📚✨ خبر داغ از انتشارات شاولد! ✨📚
دوستان و همراهان عزیز،
با افتخار اعلام میکنیم که کتاب «تنگه هرمز، شاهراهی که جهان را نگه میدارد» آماده شده و امروز برای دریافت مجوز ارسال خواهد شد!
از همه نویسندگانی که با عشق و قلمشان این اثر زیبا را ساختند صمیمانه سپاسگزاریم؛ حضور شما این کتاب را به یک اثر ماندگار تبدیل کرد.
و یک خبر هیجانانگیز دیگر:
📢 خیلی زود فراخوان چاپ کتاب چالش «فرشتگان میناب» همراه با موکاپ رسمی کتاب اعلام خواهد شد و علاقهمندان میتوانند اثر خود را برای شرکت ارسال کنند.
همچنین:
📌 نویسندگانی که تمایل دارند تعداد نسخه بیشتری از کتاب برایشان چاپ شود
یا
📌 افرادی که دوست دارند این کتاب را تهیه کنند
میتوانند تا 20 اردیبهشت با مبلغ ۱۶۹,۰۰۰ تومان تعداد نسخه موردنظر خود را ثبت کنند تا برایشان چاپ شود.
این کتاب پس از چاپ، به جشنوارههای مختلف ارسال خواهد شد تا صدای ایران و قلم زیبای ایرانی را به جهانیان معرفی کند.
در کنار ما بمانید؛ اتفاقهای بزرگ در راهاند… ✨
انتشارات شاولد
------------------------------
ثبت سفارش چاپ کتاب: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
✨ خبر خوش برای دوستداران رمان!
رمان «تو تمام نمیشوی» اثر درخشان لیلا شکاری، تازهترین اثر چاپ شده از انتشارات شاولد، حالا بهصورت رسمی در روزنامه و سایتهای فرهنگی معرفی شده است.
روایتی پرکشش از عشق، رنج و ایستادگی…
کتابی که تا آخرین صفحهاش نمیتوانید زمین بگذارید 💫
📚 http://www.eqtesadayandehnews.ir/view/555372/?t=1776930900&preview=0
#تو_تمام_نمیشوی #لیلا_شکاری #انتشارات_شاولد #رمان_ایرانی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت23
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 5 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
اگرچه پدر بارها به روشهای مختلف خواسته بود امید را به قلبم بازگرداند، اما کموبیش از بین حرفهایی که سعی داشتند از من پنهانشان کنند، فهمیده بودم که تا آن لحظه هیچ وکیل زبردستی پروندهٔ مرا قبول نکرده است. طبیعی هم بود. چرا باید با پذیرفتن یک پروندهٔ از پیش باخته، موقعیت و اعتبار حرفهایشان را به خطر میانداختند؟
با یادآوری عمق بدبیاریهایم، هر چقدر سعی کردم چشمانم باز بارانی نشوند، نشد که نشد. با همان نگاه اشکآلود، جعبهٔ کوچک استامپ را گوشهٔ میز شکار کردم. دستم را به زحمت کش آوردم و جعبه را برداشتم. درش را باز کردم و با تمام قدرت، انگشت اشارهام را در جوهر لغزاندم. حتی برای یک لحظه هم تردید به سراغم نیامد. من خسته بودم و در آن لحظات فقط دلم میخواست از این برزخ رها شوم. برگهٔ اعترافم را برداشتم، اما همینکه خواستم پای جملاتم را انگشت بزنم، صدای زنگ پیجر توی اتاق پیچید.
محمدی دستی به هندزفری توی گوشش کشید و نمیدانم چه شنید که گل از گلش شکفت و لبخند روی لبهایش جان گرفت.
اهمیتی به مکالمهٔ او ندادم و دوباره خواستم کار را به سرانجام برسانم که ناگهان محمدی برگه را از زیر دستم ربود، مچاله کرد و توی جیبش گذاشت. قبل از آنکه بخواهم اعتراض کنم یا دلیل کارش را بپرسم، به طرف در رفت و منتظر شد تا در را از بیرون برایش باز کنند.
حالم از ضعف و ناتوانی خودم به هم میخورد. باز هم نتوانسته بودم کار را تمام کنم و از این موضوع عصبانی بودم. از محمدی هم که دایهٔ مهربانتر از مادر شده بود، عصبی بودم و منتظر بودم تا مکالمهاش با آن مزاحم به پایان برسد و برگردد تا با هر چه فحش و بد و بیراهی که بلد بودم، از خجالتش دربیایم.
پشتم به در بود، اما صدای صحبتهای رسمی او را با یک مرد میشنیدم. کمی که گذشت، دوباره صدای قدمهایی در سکوت اتاق طنینانداز شد. منتظر بازپرس محمدی بودم تا خشمم را بر سرش فریاد کنم، اما به جای او مرد جوانی صندلی روبهرویم را اشغال کرد.
مثل بادکنکی که بادش را خالی کرده باشند، در صندلی ویلچر فرو رفتم و سرم را تا جایی که میشد پایین انداختم. به خاطر ظاهرم و وضع صورت و لبهایم از آن غریبه خجالت میکشیدم. در نگاه اول او را مرد زیبایی ندیده بودم. یک چهرهٔ مردانهٔ کاملاً معمولی داشت، اما همان چهرهٔ مردانه هم به مراتب از من زیباتر بود.
سنگینی نگاهش را روی خودم حس میکردم و اشک بیشتر و بیشتر در چشمم میجوشید. فکر میکردم او بازپرس جدید پرونده است و پرونده را از محمدی گرفتهاند و به او دادهاند. لابد دیده بودند محمدی دلش به حالم سوخته و میترسیدند چیزی را در پروندهٔ یک قتل زیرسبیلی رد کند.
غصه داشت قلبم را از پای درمیآورد. طاقت برگشتن به پروسهٔ عذابآور بازجوییهای اولیه را نداشتم. من بارها همهٔ واقعیت را برایشان گفته بودم، اما کسی باور نکرده بود. همه، شواهد و مدارک مستدل را توی سرم چماق کرده بودند و آنقدر گفته بودند که کمکم خودم هم داشت باورم میشد که آن شب کذایی، من در خانهٔ پدرم و توی تخت اتاقم نخوابیده بودم و داشتم در حیاط خانهٔ وحید، آن دختر بیچاره را میکشتم و در باغچه دفن میکردم.
صدای فینفینم اتاق را برداشته بود، اما آبریزشم تنها به خاطر گریه نبود. عطر تلخ آن غریبه طوری به پرزهای بویاییام چسبیده بود که انگار یک شیشه از آن را یکجا روی سرم خالی کرده بودند و همان باعث تحریک بینیام شده بود.
کمی که گذشت، بیهوا دستمالی به طرفم گرفت. از حرکت ناگهانیاش یکه خوردم و شانههایم از ترس پرید. ناخودآگاه سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. نگاهش آنقدر نافذ بود که بیش از ثانیهای نتوانستم زیر نگاهش دوام بیاورم و دوباره سرم را پایین انداختم.
بیحرف، دستمال را جلوی چشمم تکان داد. بیآنکه کلمهای بینمان رد و بدل شده باشد، در برابرش تسلیم شده بودم. دستمال را گرفتم و چشمها و بینیام را پاک کردم.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌿✨ آغاز رسمی پروژه دوم انتشارات شاولد
🥀**کتاب: فرشتگان میناب**🥀
✨ با قلبی پرتپش از مهر و اندوه، و با احترامی عمیق به یاد دانشآموزان معصومی که جانهای کوچک و روشنشان از میان ما پر کشید، دومین پروژه مشارکتی آغاز شد.
کتابی برای روایتکردنِ آنچه بر دلها نشست؛ برای ثبتِ اشکها، امیدها، و حقیقتی که در نگاه دختران مدرسه شجره طیبه میناب باقی ماند.
📘 فرشتگان میناب
کتابی خواهد بود از جنس روایت، یادداشت ادبی، داستانکها و نگاههایی که میخواهند این روشنایی خاموششده را جاودانه کنند.
از امروز ارسال آثار آغاز شده و ظرفیت کتاب محدود است.
⚠️**مهلت نهایی: ۱۵ اردیبهشت**⚠️
نویسندگانی که:
• قبلاً اثر دادهاند، یا
• اکنون آماده ارسال هستند،
میتوانند نوشته خود را جهت داوری ارسال کنند.
همچنین دوستانی که در پروژه قبلی به دلیل تکمیل ظرفیت جا مانده بودند، اینبار میتوانند همراه ما باشند.
🔥 و یک خبر هیجانانگیز:
طرح روی جلد این کتاب با انتخاب شما نویسندگان عزیز خواهد بود!
میتوانید عکسهای زیبا، مفهومی و متناسب با چالش فرشتگان میناب را ارسال کنید تا بهترین طرح برای جلد انتخاب شود.
این اثر، پس از چاپ، به جشنوارههای مختلف ادبی و فرهنگی ارسال خواهد شد تا صدای ماندگار قلم شما و یاد این فرشتگان، در گوش جهان طنین بیندازد.
💳 هزینه مشارکت در کتاب:
فقط **399 هزار تومان**؛ و در ازای اون یک نسخه چاپی از کتاب هم تقدیم نویسنده میشه.
📩 ارسال اثر و عکس جلد:
@Shavaladpubadmin
با احترام
انتشارات شاولد
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub