eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
938 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨ خبر خوش برای دوست‌داران رمان! رمان «تو تمام نمی‌شوی» اثر درخشان لیلا شکاری، تازه‌ترین اثر چاپ شده از انتشارات شاولد، حالا به‌صورت رسمی در روزنامه و سایت‌های فرهنگی معرفی شده است. روایتی پرکشش از عشق، رنج و ایستادگی… کتابی که تا آخرین صفحه‌اش نمی‌توانید زمین بگذارید 💫 📚 http://www.eqtesadayandehnews.ir/view/555372/?t=1776930900&preview=0 ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 5 اردیبهشت 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= اگرچه پدر بارها به روش‌های مختلف خواسته بود امید را به قلبم بازگرداند، اما کم‌وبیش از بین حرف‌هایی که سعی داشتند از من پنهانشان کنند، فهمیده بودم که تا آن لحظه هیچ وکیل زبردستی پروندهٔ مرا قبول نکرده است. طبیعی هم بود. چرا باید با پذیرفتن یک پروندهٔ از پیش باخته، موقعیت و اعتبار حرفه‌ای‌شان را به خطر می‌انداختند؟ با یادآوری عمق بدبیاری‌هایم، هر چقدر سعی کردم چشمانم باز بارانی نشوند، نشد که نشد. با همان نگاه اشک‌آلود، جعبهٔ کوچک استامپ را گوشهٔ میز شکار کردم. دستم را به زحمت کش آوردم و جعبه را برداشتم. درش را باز کردم و با تمام قدرت، انگشت اشاره‌ام را در جوهر لغزاندم. حتی برای یک لحظه هم تردید به سراغم نیامد. من خسته بودم و در آن لحظات فقط دلم می‌خواست از این برزخ رها شوم. برگهٔ اعترافم را برداشتم، اما همین‌که خواستم پای جملاتم را انگشت بزنم، صدای زنگ پیجر توی اتاق پیچید. محمدی دستی به هندزفری توی گوشش کشید و نمی‌دانم چه شنید که گل از گلش شکفت و لبخند روی لب‌هایش جان گرفت. اهمیتی به مکالمهٔ او ندادم و دوباره خواستم کار را به سرانجام برسانم که ناگهان محمدی برگه را از زیر دستم ربود، مچاله کرد و توی جیبش گذاشت. قبل از آن‌که بخواهم اعتراض کنم یا دلیل کارش را بپرسم، به طرف در رفت و منتظر شد تا در را از بیرون برایش باز کنند. حالم از ضعف و ناتوانی خودم به هم می‌خورد. باز هم نتوانسته بودم کار را تمام کنم و از این موضوع عصبانی بودم. از محمدی هم که دایهٔ مهربان‌تر از مادر شده بود، عصبی بودم و منتظر بودم تا مکالمه‌اش با آن مزاحم به پایان برسد و برگردد تا با هر چه فحش و بد و بیراهی که بلد بودم، از خجالتش دربیایم. پشتم به در بود، اما صدای صحبت‌های رسمی او را با یک مرد می‌شنیدم. کمی که گذشت، دوباره صدای قدم‌هایی در سکوت اتاق طنین‌انداز شد. منتظر بازپرس محمدی بودم تا خشمم را بر سرش فریاد کنم، اما به جای او مرد جوانی صندلی روبه‌رویم را اشغال کرد. مثل بادکنکی که بادش را خالی کرده باشند، در صندلی ویلچر فرو رفتم و سرم را تا جایی که می‌شد پایین انداختم. به خاطر ظاهرم و وضع صورت و لب‌هایم از آن غریبه خجالت می‌کشیدم. در نگاه اول او را مرد زیبایی ندیده بودم. یک چهرهٔ مردانهٔ کاملاً معمولی داشت، اما همان چهرهٔ مردانه هم به مراتب از من زیباتر بود. سنگینی نگاهش را روی خودم حس می‌کردم و اشک بیشتر و بیشتر در چشمم می‌جوشید. فکر می‌کردم او بازپرس جدید پرونده است و پرونده را از محمدی گرفته‌اند و به او داده‌اند. لابد دیده بودند محمدی دلش به حالم سوخته و می‌ترسیدند چیزی را در پروندهٔ یک قتل زیرسبیلی رد کند. غصه داشت قلبم را از پای درمی‌آورد. طاقت برگشتن به پروسهٔ عذاب‌آور بازجویی‌های اولیه را نداشتم. من بارها همهٔ واقعیت را برایشان گفته بودم، اما کسی باور نکرده بود. همه، شواهد و مدارک مستدل را توی سرم چماق کرده بودند و آن‌قدر گفته بودند که کم‌کم خودم هم داشت باورم می‌شد که آن شب کذایی، من در خانهٔ پدرم و توی تخت اتاقم نخوابیده بودم و داشتم در حیاط خانهٔ وحید، آن دختر بیچاره را می‌کشتم و در باغچه دفن می‌کردم. صدای فین‌فینم اتاق را برداشته بود، اما آبریزشم تنها به خاطر گریه نبود. عطر تلخ آن غریبه طوری به پرزهای بویایی‌ام چسبیده بود که انگار یک شیشه از آن را یک‌جا روی سرم خالی کرده بودند و همان باعث تحریک بینی‌ام شده بود. کمی که گذشت، بی‌هوا دستمالی به طرفم گرفت. از حرکت ناگهانی‌اش یکه خوردم و شانه‌هایم از ترس پرید. ناخودآگاه سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. نگاهش آن‌قدر نافذ بود که بیش از ثانیه‌ای نتوانستم زیر نگاهش دوام بیاورم و دوباره سرم را پایین انداختم. بی‌حرف، دستمال را جلوی چشمم تکان داد. بی‌آن‌که کلمه‌ای بینمان رد و بدل شده باشد، در برابرش تسلیم شده بودم. دستمال را گرفتم و چشم‌ها و بینی‌ام را پاک کردم. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿✨ آغاز رسمی پروژه دوم انتشارات شاولد 🥀**کتاب: فرشتگان میناب**🥀 ✨ با قلبی پرتپش از مهر و اندوه، و با احترامی عمیق به یاد دانش‌آموزان معصومی که جان‌های کوچک و روشنشان از میان ما پر کشید، دومین پروژه مشارکتی آغاز شد. کتابی برای روایت‌کردنِ آنچه بر دل‌ها نشست؛ برای ثبتِ اشک‌ها، امیدها، و حقیقتی که در نگاه دختران مدرسه شجره طیبه میناب باقی ماند. 📘 فرشتگان میناب کتابی خواهد بود از جنس روایت، یادداشت ادبی، داستانک‌ها و نگاه‌هایی که می‌خواهند این روشنایی خاموش‌شده را جاودانه کنند. از امروز ارسال آثار آغاز شده و ظرفیت کتاب محدود است. ⚠️**مهلت نهایی: ۱۵ اردیبهشت**⚠️ نویسندگانی که: • قبلاً اثر داده‌اند، یا • اکنون آماده ارسال هستند، می‌توانند نوشته خود را جهت داوری ارسال کنند. همچنین دوستانی که در پروژه قبلی به دلیل تکمیل ظرفیت جا مانده بودند، این‌بار می‌توانند همراه ما باشند. 🔥 و یک خبر هیجان‌انگیز: طرح روی جلد این کتاب با انتخاب شما نویسندگان عزیز خواهد بود! می‌توانید عکس‌های زیبا، مفهومی و متناسب با چالش فرشتگان میناب را ارسال کنید تا بهترین طرح برای جلد انتخاب شود. این اثر، پس از چاپ، به جشنواره‌های مختلف ادبی و فرهنگی ارسال خواهد شد تا صدای ماندگار قلم شما و یاد این فرشتگان، در گوش جهان طنین بیندازد. 💳 هزینه مشارکت در کتاب: فقط **399 هزار تومان**؛ و در ازای اون یک نسخه چاپی از کتاب هم تقدیم نویسنده می‌شه. 📩 ارسال اثر و عکس جلد: @Shavaladpubadmin با احترام انتشارات شاولد ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 6 اردیبهشت 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= – دختر قشنگم، سر تو بالا کن ببینم. دختر قشنگم ... آهان بد نبود. خوشم آمد. حرفش به دلم نشست. همان زن دوباره گفت: چند کلاس درس خواندی؟ و بدون این‌که منتظر پاسخ من باشد رو به مادرم ادامه داد: - ماشاءالله دختر خانم نجیبی دارید هم خوشگل هم هنرمند... از تعریف خانمه خیلی خوشم آمد. آرامش را باتمام وجود حس کردم. سپس رو به عمه شهربانو کرد و ادامه داد: برادرزاده‌تان مقبول هستند عمه خانم... عمه هم لبخندی زد و گفت: رعنا جان دست‌بوس شماست. که من اصلاً دلم نمی‌خواست دست‌بوس کسی باشم. ننه جانم با آرنج توی پهلویم کوبید؛ یعنی که بس است. دختر باید برگردد توی همان اتاق نشیمن، پسندیده شد. من باید بروم تا آن‌ها برای آینده‌ام تصمیم بگیرند. ولی من هنوز جواب سؤالشان را نداده بودم. نگفتم که چقدر درس خوانده‌ام. نگفتم دلم می‌خواهد بازهم درس بخوانم. نگفتم پسر شما چقدر درس خوانده؟ شغلش چیست؟ یعنی برایشان مهم نیست؟ آمدم از جا بلند شوم که یک‌هو نگاهم به مرد جوان و خوش‌سیمایی افتاد. انگار قلبم از جا کنده شد. به سرعت نگاهم را دزدیدم. باز هم خدا را شکر که نگاهش روی من نبود. سریع از اتاق بیرون آمدم. آخ! راحت شدم! نفس عمیقی را که مثل گلوله توی گلویم گیر کرده بود رها کردم و نمی‌دانم چطور خودم را به اتاق نشیمن رساندم. چادر را رها کردم لیز خورد و از سرم افتاد و کف اتاق ولو شدم و تا زمانی که مهمان‌ها نرفته بودند از اتاق بیرون نیامدم. لحظاتی بعد سر و صداها خوابید. فکر کردم عمه این‌ها هم رفته‌اند اما سر و صدای بچه‌هایش می‌آمد. بوی غذا که بلند شد فهمیدم توی اتاق مهمان سفره انداخته‌اند. هنوز توی اتاق پهن بودم. آرام بلند شدم چادر را به سرم کشیدم. کسی سراغم نیامد. خودم هم خجالت می‌کشیدم بیرون بروم و چشم در چشم آقام و ننه‌ام بشوم. این‌جا با شهر خیلی فرق داشت. فرهنگ و آداب و رسوم متعلق به خودش را داشت. سنت‌هایش با شهری‌ها فرق می‌کرد. مهم این بود که پسر دختر را بپسندد. نه نظر دختر را می‌پرسیدند و نه اهمیتی داشت که دختر بخواهد یا نخواهد، همه کارها را بزرگ‌ترها و ریش‌سفیدان فامیل انجام می‌دادند. می‌پسندیدند، می‌بریدند و می‌دوختند و عروس را دست بسته تقدیم داماد و خانواده‌اش می‌کردند. من هم یک دختر روستایی، از جنس همین مردم، با همین آداب و رسوم و می‌بایست اطاعت امر می‌کردم و بدون هیچ صحبتی راهی خانه بخت می‌شدم. علی الخصوص این‌ها که سرشان هم به تنشان می‌ارزید. سر و صدای قاشق و بشقاب و لیوان که آمد، ننه‌ام پا به اتاق گذاشت. کلید برق را زد. مثل جرقه از جا برخاستم خسته و خواب‌آلود بودم. - رعنا، چرا بیرون نمی‌آیی؟ خیلی وقت است رفته‌اند. - می‌دانم. – بیا لا اقل شام بخور. – نمی‌خوام. ننه‌ام مصرانه گفت: - پاشو بیا، خانواده‌ی بدی که نبودند. – نمی‌تونم، از گلوم پایین نمی‌ره. – چرا مگه چه شده؟ بق کرده بودم. ننه جان ادامه داد: دختر دم بختی، آدما می‌یان، می‌رند. شاید با یکی‌شان بختت باز شود. پسر بدی هم که نبود. – من که درست ندیدمش. – مگه تو باید ببینیش؟ هم من و آقات و هم عمه‌ شهربانو تاییدش کرده‌ایم. چه حرف‌هایی این ننه جان ما می‌زند! انگار عمه جان می‌خواهد با او زندگی کند. با همه‌ی عقل ناشکفته‌ام معنی این چیزها را می‌فهمیدم. می‌فهمیدم افکار و عقاید آدم‌ها با هم فرق دارد. می‌دانستم و می‌فهمیدم که برای تشکیل یک زندگی ایده‌آل می‌بایست حرف زد‌، طرفین، هم داماد و هم عروس. ازدواج در روستای محمد‌آبادی که یکی از ساکنینش من بودم در سن و سال من امری عادی بود و من می‌بایست از این رسم غلط تبعیت می‌کردم. در حالی که من ادامه تحصیل و رفتن به دانشگاه نهایت آرزویم بود؛ مثل محبوبه فامیل شوهر کبری؛ مثل معصومه دختر خاله اقدسم که تهران هستند و همان جا درس معلمی می‌خوانَد. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔹 اطلاعیه مهم انتشارات شاولد 🤩👈🏻 یکی از بزرگ‌ترین افتخارات ما این است که چالش کتاب تنگه هرمز از ۱۶ فروردین آغاز شد و تنها تا ۳۱ فروردین، تمام آثار، مدارک، امضاها و قراردادهای نویسندگان و شاعران عزیز جمع‌آوری شد. 😎💪🏻 در مجموع نزدیک به ۶۰ اثر ارسال شد که پس از داوری، ۴۲ اثر انتخاب گردید. ✍🏻 در مدت فقط ۱۵ روز تمام مراحل: 📚 ویراستاری، صفحه‌آرایی، تصویرسازی و طراحی جلد انجام شد و نسخه جلد در کانال منتشر گردید. اکنون نیز فایل نهایی برای دریافت مجوز به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ارسال شده است. 🥰 ما در کوتاه‌ترین زمان ممکن، با **پشتیبانی قوی و پاسخ‌گویی سریع**، تمامی تعهدات خود را انجام دادیم؛ 🌟کاری که واقعاً کمتر انتشاراتی توان انجام آن را دارد.🌟 🥳 و حالا با قدرت، پروژه دوم: کتاب فرشتگان میناب آغاز شده است. ظرفیت محدود است و اولویت با واریزی‌های زودتر خواهد بود. اگر ظرفیت قبل از ۱۵ اردیبهشت تکمیل شود، کتاب زودتر بسته می‌شود. 😍 تا این لحظه ۱۵ نفر اثر خود را ثبت کرده‌اند. پس اگر قصد حضور دارید، هرچه سریع‌تر اثر خود را ارسال کنید. -------------------------------------------- 📩 ارسال اثر و عکس جلد: @Shavaladpubadmin با احترام انتشارات شاولد ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 7 اردیبهشت 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= زیر نگاه وزن‌دارش نفس عمیقی کشیدم و همۀ هوای معطر اطراف را یک‌جا بلعیدم. انگار نگاهش مخدری داشت که قلبم را کم‌کم از هیاهو انداخت و آرام گرفتم. منتظر بودم بازجویی‌هایش را شروع کند. انتظارم خیلی به طول نیانجامید. از کیف چرم نسبتاً بزرگش چند برگه بیرون کشید و بعد از نگاهی سطحی به آن‌ها، یکی را جدا کرد و هل داد به طرفم. از آن فاصله نمی‌توانستم کلمات تایپ‌شدۀ ریز و درشتش را بخوانم. چشم‌های متورم و اشک‌آلودم نیز مزید بر علت شده بود و همه‌چیز را تار و ناخوانا می‌دیدم. وقتی تعللم را دید، با انگشت اشاره روی قسمت انتهایی برگه کوبید و گفت: ـ امضا کن! به‌جای نگاه کردن به کاغذ، به او زل زدم. چشم‌هایش رنگ عجیبی داشتند؛ رنگی که نظیرش را در هیچ جعبۀ مدادرنگی ندیده بودم. کُرۀ خوشرنگ چشمانش در اقیانوسی از رگ‌های خونی غوطه‌ور بود و همین ترسناکش می‌کرد. با لکنت پرسیدم: ـ این... چیه؟ کج‌خندی زد. دست‌هایش را از دو طرف صندلی آویزان کرد و قفسۀ سینۀ فراخ و عضلانی‌اش را به رخ کشید. دکمه‌های پیراهن سیاهش به‌شدت کش آمده بودند و عنقریب بود کنده شده و به هر طرف پرواز کنند. متوجه نگاهم شد و به حالت قبل بازگشت و گفت: ـ برای تو چه فرقی می‌کنه؟ از اعتراف به قتل نکرده که بدتر نیست. راست می‌گفت. من همین چند دقیقه پیش به قتلی که مرتکب نشده بودم اعتراف کرده بودم. آن هم نه زیر شکنجه و فشار؛ با کمال میل این کار را کرده بودم. پس چه فرقی می‌کرد که توی آن برگه چه چیزی نوشته شده باشد و من زیر چه خزعبلاتی را امضا بزنم. برگه را جلو کشیدم. امضا زدم و دوباره به طرفش هل دادم. باز با همان انگشت اشارۀ بزرگ و مردانه‌اش محکم روی محل امضایم کوبید و گفت: ـ انگشت هم بزن که بعداً نتونی بزنی زیرش. داشت مسخره‌ام می‌کرد، اما مهم نبود. نگاهم چرخید روی استامپ. مسیر نگاهم را دنبال کرد و با دیدن استامپ گفت: ـ نیازی نیست. انگشتت جوهر داره. به انگشت اشاره‌ام نگاه کردم. راست می‌گفت. نوک انگشت اشاره‌ام هنوز آبی بود. دستم را جلو بردم و به‌جای اعتراف‌نامه چند دقیقه قبل، پای برگه‌ای را انگشت زدم که نمی‌دانستم چیست. انگار که عجله داشته باشد، بلافاصله برگه را برداشت و لای دستۀ کاغذها گذاشت و گفت: ـ خب! منتظر به دهانش چشم دوختم تا حرفش را ادامه دهد، اما چیز دیگری نگفت. مجبور شدم خودم پی آن «خب» ابهام‌برانگیزش را بگیرم و گفتم: ـ من... هر چی که لازم بوده به بازپرس محمدی گفتم... چیز تازه‌ای ندارم بگم... پای اون برگه رو هم که امضا کردم... خودتون هر چی دوست دارید بنویسید... فقط دیگه ولم کنید. دو دستش را به هم گره زد و زیر چانه‌اش گذاشت. با این دم‌به‌دقیقه ژست عوض کردن، اعصابم را تحریک می‌کرد. فکر کنم اینجا را با سن تئاتر اشتباه گرفته بود. کمی که گذشت، بلند شد. چرخی دور من زد و گفت: ـ که این‌طور! پس حرفی برای گفتن نداری! برات هم مهم نیست که توی برگۀ اعترافاتت چی بنویسی. برگشت و روی صندلی‌اش نشست. کاغذی را جلویش گذاشت و با خودکار شروع به نوشتن کرد و گفت: ـ اوکی! پس من برای قاضی می‌نویسم که از نظر من، ممکن نیست دختر ضعیفی مثل تو بتونه اون چاقو رو با اون شدت توی قلب اون دختر بیچاره فرو کنه. لبی کج کرد و در حین نوشتن ادامه داد: ـ به احتمال زیاد کار برادرته. شنیدم اون سال‌هاست که حرفه‌ای ورزش می‌کنه و اون‌قدری قوی هست که از پس چنین ضربۀ مهلکی بربیاد. گوش‌هایم سوت کشیدند. آنچه را که می‌شنیدم باور نمی‌کردم. چرا هرچه می‌دویدم، به خط پایان این فاجعه نمی‌رسیدم؟ چطور چنین مزخرفاتی دربارۀ محمد به ذهن مریضش خطور کرده بود؟ تا آمدم حرف بزنم، ضربۀ بعدی را کاری‌تر زد؛ درست وسط قلبم! ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub