به نامخالق کلمات
ای که مرا خوانده ای
راه نشانم بده 📝📝
اولین معلم همه ما ،مادر است
وقتی اولین لبخند را به فرزندش
میزند ، و مهربانی را بعنوان اولین
کلمه به او آموزش میدهد
و تا آخرین روز زندگیش معلم
فرزندش میماند
و پدر معلم دیگر همه ما ،از او
راه و رسم زندگی و محکم بودن
را می آموزیم
و اولین روزی که به مدرسه میرویم
و شکل آواها و کلمات را می آموزیم
تا چشمانمان به دنیای جدیدی
گشوده میشو د و از نابینایی جهل
بر روشنایی خرد پیروز شود
و اما معلم هایی هستند که علاوه
بر علم ،راه بلد هم هستندو تو
را چراغ راه میشوند
خانم جعفری برای من اینگونه
بود سالها پیش وقتی دبیرستان
میرفتم ،دو کتاب به من هدیه
کرد یکی کتابی که تصویرش را
ضمیمه کرده ام ،این هدیه و
تشویق های ایشان ،علاقه مرا
به ادبیات و شعر و داستان و
کتاب افزون کرد
و در راه زندگی در چالش ها
چراغ راهم شد
و من از معلم خوبم خانم
شهلا جعفری. آموختم
با یک شمع میتوان صدها
شمع را روشن کرد و چیزی
از شمع اول کم نشود
پس وقتی خودم شروع به
تدریس کردم سعی کردم
آنچه آموخته ام را به
علاقمندان ادبیات آموزش
دهم و خود باوری را در آنها
پرورش دهم
و خدارو شکر به یاری خداوند
توانستم نویسندگان زیادی را
به انتشارات شاولد معرفی
کنم که در عین حال من نیز
بسیار از دوستان خوبم
آموختم 📝📝📝📙
#فریبا_کریمی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🍎 #پارت_10_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 13 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
با تعجب به عمه نگاه کردم. نمیدانستم منظورش از ناصر آقا کیه؟ خواستگارم یا پدرش؟
افکارم به سمت آقا ناصر گام برداشت. شاید خودش باشد. نگاهم روی پتو میخکوب شده بود. پسرها زیر پتو به هم پریده و فحش میدادند. عمه با همهی بیخیالیاش بلند شد و توی رختخواب نشست و از روی پتو دو سه تا مشت محکم حوالهشان کرد. نمیدانم مشت عمه به کدامشان خورد که صدای گریهی دوتایشان بلند شد و لحظاتی بعد ساکت شدند. صدای مبهم رحیم بلند شد و معترضانه گفت: چرا میزنی ننه؟
عمه به فریاد گفت: ذلهام کردین، بسه دیگه، بخوابین، باید تا بوق سگ بیدار باشین؟
صدای یکی دیگر از پسرها که به گمانم علیاصغر بود گفت: ننه بوق سگ دیگه چیه؟...مث بوق دوچرخمه؟
عمه دیگر بیخیالشان شد و جواب نداد و رو به من کرد و گفت: آقا ناصر کارمنده. توی اداره کار میکنه. میدانی یعنی چه؟ یعنی نانت توی روغنه! راستی یک جیان هم دارد. خندهام گرفت:
- عمه، جیان دیگه چیه! ژیان!
- راستش دختر جان، همسایهمونه. مادرش دنبال یک دختر خوب و قشنگ بود که من هم یه هو یاد تو افتادم. گفتم کی بهتر از رعنا! هم خانمه، هم هنرمند و هم زیبا. من الان ده ساله زن علیمرادم. عمه کف دستش را بالا آورد و گفت: کو! کو ماشین! علیمراد یک فرغون هم نداره....عمه ادامه داد:
او تو را میبره شیراز. میدانی یعنی چه؟ وای عمه جان، شانس آوردهای! تو به شهری بزرگ میری.
آخ که عمه جانم چه دل خوشی داشت! با این سن کمم، این چیزها را ملاک خوشبختی نمیدانستم.
گفتم: پس اسمش ناصر است. یک ژیان هم دارد.
- دیگه چی؟
- آقا ناصر، عمه جان، بگو آقا ناصر...
- خوب اخلاقش چطوره؟
عمه گفت: اخلاقش، من چه میدونم. مثل همهی مرداست دیگه، مثل پدرت، مثل علیمراد.
سپس فکری کرد و گفت: دیگه کیو بگم.
گفتم: خدا کنه نگی مثل محمدعلی، شوهرخدیجه، یا مثل مجید، شوهر کبری! عمهام خیره شد به چهرهام. آرایشش به هم ریخته بود و چهرهاش عوض شده بود.
گفت: مگر محمدعلی و مجید چه شونه؟ مگر خدیجه و کبری از زندگی شون ناراضیاند؟ مگر نان بازو در نمییارند؟ مگه... ؟
تاجگل که کنارم و سمت راستم خوابیده بود خوابآلود گفت: وای عمه، چقدر مگه مگه میکنی. خوابم مییاد.
عمه خطاب به تاجگل گفت: خوب بگیر بخواب عمه. دارم با رعنا حرف میزنم.
تاجگل ساکت شد. ساعد و آرنجش را روی پیشانیاش گذاشت و دیگر چیزی نگفت. من هم ساکت شدم و با عمه بحث نکردم.
میدانستم بحث کردن با او فایدهای ندارد. ننهام داشت از پلهها بالا میآمد. عمه ملاحظه مادرم را کرد و بحث را ادامه نداد. ننه پارچ آب و یک لیوان پلاستیکی را بالای سر عمه شهربانو قرار داد و گفت: هنوز بیدارید؟ عمه جان خندهی بلندی کرد و گفت: بیا خاله زینت، بیا کنار تاجگل جایت را انداختهام. بیا بگیر بخواب. فردا که میخوام برم شیراز، میخواستم بگم رعنا هم بیاد تا یکی دو دست لباس بخره... لازم میشه. ننه بدون هیچ حرف و اعتراضی گفت: باشه به سید میگم و اجازهاش را میگیرم.
به همین راحتی برای خودشان بریدند و دوختند بدون مشورت من. بدون نظر من...
آخ رعنا، تو اصلاً آدم حساب نمیشوی! تو که هستی که بخواهی حرف بزنی! تو اجازه نداری در امور بزرگترها دخالت کنی! استغفرا... رعنا جان، تو فقط بگو چشم، مثل خدیجه، مثل کبری، مثل اعظم دخترخاله زهرا و مثل هزاران دختر روستایی دیگر. اگر بخواهیم اظهارنظری کنیم خواستگارمان میپرد و چند سال دیگر پیردختر میشویم. عمه دیگر حرفی نزد و خوابید. مادرم آمد رفت کنار تاجگل دراز کشید.
به آسمان چشم دوختم. از زیر پشهبند هم بسیار زیبا و دوستداشتنی بود واقعاً برای خودش عظمتی داشت.
اصلاً نمیتوانستم تصور کنم که آن دورها در آن سوی آسمانها چه میگذرد. بار دیگر تصویر آقا ناصر توی ذهنم جان گرفت. وای خدای من! نکند از او خوشم آمده باشد! چه آقا ناصری هم که میگویم. شاید... شاید محبتش به دلم افتاده است وگرنه چرا ذهنم را مشغول کرده؟ چرا افکارم هرجا به پرواز درمی آید، سمت او ختم میشود. به او که یک دفعه پا توی زندگیام گذاشت. چرا دست از سرم برنمیدارد؟ دل بیصاحابشدهام هوایی شده. هنوز چهرهاش مبهم بود. آخر من که او را درست و حسابی ندیده بودم.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
سال اول دبیرستان بودم و سر زنگ ادبیات خانم دبیر همینطور که توی کلاس راه میرفت و شعرها رو معنی میکرد و بچه ها تندتند زیر هر مصرع می نوشتند،نگاهی به من که دست به چانه روی میز ولو شده بودم و غرق حرفاشون بودم کرد و گفت:
_لیلا؟تو چرا معنی شعرها رو نمینویسی؟
سیخ نشستم و گفتم:
+آخه خانم شعر که معنی نمیخواد،مفهومش کامل برام واضحه احتیاج به نوشتن ندارم.
لبخندی زدو گفت:
_آفرین ادبیات رو باید اینجوری خوند،مفهومش رو درک کرد.
از اون روز من شدم شاگرد عزیزدردانه اش،انصافا درس ادبیاتم هم خوب بود بهترين انشاها و بهترين تفسیرها از مطالب برای من بود. گرچه که دبیر ادبیاتمون خیلی جدی و خشک بود و بچه ها باهاش راحت نبودن اما،من ازش هیچ ترسی نداشتم و بیشتر از بقیه ی دبیرها دوستش داشتم.
روزهای آخر سال بود که سر کلاس ادبیات صحبت انتخاب رشته بود و هرکسی چیزی میگفت اما من هنوز مردد بودم و انتخابی نداشتم که دبیرمون گفت:
_لیلا،من توی تو یه دبیر ادبیات خوب میبینم،یا یه تحلیل گر زبان فارسی،یا یه نویسنده.به نظر من تو توی این زمینه ها استعداد داری و پیشرفت میکنی.
من اون حرف هارو فراموش کردم و درس های متفرقه خوندم، ۲۰ سال از اون روز گذشت و من درسم تموم شد و کار کردم و حتی ازدواج کردم و خانم خونه ی خودم شدم،یه روز که توی خونه تنها بودم انگار قلم و کاغذ صدام زد و رفتم نشستم به نوشتن. یهو به خودم آمدم و دیدم یه کتاب نوشتم،بعدی و بعدی و بعدی رو هم نوشتم و تا الان ۶تا رمان بلند رو نویسندگی کردم و یک کتاب هم چاپ کردم. حق با دبیر ادبیاتمون بود اون توی یه دختر دبیرستانی چیزی رو میدید که من بعد از ۲۰سال بهش پی بردم.
این است افق دید یک معلم،ازتون ممنونم خانم فتاحی عزیز در پناه خدا،باشید روزتون مبارک.
لام_گاف
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
همیشه معلم
من سالها معلم بودم.
حالا هم با اینکه چندساله بازنشست شدهام باز هم معلمم. ولی یک جور دیگر. معلم بچههایم، معلم قران خانمهای مسجد.
معلم زندگی.
زندگیام سرشار از خاطرات زندگی با بچههاست. با دخترانی که سالها دختران من بودند. و هنوز همهستند. هنوز هم با تعدادی از آنها در تماس و برخورد هستم.
روزی که مدرسهی شجرهی طیبه دچار مصیبت شد و دختران من به آسمان پرکشیدند من هم با آنها مُردم. قلبم زیر این همه درد و اندوه له شد. همهی دختران من ...
امروز روز معلم است اما تصور مادری که دخترش اکنون در کنارش نیست تا برای معلمش کادو ببرد، دلم را غرق در اندوه و درد میکند.
روز معلم روز خاصی برای ما معلمها که نه، بلکه برای دانشآموزان بود.
شور و هیجان مثل آتشفشانی که سالها خاموش بوده باشد، یکدفعه فوران میکرد و معلم را با اسکورتی از کلهگندههای کلاس از مسیر دفتر تا کلاس درس با هلهله و شادی و جیغ و فریاد همراهی میکردند و به تخت پادشاهی در کلاس درسی که آن روز روی هوا بود، میرساندند. خانم معلم غرق در گلبرگهای خاکی و چرکمرده دست در دست بچهها به سمت کلاس هل داده میشد. زیر تخممرغهایی که مثل بمب به سقف برخورد میکرد و روی سر اون بیچاره میترکید، قدم برمیداشت. زمین و آسمان از کاغذهای ریزشدهی رنگی پر میشد و بر سر تا پای او میریخت. سرنوشت مشترک معلمان مقطع ابتدایی در جشنهای بزرگ روز معلم.
یادش به خیر...
تا سه روز از روی مانتویی که تازه خریده بودم، رشتههای کاغذرنگی جدا میکردم.
با ورودم به کلاسی که به میدان جنگ بیشتر شبیه بود پشت میزی که تا نزدیک سرم از بستههای کادو پیچ شده و گلهای صحرایی و...پر شده بود، مینشستم.
از بس سرو صدا و شلوغی میکردند دوباره روی پاهای خستهام میایستادم و با حرکت دست و صدایی که در میان آن صحرای محشر که به زور از حلقم در میآمد، بچهها را وادار به سکوت میکردم؛ اما مگر این جماعت نازنازی و قهرقهرو ولکن بودند؟ حالا دیگر یکصدا شعار میدادند: 《باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود.》
#زهرا_غفاری
پایان قسمت اول
به مناسبت روز معلم
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شروع اول | پاسخ به دغدغه شما
✍️ مدتی است خیلی از شما مخاطبان عزیز در پیامهایتان درباره برگزاری کلاسهای نویسندگی از ما سوال میپرسید.
سوالهایی مثل:
«چطور میتوانیم اصولی نوشتن را یاد بگیریم؟»
«آیا دورهای هست که در انتها منجر به چاپ کتاب شود؟»
«برای شروع نویسندگی باید چه مسیری را طی کنیم؟»
ما تمام پیامهای شما را خواندیم و خبر خوب این است که برای تکتک این دغدغهها برنامه داریم.
منتظر باشید و کانال را دنبال کنید؛ بهزودی جزئیات بیشتری درباره «آکادمی قلمساز» به شما میگوییم.
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
همیشه معلم
قسمت دوم
نگاهی به بستههای کادوپبچ شده انداختم.
بچهها با چشمهای گرد و بیرون زده به من زل زدند. دستهایشان را اماده گرفته بودند تا با اولین تلنگر شلیک کفزدنشان در و دیوار و سقف را بلرزاند.
جلوی همهی بستهها کیک مستطیلشکل بزرگی خودنمایی میکرد. روی آن با شکلات کاکائویی نوشتهبودند.《 معلم عزیزم روزت مبارک باد.》
به خوبی مشخص بود کسانی که دور میز جمع بودند و اصرار داشتند تا من شمعها را فوت کنم، پول کیک را شریکی پرداخت کرده بودند.
دلم سوخت.
دخترهای کوتاه و بلندم برای من چهها که نکرده بودند. آنهایی که شریک مالی آن مکعب خوشمزه نبودند، به نیمکتشان چسبیده بودند و درگوشی پچپچ میکردند.
منتظرشان نگذاشتم. با صدای بلندی که بیشتر از صدای خود آنها کلاس را بلرزاند فریاد زدم. به افتخار خودتون. با کف زدن و جیغ و هورا یکدیگر را همراهی کردیم.
الهی شکر. یک نیروی ماورایی، مدیر و ناظم را هم به سکوت وادار کرده بود که ما در کنار هم یک امروز را خوش باشیم.
تصمیم گرفتم کیک را بین خودشان تقسیم کنم. همه آن هایی که وسط کلاس بودند، هنوز دور سرم میچرخیدند و گلبرگهای پژمرده و خاکی را روی مقنعه ام میریختند. بیتوجه به صورتم پرتاب میکردند و غشغش میخندیدند. آنها هم دست از ماموریتکشیدند و به عشق خوردن کیکی که خودشان زحمت خریدش را کشیده بودند در نیمکتها جا گرفتند. البته نه این که سر جای خود بشینندها، نه.
در سه ردیف نیمکتهای جلو پنجشش نفر خودشان را آن تو جا دادند. صددرصد میدانستم همینها پول کیک را داده بودند.
سعی کردم با دقت و عادلانه کیک را تقسیم کنم که به انهایی هم که پول نداده بودند، برسد.
اگر چه به قدر پنجشش گرم، کمتر یا بیشتر اختلاف داشت ولی به لطف خدا به همه رسید. جالب اینجاست که هیچکس هم معترض نشد که: 《خانم معلم! چرا خودتون کیک نخوردین؟》
مثلا برای من خریده بودند. خیر سرمان، خانم معلم کلاس چهارم بودیم.
ظرفهای یکبار مصرف، چنگال و سینی زیرین کیک به سطل زباله منتقل شد.
حالا وقت باز کردن هدایا بود. میدانستم تا کادوها را باز نکنم، دست از سرم برنمیدارند.
از طرفی هم نمیخواستم بچههایی که کادو نیاورده بودند، ناراحت و شرمنده شوند.
اگر هم کادوها را جلوی خودشان باز نمیکردم، یک عده دیگر ناراحت میشدند که 《خانم معلم از کادوی ما خوشش نیمد که بازش نکرد.》
خلاصه میان برزخ بازکردن و بازنکردن بستههایی که دخترهای من شب قبل با هزار زحمت کادوپیچ کرده و تا صبح هزارتا خواب 《تقدیم به معلم عزیزم》 را دیده بودند، دست و پا میزدم.
تا امدم اولین بسته را باز کنم، رحمت خدا شامل حالم شد و زنگ تفریح همهی بچهها را به حیاط کشاند.
من هم به کمک چندتا از کلهگندههای کلاس، بستهها را در نایلون گذاشتم و به صندوق عقب ماشینم که زیر سایهی درخت بید استراحت میکرد، منتقل کردم.
به کلاس که برگشتم، صدای اعتراض بچههایی که کادو داده بودند، من را وادار کرد که دوباره نایلون بستههای کادوپیچ را به کلاس منتقل و مثل کادوی عروس و داماد معرفی کنم...
دوباره در برزخ باز کردن یا باز نکردن بستهها گیر افتادم.
#زهرا_غفاری
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
𓆩 ࣪˖ ִֶָ 🍃🌸 ִֶָ ˖ ࣪𓆪 ❥𓂃 ִֶָ✧
✍️🏻گاهی یڪ لیوان چای،
چند صفحه ڪتاب،
و یڪ پنجره ی نیمه باز،
برایِ "خوشبختیِ آدم" ڪفایت می ڪند.
همین ڪه قدم زدن،
چارهی "دردهایت" باشد،
و دلخوشی هایِ ڪوچڪ،
"دلیلِ لبخندهایت"،
*یعنی تو خوشبختی* ...🫰🏻𓏲
⚠️توجه! توجه!⚠️👆🏻
🍂📚جشنواره بهاره چاپ کتاب! فقط تا آخر👈🏻 « اردیبهشت» فرصت باقیست!
❌ بعد از این تاریخ افزایش قیمت خواهیم داشت!❌
📘📕📙📗📒کتاب چندنویسندگی📘📕📙📗📒
📦 انتخاب بین 5، ۱۰ یا ۲۰ نسخه؟
💥 فقط با ۱.200 میلیون تومان کمترین قیمت
✅ مجوز رسمی ارشاد و خانه کتاب
✨ ژانرهای قابل پذیرش: داستان، رمان، خاطره، روایت، داستان کوتاه، کودک، طنز، شعر...
🎉 این فرصت استثنائی رو از دست نده!
📩 برای دریافت جزئیات، فقط یه پیام بده یا کامنت بذار:👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub