eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
939 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
"بوی حرم امام رضا" من آمدم تا زیارتت کنم و برم مثل کبوترا مثل کودکان حرم بازیگوشی و سُر خوردن روی سنگهای حرم! خوش بودم روی سنگفرش‌های تو از اینطرف به آن طرف باب الجواد تو یکهو بزرگ شدم و غرق غربت و حرم مثل رمیده مرغِ بی بال و پر شدم باهر تمنا، تو دستم گرفته‌ای سوز دلم به التیام گرفته‌ای دیگر به التماس کنارت نشسته ام ردم نکن،آغوش باز کن بوی شهادت شهید از نگاه توست اینجا مرا در کنار حرم بوی ناب کن ✍ ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
ضامن آهو در بادِ مشهد عطری هست که از دلِ زائران می‌گذرد و چشم‌ها را تا گنبدی طلایی روشن‌تر از صبحِ خدا می‌برد. آهو از هراسِ گم‌شدن به نامت پناه آورد و جهان از آن روز فهمید امن‌ترین جایِ زمین دلِ مردی‌ست که مهربانی را مثل باران بی‌هیچ شرطی می‌بارد. ای هشتمین آرامشِ خاک هر که می‌رسد تکه‌ای اندوه می‌گذارد و مشتی نور با خود می‌برد؛ انگار امید از همین صحن قد می‌کشد. این شهر با نامِ تو صبح می‌شود، ای ضامن آهو؛ و ما با یادِ تو دوباره راه می‌افتیم به سمتِ روشنایی. شاعر: کامران شایگان ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
. دلتنگم مرا به دیدار بپذیر هزوقت اسم سفرمی آید اولین جایی که دوستدارم برم زیارت امام رضااست. ولی شرایط جورنمیشود. چند ماهی است که دلم هوای صحن سرای گوهرشاد کرده که بنشینم روبروی حرم و با آقا دردل کنم. چشمانم را می بندم خودم را صحن اقا می بینم،اشک امانم‌نمیدهد، زبان بند می آید. اقاجون از راه دور آمدم حاجت دارم خودت میدانی جز تو امیدی ندارم. روی فرش پایم را دراز کردم کبوتری روی پایم نشست دلم نیامد بلند شم . آهسته گفتم :«تو که کبوترحرمی رفتی پیش آقا شفاعت منم می کنی؟» چشم به خادم که سینی دردست داشتن افتادوگفت :بفرمایید خانم چای. عطرش هوش از سرم پراند. چشم بازکردم روبروی ضریح شاهچراغ اجازه رخصت دیدار برادررادشتم اقاجون نیم نگاهی به این بنده سراپا گناهکار بیانداز. درد مان را دوا کن . ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
ای مشرقی‌ترین خورشید عالم تاب با ید بیضایی روشن کن قلب‌های خاکستری‌مان غبار حیران را پاک کن ز چهره غمناک زائرانت که از جاده‌های منتهی کوی آهو گذشتند و پی رهایی قدم به وادی زرنگارت گذاشتند عیدتان مبارک 🌻🌻🌻🌻🌻 ولادت آقا شمس‌الشموس آقا امام رضا علیه السلام رو خدمت تک‌تک اعضا تبریک و تهنیت می‌گویم. ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 9 اردیبهشت 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= ـ نوچ! هر طوری حساب‌وکتاب می‌کنم، این قتل نمی‌تونه به‌تنهایی کار اون باشه. به نظر من که یه همدست داشته. با تمسخر نگاهم کرد و باز نیش زد: ـ منظورم همدستی به‌جز خودته. آم... مثلاً... تعمداً مکث کرد و من از تصور اسامی‌ای که در ذهن بیمارش داشت به آن‌ها فکر می‌کرد، نفس در سینه‌ام گره خورد. ـ مثلاً پدرت... قلبم تیر کشید و انگار سقف اتاق یک‌باره بر سرم آوار شد. تمام صورتم داشت سوزن‌سوزن می‌شد. حس می‌کردم هزاران زنبور به صورتم حمله کرده‌اند و نیش‌های زهرآگینشان را در تنم فرو می‌کنند. با تفریح، زوال تدریجی روح و روانم را تماشا می‌کرد و حاضر نبود دست از شکنجه بردارد. ـ شاید هم مادرت... دیگر بیش از آن نتوانستم تحمل کنم. دست‌هایم را تکیه‌گاه بدنم کردم و با شتاب از روی ویلچر بلند شدم و فریاد زدم: ـ خفه شو! اما او نه‌تنها خفه نشد، بلکه سناریوی سیاهش را بیشتر پر و بال داد. انگشتانش را بالا گرفت و یکی‌یکی شمرد: ـ یک بار به‌طور خلاصه پرونده رو مرور می‌کنیم: یک! تو درست در آستانهٔ ازدواج، متوجه خیانت وحید می‌شی. دو! ماجرا رو می‌ذاری کف دست خانواده‌ات. سه! همگی خراب می‌شید سر دختر بیچاره. چهار! تو به‌خاطر عشقت باهاش درگیر می‌شی. پنج! برادرت با چاقو قلبش رو می‌شکافه. شش! برای این‌که از شر جنازه خلاص بشید، پدرت باغچه رو می‌کنه و با کمک مادرت دفنش می‌کنه. اجازه ندادم حرفش را ادامه دهد. حمله کردم به میز و هرچه رویش بود، وحشیانه پرت کردم روی زمین و بدون آن‌که به موقعیت خودم در برابر او فکر کنم، بلندتر فریاد زدم: ـ گفتم خفه شو... او هم هر دو دستش را تکیه‌گاه بدنش کرد و صورت‌به‌صورتم ایستاد و گفت: ـ به‌جای داد زدن، خوب گوش کن! هنوز هفتمی رو نگفتم. مورد هفتم از همه تمیزتر اجرا شده. نفس‌نفس می‌زدم و از دل‌شورهٔ مورد هفتمی که هنوز به زبان نیاورده بود، خیس عرق شده بودم. ـ زنگ زدنت به پلیس و لو دادن شوهرت عالی بود. خشکم زده بود. واقعاً این مردک احمق این مزخرفاتی را که بلغور می‌کرد، باور داشت؟ تکیه‌اش را از میز گرفت و به حالت نمایشی برایم دست زد: ـ براوو دختر! انصافاً برای مدتی خوب تونستی ذهن پلیس رو از اصل ماجرا منحرف کنی، اما... طاقتم طاق شد. با هر دو دست محکم روی میز کوبیدم و با آخرین توان تارهای صوتی‌ام داد زدم: ـ من اون دختر رو نکشتم... دستش را پشت یکی از گوش‌هایش گذاشت و ادای نشنیدن درآورد. اشک به سرعت نور به چشمانم حمله کرد، اما با تمام قدرت پسش زدم و بلندتر فریاد کشیدم: ـ من اون دختر رو نکشتم. هر دو زل زده بودیم به چشم هم. چشم‌های من در تصرف طوفانی از اشک بود و چشم‌های او غرق در دریای خون. چشمانم باز مغلوب اشک‌ها شدند. وقتی اولین قطره از چشمم چکید، رنگ نگاهش تغییر کرد و آرام شد. آهی بلند از اعماق سینه‌اش کشید. خم شد و کاغذهایی را که من پخش‌وپلا کرده بودم جمع کرد و روی میز گذاشت. یکی از برگه‌های سفید را جدا کرد، همراه یک خودکار جلویم گذاشت و با لحنی آرام و صدایی که از بغضی فروخورده مخدوش شده بود، گفت: ـ حالا شد! همین رو بنویس. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📌 میانبر دسترسی به پارت‌های رمان «لاله‌های سپید» 🌷 برای راحتی دوستانی که تازه به کانال ما اضافه شده‌اند، لینک دسترسی سریع به پارت‌های رمان ✨ «لاله‌های سپید» ✨ در این پیام قرار داده شده است تا بتوانید داستان را به‌ترتیب دنبال کنید. 📚 این رمان به‌صورت پارت‌به‌پارت و رایگان در کانال منتشر می‌شود. 🔖 میانبر پارت‌ها: پارت ۱: https://eitaa.com/shavaladpub/1870 پارت ۲: https://eitaa.com/shavaladpub/1891 پارت ۳: https://eitaa.com/shavaladpub/1911 پارت ۴: https://eitaa.com/shavaladpub/1932 ..........… پارت 25: https://eitaa.com/shavaladpub/2414 ✨ برای از دست ندادن پارت‌های جدید، کانال را دنبال کنید. --------------------------------- ایتا https://eitaa.com/shavaladpub --------------------------------- 🌸 نوش نگاهتان 🌸
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱 ------------------------------------ 🔥 تا اینجای رمان لاله‌های سپید همراه ما بودین… حالا نوبت شماست! ✨ نظرتون درباره داستان و قلم فوق‌العاده خانم سهیلا سپهری عزیز چیه؟ احساساتتون، حدساتون، نقداتون… همه‌ش برامون مهمه! 📩 توی پی‌وی برامون بفرستید؛ مشتاقانه منتظر خوندن نظراتتون هستیم! ------------------------------------ نقد رمان به ادمین: 👇🏻 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin ------------------------------ ایتا https://eitaa.com/shavaladpub