eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
938 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
مهمان امام رضا (ع) از جنگ خسته بودم و دلم پر از آشوب. زیر آتش بمباران، مدتی بود از امام رضا خواسته بودم که ما را بطلبد. گوشی موبایلم زنگ خورد؛ دوستم از مشهد بود و با نگرانی پرسید: «چرا هنوز آنجا مانده‌ای؟ امن نیست!» اصرار می‌کرد و نگران حال ما بود. شب آماده شدیم و راهی مشهد شدیم. در راه، جت‌های جنگی را در آسمان دیدیم و دلم سخت اندوهگین بود. هوا سرد و مه‌آلود بود و صبح که به مشهد رسیدیم باران نم‌نم می‌بارید. در خانهٔ دوستم، کنار امام‌زادهٔ یاسر ناصر که او در اختیار ما گذاشته بود، ساکن شدیم. ماه مبارک رمضان بود و خادمان امام‌زاده وقتی فهمیدند از تهران آمده‌ایم، با مهربانی از ما استقبال کردند و پافشاری می‌کردند که چند روز مهمانشان باشیم. دلم برای حرم تنگ بود و دوست داشتم زودتر بروم پابوس امام رضا. فردای آن روز با خانواده به حرم رفتیم؛ برای اولین بار با درماندگی آمده بودم تا برای کشورم و مردمم دعا کنم و از شر همهٔ ظالمان رهانیده شویم. فضای حرم بارانی و ملکوتی بود. دختری کنارم نشست که او هم از تهران آمده بود؛ دعا می‌خواند و با مهربانی مرا دلداری می‌داد. هیچ‌وقت نتوانسته بودم آرامش حرم را این‌قدر عمیق درک کنم، تا اینکه با دلی شکسته پا به حرم گذاشتم. نویسنده: ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به هوای حرمت حس حسادت دارم از خودم از همه من حس شکایت دارم روزگاریست که از حال جهان بی‌خبرم من از این بی‌خبری حس ندامت دارم تو غریبی و منم غربت یک لحظه تلخ من به چای حرمت حس خسارت دارم دست‌هایم شده خالی از گرفتاری‌ها این گرفتاری و من ؟حس اسارت دارم ای که در امنیت و علم پدید آمده‌ای تا تو هستی همه جا حس شجاعت دارم آخرین صبح نفس باز به یاد حرمت من به زیر لحدم حس سلامت دارم ای رضا تا به کجا از تو نویسم که غزل گرچه گفتم ولی..... حس خجالت دارم مصرع و پنجره فولاد و توسل همه خوب دل به دل راه که نه حس رفاقت دارم شاعر: ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آقاجون خوشحالم که در کشوری زندگی می کنم که برکت وجود شما را مثل مدال به سینه داره! گنبد بارگاه شما مثل خورشید برای ما روشنی وگرما میده! تولدتون رو به امام زمان وبه همه ی عاشقان و مشتاقان زیارت شما تبریک میگم. انشالله بزودی قسمت همه بشه ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
از عشق تو شعرهایم سر ریز نور می شوند حالا من دلم را نقره کوب ضریحت می کنم و سو سو کنان لابه لای چشم بی قرار بهشت تو را لمس می‌کنم. امام رضا علیه السلام ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خدای مستعان عنوان....جایی که دعا بلد نبود نویسنده...کتایون نظری من دعا بلد نبودم. یعنی بلد بودم، اما همیشه چیزی کم می‌آمد. اسم‌ها یادم می‌رفت، آیه‌ها قاطی می‌شد و آخرش فقط نگاهم می‌ماند به سقف. سقف خانه‌ی ما ترک داشت؛ نه آن‌قدر که بریزد، نه آن‌قدر که نباشد. مامان می‌گفت «چیزی نیست»، بابا می‌گفت «درست می‌شه»، ولی من می‌دانستم بعضی ترک‌ها فقط صبر می‌خواهند، نه تعمیر. خانه‌ی ما صدا نداشت، ولی سکوتش بلند بود. سکوت یخچالی که باز می‌شد و زود بسته می‌شد. سکوت بشقاب‌هایی که یکی‌شان همیشه خالی می‌ماند. سکوت بابا وقتی دیر می‌آمد و زود می‌خوابید. و سکوت مامان وقتی لبخند می‌زد، اما چشم‌هایش خسته بود. اولین بار اسم امام رضا را شبی شنیدم که چراغ آشپزخانه خاموش بود. مامان کنار اجاق سرد نشسته بود و با کسی حرف می‌زد که من نمی‌دیدمش. صدایش آرام بود، اما می‌لرزید. گفت: «آقا… من دیگه بلد نیستم قوی باشم.» آن‌جا بود که فهمیدم «آقا» یعنی کسی که وقتی اسمش می‌آید، آدم می‌تواند گریه‌اش را قورت بدهد. من پشت در ایستاده بودم و نفس نمی‌کشیدم. از همان شب، من هم شروع کردم با او حرف زدن. نه با صدا، نه با دعا؛ با فکر. می‌گفتم: «اگه تو امامی، پس حتماً می‌فهمی وقتی بابا دیر می‌کنه، من از صدای کلید می‌ترسم.» هیچ‌کس جواب نمی‌داد. اما بعضی شب‌ها، ترس من کمتر می‌شد. مدرسه برای من جای عجیبی بود. آن‌جا بچه‌ها از چیزهایی حرف می‌زدند که من نداشتم. کفش نو، خوراکی زنگ تفریح، اردو. من بیشتر گوش می‌دادم. معلمم یک‌بار گفت: «چرا این‌قدر ساکتی؟» نگفتم چون خانه‌ی ما بلد نیست حرف اضافه بزند. یک روز مامان گفت: «باید کم‌خرج‌تر زندگی کنیم.» من سرم را تکان دادم، انگار دقیق می‌دانستم یعنی چه. ولی شب، توی دلم گفتم: «آقا… اگه قراره چیزی کم بشه، از من کم کن.» چند روز بعد مدرسه نرفتم. مامان گفت «امروز بمون خونه». من ماندم کنار پنجره و دیدم بچه‌ها با کیف‌هایشان رد می‌شوند. آن‌جا بود که برای اولین بار از امام خواستم نه برای خودم. گفتم: «بابا داره می‌شکنه… من می‌بینم.» هیچ اتفاق عجیبی نیفتاد. اما عصر، بابا زودتر آمد. نشست. کفش‌هایش را درنیاورد. این یعنی دلش هنوز بیرون بود. مامان چای آورد، بابا نگاهش نکرد. من نگاه کردم. دیدم دست‌هایش می‌لرزد. آن شب مامان گفت: «نذر کردم.» پرسیدم: «نذر یعنی چی؟» گفت: «یعنی به امام قول بدی.» فکر کردم امام چرا باید به قول ما احتیاج داشته باشد، وقتی خودش این‌همه بزرگ است؟ مامان گفت اگر از این روزها رد شویم، می‌رویم مشهد. اسم مشهد مثل اسم یک جای خیلی دور بود؛ جایی که آدم‌ها وقتی ازش حرف می‌زنند، چشم‌هایشان برق می‌زند. من نپرسیدم کی. یاد گرفته بودم بعضی سؤال‌ها دل را سنگین می‌کند. چند روز بعد، همسایه‌ی طبقه‌ی بالا یک کیسه برنج گذاشت پشت در. بی‌صدا. بی‌اسم. مامان گفت «حتماً اشتباه شده»، ولی کیسه مال ما شد. بعدش معلمم گفت شهریه را بعداً حساب می‌کنیم. بعداً یعنی وقتی نفس کشیدن راحت‌تر شد. من فهمیدم امام‌ها کارشان همین است؛ نه اینکه همه‌چیز را درست کنند، اینکه نگذارند همه‌چیز خراب شود. بابا یک روز زود بیدارم کرد. نه برای مدرسه من؛ برای خداحافظی. گفت چند روز نیست. نگفت کجا می‌رود. مامان دکمه‌ی پیراهنش را بست و چیزی نگفت. وقتی در بسته شد، خانه کوچک‌تر شد. شب دیر وقت بود ولی بابا نیامد. مامان کنار دیوار نشست و فقط نفس های جانسوز کشید. من کنارش نشستم و برای اولین بار حرف نزدم. به سقف نگاه کردم. به ترک. توی دلم گفتم: «آقا… اگه قراره یکی این خونه رو نگه داره، الان وقتشه.یه کاری کن» صبح با صدای کلید بیدار شدیم. بابا بود. خسته، اما ایستاده. گفت: «یه کار موقتی پیدا کردم.» موقتی یعنی فعلاً نمی‌ریزیم. مامان خندید؛ واقعی، بدون زور. ما هنوز فقیر بودیم. هنوز مشهد نرفته بودیم. هنوز سقف ترک داشت. اما من دیگر نمی‌ترسیدم. سال‌ها بعد، وقتی بزرگ‌تر شدم و بالاخره رفتیم مشهد، همه طرف گنبد رفتند. من ایستادم. دستم را گذاشتم روی سینه‌ام و آرام گفتم: «آقا… من دعا بلد نبودم. ولی تو همان‌موقع فهمیدی.» و فهمیدم امام را می‌شود نه از کتاب، نه از گنبد، بلکه از درد یه خانه شناخت. السلام علیک یا امام غریب السلام علیک یا ضامن آهو میدونم بخاطر جوادت،به من جواد هم کمک کردی تا الان بشم خادم خودت... پایان ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شعر کودک مداد من اگر مداد باشم فقط از رضا نگارم ز دل سیاه شیطان به حرم پناه آرم من اگر مداد باشم غزلی ز او بگویم غم و درد و اشک هجران ز دلم برون برانم من اگر مداد باشم بشوم زائرکویش ز کبوتری نویسم که شده عاشق رویش من اگر مداد باشم همه قصۀ حرم را به کتابها نویسم و نشان دهم خدا را من اگر مداد باشم ز همه شهر و دیاری به دل شاه خراسان بکشم جاده و راهی من اگر مداد باشم بدهم به سایه ها رنگ بزنم خط به گلوله ندهم به دستها سنگ من اگر مداد باشم فقط از رضا نویسم بشوم سفیر صلح و افقی چو روز، روشن ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
"بوی حرم امام رضا" من آمدم تا زیارتت کنم و برم مثل کبوترا مثل کودکان حرم بازیگوشی و سُر خوردن روی سنگهای حرم! خوش بودم روی سنگفرش‌های تو از اینطرف به آن طرف باب الجواد تو یکهو بزرگ شدم و غرق غربت و حرم مثل رمیده مرغِ بی بال و پر شدم باهر تمنا، تو دستم گرفته‌ای سوز دلم به التیام گرفته‌ای دیگر به التماس کنارت نشسته ام ردم نکن،آغوش باز کن بوی شهادت شهید از نگاه توست اینجا مرا در کنار حرم بوی ناب کن ✍ ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
ضامن آهو در بادِ مشهد عطری هست که از دلِ زائران می‌گذرد و چشم‌ها را تا گنبدی طلایی روشن‌تر از صبحِ خدا می‌برد. آهو از هراسِ گم‌شدن به نامت پناه آورد و جهان از آن روز فهمید امن‌ترین جایِ زمین دلِ مردی‌ست که مهربانی را مثل باران بی‌هیچ شرطی می‌بارد. ای هشتمین آرامشِ خاک هر که می‌رسد تکه‌ای اندوه می‌گذارد و مشتی نور با خود می‌برد؛ انگار امید از همین صحن قد می‌کشد. این شهر با نامِ تو صبح می‌شود، ای ضامن آهو؛ و ما با یادِ تو دوباره راه می‌افتیم به سمتِ روشنایی. شاعر: کامران شایگان ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
. دلتنگم مرا به دیدار بپذیر هزوقت اسم سفرمی آید اولین جایی که دوستدارم برم زیارت امام رضااست. ولی شرایط جورنمیشود. چند ماهی است که دلم هوای صحن سرای گوهرشاد کرده که بنشینم روبروی حرم و با آقا دردل کنم. چشمانم را می بندم خودم را صحن اقا می بینم،اشک امانم‌نمیدهد، زبان بند می آید. اقاجون از راه دور آمدم حاجت دارم خودت میدانی جز تو امیدی ندارم. روی فرش پایم را دراز کردم کبوتری روی پایم نشست دلم نیامد بلند شم . آهسته گفتم :«تو که کبوترحرمی رفتی پیش آقا شفاعت منم می کنی؟» چشم به خادم که سینی دردست داشتن افتادوگفت :بفرمایید خانم چای. عطرش هوش از سرم پراند. چشم بازکردم روبروی ضریح شاهچراغ اجازه رخصت دیدار برادررادشتم اقاجون نیم نگاهی به این بنده سراپا گناهکار بیانداز. درد مان را دوا کن . ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
ای مشرقی‌ترین خورشید عالم تاب با ید بیضایی روشن کن قلب‌های خاکستری‌مان غبار حیران را پاک کن ز چهره غمناک زائرانت که از جاده‌های منتهی کوی آهو گذشتند و پی رهایی قدم به وادی زرنگارت گذاشتند عیدتان مبارک 🌻🌻🌻🌻🌻 ولادت آقا شمس‌الشموس آقا امام رضا علیه السلام رو خدمت تک‌تک اعضا تبریک و تهنیت می‌گویم. ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 9 اردیبهشت 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= ـ نوچ! هر طوری حساب‌وکتاب می‌کنم، این قتل نمی‌تونه به‌تنهایی کار اون باشه. به نظر من که یه همدست داشته. با تمسخر نگاهم کرد و باز نیش زد: ـ منظورم همدستی به‌جز خودته. آم... مثلاً... تعمداً مکث کرد و من از تصور اسامی‌ای که در ذهن بیمارش داشت به آن‌ها فکر می‌کرد، نفس در سینه‌ام گره خورد. ـ مثلاً پدرت... قلبم تیر کشید و انگار سقف اتاق یک‌باره بر سرم آوار شد. تمام صورتم داشت سوزن‌سوزن می‌شد. حس می‌کردم هزاران زنبور به صورتم حمله کرده‌اند و نیش‌های زهرآگینشان را در تنم فرو می‌کنند. با تفریح، زوال تدریجی روح و روانم را تماشا می‌کرد و حاضر نبود دست از شکنجه بردارد. ـ شاید هم مادرت... دیگر بیش از آن نتوانستم تحمل کنم. دست‌هایم را تکیه‌گاه بدنم کردم و با شتاب از روی ویلچر بلند شدم و فریاد زدم: ـ خفه شو! اما او نه‌تنها خفه نشد، بلکه سناریوی سیاهش را بیشتر پر و بال داد. انگشتانش را بالا گرفت و یکی‌یکی شمرد: ـ یک بار به‌طور خلاصه پرونده رو مرور می‌کنیم: یک! تو درست در آستانهٔ ازدواج، متوجه خیانت وحید می‌شی. دو! ماجرا رو می‌ذاری کف دست خانواده‌ات. سه! همگی خراب می‌شید سر دختر بیچاره. چهار! تو به‌خاطر عشقت باهاش درگیر می‌شی. پنج! برادرت با چاقو قلبش رو می‌شکافه. شش! برای این‌که از شر جنازه خلاص بشید، پدرت باغچه رو می‌کنه و با کمک مادرت دفنش می‌کنه. اجازه ندادم حرفش را ادامه دهد. حمله کردم به میز و هرچه رویش بود، وحشیانه پرت کردم روی زمین و بدون آن‌که به موقعیت خودم در برابر او فکر کنم، بلندتر فریاد زدم: ـ گفتم خفه شو... او هم هر دو دستش را تکیه‌گاه بدنش کرد و صورت‌به‌صورتم ایستاد و گفت: ـ به‌جای داد زدن، خوب گوش کن! هنوز هفتمی رو نگفتم. مورد هفتم از همه تمیزتر اجرا شده. نفس‌نفس می‌زدم و از دل‌شورهٔ مورد هفتمی که هنوز به زبان نیاورده بود، خیس عرق شده بودم. ـ زنگ زدنت به پلیس و لو دادن شوهرت عالی بود. خشکم زده بود. واقعاً این مردک احمق این مزخرفاتی را که بلغور می‌کرد، باور داشت؟ تکیه‌اش را از میز گرفت و به حالت نمایشی برایم دست زد: ـ براوو دختر! انصافاً برای مدتی خوب تونستی ذهن پلیس رو از اصل ماجرا منحرف کنی، اما... طاقتم طاق شد. با هر دو دست محکم روی میز کوبیدم و با آخرین توان تارهای صوتی‌ام داد زدم: ـ من اون دختر رو نکشتم... دستش را پشت یکی از گوش‌هایش گذاشت و ادای نشنیدن درآورد. اشک به سرعت نور به چشمانم حمله کرد، اما با تمام قدرت پسش زدم و بلندتر فریاد کشیدم: ـ من اون دختر رو نکشتم. هر دو زل زده بودیم به چشم هم. چشم‌های من در تصرف طوفانی از اشک بود و چشم‌های او غرق در دریای خون. چشمانم باز مغلوب اشک‌ها شدند. وقتی اولین قطره از چشمم چکید، رنگ نگاهش تغییر کرد و آرام شد. آهی بلند از اعماق سینه‌اش کشید. خم شد و کاغذهایی را که من پخش‌وپلا کرده بودم جمع کرد و روی میز گذاشت. یکی از برگه‌های سفید را جدا کرد، همراه یک خودکار جلویم گذاشت و با لحنی آرام و صدایی که از بغضی فروخورده مخدوش شده بود، گفت: ـ حالا شد! همین رو بنویس. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub