eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
937 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
خلیج همیشه پارس در عمق آبیِ تو تاریخ موج می‌زند مثل نَفَسِ دیرینِ نخل‌ها که هنوز بوی اسب و نمک می‌دهد. نامت، بر زبان موج‌ها جا مانده است هر صخره تو را صدا می‌زند و هر فانوس دریایی سربلندی‌ات را در باد می‌نویسد. در تو رنگ آفتاب با نیلوفر یکی می‌شود، و صدای قایق پیر زمزمه‌ای‌ست از عشق به خاکِ مادری. ای خلیجِ همیشه پارس، تپش تو در رگ‌های جنوب همان عهدِ کهنِ ایرانی‌ست که هیچ طوفانی جرأتِ پاک کردنش را ندارد. شاعر: ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
*"دریای پارس"* منم! دریای پارس! دریای پارس ۲۰هزار ساله! یا ۲۵هزار ساله! اغراق نیست؛ مخصوصاً اگر از اجدادی ۱۸۴ میلیون ساله باشی! آری! ۱۸۴ میلیون ساله! آری! من، از تبارِ تتیسم! من، باز مانده تتیسم! همان تتیسِ ۱۸۴ میلیون ساله! دریای تتیس! آری! منم! پارس! دریای پارس! دریای پارسِ اصیل! پارسِ وسیع! پارسِ عمیق! پارسِ غنی! پارسِ سَخی! از دیرباز تاکنون، خواستند و آمدند و ماندند و خوردند ولاجِرَم، رفتند؛ دریغا! حسرتا! که توانند، بَرَند، ذره‌ای! جرعه‌ای! خطه‌ای! چه القاب که زدند بر سطحِ من! بر جسمِ من! بر وُسعِ من! بر قلبِ من؛ دریای نوسنگ. دریای ایلام. دریای اَکد. دریای بابِل. دریای آشور. و دریای پارس! دریای پارس... پارس! پارس! پارس! آری! این بود اصلِ من! روحِ من! تنیده در جودِ من! امروز، ۱۰ ارديبهشت‌ماه؛ دقیقاً چله بهار! روزِ من‌ است! روزِ دریای پارسِ اصيل! روزِ دریای پارسِ ایرانِ اسلام. 📝اِلا *چه موهبتیست! مصادف بودنِ تولدت با روزِ ملی دریای پارس.🕯️ * ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 12 اردیبهشت 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= نمی‌دانم چرا، ولی اطاعت کردم و جملهٔ دیکته‌شده‌اش را روی کاغذ نوشتم. نفس عمیقی که کشید، این‌بار از روی راحتی بود. کاغذ را برداشت. نشست و ریلکس به صندلی تکیه داد. من اما هنوز ایستاده بودم؛ روی پاهایی که خیلی وقت بود یادشان رفته بود تکیه‌گاه تنم باشند. با چشم به صندلی اشاره کرد؛ من اما ویلچر را برگزیدم و تنِ خسته و داغانم را روی آن رها کردم. تازه انگار یادم افتاد باید نفس بکشم. دَمی عمیق از هوای سنگین اتاق کشیدم و عطری را که مطمئن بودم تا آخر عمر از آن متنفر خواهم بود، دوباره بلعیدم. سرم را پایین انداخته بودم. چشمانم هنوز برای باریدن حریص بودند، اما با تمام توانم با میل به گریه مقاومت می‌کردم. در حال و هوای خودم بودم که گفت: ـ اگه گریه آرومت می‌کنه، گریه کن! اشک‌ها انگار منتظر همین تک اشاره بودند تا دیگر از من فرمان نبرند. غصه‌ها قطره‌قطره از دلم جوشیدند و از چشمانم چکیدند، اما خبری از سبک شدن و آرامش نبود. حرف‌های رد و بدل‌شدهٔ بینمان آن‌قدر برایم سنگین بود که نمی‌توانستم حتی یک لحظه از فکرش بیرون بیایم. اگر واقعاً پای محمد یا پدر و مادرم به این قتل باز می‌شد، چه خاکی باید بر سرم می‌کردم؟ دیگر چطور می‌توانستم به چشم‌های آن‌ها نگاه کنم؟ باید تکلیفم را با این مرد روشن می‌کردم؛ مردی که نه دوستی‌اش معلوم بود و نه دشمنی‌اش. فکر می‌کردم آمده تا از من اعتراف صریح بگیرد، اما یک ساعت تمام مرا تحت فشار گذاشت تا مکتوب و مستدل قتل را انکار کنم. سعی کردم سؤال‌های توی ذهنم را بپرسم، اما همهٔ تلاشم شد یک اسم. نالیدم: ـ محمد؟! لبخندی زد و فقط سرش را تکان داد. دوباره گفتم: ـ بابام؟! باز هم چیزی نگفت. وقتی از مادرم پرسیدم، دوباره گریه‌ام گرفت. انگار دلش برایم سوخت که بالاخره روزهٔ سکوتش را شکست و گفت: ـ معذرت می‌خوام اگه تند رفتم. نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. به چشم‌هایش زل زدم تا دوباره دلش به حالم بسوزد و دست از بازی کردن با من بردارد. ادامه داد: ـ داشتی همه‌چیز رو خراب می‌کردی. مجبور بودم این شوک رو بهت بدم تا از خواب بیدار بشی. نمی‌دانم او سنگین حرف می‌زد یا من، در اثر به‌قول خودش شوک، قوهٔ ادراکم را از دست داده بودم که چیزی از حرف‌هایش نمی‌فهمیدم. باز مثل عقب‌مانده‌های ذهنی فقط نگاهش کردم. از گیجی‌ام خنده‌اش گرفت و با همان خنده گفت: ـ آخه کدوم احمقی می‌تونه باور کنه تو قاتل باشی؟ کلافه‌ام کرده بود. دلم می‌خواست او را بگیرم زیر کتک و تا نفس دارم بزنمش. خشم و عصیانم را فهمید و دست‌هایش را به علامت تسلیم بالا برد و گفت: ـ من واقعاً معذرت می‌خوام! با حرص گفتم: ـ من معذرت شما رو نمی‌خوام. فقط… پای خانواده‌ام رو به این پرونده باز نکنید. اون‌ها… هیچ گناهی ندارن جز اینکه خانوادهٔ من هستن. همین! ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🗓 شنبه // 12// اردیبهشت// 1405 // موضوع: 💛 =============================== چالش نویسندگی – ۱۲ اردیبهشت، روز معلم 💛 معلم فقط کسی نیست که درس می‌دهد؛ او کسی است که با نگاهش اعتماد می‌بخشد، با کلامش امید می‌سازد و با صبرش آرزوهای‌مان را جان می‌دهد. هر کدام‌مان خاطره‌ای از معلمی داریم که در یک روز ساده، یک جمله یا یک رفتار، مسیری را برای همیشه تغییر داد. گاهی لبخندی کافی است تا دلِ خسته‌ی دانش‌آموزی جان بگیرد، گاهی هم تذکری نرم، دلگرمی‌ست برای گام‌برداشتن در راهی سخت. در این چالش، از شما می‌خواهیم تا بنویسید: - از معلمی که برایتان الهام‌بخش بود - از روزی که درس زندگی را دریافتید - از لحظه‌ای که پرسیدن را آموختید - یا از تأثیری که یک معلم کارشناس، مهربان یا حتی سخت‌گیر بر شما گذاشت قالب آزاد است؛ دل‌نوشته، داستان کوتاه، شعر، یا حتی یک نامه خیالی به معلمی که دوستش دارید. متن‌های خود را برای ادمین ارسال کنید تا به مناسبت روز معلم در کانال نویسندگان شاولد منتشر شود. ------------------------------ ارسال اثر به ادمین: 👇🏻 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin ------------------------------ بگذاریم قدردانی‌مان از دل و قلم عبور کند و روشنایی راهی باشد برای همه‌ی آموزگارانی که هنوز چراغ دانایی را به دست دارند. =========================== کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔹 اسامی نویسندگان پذیرفته‌شده در کتاب فرشتگان میناب با افتخار، فهرست اولیه نویسندگانی که آثارشان برای حضور در کتاب «فرشتگان میناب» ثبت شده است اعلام می‌شود. از همراهی و اعتماد تک‌تک شما صمیمانه سپاسگزاریم: 1. سارینا صادقی 2. زهرا باقری موحد 3. فاطمه قنبری 4. محمود گندم‌کار 5. کتایون نظری 6. محسن بیدآبادی 7. سمیه امینی 8. زهرا شمشیری 9. کبری سبزی 10. مهدی عرفانیان 11. سارا خلیفه 12. سارا افشارمند 13. عاطفه یزاف 14. زهرا زرگران 15. باقر چراغی 16. میترا لطف‌آبادی عرب 17. رقیه شفیعی 18. فائزه فلاح فرامرزی 19. محمد محمدی 20. آتنا روزبهانی 21. زینت‌السادات میری 22. زهرا غفاری 23. سیده زهرا حسینی 24. فریبا کریمی 25. مهدی نانکلی 26. مریم عباسیان 27. علی‌اصغر روح‌الامین 28. فاطمه عبداللهی 29. زینب توکلیان 30. طاهره سبحانی ✨ ظرفیت پروژه در حال تکمیل‌شدن است و تنها تا ۱۵ اردیبهشت برای ارسال اثر فرصت باقی مانده. اگر ظرفیت زودتر تکمیل شود، کتاب سریع‌تر بسته خواهد شد. 🔥 خبر ویژه: به‌زودی موکاپ جلد کتاب با یکی از عکس‌های منتخبِ ارسالی رونمایی می‌شود! هنوز هم می‌توانید عکس‌های مفهومی و زیبای خود را برای انتخاب طرح جلد ارسال کنید. 📩 ارسال اثر و عکس جلد: @Shavaladpubadmin با احترام انتشارات شاولد ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
اطلاعیه انتشارات شاولد به اطلاع می‌رساند آثار نویسندگان زیر برای شرکت در بیست‌وچهارمین دوره جشنواره قلم زرین از طریق انتشارات شاولد ارسال خواهد شد: 1- امیرمهدی رئوفت «شمشیرداران -- جلد دوم ارباب خون» 2- مهناز رحمت «او اصلا حاجی نبود» 3- مرضیه برزگر «منی که در من است» 4- لیلا گونانی «ذرّه» یادآور می‌شود شرکت در این جشنواره صرفاً از طریق انتشارات و با ارسال رسمی کتاب امکان‌پذیر است. با توجه به اینکه فردا آخرین مهلت ارسال کتاب‌ها به دبیرخانه جشنواره است**، در صورت تمایل، **یک نفر دیگر می‌تواند تا پایان امروز اعلام آمادگی کند. کتاب‌ها فردا ارسال خواهند شد. ------------------------------ اعلام درخواست به ادمین: 👇🏻 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin ------------------------------ در صورت تمایل، لطفاً هرچه سریع‌تر اعلام کنید. =========================== کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
✨دلم برایت تنگ شده است! به تعداد دفعات بی‌شماری که به مسجد الحرام رفته‌ای. به این‌همه نوشته های مکتوبی که برای شاگردانت باقی گذاشته‌ای. به توصیه‌های ماه مبارک‌ات ؛ دخترا،خانمها، طلبه‌ها! برگه‌ای را کنارقرآن بگذارید و بادقت بخوانید وموضوعی را از اول ماه تا آخر ماه مبارک درمیان آیات جستجو کنید. ✨دلم برایت تنگ شده است! اشک هایت باران شده بود، هر چه کردی نشد، بغض فروخورده،اعمال مشعر و درس فقه سطح ۴،خواب برادر شهیدت ، دستمال را روی چشمهای گذاشتی و هق‌هق نوای خوش گریه‌ات نور را در قلب‌هایمان تاباند. روزهای آخر،بدن پر از دردت را به زحمت می‌کشاندی؛اما می‌آمدی تا بگویی که علم پابرجاست ،بگویی حکمت گمشده‌ی مؤمن است، بگویی با نهج البلاغه امیرالمؤمنین(علیه السلام )عالم شوید. ✨دلم برایت تنگ شده است! آن زمانی که پای دیابتی‌ات داخل کفش‌ جا نمی‌شد،خم شدم کفشت را جفت کردم..چقدر عذر خواهی کردی..دوست داشتم پایت را می‌بوسیدم پدر روحانی عشق! وقتی گریه می‌کردی دوست داشتم شانه ات را می بوییدم. روایت می‌گفت چند چیز بوسیدنی است . دست امام بوسیدنی‌ست. دست مادربوسیدنی‌ست. دست پدربوسیدنی‌ست. *دست استاد بوسیدنی‌ست. امروز به اندازه‌ی فرسنگ‌ها نور میان ما و عالم ملکوت‌ات سر روی دست هایت می‌گذارم و دست هایت را می بوسم.ای ماندگارترین الهیات‌ عشق! وگوشه‌ی عبایت را توتیای چشم خواهم کرد. *یادت و طریق‌ات زنده باد حجت السلام و المسلمین اصغرمحمدی همدانی ✍ =========================== کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آخِر یکی نیست به خود مرام نامه و اُسوه ی شهادت ، شهادتش را تبریک و تهنیت عرض کند ... شهید مرتضی مطهری؛ معلم شهید ما، شهادتت مبارک...! =========================== کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به مناسبت روزِ معلم عنوان: «ارزشِ زندگی» بر روی صندلیِ پارک نشسته بود. سایه‌ی درختِ چنار بر سرش چتر شده بود. بادِ ملایمی شاخه‌های گلِ سرخ را نوازش می‌کرد و عطرش را کشان‌کشان به سوی پیرمرد می‌بُرد. فلاسک را خم کرد و در فنجانِ کهنه اما تمیز، مقداری چایِ بهارنارنج ریخت. بر روی فنجان، تصویری خودنمایی می‌کرد، می‌شد با مقایسه‌ی رنگِ دسته‌ی فنجان با عکسِ روی آن نتیجه گرفت که این تصویر اخیرا بر لیوان چاپ شده است. در مرکزِ تصویر قلبی با قرمزِ جیغ دیده می‌شد و زیر آن نوشته‌ای با خط نستعلیق به چشم می‌خورد «بعد از تو، زندگی با مُردگی یکی است.» در فاصله‌ی کمی، دو پیرمرد مشغول بازی شطرنج بودند و مانند کودکان کَل‌کَل می‌کردند. اما یوسف از تمام پارک‌نشینان فاصله گرفته بود. نگاهش به آب‌خوری بود اما ذهنش در جست‌و‌جوی جواب یک پرسش تقلا می‌کرد: «آیا به جز زندگی با گل‌بانو، این زندگی واقعا ارزش دیگری داشته است؟» این سؤالِ متداولی است که افرادِ سالخورده دیر یا زود با آن مواجه می‌شوند. ذهن یوسف، در بایگانی خاطراتش، اسناد را یکی‌یکی بیرون می‌کشید. هر چه بیشتر به پستوهایِ پنهان‌تر سَرَک می‌کشید، نااُمیدی‌اش بیشتر می‌شد. ابلیسِ نفس سوالی در ذهنش یادداشت کرد: «هنگامی که زندگی ارزشی نداشته و ندارد، آیا زندگی کردن نشانه‌ی حماقت نیست؟» بادِ بهاری قاصدکی را صدا زد، آن را بر بالِ خود سوار کرد و چرخان‌چرخان به سویِ یوسف بُرد. قاصدک به درونِ فنجان افتاد. یوسف در حالی که غرق در افکارش بود، ناگهان چیزی غریب در دهانش حس کرد، آن را بیرون آورد. با تماشای آن ذوقِ ادبی‌اش جوشیدن گرفت و گفت: «قاصدک، هان! چه خبر آوردی؟» مردی میان سال و شیک پوش در حالی که یک دست دخترش را در دست داشت و دستِ دیگرِ دختر در دست مادرش بود، از کنار یوسف گذشت. نگاهش به یوسف افتاد، ایستاد. در چشمانش تردید خودنمایی کرد. دختر کوچولو هر چقدر دست پدر را کشید، بی‌فایده بود. رو به پدر کرد و گفت: «بابا چرا وایسادی؟ مگه پارکِ‌بازی نمی‌ریم؟» پدر، عینک آفتابی‌اش را بالا برد، رو به پیرمرد کرد و با کمال احترام گفت: « آقا، شما دبیر ادبیات فارسی نیستید؟ آقای یوسف زمانی؟! » یوسف جا خورد، از عینک ته‌استکانی‌اش نگاهی گیرا به مرد انداخت، هر چه تلاش کرد نتوانست او را بشناسد‌‌؛ با مهربانی گفت: «بله عزیزم. متأسفانه شما را به یاد نمی‌آورم.» همسرِ مرد با هیجان گفت‌: «رضا، همون معلم ادبیات که تو رو عاشق داستان نویسی کرد؟!» مرد دستان یوسف را گرفت، مقابل خانواده‌اش خم شد، پشتِ دستان یوسف را بوسید و گفت: «من رضا احمدی هستم. مدرسه‌ی شهید منصوری، یادتونه؟ شما باعث شدید من نویسنده بشم. الان هر چی هستم، اول به خاطر خداست بعد شما.» یوسف شرمنده شده بود. دستش را با ملایمت عقب کشید، دستان رضا را در میانِ دستانِ پُر مِهرش گرفت و زیرِ لب گفت: «پس زندگیِ من بی‌ارزش نبوده است... » =========================== کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub