eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
938 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
شاهِ خراسان، شاهِ ایران زیارت را می‌گویند باید «طلب شوی» یا به قولی، او باید تو را بطلبد. و واقعاً آن سفر، من را طلبید. یکی از دوستان عزیز تماس گرفت و گفت: «من برای سفر به مشهد می‌توانم دو همراه داشته باشم؛ شما می‌توانید با من همراه شوید.» و من، بدون مکث، گفتم: «چه چیزی از سفر مشهد و زیارت بهتر؟ بله، به امید خدا همراه شما خواهم بود.» و این سفر، سال گذشته بود؛ به دیدار و زیارت امام مهربانی، همراه دو دوست صمیمی و گرامی. فاصلهٔ هتل تا حرم را می‌شد پیاده رفت و من، یک شب که دوستان خسته و مشغول استراحت بودند، رفتم تا تنها و پیاده سلامی دوباره به آقا کنم. بعضی مغازه‌ها، با این‌که نیمه‌های شب بود، باز بودند، ولی انگار از شلوغی روز کاسته شده بود. رسیدم به حرم و باز اشکِ دیدار امانم نداد. زیارت‌نامه خواندم و رفتم تا پارچه‌های سبز را برای تبرک به نزدیک ضریح برسانم؛ ولی مثل همیشه کنار ضریح شلوغ بود و من فقط از دور، با آقا درد دل کردم و برای خانواده و خویشان و دوستان دعا کردم. به خادمی که نزدیک‌تر از من به حرم بود گفتم: «لطفاً این پارچه را برایمان متبرک کنید.» و او هم آن را به خانم جلوتر از خودش داد. ولی هرچه منتظر ماندم، پارچهٔ سبز به من بازنگشت و ناچار به حیاط رفتم تا از درِ دیگری به دنبال پارچهٔ سفرکرده بگردم که خادم گفت: «پارچهٔ شما دیگر پیدا نمی‌شود، نباید این کار را می‌کردید.» و من، ناامید از یافتن پارچه، ایستاده بودم که ناگهان خود را نزدیک حرم یافتم و کم‌کم دستم به ضریح آقای مهربانی رسید. زیارت آن شب، یک زیارتِ خاص شد برایم. پارچهٔ من گم شد، تا خودم پیدا شوم... ایران، با داشتن تو ـ ای مظهر مهربانی ـ همیشه خواهد ماند. امام رضا(ع) مرا ببر کبوترِ حرم‌نما زین دلِ پریشان، تو مدد نما عکس و متن: (زائر حرم نور) ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
⚠️توجه! توجه!⚠️ 🥰 مهلت ارسال آثار در دومین دوره جایزه ادبی «شاولد» تا تاریخ 👈🏻 20 اردیبهشت 1405 👉🏻 تمدید شد! 📊 روزشمار جایزه ادبی شاولد؛ آمار داغ و رقابت تنگاتنگ! 🎉 170 اثر تا امروز رسید! ✍️ 24% از آثار در بخش واقع‌گرایانه 🌍 فارس پیشتازه؛ تهران، مازندران و اصفهان در تعقیب 📈 میانگین سنی: 42 سال | تجربه نویسندگی: 3.7 سال ⏳ 79روز گذشته... 12 روز تا پایان مهلت ارسال باقی‌ست! 📅 مهلت ارسال اثر: 20 اردیبهشت 1405 ----------------- 👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻 📥 ارسال اثر: shavaladpub.ir/prize ----------------- 📌 برای ادامه‌ی گزارش‌ها و شنیدن روایت‌های تازه، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یا معین‌ الضعفا... امشب خورشید به احترامِ نام تو، در مشرقِ جانمان طلوع کرده است. ‌ آمده‌ام تا نه برای حاجتی، که برای یک حضور سپاسگزاری کنم. می‌خواهم به پاس تمام لحظاتی که بودید، تشکر کنم؛ درست در همان دم که واژه‌ها در گلویم می‌شکستند و تنها پناه، مرورِ نامِ روشنِ شما بود. ممنونم برای تمامِ دفعاتی که در بن‌بست‌هایِ تکراریِ زندگی، نام شما وزید و راه، روشن شد. ‌ شما همیشه بودید؛ هر وقت که باید، هر جا که دل از مدارِ صبر خارج می‌شد، حضورِ سبزتان مثلِ نم‌نمِ باران بر کویرِ دلمان نشست. سپاس برای بودنتان در ثانیه‌هایی که جز شما، هیچ‌کس زبانِ بی‌زبانیِ ما را نمی‌فهمید. ‌ آقایِ رئوف! میلادتان مبارک. شکوهِ این شبِ عزیز، عیدیِ قلب‌هایی باشد که در ازدحامِ دنیا، دخیلِ امیدشان را به ضریحِ نگاهت بسته‌اند. سایه‌ی لطف مستدامتان، مدام باد بر سرِ لحظه‌هایمان؛ که ما جز در پناهِ این حضور، راه به جایی نمی‌بریم... ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
سلام وقت بخیر دلنوشته ی کوتاهی نوشتم تقدیم به ساحت مقدس امام رضا(ع) سقاخانه همان چشمه ی کوثری بود که بوی بهشت را عطراگین می کرد گوشه ی صحن پنجره ی فولاد در ازدحام گره ها احیا گرفته بود و رنگ سحر بارانی می شد در میان تپش های پر ها آسمان پایین آمده بود و آهوی دلها آرام می گرفت مدتی بعد سوغات کاروان بوی زائری بود که در شلوغی صحن روی دست ها گم می شد ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 10 اردیبهشت 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= بگذار، بگذار خودم عروسی کنم، فقط دو تا بچه: یک پسر و یک دختر. نه نه، دو تا پسر، وای نه! پسر خیلی شیطان است، پدرم را درمی‌آورند، دو تا دختر بهتر است. نه نه، طفلی خدیجه سه تا دختر دارد. کبری هم دو تا دختر دارد. وای اگر من هم صاحب دو تا دختر شوم! نه، چه افکاری! زبانم را گاز گرفتم، از خجالت آب شدم. اصلاً ولش کن. همان دو تا کافیه. یک پسر و یک دختر. این جوری بهتر است. مخصوصا که به شهر هم می‌روم. شهری‌ها نمی‌گذارند زیاد بچه دور و برشان جمع شود. می‌گویند کلاس می‌رویم. بچه به پر و پایمان می‌پیچد. نمی‌دانم این‌ها چه کلاسی می‌روند که این قدر پزش را می‌دهند! کبری هم باید یاد بگیرد، دیگر نگذارد بچه‌دار شود. وای اگر سومی هم دختر شود! خب بشود. خودشان می‌دانند. بچه که نیستند. به من چه ربطی دارد. خودش رنج می‌کشد. دلم برایش می‌سوزد. شب طبق معمول شب‌هایی که مهمان داشتیم و یا کبری می‌آمد و گهگاهی خدیجه، روی پشت بام رختخواب می‌انداختیم. یک صفایی داشت. اما امشب کبری خیال ماندن نداشت با شوهر و بچه‌هایش که رفتند، خانه نسبتاً خلوت شد و کمی سر و صداها خوابید. البته خانه‌شان دور نبود. یکی دو تا کوچه پایین‌تر از خانه‌ی خودمان. من و عمه شهربانو رخت‌خواب‌ها را از پله‌های سیمانی که گوشه‌ی ایوان قرار داشت، بالا بردیم. تاج‌گل پشت سرم دو تا متکا را بغل کرده بود و هن‌هن‌کنان بالا می‌آمد. حصیر را پهن کردیم و رخت‌خواب‌ها را مرتب انداختیم. هوا خنک بود. صدای زوزه‌ی گرگ‌ها از دور به گوش می‌رسید. عمه شهربانو کمک کرد پشه‌بند بزنیم. البته برای من پشه‌بند خفه‌کننده بود. ترجیح می‌دادم تا صبح پشه‌ها نیشم بزنند ولی در حصار پشه‌بند نباشم. خیلی کیف دارد. دم صبح آدم یخ می‌زند. توی چله‌ی تابستان سرمای دلپذیر صبحگاهی به دل می‌نشیند و دلت می‌خواهد پتو را روی کله‌ات بکشی و تا طلوع خورشید بخوابی. ولی نمی‌شد. گفتم که پدرم آسید میرزا مرد متدینی بود و به نماز اول وقت خیلی اهمیت می‌داد و ما هم مقید شده بودیم وقت نماز که شد حتما نمازمان را سروقت بخوانیم. آقام به خاطر پادرد و کمردرد نمی‌توانست زیاد از پله‌ها بالا و پایین کند. به خاطر همین مادرم رختخوابش را توی ایوان می‌انداخت و خودش می‌آمد بالای پشت بام. آسمان بزرگ روستایمان واقعاً در آن لحظات ،باشکوه و تماشایی بود. انگار تک‌تک ستاره‌ها را بر صفحه‌ای سورمه‌ای چسبانده بودند. تلألوی بسیار زیبایی داشت. شب آرام و خنک بود. *** نمی‌دانم چه حالی دارم. امشب حالم با شب‌های دیگر فرق می‌کند. امشب حس دیگری دارم. حس می‌کنم بزرگ شده‌ام و باید مسؤولیتی بزرگ را بر دوش بگیرم، مثل عمه شهربانو، مثل کبری و خدیجه و مثل ننه جانم. بار دیگر تصویر مات و مبهم خواستگار که یک نظر دیده بودمش در ذهنم جان گرفت. چهره‌اش بد نبود. از این‌که این همه راه را از شهر آمده بود تا مرا ببیند به خودم می‌بالیدم. هنوز برای ازدواج خیلی بچه بودم. اما وقتی حس کردم کسی دوستم دارد انگار قند توی دلم آب می‌کردند. لذت شیرینی بود. بچه بودم. عقلم هم مثل هیکلم هنوز ناقص بود. مثل کبری و خدیجه دراز بودم. اما هنوز برای رشد کامل جا داشتم. اما باید می‌رفتم و این قانون روستای ما بود هر چند به کام نبود. عمه شهربانو با آن هیکل قلمبه سلمبه‌اش کنارم دراز کشید. سمت راستش چهار تا پسرش خوابیده بودند. علی‌مراد توی ایوان کنار پدرم خوابید. الیاس پسر اولی گفت: من این‌جا نمی‌خوابم. می‌خواهم بروم پیش بابام و بدون این‌که نظر مادرش را بپرسد مثل جت از پله‌های بام پایین رفت. حسن برادرش پشت سرش ریسه رفت و گفت: منم میام. عمه او را به سینه‌اش چسباند و گفت: نمیشه. بگیر بخواب. گریه‌ی بلند حسن آرامش شبانگاهی‌ام را به هم زد و مرا از افکار رویایی‌ام بیرون کشید. عمه به بدبختی سعی می‌کرد او را آرام کند: بکپ ورپریده! - عه عه عه عه! - ای ذلیل بشی الهی، پاشو برو. حسن مثل ماهی لغزنده‌ای خودش را از آغوش مادرش بیرون کشید و به شتاب از پشه‌بند بیرون رفت. سر و صداها تا حدودی دوباره خوابید. رحیم و اصغر زیر پتو دعوایشان بود و هر کدام پتو را به سمتی می‌کشیدند. عمه شهربانو بی‌خیال شیطنت‌های بچه‌هایش به سمت من چرخیده بود و حرف می‌زد: - ‌مدتیه که می‌شناسمشون. خانواده‌اش هم خوبند. یک برادر و یک خواهرش ایران نیستن. این زنی که با خواهر و مادرش امشب آمده بود، خاله‌اش بود. آن پیرمرده هم شوهرخاله اش بود. پدرش خانه نشینه. ولی رعنا جان! ناصر آقا واقعا آقاس! ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔷 خلیج تا ابد فارس 🌟 دهم اردیبهشت، روز ملی خلیج‌فارس گرامی باد! 🌟 ---------------------------- خلیج ِ من خلیج ِ فارس ِایران یال و کُوپال هر چه فارس ِ شیران رباعی ام سراسر در حماسه ! سلیمانی و تنگسیری و فخری دلیران رباعیات _ عرفانیان ---------------------------- ایتا https://eitaa.com/shavaladpub