توپ فوتبال رو پایی می زدند از این که بگذریم در روستاهای سرسبز شمال چون از نظر اقلیمی و اِکو سیستمی با
تکیه به عناصر چند گانه ای که حکومت می کرد یعنی: آب و باد و خاک مستعد بود برای جنگل های هیرکانی اعم از کوهستان های سرسبزی که
در فصل بهار ریش سبیل هایشان را نمی زدند ومثل کلاه های شاپویی که در کنار جاده های روستا تمشک هایی رسیده و آب دار که وقعاََ
ترو تازه بود و ارزش داشت بعداز چیدنشان که
دارای خار های زیادی بودند که بعداز چیدن با
استفاده از سنجاق قفلی که وقتی قفلش را باز
می کردی شروع به در آوردن خارهای بوته ی تمشک از دستانمان می کردیم یادش بخیر
از چوب چِلَک بازی که یک اصطلاح مازنی است
که به علت زیادی تعداد بچه های روستا گروه بندی می کردیم به تعداد مساوی سپس یک چوب به قد و قواره ی سی سانتی متری و یک چوب ده پانزده سانتی که هر کدام ار بچه های گروه با پرتاب شیر یاخط سکِّه می انداختند و بعداز پیشگویی که می کردند و درست در می آمد
گروه اول به تعدادی که بودند با استفاده از چوب اولی چوب د ومی را چنان با ضرب دست می زدند
که حداقل ده تا پنجاه متر بردش بود تااینکه ازپتانسیل این تعداد استفاده می کردند که از یک سنگی در ابتدا شروع می شد که در نهایت
وقتی دنبال یکدیگر می کردند باید فرز و تیز بدون اینکه افراد مقابل آنها را با دست بزنند و طرف بسوزد با آن سنگ نزدیک می شدند و یکی یکی از طرف مقابل باید چوب ده تاپانزده سانتی را با چون اول می زدند و از سنگ اولیه دور می کردند
درصورت باخت یعنی موفق به زدن و دور کردن چوپ دومی نمی شدند و بدشانسی می آوردند چوب دوم در اثر ضربه نخوردن با چوب اول در اثر سهل انگاری روی سنگ اولیه قرار می گرفت و
طرف دربازی می باخت بگذربم چوب جنگلهای هیرکانی درختان تنومندو محکمی داشت با استفاده از طناب یا ریسمان بلندی تاب درست
می کردند و در اصطلاح با استفاده از حرکات پاهایشان به عقب و جلو اوج می گرفتند و
یکی با شموش یا چوبی ترکه مانند به بچه ای که
تاب کش می کرد می گفتند: اسم نامزدت را بگو
ووو...یادش بخیر از مسابقات اسب دوانی که
در گنبد کاووس برگزار می شدو در ارتفاعات میوه های جنگلی اعم از جمع آوری انجیر های رنگارنگ سیاه و قرمز و سبز و کُندس و بلیک ووو تمام این حکایات از همان حضور کتاب حافظ و گلستان و بوستان سعدی سرچشمه می گرفت
که حاکی از این بیت حافظ که می گوید خوشاشیراز و وصل بی مثالش/ خداوندا نگه دار از زوالش سرچشمه می گیرد و منجربه آسایش دوگیتی تفسیر این دو حرف است / بادوستان مُروِّت با دشمنان مداوا.. ودر پایان درود بر اردیبهشتی ها من هم ۲/ ۲ /۱۳۴۶ هستم
#مهدی_عرفانیان
خراسان رضوی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
*سعدی، صدای ماندگار انسان*
✍🏻 *#فرید_نوری*
برای من سعدی، نفسِ زمین است؛
آنگاه که واژه هنوز بوی نانِ تازه میدهد و مهربانی در ردای سخن پیچیدهست.
هر بار غزلش را میخوانم، انگار از دلتاریخ، کسی بهآرامی در گوشم میگوید:
«آدمیزاد از تبار دوستیست، نه از قبیلهی فراموشی.»
سعدی برای من، نماد گفتوگوی جاوید میان دلهاست؛
شاعری که میان ما و جهان، پلی از خرد و عشق ساخته، پلی که از قرن هفتم تا امروز کشیده شده و هنوز، هر مسافری را که از آن میگذرد، به تماشای انسانیت میبرد.
در کوچهپسکوچههای شیراز، هنوز صدایش با بوی بهارنارنج درهم میرود؛
گویی هر نسیم بهاری، بیتی از او را بر شانهی درختان مینشاند.
شیراز را بیسعدی نمیتوان تصور کرد؛
شهریست که اگر گوش بسپاری، از لابهلای خشخش برگها،
صدای حکایات گلستان را میشنوی و از عطرِ هوایش،
ردّ کلمات بوستان را.
وقتی به آرامگاهش میروم، نمیخواهم چیزی بگویم…
فقط مینشینم کنار آب؛ کنار حوضی که تصویر آسمان را در خود نگه داشته و
سکههای آرزو، مثل ستارههایی فروریخته، در عمق آن میدرخشند.
آنجا، سکوت هم شکل دیگری از شعر است؛ سکوتی که میان شرشر آرام آب و خشخشِ آرامِ برگها به زمزمهای پنهان تبدیل میشود.
در آن لحظه، سعدی برایم فقط نام یک شاعر نیست؛ همصحبتیست که قرنها پیش زیسته، اما هنوز میفهمد از چه چیز میترسم، به چه چیز دل میبندم و برای چه چیز، شبها بیدار میمانم.
او برای من، درس مهربانی است در جهانی که گاهی فراموش میکند انسان بودن یعنی چه؛ یادآوریِ اینکه میشود «خوب» بود، بیآنکه فریاد کشید،
میشود «انسان» بود، حتی اگر جهان، تو را به سنگ بدل کند.
سعدی برایم یعنی یادآوری اینکه زیبایی، هنوز در انسان بودن زنده است؛ در دستی که بیمنت گرفته میشود، در دلی که بیقضاوت میبخشد، در کلامی که نه برای آزار، که برای آرام کردنِ دیگری بر زبان میآید.
هر بار به یک بیت او برمیگردم،
احساس میکنم گرد و غبار روزمرگی از روحم پاک میشود؛ انگار کسی درونم شمعی کوچک روشن میکند و میگوید:
«هنوز دیر نشده؛ میتوانی مهربانتر، صادقتر و انسانیتر باشی.»
برای من، سعدی فقط میراث ادبی یک ملت نیست؛ نبض تپندهی وجدان جمعی ماست، صدای نرمی که از دوردستها میآید و ما را به خود بهترمان دعوت میکند.
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub