#حکایت
انوشیروان را معلمى بود.
روزى معلم او را بدون تقصیر بیازرد.
انوشیروان کینه او را به دل گرفت تا به پادشاهى رسید.
روزى او را طلبید و با تندى از او پرسید که چرا به من بى سبب ظلم نمودى ؟
معلم گفت : چون امید آن داشتم که بعد از پدر به پادشاهى برسى .
خواستم که تو را طعم ظلم بچشانم تا در ایام سلطنت به کسى ظلم ننمائى ...
📘 امثال و حکم
✍🏻 علی اکبر دهخدا
معلم شمعی که خود آب می شود تا با نور دانش روشنی بخش زندگی آیندگان باشد.
بهترین معلم زندگی من مادرم این فرشته ی زمینی است.
هرچه آموخته ام از او بوده،او هر روز پیر و شکسته تر می شد تا من و خواهر و برادرانم رشد کرده و شکوفا شویم.
و درخت وجود ما هرکدام به بار نشست.
الان از او دورم ولی از همین جا بر دستانش بوسه می زنم.
ودرکنار آن از معلمان کودکان استثنایی به صورت مخصوص تشکر میکنم.
روزتان مبارک معلمان ایثارگر
#زهرا_زرگران
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
معلم، فقط ایستاده پشت تخته نیست؛
او ایستاده پشتِ تردیدهای ماست.
جایی میان ترسِ “نمیتوانم” و جسارتِ “شاید بشود”،
آرام و بیادعا، پل میزند.
معلم، انسان را تدریس میکند،
نه صرفاً فصلها را.
او میداند هر دانشآموز، جهانی نیمهتمام است؛
جهانی که گاهی فقط به یک نگاهِ باورکننده نیاز دارد
تا خودش را جدی بگیرد.
گاهی یک جملهاش،
سالها بعد در شلوغیِ زندگی،
مثل چراغی کوچک روشن میشود
و راهی را نشان میدهد
که حتی خودمان فراموش کرده بودیم روزی آرزویش را داشتیم.
معلم، باغبانِ نادیدهی رؤیاهاست.
دانه میکارد،
بیآنکه مطمئن باشد
سایهی درختش را خواهد دید.
اما باز هم میکارد،
چون ایمان دارد انسان
اگر فهمیده شود،
شکوفه میدهد.
و شاید بزرگترین درسی که میدهد این باشد:
اینکه قبل از موفق شدن،
باید انسان ماند.
#اسما_ابولی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
روز آموزگار
روز معلم برای دانش آموزی که سرانجام چیزی شده مبارک است. چیزی شده یعنی تحصیلات را به پایان رسانده و از راه دانش نان بخورد و درآمد کسب کند. اما روز معلم برای دانش آموزی که تحصیلات را به جایی نرسانده و درآمدش آیا درآمدی داشته باشد یا نه، ربطی به دانش آموزی اش ندارد روز نامربوطی است. برای معلمی هم که دانش آموزش چیزی نشده روز چندان مبارکی نیست.
#حسین_علی_ساسانی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آموزگار
ز کلامش وطن بود .
ز کلامش عشق بود .
ز کلامش وفاداری بود.
ز کلامش شهادت بود .
ز کردارش علم بود .
در هر سخنی که به لب میاورد چند گوی همچو آینه را در مقابل چشمان خود میدید
کودک بودم و نمیدانستم شهادت چیست .
کودک بودم و نمیدانستم عشق چیست .
در روزی که همگان منتظر بودیم با گام های استوارش وارد مکتب درس شود ..
هوا طوفانی بود، گویی در آسمان غوغا بود
پرندگان سفید پرواز میکردن . کبوتران به سمت مکتب ما بال میزدند گویی قصد داشتن ، خبر ز چشمان بسته و گام هایی را که به سمت آرزوی خود میرفت بگویند
به خدا سوگند که از طفولیت معنای عشق را آموخیتم او رفت ولیکن به ما آموخت که والاتر از هر عشق ،عشق به وطن است.
و بالاتر از عاشقی ،شهادت برای وطن است .
او رفت ولی همچنان در دفتر خود نام ایران و مادر بود
او آموزگار شجاع و دلیر کودکانی بود که حال آروزی شهادت در سینه خود دارند
معلم یعنی عشق .یعنی ایثار.
روز آموزگار بر همه ی آموزگاران مبارک باد....
#اسراخانی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
معلم آن فروغافشانِ شبهای تار نادانی است. با تیشهٔ استوارِ علم، بیابانِ خشکِ جهل را میشکافد و در دلِ سنگلاخِ تعصب و خرافه، چشمهسارِ حقیقت میجوشاند. نابغهایست گمنام که با سلاح علم، دیوارهای بلند تاریکی را یکی پس از دیگری فرو میریزد تا روشناییِ دانایی بر تارکِ تاریخ بنشیند.
او تلاش میکند چراغی روشن کند تا جانِ شیفتگانِ علم را روشن سازد. این عشق، عشقی زمینی نیست؛ آسمانی است. عارفانه به درگاه دانایی سجده میبرد و از خود میگذرد تا نسلی را از بند اوهام برهاند. با صبری که از قلبِ مهربانش میتراود، تکتک واژههای دانایی را چون دانههای نور در جان شاگردان میکارد. آنگاه که چشمان کودکی برای نخستین بار با درخششِ فهمیدن روشن میشود، معلم جامِ لبریز از شوق را سر میکشد و اندوه شبهای دیروز را فراموش میکند.
معلم تنها کتاب به دست نمیگیرد؛ او روح میدَمَد. ذهنها را به قفس نمیبندد، بلکه پنجرهها را به سوی افقهای ناشناخته میگشاید. او طلایهدارِ سپاهِ خرد است در نبردی همیشگی با تاریکیِ جهالت.
آری، باغبانِ جانها، تراشندهٔ گوهرِ اندیشه و معمارِ فردایی روشنتر...
او کسی نیست جز معلم!
روزتان مبارک ای چشمهساران علم و دانش ، ای آنان که از جان خود میگذرید تا نسل فردا، روشن تر از امروز بدرخشد
#مسعود_علیبابایی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خدای مستعان
فرشته ای با مقنعه صورتی
#کتایون_نظری
«یادم هست... اولین روزی که پا به دنیای بزرگ مدرسه گذاشتم، تمام جهان در برابر چشمهای کوچکم فرو ریخته بود. آنقدر از دوری آغوش مادرم گریه کرده بودم که مسیر دیدنم را با سیل اشکها بسته بودم همهچیز تار مبهم و ترسناک بود. انگار در میان آن هیاهوی غریبهها و دیوارهای سرد، تنها بودم و هیچکس مرا نمیدید... اما ناگهان، در میان آن تاری اشکها، لکهای از رنگ آرامش به سمتم آمد. دیدم زنی با مقنعهای صورتی، مثل یک فرشتهی پنهان، به سمت من میآید. او نه با کلمات، که با حضور گرمش تمام لرزشهای وجودم را آرام کرد. آن لحظه، آن رنگ ملایم مقنعهاش، اولین رنگی بود که به دنیای خاکستری ترس من، رنگ امید بخشید. معلم عزیزم، شما از همان روز اول، فراتر از یک آموزگار، برای من "امنیت" بودید. شما اولین کسی بودید که به من یاد دادید حتی وقتی دنیا تار است، هنوز کسی هست که با مهربانی، راه را به من نشان دهد. سپاس از تو که از همان لحظهی نخست، با آن مقنعه ی صورتی و آن نگاه پناهنده،اولین ستون زندگی ام را ساختید و ستون استوار روح من شدی. روزت مبارک.»
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نامخالق کلمات
ای که مرا خوانده ای
راه نشانم بده 📝📝
اولین معلم همه ما ،مادر است
وقتی اولین لبخند را به فرزندش
میزند ، و مهربانی را بعنوان اولین
کلمه به او آموزش میدهد
و تا آخرین روز زندگیش معلم
فرزندش میماند
و پدر معلم دیگر همه ما ،از او
راه و رسم زندگی و محکم بودن
را می آموزیم
و اولین روزی که به مدرسه میرویم
و شکل آواها و کلمات را می آموزیم
تا چشمانمان به دنیای جدیدی
گشوده میشو د و از نابینایی جهل
بر روشنایی خرد پیروز شود
و اما معلم هایی هستند که علاوه
بر علم ،راه بلد هم هستندو تو
را چراغ راه میشوند
خانم جعفری برای من اینگونه
بود سالها پیش وقتی دبیرستان
میرفتم ،دو کتاب به من هدیه
کرد یکی کتابی که تصویرش را
ضمیمه کرده ام ،این هدیه و
تشویق های ایشان ،علاقه مرا
به ادبیات و شعر و داستان و
کتاب افزون کرد
و در راه زندگی در چالش ها
چراغ راهم شد
و من از معلم خوبم خانم
شهلا جعفری. آموختم
با یک شمع میتوان صدها
شمع را روشن کرد و چیزی
از شمع اول کم نشود
پس وقتی خودم شروع به
تدریس کردم سعی کردم
آنچه آموخته ام را به
علاقمندان ادبیات آموزش
دهم و خود باوری را در آنها
پرورش دهم
و خدارو شکر به یاری خداوند
توانستم نویسندگان زیادی را
به انتشارات شاولد معرفی
کنم که در عین حال من نیز
بسیار از دوستان خوبم
آموختم 📝📝📝📙
#فریبا_کریمی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🍎 #پارت_10_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 13 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
با تعجب به عمه نگاه کردم. نمیدانستم منظورش از ناصر آقا کیه؟ خواستگارم یا پدرش؟
افکارم به سمت آقا ناصر گام برداشت. شاید خودش باشد. نگاهم روی پتو میخکوب شده بود. پسرها زیر پتو به هم پریده و فحش میدادند. عمه با همهی بیخیالیاش بلند شد و توی رختخواب نشست و از روی پتو دو سه تا مشت محکم حوالهشان کرد. نمیدانم مشت عمه به کدامشان خورد که صدای گریهی دوتایشان بلند شد و لحظاتی بعد ساکت شدند. صدای مبهم رحیم بلند شد و معترضانه گفت: چرا میزنی ننه؟
عمه به فریاد گفت: ذلهام کردین، بسه دیگه، بخوابین، باید تا بوق سگ بیدار باشین؟
صدای یکی دیگر از پسرها که به گمانم علیاصغر بود گفت: ننه بوق سگ دیگه چیه؟...مث بوق دوچرخمه؟
عمه دیگر بیخیالشان شد و جواب نداد و رو به من کرد و گفت: آقا ناصر کارمنده. توی اداره کار میکنه. میدانی یعنی چه؟ یعنی نانت توی روغنه! راستی یک جیان هم دارد. خندهام گرفت:
- عمه، جیان دیگه چیه! ژیان!
- راستش دختر جان، همسایهمونه. مادرش دنبال یک دختر خوب و قشنگ بود که من هم یه هو یاد تو افتادم. گفتم کی بهتر از رعنا! هم خانمه، هم هنرمند و هم زیبا. من الان ده ساله زن علیمرادم. عمه کف دستش را بالا آورد و گفت: کو! کو ماشین! علیمراد یک فرغون هم نداره....عمه ادامه داد:
او تو را میبره شیراز. میدانی یعنی چه؟ وای عمه جان، شانس آوردهای! تو به شهری بزرگ میری.
آخ که عمه جانم چه دل خوشی داشت! با این سن کمم، این چیزها را ملاک خوشبختی نمیدانستم.
گفتم: پس اسمش ناصر است. یک ژیان هم دارد.
- دیگه چی؟
- آقا ناصر، عمه جان، بگو آقا ناصر...
- خوب اخلاقش چطوره؟
عمه گفت: اخلاقش، من چه میدونم. مثل همهی مرداست دیگه، مثل پدرت، مثل علیمراد.
سپس فکری کرد و گفت: دیگه کیو بگم.
گفتم: خدا کنه نگی مثل محمدعلی، شوهرخدیجه، یا مثل مجید، شوهر کبری! عمهام خیره شد به چهرهام. آرایشش به هم ریخته بود و چهرهاش عوض شده بود.
گفت: مگر محمدعلی و مجید چه شونه؟ مگر خدیجه و کبری از زندگی شون ناراضیاند؟ مگر نان بازو در نمییارند؟ مگه... ؟
تاجگل که کنارم و سمت راستم خوابیده بود خوابآلود گفت: وای عمه، چقدر مگه مگه میکنی. خوابم مییاد.
عمه خطاب به تاجگل گفت: خوب بگیر بخواب عمه. دارم با رعنا حرف میزنم.
تاجگل ساکت شد. ساعد و آرنجش را روی پیشانیاش گذاشت و دیگر چیزی نگفت. من هم ساکت شدم و با عمه بحث نکردم.
میدانستم بحث کردن با او فایدهای ندارد. ننهام داشت از پلهها بالا میآمد. عمه ملاحظه مادرم را کرد و بحث را ادامه نداد. ننه پارچ آب و یک لیوان پلاستیکی را بالای سر عمه شهربانو قرار داد و گفت: هنوز بیدارید؟ عمه جان خندهی بلندی کرد و گفت: بیا خاله زینت، بیا کنار تاجگل جایت را انداختهام. بیا بگیر بخواب. فردا که میخوام برم شیراز، میخواستم بگم رعنا هم بیاد تا یکی دو دست لباس بخره... لازم میشه. ننه بدون هیچ حرف و اعتراضی گفت: باشه به سید میگم و اجازهاش را میگیرم.
به همین راحتی برای خودشان بریدند و دوختند بدون مشورت من. بدون نظر من...
آخ رعنا، تو اصلاً آدم حساب نمیشوی! تو که هستی که بخواهی حرف بزنی! تو اجازه نداری در امور بزرگترها دخالت کنی! استغفرا... رعنا جان، تو فقط بگو چشم، مثل خدیجه، مثل کبری، مثل اعظم دخترخاله زهرا و مثل هزاران دختر روستایی دیگر. اگر بخواهیم اظهارنظری کنیم خواستگارمان میپرد و چند سال دیگر پیردختر میشویم. عمه دیگر حرفی نزد و خوابید. مادرم آمد رفت کنار تاجگل دراز کشید.
به آسمان چشم دوختم. از زیر پشهبند هم بسیار زیبا و دوستداشتنی بود واقعاً برای خودش عظمتی داشت.
اصلاً نمیتوانستم تصور کنم که آن دورها در آن سوی آسمانها چه میگذرد. بار دیگر تصویر آقا ناصر توی ذهنم جان گرفت. وای خدای من! نکند از او خوشم آمده باشد! چه آقا ناصری هم که میگویم. شاید... شاید محبتش به دلم افتاده است وگرنه چرا ذهنم را مشغول کرده؟ چرا افکارم هرجا به پرواز درمی آید، سمت او ختم میشود. به او که یک دفعه پا توی زندگیام گذاشت. چرا دست از سرم برنمیدارد؟ دل بیصاحابشدهام هوایی شده. هنوز چهرهاش مبهم بود. آخر من که او را درست و حسابی ندیده بودم.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎