eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
938 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 8 اردیبهشت 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= - رعنا جان، نه کبری درس خواند نه خدیجه، هر دو شوهر کردند و از زندگیشان هم راضی‌اند. با اعتراض گفتم: ننه، تو از کجا می‌دونی؟ خدیجه که آن سر روستاست، زیاد هم خانه‌اش نمی‌ری. می‌دونی که خوشبخته؟ کبری واقعاً خوشبخته؟ - مگه آدم از زندگی چه می‌خواد؟ هر دو دارند زندگی می‌کنن. صداشون هم در نمی‌یاد. کمی ساکت شدم دوباره گفتم: - خدیجه ماه به ماه این‌جا نمی‌یاد. می‌دانم امشب هم که نیامده شوهرش نگذاشته بیاد. یعنی ننه‌ام نمی‌دانست؟ خدیجه آن قدر محدود و دست و پا بسته است که با کوچک‌ترین عذر و بهانه تحت شکنجه‌های روانی شوهرش قرار می‌گیرد که اولینش این است که خانه‌ی آقام نیاید. یعنی نمی‌دانست که خدیجه چند ماه چند ماه خانه‌مان نمی‌آید و شوهرش اجازه نمی‌دهد در هیچ مراسم و عروسی شرکت کند. شاید کبری این مشکلات را ندارد اما از جاهای دیگر دلش خون است. شوهری دارد که هست و نیست. می‌رود بیابان و دو ماه به دوماه پیدایش نمی‌شود و کبری هم از خدا خواسته خانه آقاجانم پلاس می‌شود. یادم می‌آید وقتی علی‌اصغر برادرم می‌خواست روی ماشین ده چرخ مشهدی عنایت کار کند، هم‌زمان مجید به خواستگاری کبری آمد. او هم همان موقع روی همان ماشین کار می‌کرد. اما وقتی مجید با ما فامیل شد علی‌اصغر هم مسیرش عوض شد. به هیچ عنوان دلش نمی‌خواست با مجید یکجا باشد. اما نمی‌دانم با چه ترفندی صاحب ماشین ده تن، مجید را به یکی از دوستانش معرفی کرد و گفت: یک ماشین دو تا شاگرد نمی‌خواهد. معامله قوم و خویش بود دیگر. هر چه بود مجید غریبه‌تر بود و آقا عنایت که فامیل دور پدرم محسوب می‌شد، دوست نداشت مجید روی ماشینش کار کند. ننه جانم با تأنی از جا برخاست و در جوابم گفت: پاشو ننه، پاشو من کاری به زندگی خدیجه و کبری ندارم. وقتی شکایتی ندارند پس راضی اند. - از کجا می‌دونی؟ - خوب دیگه، اگر مشکلی بود خودشان به من می‌گفتن. - نه. - پاشو دختر، خدیجه و کبری دست و پایشون به بچه‌هایشان بنده. زندگی می‌کنن. خدیجه سه تا بچه‌ی قد و نیم قد داره. کبری هم همین طور. - تو هم باید بری دنبال زندگیت. سکوت کردم و خودم را به دست تقدیر سپردم. بساط شام برپا بود. اصلاً نمی‌دانم کی این بساط فراهم شد. عمه شهربانو، علی‌مراد و بچه‌هایش سخت مشغول خوردن بودند. کبری و شوهرش مجید و دو تا دخترش یک طرف دیگر سفره دیزی می‌خوردند. کاسه آبگوشت دست به دست می‌گشت. تاج‌گل خواهر کوچک‌تر از من، با رحیم و حجت دو تا برادر کوچکم با سر و صدا غذا می‌خوردند و نخودی می‌خندیدند. پدرم با لذت نگاهشان می‌کرد و لقمه به دهانشان می‌گذاشت. کبری کنار الهام دختر چهارساله‌اش برایم جا باز کرد. یک کاسه پر از آبگوشت جلویم گذاشت و گفت: بخور رعنا... سپس با تعجب گفت: چته؟ - هیچی. ... هیچی ام نبود. دلم گرفته بود. دلم هوای علی‌اصغر را کرده بود. کاش این‌جا بود! دلم هوای خدیجه را کرده بود. هوای بچه‌هایش. کاش این‌جا بود. کاش بچه‌هایش هم بودند! خنده‌ام گرفت. چقدر ای کاش ای کاش می‌کنم! حالا کبری هم با بچه‌هایش این‌جاست. چه کار برایشان کرده‌ام. خیلی هم بهشان توجه دارم؟ نه بابا هرکس درگیر کار خودش است. حالا که کبری و بچه‌هایش و عمه شهربانو و ایلش این‌جا هستند من توجهی به آن‌ها دارم؟ مثل این‌که دارم الکی بهانه می‌گیرم. با اکراه شروع به خوردن کردم. لامصب از گلویم پایین نمی‌رفت که! علی‌مراد دست از غذا کشید و به پشتی گرد و قلمبه تکیه داد. رحیم پسر سه ساله‌اش همان که به‌خاطر شیطنت خروس‌ها نوکش زده بودند روی زانوانش نشسته بود و هنوز داشت جای زخم سطحی را نشان پدرش می‌داد واوف اوف می‌کرد. حسن برادر دیگرش که دو سال از رحیم بزرگ‌تر بود به زانوی پدرش تکیه داده بود و آب و تاب جریان حمله‌ی خروس‌ها را تعریف می‌کرد و گفت: بووا ... یه خروس پدرسگی بود که نگو. علی‌مراد با ناخن‌های بلندش مشغول خلال کردن دندان‌هایش بود. به رحیم تشر زد: زشته بووا... فوش نده... می‌گم سَگو بیاد بخورد تا... چشمم به کبری افتاد. داشت برای الهام لقمه‌های ریز می‌گرفت و به دهانش می‌گذاشت و زیر لب به مجید شوهرش که درست روبه‌رویش نشسته بود غر می‌زد. ننه‌ام دلش سوخت و یواشکی گفت: خودت هم یک چیزی بخور. همه‌اش نده به تیله‌های مجید، بخورن هار شن وضعیت خنده‌داری بود. می‌دیدم که کبری خواهرم خودش را وقف دخترانش می‌کند. الهام ماشاءالله هزار ماشاء‌الله، سه برابر من غذا خورد. رقیه دختر یک ساله‌ی کبری با کاسه‌ی آبگوشت بازی می‌کرد. هاله‌ی زرد‌رنگی از آبگوشت دور دهانش نقش بسته بود. رحیم نگاهش ‌کرد و ‌گفت: - بووا، رقیه رنگ مرغو شده... بگو سَگو بیاد رقیه رو هم بخوره. و از دیدن شکل رقیه، با حسن ‌خندیدند. رقیه یک سال داشت شیرین و بامزه بود. مثل کبری تپل و چاق بود. الهی بمیرم کبری با هفده سال سن دو تا دختر کوچک را تر و خشک می‌کرد. نمی‌دانم کبری چه فکری کرده بود، باید در این سن درگیر دو تا بچه باشد. فقط بلدند بزایند. مخصوصاً که دوست دارند پسر‌دار شوند. همه‌اش می‌زایند به امید پسر، خوب زور که نیست. شاید خدا دلش نخواهد پسر دهد. تند تند و پشت سر هم. اصلاً بگو ببینم پسر می‌خواهد چه گلی به سرتان بزند! مادرم تعریف می‌کرد. خاله‌ای داشت به نام کشور، البته من یادم نمی‌آید ها! شاید قبل از به دنیا آمدن من، طفلی ده تا زایمان کرده بود تا بلکه تقی به توقی بخورد و یکی از بچه‌هایش به خاطر پدر بزرگوارشان پسر شود. اما نشد که نشد و بالاخره خاله کشور در زایمان آخرش حسرت پسردار شدن را به گور برد. شوهر بیچاره ماند با ده تا دختر. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📣 اطلاعیه انتشارات شاولد! 🥰 به اطلاع نویسندگان محترم می‌رسد، انتشارات شاولد برای شرکت در بیست‌وچهارمین دوره جشنواره قلم زرین امکان معرفی آثار را برای ۵ نویسنده اول که زودتر اقدام کنند فراهم کرده است. ✍ نویسندگانی که کتاب آن‌ها در سال ۱۴۰۴ در یکی از موضوعات زیر منتشر شده است می‌توانند اعلام آمادگی کنند: - داستان و رمان بزرگسال - داستان کودک و نوجوان - شعر بزرگسال - شعر کودک و نوجوان - پژوهش و نقد ادبی 📌 شرکت‌کنندگان باید ۲ نسخه از کتاب خود را برای ارسال به دبیرخانه جشنواره در اختیار انتشارات قرار دهند. ⏳ مهلت اعلام آمادگی و ارسال کتاب تا ۱۲ اردیبهشت می‌باشد. به دلیل محدودیت ظرفیت، فقط ۵ نویسنده اول امکان معرفی از سوی انتشارات شاولد را خواهند داشت. شرایط و اطلاعات: ⚠ صرفاً نویسندگانی می‌توانند از طریق انتشارات شاولد معرفی شوند که کتاب‌شان را با این انتشارات چاپ کرده‌اند. ------------------------------ اعلام درخواست به ادمین: 👇🏻 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin ------------------------------ در صورت تمایل، لطفاً هرچه سریع‌تر اعلام کنید. =========================== کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🗓 سه‌شنبه // 8// اردیبهشت// 1405 // موضوع: (ع) =============================== 😍 دوستااان عزیز، فردا 🌸 9 اردیبهشت 🌸 روز ولادت امام رضا (ع) هست و ما هم گفتیم چه بهتر از این که از همین امشب یک چالش صمیمی و پر از حال خوب داشته باشیم. ✨ موضوع چالش این هفته: تبریک‌های شما برای ولادت امام رضا (ع) به هر زبونی که دلتون می‌خواد؛ رسمی، محاوره‌ای، شاعرانه، خیلی کوتاه، خیلی طولانی… هر چی که از دل میاد. ✍ می‌تونید بنویسید: - یه پیام تبریک ساده و خودمونی - دل‌نوشته‌ای از حس و حال حرم - دعای قشنگی که همیشه تو دلتونه - یا حتی یه جمله کوتاه که حال آدمو خوب می‌کنه از همین الان پیام‌ها و متن‌هاتون رو بفرستید تا فردا، به مناسبت ولادت امام مهربونی‌ها، توی کانال منتشر کنیم. ------------------------------ ارسال اثر به ادمین: 👇🏻 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin ------------------------------ منتظر نوشته‌های قشنگتون هستیم! نویسندگان شاولد =========================== کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
مهمان امام رضا (ع) از جنگ خسته بودم و دلم پر از آشوب. زیر آتش بمباران، مدتی بود از امام رضا خواسته بودم که ما را بطلبد. گوشی موبایلم زنگ خورد؛ دوستم از مشهد بود و با نگرانی پرسید: «چرا هنوز آنجا مانده‌ای؟ امن نیست!» اصرار می‌کرد و نگران حال ما بود. شب آماده شدیم و راهی مشهد شدیم. در راه، جت‌های جنگی را در آسمان دیدیم و دلم سخت اندوهگین بود. هوا سرد و مه‌آلود بود و صبح که به مشهد رسیدیم باران نم‌نم می‌بارید. در خانهٔ دوستم، کنار امام‌زادهٔ یاسر ناصر که او در اختیار ما گذاشته بود، ساکن شدیم. ماه مبارک رمضان بود و خادمان امام‌زاده وقتی فهمیدند از تهران آمده‌ایم، با مهربانی از ما استقبال کردند و پافشاری می‌کردند که چند روز مهمانشان باشیم. دلم برای حرم تنگ بود و دوست داشتم زودتر بروم پابوس امام رضا. فردای آن روز با خانواده به حرم رفتیم؛ برای اولین بار با درماندگی آمده بودم تا برای کشورم و مردمم دعا کنم و از شر همهٔ ظالمان رهانیده شویم. فضای حرم بارانی و ملکوتی بود. دختری کنارم نشست که او هم از تهران آمده بود؛ دعا می‌خواند و با مهربانی مرا دلداری می‌داد. هیچ‌وقت نتوانسته بودم آرامش حرم را این‌قدر عمیق درک کنم، تا اینکه با دلی شکسته پا به حرم گذاشتم. نویسنده: ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به هوای حرمت حس حسادت دارم از خودم از همه من حس شکایت دارم روزگاریست که از حال جهان بی‌خبرم من از این بی‌خبری حس ندامت دارم تو غریبی و منم غربت یک لحظه تلخ من به چای حرمت حس خسارت دارم دست‌هایم شده خالی از گرفتاری‌ها این گرفتاری و من ؟حس اسارت دارم ای که در امنیت و علم پدید آمده‌ای تا تو هستی همه جا حس شجاعت دارم آخرین صبح نفس باز به یاد حرمت من به زیر لحدم حس سلامت دارم ای رضا تا به کجا از تو نویسم که غزل گرچه گفتم ولی..... حس خجالت دارم مصرع و پنجره فولاد و توسل همه خوب دل به دل راه که نه حس رفاقت دارم شاعر: ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آقاجون خوشحالم که در کشوری زندگی می کنم که برکت وجود شما را مثل مدال به سینه داره! گنبد بارگاه شما مثل خورشید برای ما روشنی وگرما میده! تولدتون رو به امام زمان وبه همه ی عاشقان و مشتاقان زیارت شما تبریک میگم. انشالله بزودی قسمت همه بشه ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
از عشق تو شعرهایم سر ریز نور می شوند حالا من دلم را نقره کوب ضریحت می کنم و سو سو کنان لابه لای چشم بی قرار بهشت تو را لمس می‌کنم. امام رضا علیه السلام ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خدای مستعان عنوان....جایی که دعا بلد نبود نویسنده...کتایون نظری من دعا بلد نبودم. یعنی بلد بودم، اما همیشه چیزی کم می‌آمد. اسم‌ها یادم می‌رفت، آیه‌ها قاطی می‌شد و آخرش فقط نگاهم می‌ماند به سقف. سقف خانه‌ی ما ترک داشت؛ نه آن‌قدر که بریزد، نه آن‌قدر که نباشد. مامان می‌گفت «چیزی نیست»، بابا می‌گفت «درست می‌شه»، ولی من می‌دانستم بعضی ترک‌ها فقط صبر می‌خواهند، نه تعمیر. خانه‌ی ما صدا نداشت، ولی سکوتش بلند بود. سکوت یخچالی که باز می‌شد و زود بسته می‌شد. سکوت بشقاب‌هایی که یکی‌شان همیشه خالی می‌ماند. سکوت بابا وقتی دیر می‌آمد و زود می‌خوابید. و سکوت مامان وقتی لبخند می‌زد، اما چشم‌هایش خسته بود. اولین بار اسم امام رضا را شبی شنیدم که چراغ آشپزخانه خاموش بود. مامان کنار اجاق سرد نشسته بود و با کسی حرف می‌زد که من نمی‌دیدمش. صدایش آرام بود، اما می‌لرزید. گفت: «آقا… من دیگه بلد نیستم قوی باشم.» آن‌جا بود که فهمیدم «آقا» یعنی کسی که وقتی اسمش می‌آید، آدم می‌تواند گریه‌اش را قورت بدهد. من پشت در ایستاده بودم و نفس نمی‌کشیدم. از همان شب، من هم شروع کردم با او حرف زدن. نه با صدا، نه با دعا؛ با فکر. می‌گفتم: «اگه تو امامی، پس حتماً می‌فهمی وقتی بابا دیر می‌کنه، من از صدای کلید می‌ترسم.» هیچ‌کس جواب نمی‌داد. اما بعضی شب‌ها، ترس من کمتر می‌شد. مدرسه برای من جای عجیبی بود. آن‌جا بچه‌ها از چیزهایی حرف می‌زدند که من نداشتم. کفش نو، خوراکی زنگ تفریح، اردو. من بیشتر گوش می‌دادم. معلمم یک‌بار گفت: «چرا این‌قدر ساکتی؟» نگفتم چون خانه‌ی ما بلد نیست حرف اضافه بزند. یک روز مامان گفت: «باید کم‌خرج‌تر زندگی کنیم.» من سرم را تکان دادم، انگار دقیق می‌دانستم یعنی چه. ولی شب، توی دلم گفتم: «آقا… اگه قراره چیزی کم بشه، از من کم کن.» چند روز بعد مدرسه نرفتم. مامان گفت «امروز بمون خونه». من ماندم کنار پنجره و دیدم بچه‌ها با کیف‌هایشان رد می‌شوند. آن‌جا بود که برای اولین بار از امام خواستم نه برای خودم. گفتم: «بابا داره می‌شکنه… من می‌بینم.» هیچ اتفاق عجیبی نیفتاد. اما عصر، بابا زودتر آمد. نشست. کفش‌هایش را درنیاورد. این یعنی دلش هنوز بیرون بود. مامان چای آورد، بابا نگاهش نکرد. من نگاه کردم. دیدم دست‌هایش می‌لرزد. آن شب مامان گفت: «نذر کردم.» پرسیدم: «نذر یعنی چی؟» گفت: «یعنی به امام قول بدی.» فکر کردم امام چرا باید به قول ما احتیاج داشته باشد، وقتی خودش این‌همه بزرگ است؟ مامان گفت اگر از این روزها رد شویم، می‌رویم مشهد. اسم مشهد مثل اسم یک جای خیلی دور بود؛ جایی که آدم‌ها وقتی ازش حرف می‌زنند، چشم‌هایشان برق می‌زند. من نپرسیدم کی. یاد گرفته بودم بعضی سؤال‌ها دل را سنگین می‌کند. چند روز بعد، همسایه‌ی طبقه‌ی بالا یک کیسه برنج گذاشت پشت در. بی‌صدا. بی‌اسم. مامان گفت «حتماً اشتباه شده»، ولی کیسه مال ما شد. بعدش معلمم گفت شهریه را بعداً حساب می‌کنیم. بعداً یعنی وقتی نفس کشیدن راحت‌تر شد. من فهمیدم امام‌ها کارشان همین است؛ نه اینکه همه‌چیز را درست کنند، اینکه نگذارند همه‌چیز خراب شود. بابا یک روز زود بیدارم کرد. نه برای مدرسه من؛ برای خداحافظی. گفت چند روز نیست. نگفت کجا می‌رود. مامان دکمه‌ی پیراهنش را بست و چیزی نگفت. وقتی در بسته شد، خانه کوچک‌تر شد. شب دیر وقت بود ولی بابا نیامد. مامان کنار دیوار نشست و فقط نفس های جانسوز کشید. من کنارش نشستم و برای اولین بار حرف نزدم. به سقف نگاه کردم. به ترک. توی دلم گفتم: «آقا… اگه قراره یکی این خونه رو نگه داره، الان وقتشه.یه کاری کن» صبح با صدای کلید بیدار شدیم. بابا بود. خسته، اما ایستاده. گفت: «یه کار موقتی پیدا کردم.» موقتی یعنی فعلاً نمی‌ریزیم. مامان خندید؛ واقعی، بدون زور. ما هنوز فقیر بودیم. هنوز مشهد نرفته بودیم. هنوز سقف ترک داشت. اما من دیگر نمی‌ترسیدم. سال‌ها بعد، وقتی بزرگ‌تر شدم و بالاخره رفتیم مشهد، همه طرف گنبد رفتند. من ایستادم. دستم را گذاشتم روی سینه‌ام و آرام گفتم: «آقا… من دعا بلد نبودم. ولی تو همان‌موقع فهمیدی.» و فهمیدم امام را می‌شود نه از کتاب، نه از گنبد، بلکه از درد یه خانه شناخت. السلام علیک یا امام غریب السلام علیک یا ضامن آهو میدونم بخاطر جوادت،به من جواد هم کمک کردی تا الان بشم خادم خودت... پایان ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub