📣 اطلاعیه انتشارات شاولد!
🥰 به اطلاع نویسندگان محترم میرسد، انتشارات شاولد برای شرکت در بیستوچهارمین دوره جشنواره قلم زرین امکان معرفی آثار را برای ۵ نویسنده اول که زودتر اقدام کنند فراهم کرده است.
✍ نویسندگانی که کتاب آنها در سال ۱۴۰۴ در یکی از موضوعات زیر منتشر شده است میتوانند اعلام آمادگی کنند:
- داستان و رمان بزرگسال
- داستان کودک و نوجوان
- شعر بزرگسال
- شعر کودک و نوجوان
- پژوهش و نقد ادبی
📌 شرکتکنندگان باید ۲ نسخه از کتاب خود را برای ارسال به دبیرخانه جشنواره در اختیار انتشارات قرار دهند.
⏳ مهلت اعلام آمادگی و ارسال کتاب تا ۱۲ اردیبهشت میباشد.
به دلیل محدودیت ظرفیت، فقط ۵ نویسنده اول امکان معرفی از سوی انتشارات شاولد را خواهند داشت.
شرایط و اطلاعات:
⚠ صرفاً نویسندگانی میتوانند از طریق انتشارات شاولد معرفی شوند که کتابشان را با این انتشارات چاپ کردهاند.
------------------------------
اعلام درخواست به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
در صورت تمایل، لطفاً هرچه سریعتر اعلام کنید.
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🗓 سهشنبه // 8// اردیبهشت// 1405 //
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع: #ولادت_امام_رضا(ع)
===============================
😍 دوستااان عزیز،
فردا 🌸 9 اردیبهشت 🌸 روز ولادت امام رضا (ع) هست و ما هم گفتیم چه بهتر از این که از همین امشب یک چالش صمیمی و پر از حال خوب داشته باشیم.
✨ موضوع چالش این هفته:
تبریکهای شما برای ولادت امام رضا (ع)
به هر زبونی که دلتون میخواد؛ رسمی، محاورهای، شاعرانه، خیلی کوتاه، خیلی طولانی… هر چی که از دل میاد.
✍ میتونید بنویسید:
- یه پیام تبریک ساده و خودمونی
- دلنوشتهای از حس و حال حرم
- دعای قشنگی که همیشه تو دلتونه
- یا حتی یه جمله کوتاه که حال آدمو خوب میکنه
از همین الان پیامها و متنهاتون رو بفرستید تا فردا، به مناسبت ولادت امام مهربونیها، توی کانال منتشر کنیم.
------------------------------
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
منتظر نوشتههای قشنگتون هستیم!
نویسندگان شاولد
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
مهمان امام رضا (ع)
از جنگ خسته بودم و دلم پر از آشوب. زیر آتش بمباران، مدتی بود از امام رضا خواسته بودم که ما را بطلبد. گوشی موبایلم زنگ خورد؛ دوستم از مشهد بود و با نگرانی پرسید: «چرا هنوز آنجا ماندهای؟ امن نیست!» اصرار میکرد و نگران حال ما بود. شب آماده شدیم و راهی مشهد شدیم.
در راه، جتهای جنگی را در آسمان دیدیم و دلم سخت اندوهگین بود. هوا سرد و مهآلود بود و صبح که به مشهد رسیدیم باران نمنم میبارید. در خانهٔ دوستم، کنار امامزادهٔ یاسر ناصر که او در اختیار ما گذاشته بود، ساکن شدیم. ماه مبارک رمضان بود و خادمان امامزاده وقتی فهمیدند از تهران آمدهایم، با مهربانی از ما استقبال کردند و پافشاری میکردند که چند روز مهمانشان باشیم.
دلم برای حرم تنگ بود و دوست داشتم زودتر بروم پابوس امام رضا. فردای آن روز با خانواده به حرم رفتیم؛ برای اولین بار با درماندگی آمده بودم تا برای کشورم و مردمم دعا کنم و از شر همهٔ ظالمان رهانیده شویم. فضای حرم بارانی و ملکوتی بود. دختری کنارم نشست که او هم از تهران آمده بود؛ دعا میخواند و با مهربانی مرا دلداری میداد. هیچوقت نتوانسته بودم آرامش حرم را اینقدر عمیق درک کنم، تا اینکه با دلی شکسته پا به حرم گذاشتم.
نویسنده: #زهرا_باقری_موحد
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به هوای حرمت حس حسادت دارم
از خودم از همه من حس شکایت دارم روزگاریست که از حال جهان بیخبرم
من از این بیخبری حس ندامت دارم
تو غریبی و منم غربت یک لحظه تلخ
من به چای حرمت حس خسارت دارم دستهایم شده خالی از گرفتاریها
این گرفتاری و من ؟حس اسارت دارم
ای که در امنیت و علم پدید آمدهای
تا تو هستی همه جا حس شجاعت دارم آخرین صبح نفس باز به یاد حرمت
من به زیر لحدم حس سلامت دارم
ای رضا تا به کجا از تو نویسم که غزل گرچه گفتم ولی..... حس خجالت دارم مصرع و پنجره فولاد و توسل همه خوب
دل به دل راه که نه حس رفاقت دارم
شاعر: #محیا_سازنده
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آقاجون خوشحالم که در کشوری زندگی می کنم که برکت وجود شما را مثل مدال به سینه داره!
گنبد بارگاه شما مثل خورشید برای ما روشنی وگرما میده!
تولدتون رو به امام زمان
وبه همه ی عاشقان و مشتاقان زیارت شما تبریک میگم.
انشالله بزودی قسمت همه بشه
#زهرا_زرگران
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
از عشق تو شعرهایم
سر ریز نور می شوند
حالا من دلم را
نقره کوب ضریحت می کنم
و سو سو کنان
لابه لای چشم بی قرار بهشت
تو را
لمس میکنم.
امام رضا علیه السلام
#لیلا_کیانپور
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خدای مستعان
عنوان....جایی که دعا بلد نبود
نویسنده...کتایون نظری
من دعا بلد نبودم.
یعنی بلد بودم، اما همیشه چیزی کم میآمد. اسمها یادم میرفت، آیهها قاطی میشد و آخرش فقط نگاهم میماند به سقف. سقف خانهی ما ترک داشت؛ نه آنقدر که بریزد، نه آنقدر که نباشد. مامان میگفت «چیزی نیست»، بابا میگفت «درست میشه»، ولی من میدانستم بعضی ترکها فقط صبر میخواهند، نه تعمیر.
خانهی ما صدا نداشت، ولی سکوتش بلند بود.
سکوت یخچالی که باز میشد و زود بسته میشد.
سکوت بشقابهایی که یکیشان همیشه خالی میماند.
سکوت بابا وقتی دیر میآمد و زود میخوابید.
و سکوت مامان وقتی لبخند میزد، اما چشمهایش خسته بود.
اولین بار اسم امام رضا را شبی شنیدم که چراغ آشپزخانه خاموش بود. مامان کنار اجاق سرد نشسته بود و با کسی حرف میزد که من نمیدیدمش. صدایش آرام بود، اما میلرزید. گفت:
«آقا… من دیگه بلد نیستم قوی باشم.»
آنجا بود که فهمیدم «آقا» یعنی کسی که وقتی اسمش میآید، آدم میتواند گریهاش را قورت بدهد. من پشت در ایستاده بودم و نفس نمیکشیدم. از همان شب، من هم شروع کردم با او حرف زدن. نه با صدا، نه با دعا؛ با فکر.
میگفتم:
«اگه تو امامی، پس حتماً میفهمی وقتی بابا دیر میکنه، من از صدای کلید میترسم.»
هیچکس جواب نمیداد.
اما بعضی شبها، ترس من کمتر میشد.
مدرسه برای من جای عجیبی بود. آنجا بچهها از چیزهایی حرف میزدند که من نداشتم. کفش نو، خوراکی زنگ تفریح، اردو. من بیشتر گوش میدادم. معلمم یکبار گفت: «چرا اینقدر ساکتی؟» نگفتم چون خانهی ما بلد نیست حرف اضافه بزند.
یک روز مامان گفت: «باید کمخرجتر زندگی کنیم.»
من سرم را تکان دادم، انگار دقیق میدانستم یعنی چه. ولی شب، توی دلم گفتم:
«آقا… اگه قراره چیزی کم بشه، از من کم کن.»
چند روز بعد مدرسه نرفتم. مامان گفت «امروز بمون خونه». من ماندم کنار پنجره و دیدم بچهها با کیفهایشان رد میشوند. آنجا بود که برای اولین بار از امام خواستم نه برای خودم. گفتم:
«بابا داره میشکنه… من میبینم.»
هیچ اتفاق عجیبی نیفتاد.
اما عصر، بابا زودتر آمد. نشست. کفشهایش را درنیاورد. این یعنی دلش هنوز بیرون بود. مامان چای آورد، بابا نگاهش نکرد. من نگاه کردم. دیدم دستهایش میلرزد.
آن شب مامان گفت: «نذر کردم.»
پرسیدم: «نذر یعنی چی؟»
گفت: «یعنی به امام قول بدی.»
فکر کردم امام چرا باید به قول ما احتیاج داشته باشد، وقتی خودش اینهمه بزرگ است؟
مامان گفت اگر از این روزها رد شویم، میرویم مشهد. اسم مشهد مثل اسم یک جای خیلی دور بود؛ جایی که آدمها وقتی ازش حرف میزنند، چشمهایشان برق میزند. من نپرسیدم کی. یاد گرفته بودم بعضی سؤالها دل را سنگین میکند.
چند روز بعد، همسایهی طبقهی بالا یک کیسه برنج گذاشت پشت در. بیصدا. بیاسم. مامان گفت «حتماً اشتباه شده»، ولی کیسه مال ما شد. بعدش معلمم گفت شهریه را بعداً حساب میکنیم. بعداً یعنی وقتی نفس کشیدن راحتتر شد.
من فهمیدم امامها کارشان همین است؛
نه اینکه همهچیز را درست کنند،
اینکه نگذارند همهچیز خراب شود.
بابا یک روز زود بیدارم کرد. نه برای مدرسه من؛ برای خداحافظی. گفت چند روز نیست. نگفت کجا میرود. مامان دکمهی پیراهنش را بست و چیزی نگفت. وقتی در بسته شد، خانه کوچکتر شد.
شب دیر وقت بود ولی بابا نیامد. مامان کنار دیوار نشست و فقط نفس های جانسوز کشید. من کنارش نشستم و برای اولین بار حرف نزدم. به سقف نگاه کردم. به ترک. توی دلم گفتم:
«آقا… اگه قراره یکی این خونه رو نگه داره، الان وقتشه.یه کاری کن»
صبح با صدای کلید بیدار شدیم. بابا بود. خسته، اما ایستاده. گفت: «یه کار موقتی پیدا کردم.» موقتی یعنی فعلاً نمیریزیم. مامان خندید؛ واقعی، بدون زور.
ما هنوز فقیر بودیم. هنوز مشهد نرفته بودیم. هنوز سقف ترک داشت.
اما من دیگر نمیترسیدم.
سالها بعد، وقتی بزرگتر شدم و بالاخره رفتیم مشهد، همه طرف گنبد رفتند. من ایستادم. دستم را گذاشتم روی سینهام و آرام گفتم:
«آقا… من دعا بلد نبودم.
ولی تو همانموقع فهمیدی.»
و فهمیدم امام را میشود
نه از کتاب،
نه از گنبد،
بلکه از درد یه خانه شناخت.
السلام علیک یا امام غریب
السلام علیک یا ضامن آهو
میدونم بخاطر جوادت،به من جواد هم کمک کردی تا الان بشم خادم خودت...
پایان
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شعر کودک مداد
من اگر مداد باشم
فقط از رضا نگارم
ز دل سیاه شیطان
به حرم پناه آرم
من اگر مداد باشم
غزلی ز او بگویم
غم و درد و اشک هجران
ز دلم برون برانم
من اگر مداد باشم
بشوم زائرکویش
ز کبوتری نویسم
که شده عاشق رویش
من اگر مداد باشم
همه قصۀ حرم را
به کتابها نویسم
و نشان دهم خدا را
من اگر مداد باشم
ز همه شهر و دیاری
به دل شاه خراسان
بکشم جاده و راهی
من اگر مداد باشم
بدهم به سایه ها رنگ
بزنم خط به گلوله
ندهم به دستها سنگ
من اگر مداد باشم
فقط از رضا نویسم
بشوم سفیر صلح و
افقی چو روز، روشن
#سهیلا_سپهری
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
"بوی حرم امام رضا"
من آمدم تا زیارتت کنم و برم
مثل کبوترا
مثل کودکان حرم
بازیگوشی و سُر خوردن روی سنگهای حرم!
خوش بودم روی سنگفرشهای تو
از اینطرف به آن طرف باب الجواد تو
یکهو بزرگ شدم و غرق غربت و حرم
مثل رمیده مرغِ بی بال و پر شدم
باهر تمنا، تو دستم گرفتهای
سوز دلم به التیام گرفتهای
دیگر به التماس کنارت نشسته ام
ردم نکن،آغوش باز کن
بوی شهادت شهید از نگاه توست
اینجا مرا در کنار حرم بوی ناب کن
✍#میری
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub