🌿✨ آغاز رسمی پروژه دوم انتشارات شاولد
🥀**کتاب: فرشتگان میناب**🥀
✨ با قلبی پرتپش از مهر و اندوه، و با احترامی عمیق به یاد دانشآموزان معصومی که جانهای کوچک و روشنشان از میان ما پر کشید، دومین پروژه مشارکتی آغاز شد.
کتابی برای روایتکردنِ آنچه بر دلها نشست؛ برای ثبتِ اشکها، امیدها، و حقیقتی که در نگاه دختران مدرسه شجره طیبه میناب باقی ماند.
📘 فرشتگان میناب
کتابی خواهد بود از جنس روایت، یادداشت ادبی، داستانکها و نگاههایی که میخواهند این روشنایی خاموششده را جاودانه کنند.
از امروز ارسال آثار آغاز شده و ظرفیت کتاب محدود است.
⚠️**مهلت نهایی: ۱۵ اردیبهشت**⚠️
نویسندگانی که:
• قبلاً اثر دادهاند، یا
• اکنون آماده ارسال هستند،
میتوانند نوشته خود را جهت داوری ارسال کنند.
همچنین دوستانی که در پروژه قبلی به دلیل تکمیل ظرفیت جا مانده بودند، اینبار میتوانند همراه ما باشند.
🔥 و یک خبر هیجانانگیز:
طرح روی جلد این کتاب با انتخاب شما نویسندگان عزیز خواهد بود!
میتوانید عکسهای زیبا، مفهومی و متناسب با چالش فرشتگان میناب را ارسال کنید تا بهترین طرح برای جلد انتخاب شود.
این اثر، پس از چاپ، به جشنوارههای مختلف ادبی و فرهنگی ارسال خواهد شد تا صدای ماندگار قلم شما و یاد این فرشتگان، در گوش جهان طنین بیندازد.
💳 هزینه مشارکت در کتاب:
فقط **399 هزار تومان**؛ و در ازای اون یک نسخه چاپی از کتاب هم تقدیم نویسنده میشه.
📩 ارسال اثر و عکس جلد:
@Shavaladpubadmin
با احترام
انتشارات شاولد
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🍎 #پارت_7_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 6 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
– دختر قشنگم، سر تو بالا کن ببینم.
دختر قشنگم ... آهان بد نبود. خوشم آمد. حرفش به دلم نشست.
همان زن دوباره گفت: چند کلاس درس خواندی؟ و بدون اینکه منتظر پاسخ من باشد رو به مادرم ادامه داد:
- ماشاءالله دختر خانم نجیبی دارید هم خوشگل هم هنرمند...
از تعریف خانمه خیلی خوشم آمد. آرامش را باتمام وجود حس کردم.
سپس رو به عمه شهربانو کرد و ادامه داد: برادرزادهتان مقبول هستند عمه خانم...
عمه هم لبخندی زد و گفت: رعنا جان دستبوس شماست.
که من اصلاً دلم نمیخواست دستبوس کسی باشم.
ننه جانم با آرنج توی پهلویم کوبید؛ یعنی که بس است. دختر باید برگردد توی همان اتاق نشیمن، پسندیده شد.
من باید بروم تا آنها برای آیندهام تصمیم بگیرند. ولی من هنوز جواب سؤالشان را نداده بودم. نگفتم که چقدر درس خواندهام. نگفتم دلم میخواهد بازهم درس بخوانم. نگفتم پسر شما چقدر درس خوانده؟ شغلش چیست؟ یعنی برایشان مهم نیست؟
آمدم از جا بلند شوم که یکهو نگاهم به مرد جوان و خوشسیمایی افتاد. انگار قلبم از جا کنده شد. به سرعت نگاهم را دزدیدم. باز هم خدا را شکر که نگاهش روی من نبود. سریع از اتاق بیرون آمدم. آخ! راحت شدم! نفس عمیقی را که مثل گلوله توی گلویم گیر کرده بود رها کردم و نمیدانم چطور خودم را به اتاق نشیمن رساندم. چادر را رها کردم لیز خورد و از سرم افتاد و کف اتاق ولو شدم و تا زمانی که مهمانها نرفته بودند از اتاق بیرون نیامدم. لحظاتی بعد سر و صداها خوابید. فکر کردم عمه اینها هم رفتهاند اما سر و صدای بچههایش میآمد.
بوی غذا که بلند شد فهمیدم توی اتاق مهمان سفره انداختهاند. هنوز توی اتاق پهن بودم. آرام بلند شدم چادر را به سرم کشیدم. کسی سراغم نیامد. خودم هم خجالت میکشیدم بیرون بروم و چشم در چشم آقام و ننهام بشوم. اینجا با شهر خیلی فرق داشت. فرهنگ و آداب و رسوم متعلق به خودش را داشت. سنتهایش با شهریها فرق میکرد. مهم این بود که پسر دختر را بپسندد. نه نظر دختر را میپرسیدند و نه اهمیتی داشت که دختر بخواهد یا نخواهد، همه کارها را بزرگترها و ریشسفیدان فامیل انجام میدادند.
میپسندیدند، میبریدند و میدوختند و عروس را دست بسته تقدیم داماد و خانوادهاش میکردند. من هم یک دختر روستایی، از جنس همین مردم، با همین آداب و رسوم و میبایست اطاعت امر میکردم و بدون هیچ صحبتی راهی خانه بخت میشدم. علی الخصوص اینها که سرشان هم به تنشان میارزید. سر و صدای قاشق و بشقاب و لیوان که آمد، ننهام پا به اتاق گذاشت. کلید برق را زد. مثل جرقه از جا برخاستم خسته و خوابآلود بودم.
- رعنا، چرا بیرون نمیآیی؟ خیلی وقت است رفتهاند.
- میدانم.
– بیا لا اقل شام بخور.
– نمیخوام.
ننهام مصرانه گفت:
- پاشو بیا، خانوادهی بدی که نبودند.
– نمیتونم، از گلوم پایین نمیره.
– چرا مگه چه شده؟
بق کرده بودم. ننه جان ادامه داد: دختر دم بختی، آدما مییان، میرند. شاید با یکیشان بختت باز شود. پسر بدی هم که نبود.
– من که درست ندیدمش.
– مگه تو باید ببینیش؟ هم من و آقات و هم عمه شهربانو تاییدش کردهایم.
چه حرفهایی این ننه جان ما میزند! انگار عمه جان میخواهد با او زندگی کند. با همهی عقل ناشکفتهام معنی این چیزها را میفهمیدم. میفهمیدم افکار و عقاید آدمها با هم فرق دارد. میدانستم و میفهمیدم که برای تشکیل یک زندگی ایدهآل میبایست حرف زد، طرفین، هم داماد و هم عروس. ازدواج در روستای محمدآبادی که یکی از ساکنینش من بودم در سن و سال من امری عادی بود و من میبایست از این رسم غلط تبعیت میکردم. در حالی که من ادامه تحصیل و رفتن به دانشگاه نهایت آرزویم بود؛ مثل محبوبه فامیل شوهر کبری؛ مثل معصومه دختر خاله اقدسم که تهران هستند و همان جا درس معلمی میخوانَد.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
🔹 اطلاعیه مهم انتشارات شاولد
🤩👈🏻 یکی از بزرگترین افتخارات ما این است که چالش کتاب تنگه هرمز از ۱۶ فروردین آغاز شد و تنها تا ۳۱ فروردین، تمام آثار، مدارک، امضاها و قراردادهای نویسندگان و شاعران عزیز جمعآوری شد.
😎💪🏻 در مجموع نزدیک به ۶۰ اثر ارسال شد که پس از داوری، ۴۲ اثر انتخاب گردید.
✍🏻 در مدت فقط ۱۵ روز تمام مراحل:
📚 ویراستاری، صفحهآرایی، تصویرسازی و طراحی جلد انجام شد و نسخه جلد در کانال منتشر گردید.
اکنون نیز فایل نهایی برای دریافت مجوز به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ارسال شده است.
🥰 ما در کوتاهترین زمان ممکن، با **پشتیبانی قوی و پاسخگویی سریع**، تمامی تعهدات خود را انجام دادیم؛ 🌟کاری که واقعاً کمتر انتشاراتی توان انجام آن را دارد.🌟
🥳 و حالا با قدرت، پروژه دوم: کتاب فرشتگان میناب آغاز شده است.
ظرفیت محدود است و اولویت با واریزیهای زودتر خواهد بود. اگر ظرفیت قبل از ۱۵ اردیبهشت تکمیل شود، کتاب زودتر بسته میشود.
😍 تا این لحظه ۱۵ نفر اثر خود را ثبت کردهاند.
پس اگر قصد حضور دارید، هرچه سریعتر اثر خود را ارسال کنید.
--------------------------------------------
📩 ارسال اثر و عکس جلد:
@Shavaladpubadmin
با احترام
انتشارات شاولد
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت24
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 7 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
زیر نگاه وزندارش نفس عمیقی کشیدم و همۀ هوای معطر اطراف را یکجا بلعیدم. انگار نگاهش مخدری داشت که قلبم را کمکم از هیاهو انداخت و آرام گرفتم. منتظر بودم بازجوییهایش را شروع کند. انتظارم خیلی به طول نیانجامید. از کیف چرم نسبتاً بزرگش چند برگه بیرون کشید و بعد از نگاهی سطحی به آنها، یکی را جدا کرد و هل داد به طرفم.
از آن فاصله نمیتوانستم کلمات تایپشدۀ ریز و درشتش را بخوانم. چشمهای متورم و اشکآلودم نیز مزید بر علت شده بود و همهچیز را تار و ناخوانا میدیدم.
وقتی تعللم را دید، با انگشت اشاره روی قسمت انتهایی برگه کوبید و گفت:
ـ امضا کن!
بهجای نگاه کردن به کاغذ، به او زل زدم. چشمهایش رنگ عجیبی داشتند؛ رنگی که نظیرش را در هیچ جعبۀ مدادرنگی ندیده بودم. کُرۀ خوشرنگ چشمانش در اقیانوسی از رگهای خونی غوطهور بود و همین ترسناکش میکرد. با لکنت پرسیدم:
ـ این... چیه؟
کجخندی زد. دستهایش را از دو طرف صندلی آویزان کرد و قفسۀ سینۀ فراخ و عضلانیاش را به رخ کشید. دکمههای پیراهن سیاهش بهشدت کش آمده بودند و عنقریب بود کنده شده و به هر طرف پرواز کنند. متوجه نگاهم شد و به حالت قبل بازگشت و گفت:
ـ برای تو چه فرقی میکنه؟ از اعتراف به قتل نکرده که بدتر نیست.
راست میگفت. من همین چند دقیقه پیش به قتلی که مرتکب نشده بودم اعتراف کرده بودم. آن هم نه زیر شکنجه و فشار؛ با کمال میل این کار را کرده بودم. پس چه فرقی میکرد که توی آن برگه چه چیزی نوشته شده باشد و من زیر چه خزعبلاتی را امضا بزنم.
برگه را جلو کشیدم. امضا زدم و دوباره به طرفش هل دادم. باز با همان انگشت اشارۀ بزرگ و مردانهاش محکم روی محل امضایم کوبید و گفت:
ـ انگشت هم بزن که بعداً نتونی بزنی زیرش.
داشت مسخرهام میکرد، اما مهم نبود. نگاهم چرخید روی استامپ. مسیر نگاهم را دنبال کرد و با دیدن استامپ گفت:
ـ نیازی نیست. انگشتت جوهر داره.
به انگشت اشارهام نگاه کردم. راست میگفت. نوک انگشت اشارهام هنوز آبی بود. دستم را جلو بردم و بهجای اعترافنامه چند دقیقه قبل، پای برگهای را انگشت زدم که نمیدانستم چیست.
انگار که عجله داشته باشد، بلافاصله برگه را برداشت و لای دستۀ کاغذها گذاشت و گفت:
ـ خب!
منتظر به دهانش چشم دوختم تا حرفش را ادامه دهد، اما چیز دیگری نگفت. مجبور شدم خودم پی آن «خب» ابهامبرانگیزش را بگیرم و گفتم:
ـ من... هر چی که لازم بوده به بازپرس محمدی گفتم... چیز تازهای ندارم بگم... پای اون برگه رو هم که امضا کردم... خودتون هر چی دوست دارید بنویسید... فقط دیگه ولم کنید.
دو دستش را به هم گره زد و زیر چانهاش گذاشت. با این دمبهدقیقه ژست عوض کردن، اعصابم را تحریک میکرد. فکر کنم اینجا را با سن تئاتر اشتباه گرفته بود.
کمی که گذشت، بلند شد. چرخی دور من زد و گفت:
ـ که اینطور! پس حرفی برای گفتن نداری! برات هم مهم نیست که توی برگۀ اعترافاتت چی بنویسی.
برگشت و روی صندلیاش نشست. کاغذی را جلویش گذاشت و با خودکار شروع به نوشتن کرد و گفت:
ـ اوکی! پس من برای قاضی مینویسم که از نظر من، ممکن نیست دختر ضعیفی مثل تو بتونه اون چاقو رو با اون شدت توی قلب اون دختر بیچاره فرو کنه.
لبی کج کرد و در حین نوشتن ادامه داد:
ـ به احتمال زیاد کار برادرته. شنیدم اون سالهاست که حرفهای ورزش میکنه و اونقدری قوی هست که از پس چنین ضربۀ مهلکی بربیاد.
گوشهایم سوت کشیدند. آنچه را که میشنیدم باور نمیکردم. چرا هرچه میدویدم، به خط پایان این فاجعه نمیرسیدم؟ چطور چنین مزخرفاتی دربارۀ محمد به ذهن مریضش خطور کرده بود؟
تا آمدم حرف بزنم، ضربۀ بعدی را کاریتر زد؛ درست وسط قلبم!
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🗓 دوشنبه // 7// اردیبهشت// 1405 //
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع: #7_اردیبهشت_روز_ایمنی_حملونقل
===============================
۷ اردیبهشت بهانهای است برای فکر کردن به سفری که هر روز انجام میدهیم؛
سفری در خیابانها، جادهها، پیادهروها و مسیرهایی که سهمی از زندگی ما را شکل میدهند.
ایمنی حملونقل فقط یک شعار نیست؛ مجموعهای از لحظات کوچک و بزرگ است که با دقت، توجه و مسئولیت معنا پیدا میکند.
در چالش امروز از شما دعوت میکنیم درباره ایمنی، سفر، جاده و تجربههای انسانی بنویسید.
نه فقط از خطر، بلکه از امیدِ بازگشت، از اهمیت لحظهای که یک تصمیم درست میتواند جانها را نجات دهد.
میتوانید بنویسید:
- یک روایت کوتاه از سفری که با «یک لحظه دقت» متفاوت شد
- داستانی درباره یک راننده، عابر یا حتی یک خودرو خیالی
- متن الهامبخش درباره فرهنگ درست رانندگی
- یا هر نوشتهای که مفهوم «ایمنی در مسیر» را زنده کند
قالب شما آزاد است: داستان، دلنوشته، یادداشت یا شعر.
------------------------------
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
منتظر قلمهایی هستیم که جاده را کمی امنتر و مسیر را کمی روشنتر کنند.
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
کور
از کودکی هرساله حتماً یک سفر خانوادگی با قطار به مقصد مشهد داشتیم.
پنجساله بودم و کنار پنجره با ذوق به مسیر نگاه میکردم. سفر با قطار را خیلی دوست داشتم؛ وقتی صدای سوت قطار میآمد و حرکت روی ریل...
در یکی از ایستگاهها کودکان زیادی ایستاده بودند. برای آنها دست تکان دادم، ولی ناگهان یکی از آنها سنگ درشتی به سمت من پرتاب کرد که به پیشانیام خورد.
درد وحشتناکی در سرم احساس کردم و یکدفعه پیشانیام مثل یک گردو بالا آمد. پدر و مادرم با صدای جیغ من خودشان را رساندند. بابا من را بغل کرد و مادرم سراغ کوپهها رفت تا یخ پیدا کند و گذاشت روی پیشانیام. با گریه خوابم برد.
خواب و بیدار بودم که میشنیدم مادرم از امام رضا تشکر میکند.
ـ مامان، چرا به امام رضا میگی ممنون؟! پیشونیم رو ببین!
ـ عزیزم، نمیدونی خدا چقدر بهت رحم کرد. اگه خورده بود تو چشت، کور میشدی!
یکدفعه از ترس گریه کردم.
ـ نه نه... من دوس ندارم کور بشم!
بعد از چند ساعت به ایستگاه رسیدیم. مأمور قطار یک شکلات به من داد و از پدرم عذرخواهی کرد:
ـ آقا، واقعاً ببخشید. نمیدونیم با این بچهها چیکار کنیم! تا حالا چند نفر کور شدند یا سرشون شکسته! باید بازم مطرح کنم، شاید مسئولها یک کاری بکنن!
دست داد، خداحافظی کرد و رفت.
با تاکسی به مسافرخانه رفتیم و بعد برای زیارت به حرم رفتیم. وقتی گنبد طلایی را دیدم، من هم از امام تشکر کردم که چشمانم سالم مانده بود!
زهرا زرگران
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
بوسه موج
سفر شیرین است با تمام چالش هایش
چمدان بستن کلی هیجان دارد ،این
که چه چیز را واقعا باید همراهت ببری
و اول فکر میکنی باید سبک سفر کنی
ولی بعد از چند ساعت میبینی چنتا
چمدان آماده کنارت صف کشیده اند
سفرها میتوانند تفریحی ،زیارتی یا
کاری باشند ، ولی برای من رفتن به
جنوب و دیدار با دریا خیلی لذت بخش
است ،وقتی جورابها در میآوری و
کنار ساحل قدم میزنی موج دریا بر
قدمهایت، بوسه میزند و خنکای،
آب دریا حس آرامش را درتمام
تنت هدیه میدهد
از صدای موجها و صدای پرنده ها
تا غروب محشر دریا که کم از طلوع
باشکوه آن ندارد
دریا را میتوانی ساعتها نگاه کنی و
خسته نشوید
در یا مثل آدمها یک وجه پیدا و
یک وجه پنهان دارد ، زیر دریا
و موجودات ریز و درشتی زیر
آبهای دریا یک دنیای شگفت انگیز
دیگر است
از قایقها و کشتیها بگویم. که
مسافران خود را در آغوش دریا
پیش میبرند
قطره ها دریا را دریا کرده اند
مثل یک کشور که تک تک آدمها
آن را ساخته اند
باران باران
دریا دریا
ساحل ساحل
عشق برای شما دوستان دریا یی
#فریبا_کریمی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
چشم انتظار
همسرم در رانندگی از آن آدمهایی بود که اگر یک ماشین ازش سبقت میگرفت انگار که فحش ناموس بهش دادن،آنقدر گاز میداد و لایی میکشید تا بهش برسه و وقتی از کنارش رد میشه با یه نگاه خاصی که فحش های آب دار ازش میبارید طرف رو نگاه میکرد و بعد با طمأنینه از کنارش رد میشد.
همون اوایل ازدواج فهمیده بودم تنها نکته ی منفی همسرم همین رانندگی کردنش است.
یک بار که از دست سبقت های تند وتیز و لایی کشیدن هایش کلافه شده بودم وقتی که داشت به اصطلاح روی راننده ی ماشین پشتی را کم میکرد،چنان فریادی زدم که گوش هایم از صدای خودم سوت کشید،
همسرم با تعجب یک چشمش به من و یک چشم دیگرش به جاده بود که با همون تُن صدای بلند گفتم:
_بیا کنار بذار بره.
سرعتش رو کم کرد و به ماشین پشتی راه داد و ماشین رو کنار جاده نگه داشت و با صدای آروم پرسید:
_چی شده؟چته؟
یک لحظه تمام حرف هایی که توی ذهنم بود را روی زبانم ریختم و گفتم:
_خسته شدم از اینکه هر بار میخوایم بریم بیرون عذا میگیرم که یه وقت کسی پشتمون بوق و چراغ نزنه،بابا شاید طرف عجله داره،مریض داره یا خودش میخواد تند بره،شاید اولین باره داره توی این اتوبان رانندگی میکنه و راه رو بلد نیست،شاید اصلا دیوانه است،ولش کن بذار بره، با جون خودم و خودت بازی و تفریح نکن، به قول خودت رو کم نکن،یه لحظه اگر این ماشین هایی که از بینشون لایی میکشی ترمز کنن یا حتی فرمون رو یکم بچرخانند چنان فاجعه ای رخ میده که شاید نباشیم که بخوایم واسه کسی تعریف کنیم.
تاحالا مجرد بودی ولی الان من توی خونه چشم انتظار برگشتنت هستم،کاری نکن که با هربار بیرون رفتنت دلم مثل سیر وسرکه بجوشه.
به خودم امدم دیدم اشک هام روی صورتم جاری شده بدون اینکه متوجه بشم،بعد از سکوت سنگین و طولانی ماشین رو به حرکت درآورد و به معقول ترین شکل ممکن به راهش ادامه داد.و از اون روز سالها میگذره و تا الان هر وقت کسی پشت ماشینمون چراغ میزنه در اولین فرصت همسرم راه رو براش باز میکنه و با لبخند من رو نگاه میکنه و به ماشین که ازمون سبقت گرفته اشاره میکنه و با خنده میگه:
_شاید عجله داره،شایدم تو خونه چشم انتظار نداره.
#لام_گاف
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub