🗓 دوشنبه // 7// اردیبهشت// 1405 //
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع: #7_اردیبهشت_روز_ایمنی_حملونقل
===============================
۷ اردیبهشت بهانهای است برای فکر کردن به سفری که هر روز انجام میدهیم؛
سفری در خیابانها، جادهها، پیادهروها و مسیرهایی که سهمی از زندگی ما را شکل میدهند.
ایمنی حملونقل فقط یک شعار نیست؛ مجموعهای از لحظات کوچک و بزرگ است که با دقت، توجه و مسئولیت معنا پیدا میکند.
در چالش امروز از شما دعوت میکنیم درباره ایمنی، سفر، جاده و تجربههای انسانی بنویسید.
نه فقط از خطر، بلکه از امیدِ بازگشت، از اهمیت لحظهای که یک تصمیم درست میتواند جانها را نجات دهد.
میتوانید بنویسید:
- یک روایت کوتاه از سفری که با «یک لحظه دقت» متفاوت شد
- داستانی درباره یک راننده، عابر یا حتی یک خودرو خیالی
- متن الهامبخش درباره فرهنگ درست رانندگی
- یا هر نوشتهای که مفهوم «ایمنی در مسیر» را زنده کند
قالب شما آزاد است: داستان، دلنوشته، یادداشت یا شعر.
------------------------------
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
منتظر قلمهایی هستیم که جاده را کمی امنتر و مسیر را کمی روشنتر کنند.
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
کور
از کودکی هرساله حتماً یک سفر خانوادگی با قطار به مقصد مشهد داشتیم.
پنجساله بودم و کنار پنجره با ذوق به مسیر نگاه میکردم. سفر با قطار را خیلی دوست داشتم؛ وقتی صدای سوت قطار میآمد و حرکت روی ریل...
در یکی از ایستگاهها کودکان زیادی ایستاده بودند. برای آنها دست تکان دادم، ولی ناگهان یکی از آنها سنگ درشتی به سمت من پرتاب کرد که به پیشانیام خورد.
درد وحشتناکی در سرم احساس کردم و یکدفعه پیشانیام مثل یک گردو بالا آمد. پدر و مادرم با صدای جیغ من خودشان را رساندند. بابا من را بغل کرد و مادرم سراغ کوپهها رفت تا یخ پیدا کند و گذاشت روی پیشانیام. با گریه خوابم برد.
خواب و بیدار بودم که میشنیدم مادرم از امام رضا تشکر میکند.
ـ مامان، چرا به امام رضا میگی ممنون؟! پیشونیم رو ببین!
ـ عزیزم، نمیدونی خدا چقدر بهت رحم کرد. اگه خورده بود تو چشت، کور میشدی!
یکدفعه از ترس گریه کردم.
ـ نه نه... من دوس ندارم کور بشم!
بعد از چند ساعت به ایستگاه رسیدیم. مأمور قطار یک شکلات به من داد و از پدرم عذرخواهی کرد:
ـ آقا، واقعاً ببخشید. نمیدونیم با این بچهها چیکار کنیم! تا حالا چند نفر کور شدند یا سرشون شکسته! باید بازم مطرح کنم، شاید مسئولها یک کاری بکنن!
دست داد، خداحافظی کرد و رفت.
با تاکسی به مسافرخانه رفتیم و بعد برای زیارت به حرم رفتیم. وقتی گنبد طلایی را دیدم، من هم از امام تشکر کردم که چشمانم سالم مانده بود!
زهرا زرگران
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
بوسه موج
سفر شیرین است با تمام چالش هایش
چمدان بستن کلی هیجان دارد ،این
که چه چیز را واقعا باید همراهت ببری
و اول فکر میکنی باید سبک سفر کنی
ولی بعد از چند ساعت میبینی چنتا
چمدان آماده کنارت صف کشیده اند
سفرها میتوانند تفریحی ،زیارتی یا
کاری باشند ، ولی برای من رفتن به
جنوب و دیدار با دریا خیلی لذت بخش
است ،وقتی جورابها در میآوری و
کنار ساحل قدم میزنی موج دریا بر
قدمهایت، بوسه میزند و خنکای،
آب دریا حس آرامش را درتمام
تنت هدیه میدهد
از صدای موجها و صدای پرنده ها
تا غروب محشر دریا که کم از طلوع
باشکوه آن ندارد
دریا را میتوانی ساعتها نگاه کنی و
خسته نشوید
در یا مثل آدمها یک وجه پیدا و
یک وجه پنهان دارد ، زیر دریا
و موجودات ریز و درشتی زیر
آبهای دریا یک دنیای شگفت انگیز
دیگر است
از قایقها و کشتیها بگویم. که
مسافران خود را در آغوش دریا
پیش میبرند
قطره ها دریا را دریا کرده اند
مثل یک کشور که تک تک آدمها
آن را ساخته اند
باران باران
دریا دریا
ساحل ساحل
عشق برای شما دوستان دریا یی
#فریبا_کریمی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
چشم انتظار
همسرم در رانندگی از آن آدمهایی بود که اگر یک ماشین ازش سبقت میگرفت انگار که فحش ناموس بهش دادن،آنقدر گاز میداد و لایی میکشید تا بهش برسه و وقتی از کنارش رد میشه با یه نگاه خاصی که فحش های آب دار ازش میبارید طرف رو نگاه میکرد و بعد با طمأنینه از کنارش رد میشد.
همون اوایل ازدواج فهمیده بودم تنها نکته ی منفی همسرم همین رانندگی کردنش است.
یک بار که از دست سبقت های تند وتیز و لایی کشیدن هایش کلافه شده بودم وقتی که داشت به اصطلاح روی راننده ی ماشین پشتی را کم میکرد،چنان فریادی زدم که گوش هایم از صدای خودم سوت کشید،
همسرم با تعجب یک چشمش به من و یک چشم دیگرش به جاده بود که با همون تُن صدای بلند گفتم:
_بیا کنار بذار بره.
سرعتش رو کم کرد و به ماشین پشتی راه داد و ماشین رو کنار جاده نگه داشت و با صدای آروم پرسید:
_چی شده؟چته؟
یک لحظه تمام حرف هایی که توی ذهنم بود را روی زبانم ریختم و گفتم:
_خسته شدم از اینکه هر بار میخوایم بریم بیرون عذا میگیرم که یه وقت کسی پشتمون بوق و چراغ نزنه،بابا شاید طرف عجله داره،مریض داره یا خودش میخواد تند بره،شاید اولین باره داره توی این اتوبان رانندگی میکنه و راه رو بلد نیست،شاید اصلا دیوانه است،ولش کن بذار بره، با جون خودم و خودت بازی و تفریح نکن، به قول خودت رو کم نکن،یه لحظه اگر این ماشین هایی که از بینشون لایی میکشی ترمز کنن یا حتی فرمون رو یکم بچرخانند چنان فاجعه ای رخ میده که شاید نباشیم که بخوایم واسه کسی تعریف کنیم.
تاحالا مجرد بودی ولی الان من توی خونه چشم انتظار برگشتنت هستم،کاری نکن که با هربار بیرون رفتنت دلم مثل سیر وسرکه بجوشه.
به خودم امدم دیدم اشک هام روی صورتم جاری شده بدون اینکه متوجه بشم،بعد از سکوت سنگین و طولانی ماشین رو به حرکت درآورد و به معقول ترین شکل ممکن به راهش ادامه داد.و از اون روز سالها میگذره و تا الان هر وقت کسی پشت ماشینمون چراغ میزنه در اولین فرصت همسرم راه رو براش باز میکنه و با لبخند من رو نگاه میکنه و به ماشین که ازمون سبقت گرفته اشاره میکنه و با خنده میگه:
_شاید عجله داره،شایدم تو خونه چشم انتظار نداره.
#لام_گاف
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
حوالی ده صبح بود ، انتهای جاده چالوس توی مه گم شده بود صدای دارکوب های توی جنگل به وضوح شنیده می شد . دستم روی فرمون بود اما چشم هام فقط در مه فروتر می شد بی انکه بدانم حتا در یک متری ام مانعی وجود داشته باشه یا نه جلو می رفتم .
خواب تا زیر گردنم بالا آمده بود . یک شبانه روز بی وقفه رانندگی کرده بودم و حالا که نزدیک شده بودم به تهران ،فقط میخواستم به هر قیمتی که شده برسم به تخت خوابم و بی خوابی هایم را به بهترین حالت ممکن جبران کنم .
دم صبح بود و بود و نبود آفتاب میان مه هیج پیدا بود .
دستم روی فرمان گاهی سست می شد .صدای دارکوب ها به حالتی از بی صدایی در سرم تکرار می شد . خواب تا زیر پلک هام بالا آمده بود و گاهی حتا به زیر پلک هام می خزید .
گاهی برای ثانیه هایی جاده و فرمان و مه از دستم در می رفت . یک چرت یک دقیقه ای سرم را تا نزدیک فرمان ماشین پایین اورد و دوباره چشم هایم را باز کردم و در مه جلوی ماشین فرو بردم . چیزی نمانده به تهران چرا بخوابم وقتم را هدر بدهم ... خوابم نمیگیرد ...
صدای دارکوب ها دوباره با شدت بیشتری تکرار می شد و پایم روی پدال از بی انکه بدانم فشرده می شد و ناگهان بوق ممتد یک کامیون با چراغ های روشن ...
- بوووووق بوووووق
به خودم امدم و مانند کسی که پاهایش را وسط جاده کشانده بود با عجله ماشین را جمع کرد و به لاین خودم برگرداندم . در عالم خواب و بیداری گویی وسط جاده به خواب رفته بودم و پاهایم را وسط جاده از حالت افقی به حالت عمود چرخانده بودم که ناگهان کامیونی با چراغ های روشن چیزی نمانده بود که از روی هر دو پایم عبور کند .
-- دادا بزن کنار اگه خوابت میاد چرتی بزن با جونت قمار میکنی دادا ؟؟
بوووووووق
کنار جنگل توقف کردم خرگوشب بالافاصله از کنار حاده به میان درخت ها گریخت ، صدای دارکوب شمرده و مرتب تکرار شد و کلاغ قارقار کنان روی بالاترین شاخه چنار نزدیک جاده نشست.
سرم را به صندلی ملشین تکیه دادم و در آن واحد خواب تمام وجودم را ربود .
با صدای دستی که روی شیشه ماشین می کوبید بیدار شدم .
- خدا قوت داداش اگر استراحت کافیه راه بیفت یه امید خدا. سفر بی خطر
افتاب طلایی وسط اسمان درخشیدن گرفته بود . خرگوش سفید و سیاهی سراسیمه روی جاده دوید برگشت و چشم هایش را به من دوخت. لبخندی زدم انگار که او هم به من لبخند زد .
جاده را در پیش گرفتم اما اینبار با سرعت مطمئنه.
#کبری_خسروی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
محاکمه
دوستی دارم خیلی برایم عزیز است. وقت بی وقت دستی به سرورویش می کشم.
اینقدر بهش وابسته هستم که حتی نیمه شب هم بلند می شوم نگاهش می کنم.
خودش هم این را فهمیده بعضی وقتها برایم نازمی کندویا باهم لجبازی می کند.
دیروز از دستش خیلی عصبانی شدم وقتی خواستم سوارش بشم چنان درهایش محکم گرفته بود که باز نشود .یا اینکه وسط جاده به پت پت افتاد ومجبورشدم تا پمپ بنزین مسافتی را پیاده بروم.وقتی غذایش رادرباک ریختم بازهم لجبازی کرد آنهم سراینکه بی خودی بوق زدم و کمی سرعت داشتم.
چون ازش دلخور شدم داخل پارکینگ پارکش کردم. چند روزی سراغش نرفتم.
خواب چشمانم را گرفته بود روی هم افتادند دیگر به جهان ارتباطم قطع شده بود.
صدای چرخهای ونفس اصغر «اسم ماشینم»را شنیدم که در کنارم دراز کشیده بود.
خواستم بلندشوم چرخهایش مانع شدند و به دستهایم دستبندزدومرا به میز محاکمه برد.
قاضی «جاده »و وکیل مدافع «چراغ راهنما» ومنم متهم ردیف اول.
به جایگاه رفتم .
وکیل مدافع اصغر شروع کرد :ویراژ رفتن روی آسفالتهایی خیابان های درحال استراحت و رفتن به جاده های پرخطر.
قاضی اضافه کرد رعایت نکردن قوانین تمام.
خواستم حرف بزنم که قاضی گفت ساکت شما غیر از اینها شاکی خصوصی دارید.
نگاه کردم اصغر در جایگاه روی چرخهایش ایستاده بود.
شروع کرد به حرف زدن وهراز گاهی هم چراغهای جلوش روشن و خاموش می شد.
آقای قاضی من از دستش عاجز شدم وقت بی وقت مزاحم استراحتم می شود از دردی دستمال رویم کشیده رنگم ازبین رفته.
چنان پایش را روی پدال گاز فشار میدهد و ویراژ می رود از ترس لاستیک هایم می سوزند وبویشان آزارم میدهند.
آقای قاضی من ازدست این امنیت جانی ندارم.
قاضی شروع کرد به خواندن حکم:«شما بخاطر مزاحمت برای جامعه حق رانندگی کردن ندارید.واصغر به پارکینگ ماشینها منتقل می شود ودیگرحق دیدنش را ندارید.
فریاد زدم نه من نمی توانم ازش دست بکشم قول میدهم دیگر قوانین را رعایت کنم .
همینطور فریاد می زدم بدنم یخ کرد وچشمانم را بازکردم.
همسرم پارچ آب را روی صورتم ریخت.
مرد چقدر درخواب داد بیداد می کنی؟
کابوس دیدی بلندشو.
بعد از چند لحظه که بخودم آمدم فورا رفتم پیش اصغر گوشه پارکینگ آرام خوابیده بود.
روز بعد تا سوارشدم خواستم گاز بدهم یادم به خوابم افتاد.دیکر قوانین را رعایت می کردم و بی جهت بوق نمی زدم .
اصغرهم خوشحال از اینکه من سربه راه شدم و هیچگاه دیگر به پت پت نیفتاد.
#بهتری_درفش
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
جاده
سالیان سال ماشین نداشتم، پول داشتم آخری هایش، اما از رانندگی می ترسیدم چون در تصادفات بیشتر راننده آسیب می دید. از بس سر راه می ایستادم برای ماشین نزدیک بود دیگر زیر پایم علف سبز شود. سر راه دهانم پر از دعا بود و چشمانم پر از امید. این آخری هایش دیگر ماشین هم گیر نمی آمد. احساس نیاز کردم که راننده شوم و ماشین بگیرم، ماشین اولیه معمولا پراید است. اول هایش می ترسیدم اما این ترس بهتر از انتظار بیهوده برای ماشین آمدن بود. حالا من دیگر پیاده نیستم و سواره شدم. خدا نگه دار انتظار... بدی اش این است که همه انگار ماشین دار شده اند و کنار خیابان آدمی پیاده نیست بحث کرایه نیست بحث هم صحبتی است.
#حسین_علی_ساسانی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🍎 #پارت_8_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 8 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
- رعنا جان، نه کبری درس خواند نه خدیجه، هر دو شوهر کردند و از زندگیشان هم راضیاند.
با اعتراض گفتم: ننه، تو از کجا میدونی؟ خدیجه که آن سر روستاست، زیاد هم خانهاش نمیری. میدونی که خوشبخته؟ کبری واقعاً خوشبخته؟
- مگه آدم از زندگی چه میخواد؟ هر دو دارند زندگی میکنن. صداشون هم در نمییاد.
کمی ساکت شدم دوباره گفتم:
- خدیجه ماه به ماه اینجا نمییاد. میدانم امشب هم که نیامده شوهرش نگذاشته بیاد.
یعنی ننهام نمیدانست؟ خدیجه آن قدر محدود و دست و پا بسته است که با کوچکترین عذر و بهانه تحت شکنجههای روانی شوهرش قرار میگیرد که اولینش این است که خانهی آقام نیاید. یعنی نمیدانست که خدیجه چند ماه چند ماه خانهمان نمیآید و شوهرش اجازه نمیدهد در هیچ مراسم و عروسی شرکت کند. شاید کبری این مشکلات را ندارد اما از جاهای دیگر دلش خون است. شوهری دارد که هست و نیست. میرود بیابان و دو ماه به دوماه پیدایش نمیشود و کبری هم از خدا خواسته خانه آقاجانم پلاس میشود.
یادم میآید وقتی علیاصغر برادرم میخواست روی ماشین ده چرخ مشهدی عنایت کار کند، همزمان مجید به خواستگاری کبری آمد. او هم همان موقع روی همان ماشین کار میکرد. اما وقتی مجید با ما فامیل شد علیاصغر هم مسیرش عوض شد. به هیچ عنوان دلش نمیخواست با مجید یکجا باشد. اما نمیدانم با چه ترفندی صاحب ماشین ده تن، مجید را به یکی از دوستانش معرفی کرد و گفت: یک ماشین دو تا شاگرد نمیخواهد. معامله قوم و خویش بود دیگر. هر چه بود مجید غریبهتر بود و آقا عنایت که فامیل دور پدرم محسوب میشد، دوست نداشت مجید روی ماشینش کار کند.
ننه جانم با تأنی از جا برخاست و در جوابم گفت: پاشو ننه، پاشو من کاری به زندگی خدیجه و کبری ندارم. وقتی شکایتی ندارند پس راضی اند.
- از کجا میدونی؟
- خوب دیگه، اگر مشکلی بود خودشان به من میگفتن.
- نه.
- پاشو دختر، خدیجه و کبری دست و پایشون به بچههایشان بنده. زندگی میکنن. خدیجه سه تا بچهی قد و نیم قد داره. کبری هم همین طور.
- تو هم باید بری دنبال زندگیت. سکوت کردم و خودم را به دست تقدیر سپردم.
بساط شام برپا بود. اصلاً نمیدانم کی این بساط فراهم شد. عمه شهربانو، علیمراد و بچههایش سخت مشغول خوردن بودند. کبری و شوهرش مجید و دو تا دخترش یک طرف دیگر سفره دیزی میخوردند. کاسه آبگوشت دست به دست میگشت. تاجگل خواهر کوچکتر از من، با رحیم و حجت دو تا برادر کوچکم با سر و صدا غذا میخوردند و نخودی میخندیدند. پدرم با لذت نگاهشان میکرد و لقمه به دهانشان میگذاشت. کبری کنار الهام دختر چهارسالهاش برایم جا باز کرد. یک کاسه پر از آبگوشت جلویم گذاشت و گفت: بخور رعنا... سپس با تعجب گفت: چته؟
- هیچی.
... هیچی ام نبود.
دلم گرفته بود. دلم هوای علیاصغر را کرده بود. کاش اینجا بود! دلم هوای خدیجه را کرده بود. هوای بچههایش. کاش اینجا بود. کاش بچههایش هم بودند! خندهام گرفت. چقدر ای کاش ای کاش میکنم!
حالا کبری هم با بچههایش اینجاست. چه کار برایشان کردهام. خیلی هم بهشان توجه دارم؟ نه بابا هرکس درگیر کار خودش است. حالا که کبری و بچههایش و عمه شهربانو و ایلش اینجا هستند من توجهی به آنها دارم؟ مثل اینکه دارم الکی بهانه میگیرم.
با اکراه شروع به خوردن کردم. لامصب از گلویم پایین نمیرفت که!
علیمراد دست از غذا کشید و به پشتی گرد و قلمبه تکیه داد. رحیم پسر سه سالهاش همان که بهخاطر شیطنت خروسها نوکش زده بودند روی زانوانش نشسته بود و هنوز داشت جای زخم سطحی را نشان پدرش میداد واوف اوف میکرد. حسن برادر دیگرش که دو سال از رحیم بزرگتر بود به زانوی پدرش تکیه داده بود و آب و تاب جریان حملهی خروسها را تعریف میکرد و گفت: بووا ... یه خروس پدرسگی بود که نگو.
علیمراد با ناخنهای بلندش مشغول خلال کردن دندانهایش بود. به رحیم تشر زد: زشته بووا... فوش نده... میگم سَگو بیاد بخورد تا...
چشمم به کبری افتاد. داشت برای الهام لقمههای ریز میگرفت و به دهانش میگذاشت و زیر لب به مجید شوهرش که درست روبهرویش نشسته بود غر میزد. ننهام دلش سوخت و یواشکی گفت: خودت هم یک چیزی بخور. همهاش نده به تیلههای مجید، بخورن هار شن
وضعیت خندهداری بود. میدیدم که کبری خواهرم خودش را وقف دخترانش میکند. الهام ماشاءالله هزار ماشاءالله، سه برابر من غذا خورد. رقیه دختر یک سالهی کبری با کاسهی آبگوشت بازی میکرد. هالهی زردرنگی از آبگوشت دور دهانش نقش بسته بود. رحیم نگاهش کرد و گفت:
- بووا، رقیه رنگ مرغو شده... بگو سَگو بیاد رقیه رو هم بخوره.
و از دیدن شکل رقیه، با حسن خندیدند.
رقیه یک سال داشت شیرین و بامزه بود. مثل کبری تپل و چاق بود. الهی بمیرم کبری با هفده سال سن دو تا دختر کوچک را تر و خشک میکرد.
نمیدانم کبری چه فکری کرده بود، باید در این سن درگیر دو تا بچه باشد. فقط بلدند بزایند. مخصوصاً که دوست دارند پسردار شوند. همهاش میزایند به امید پسر، خوب زور که نیست. شاید خدا دلش نخواهد پسر دهد. تند تند و پشت سر هم. اصلاً بگو ببینم پسر میخواهد چه گلی به سرتان بزند! مادرم تعریف میکرد. خالهای داشت به نام کشور، البته من یادم نمیآید ها! شاید قبل از به دنیا آمدن من، طفلی ده تا زایمان کرده بود تا بلکه تقی به توقی بخورد و یکی از بچههایش به خاطر پدر بزرگوارشان پسر شود. اما نشد که نشد و بالاخره خاله کشور در زایمان آخرش حسرت پسردار شدن را به گور برد. شوهر بیچاره ماند با ده تا دختر.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
📣 اطلاعیه انتشارات شاولد!
🥰 به اطلاع نویسندگان محترم میرسد، انتشارات شاولد برای شرکت در بیستوچهارمین دوره جشنواره قلم زرین امکان معرفی آثار را برای ۵ نویسنده اول که زودتر اقدام کنند فراهم کرده است.
✍ نویسندگانی که کتاب آنها در سال ۱۴۰۴ در یکی از موضوعات زیر منتشر شده است میتوانند اعلام آمادگی کنند:
- داستان و رمان بزرگسال
- داستان کودک و نوجوان
- شعر بزرگسال
- شعر کودک و نوجوان
- پژوهش و نقد ادبی
📌 شرکتکنندگان باید ۲ نسخه از کتاب خود را برای ارسال به دبیرخانه جشنواره در اختیار انتشارات قرار دهند.
⏳ مهلت اعلام آمادگی و ارسال کتاب تا ۱۲ اردیبهشت میباشد.
به دلیل محدودیت ظرفیت، فقط ۵ نویسنده اول امکان معرفی از سوی انتشارات شاولد را خواهند داشت.
شرایط و اطلاعات:
⚠ صرفاً نویسندگانی میتوانند از طریق انتشارات شاولد معرفی شوند که کتابشان را با این انتشارات چاپ کردهاند.
------------------------------
اعلام درخواست به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
در صورت تمایل، لطفاً هرچه سریعتر اعلام کنید.
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub