⚠️توجه! توجه!⚠️
🥰 مهلت ارسال آثار در دومین دوره جایزه ادبی «شاولد» تا تاریخ 👈🏻 20 اردیبهشت 1405 👉🏻 تمدید شد!
📊 روزشمار جایزه ادبی شاولد؛ آمار داغ و رقابت تنگاتنگ!
🎉 170 اثر تا امروز رسید!
✍️ 24% از آثار در بخش واقعگرایانه
🌍 فارس پیشتازه؛ تهران، مازندران و اصفهان در تعقیب
📈 میانگین سنی: 42 سال | تجربه نویسندگی: 3.7 سال
⏳ 79روز گذشته... 12 روز تا پایان مهلت ارسال باقیست!
📅 مهلت ارسال اثر: 20 اردیبهشت 1405
-----------------
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📥 ارسال اثر: shavaladpub.ir/prize
-----------------
📌 برای ادامهی گزارشها و شنیدن روایتهای تازه، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
یا معین الضعفا...
امشب خورشید به احترامِ نام تو، در مشرقِ جانمان طلوع کرده است.
آمدهام تا نه برای حاجتی، که برای یک حضور سپاسگزاری کنم. میخواهم به پاس تمام لحظاتی که بودید، تشکر کنم؛ درست در همان دم که واژهها در گلویم میشکستند و تنها پناه، مرورِ نامِ روشنِ شما بود. ممنونم برای تمامِ دفعاتی که در بنبستهایِ تکراریِ زندگی، نام شما وزید و راه، روشن شد.
شما همیشه بودید؛ هر وقت که باید، هر جا که دل از مدارِ صبر خارج میشد، حضورِ سبزتان مثلِ نمنمِ باران بر کویرِ دلمان نشست. سپاس برای بودنتان در ثانیههایی که جز شما، هیچکس زبانِ بیزبانیِ ما را نمیفهمید.
آقایِ رئوف! میلادتان مبارک. شکوهِ این شبِ عزیز، عیدیِ قلبهایی باشد که در ازدحامِ دنیا، دخیلِ امیدشان را به ضریحِ نگاهت بستهاند. سایهی لطف مستدامتان، مدام باد بر سرِ لحظههایمان؛ که ما جز در پناهِ این حضور، راه به جایی نمیبریم...
#مریم_فرامرزی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
سلام وقت بخیر
دلنوشته ی کوتاهی نوشتم تقدیم به ساحت مقدس امام رضا(ع)
سقاخانه
همان چشمه ی کوثری بود
که بوی بهشت را
عطراگین می کرد
گوشه ی صحن
پنجره ی فولاد
در ازدحام گره ها
احیا گرفته بود
و رنگ سحر
بارانی می شد
در میان تپش های پر ها
آسمان
پایین آمده بود
و آهوی دلها
آرام می گرفت
مدتی بعد
سوغات کاروان
بوی زائری بود
که در شلوغی صحن
روی دست ها
گم می شد
#الهام_فروزانی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🍎 #پارت_9_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 10 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
بگذار، بگذار خودم عروسی کنم، فقط دو تا بچه: یک پسر و یک دختر. نه نه، دو تا پسر، وای نه! پسر خیلی شیطان است، پدرم را درمیآورند، دو تا دختر بهتر است. نه نه، طفلی خدیجه سه تا دختر دارد. کبری هم دو تا دختر دارد. وای اگر من هم صاحب دو تا دختر شوم! نه، چه افکاری! زبانم را گاز گرفتم، از خجالت آب شدم. اصلاً ولش کن. همان دو تا کافیه. یک پسر و یک دختر. این جوری بهتر است. مخصوصا که به شهر هم میروم.
شهریها نمیگذارند زیاد بچه دور و برشان جمع شود. میگویند کلاس میرویم. بچه به پر و پایمان میپیچد. نمیدانم اینها چه کلاسی میروند که این قدر پزش را میدهند! کبری هم باید یاد بگیرد، دیگر نگذارد بچهدار شود. وای اگر سومی هم دختر شود! خب بشود. خودشان میدانند. بچه که نیستند. به من چه ربطی دارد. خودش رنج میکشد. دلم برایش میسوزد.
شب طبق معمول شبهایی که مهمان داشتیم و یا کبری میآمد و گهگاهی خدیجه، روی پشت بام رختخواب میانداختیم.
یک صفایی داشت. اما امشب کبری خیال ماندن نداشت با شوهر و بچههایش که رفتند، خانه نسبتاً خلوت شد و کمی سر و صداها خوابید. البته خانهشان دور نبود. یکی دو تا کوچه پایینتر از خانهی خودمان. من و عمه شهربانو رختخوابها را از پلههای سیمانی که گوشهی ایوان قرار داشت، بالا بردیم. تاجگل پشت سرم دو تا متکا را بغل کرده بود و هنهنکنان بالا میآمد. حصیر را پهن کردیم و رختخوابها را مرتب انداختیم. هوا خنک بود. صدای زوزهی گرگها از دور به گوش میرسید. عمه شهربانو کمک کرد پشهبند بزنیم. البته برای من پشهبند خفهکننده بود. ترجیح میدادم تا صبح پشهها نیشم بزنند ولی در حصار پشهبند نباشم. خیلی کیف دارد. دم صبح آدم یخ میزند. توی چلهی تابستان سرمای دلپذیر صبحگاهی به دل مینشیند و دلت میخواهد پتو را روی کلهات بکشی و تا طلوع خورشید بخوابی. ولی نمیشد.
گفتم که پدرم آسید میرزا مرد متدینی بود و به نماز اول وقت خیلی اهمیت میداد و ما هم مقید شده بودیم وقت نماز که شد حتما نمازمان را سروقت بخوانیم.
آقام به خاطر پادرد و کمردرد نمیتوانست زیاد از پلهها بالا و پایین کند. به خاطر همین مادرم رختخوابش را توی ایوان میانداخت و خودش میآمد بالای پشت بام. آسمان بزرگ روستایمان واقعاً در آن لحظات ،باشکوه و تماشایی بود. انگار تکتک ستارهها را بر صفحهای سورمهای چسبانده بودند. تلألوی بسیار زیبایی داشت. شب آرام و خنک بود.
***
نمیدانم چه حالی دارم. امشب حالم با شبهای دیگر فرق میکند. امشب حس دیگری دارم. حس میکنم بزرگ شدهام و باید مسؤولیتی بزرگ را بر دوش بگیرم، مثل عمه شهربانو، مثل کبری و خدیجه و مثل ننه جانم. بار دیگر تصویر مات و مبهم خواستگار که یک نظر دیده بودمش در ذهنم جان گرفت. چهرهاش بد نبود. از اینکه این همه راه را از شهر آمده بود تا مرا ببیند به خودم میبالیدم.
هنوز برای ازدواج خیلی بچه بودم. اما وقتی حس کردم کسی دوستم دارد انگار قند توی دلم آب میکردند. لذت شیرینی بود. بچه بودم. عقلم هم مثل هیکلم هنوز ناقص بود. مثل کبری و خدیجه دراز بودم. اما هنوز برای رشد کامل جا داشتم. اما باید میرفتم و این قانون روستای ما بود هر چند به کام نبود. عمه شهربانو با آن هیکل قلمبه سلمبهاش کنارم دراز کشید. سمت راستش چهار تا پسرش خوابیده بودند. علیمراد توی ایوان کنار پدرم خوابید. الیاس پسر اولی گفت: من اینجا نمیخوابم. میخواهم بروم پیش بابام و بدون اینکه نظر مادرش را بپرسد مثل جت از پلههای بام پایین رفت. حسن برادرش پشت سرش ریسه رفت و گفت: منم میام. عمه او را به سینهاش چسباند و گفت: نمیشه. بگیر بخواب. گریهی بلند حسن آرامش شبانگاهیام را به هم زد و مرا از افکار رویاییام بیرون کشید. عمه به بدبختی سعی میکرد او را آرام کند: بکپ ورپریده!
- عه عه عه عه!
- ای ذلیل بشی الهی، پاشو برو.
حسن مثل ماهی لغزندهای خودش را از آغوش مادرش بیرون کشید و به شتاب از پشهبند بیرون رفت. سر و صداها تا حدودی دوباره خوابید. رحیم و اصغر زیر پتو دعوایشان بود و هر کدام پتو را به سمتی میکشیدند. عمه شهربانو بیخیال شیطنتهای بچههایش به سمت من چرخیده بود و حرف میزد:
- مدتیه که میشناسمشون. خانوادهاش هم خوبند. یک برادر و یک خواهرش ایران نیستن. این زنی که با خواهر و مادرش امشب آمده بود، خالهاش بود. آن پیرمرده هم شوهرخاله اش بود. پدرش خانه نشینه. ولی رعنا جان! ناصر آقا واقعا آقاس!
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
🔷 خلیج تا ابد فارس
🌟 دهم اردیبهشت، روز ملی خلیجفارس گرامی باد! 🌟
----------------------------
خلیج ِ من خلیج ِ فارس ِایران
یال و کُوپال هر چه فارس ِ شیران
رباعی ام سراسر در حماسه !
سلیمانی و تنگسیری و فخری دلیران
رباعیات _ #مهدی عرفانیان
----------------------------
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🗓 پنجشنبه // 10// اردیبهشت// 1405 //
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع: #خلیج_همیشگی_فارس
===============================
چالش نویسندگی – ۱۰ اردیبهشت، روز ملی خلیج فارس
۱۰ اردیبهشت، روز خلیج فارس است؛
دریایی که در طول تاریخ بخشی از هویت، فرهنگ و خاطره جمعی ما بوده است.
در این چالش از شما دعوت میکنیم متنی کوتاه درباره خلیج فارس بنویسید؛
از تاریخ و هویت آن، از دریا و ساحل، یا از احساسی که نام خلیج فارس در دل شما زنده میکند.
قالب آزاد است: دلنوشته، متن کوتاه، شعر یا روایت.
آثار خود را برای ادمین ارسال کنید تا در کانال نویسندگان شاولد منتشر شود.
-----------------------------
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
منتظر نوشتههای قشنگتون هستیم!
نویسندگان شاولد
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
هویت کشورم اقتدار ملیام
نمیدانم آرامشی را که باوجودِ طوفان و رقصیدنِ موجها، بعد از یک تلاطم به دست میآوری از کجاست.
همین آرامش تو است که من را به سوی تو میکشد.
با دیدنت، آرامش میگیریم.
وقتی صدای بغضِ آورت به صخرههای میخورد و آنها را به دو نیم میکند،
نشانگرِ راز داریِ تو است؛ رازِ هرکس که کنارِ تو مینشیند، با تو دردل میکند.
تو خلیجِ زیبای کشورم هستی؛که جایگاه مردان شجاعی هستی که جان بر کف نهادند و ازتو مواظبت کردند.
سرود اتحاد آبزیان همگی نشان وفا داری توست.
به احترام خون پاک دریانوردان وصبوریات همگی سر تعظیم فرود می اوریم.
«ای خلیج همیشه پایدارفارس.»
خلیجِ فارسِ اقتدارِ کشورم. ما تورا دوست داریم و هیچگاه تور ا به بیگانگان نخواهم داد.
بهار فصل شگفتن وامید را به تو اختصاص داده روز خلیج فارس،نامی به وسعت هویت واقتدار ملی.
#بهتری_درفش
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub