همیشه معلم
قسمت دوم
نگاهی به بستههای کادوپبچ شده انداختم.
بچهها با چشمهای گرد و بیرون زده به من زل زدند. دستهایشان را اماده گرفته بودند تا با اولین تلنگر شلیک کفزدنشان در و دیوار و سقف را بلرزاند.
جلوی همهی بستهها کیک مستطیلشکل بزرگی خودنمایی میکرد. روی آن با شکلات کاکائویی نوشتهبودند.《 معلم عزیزم روزت مبارک باد.》
به خوبی مشخص بود کسانی که دور میز جمع بودند و اصرار داشتند تا من شمعها را فوت کنم، پول کیک را شریکی پرداخت کرده بودند.
دلم سوخت.
دخترهای کوتاه و بلندم برای من چهها که نکرده بودند. آنهایی که شریک مالی آن مکعب خوشمزه نبودند، به نیمکتشان چسبیده بودند و درگوشی پچپچ میکردند.
منتظرشان نگذاشتم. با صدای بلندی که بیشتر از صدای خود آنها کلاس را بلرزاند فریاد زدم. به افتخار خودتون. با کف زدن و جیغ و هورا یکدیگر را همراهی کردیم.
الهی شکر. یک نیروی ماورایی، مدیر و ناظم را هم به سکوت وادار کرده بود که ما در کنار هم یک امروز را خوش باشیم.
تصمیم گرفتم کیک را بین خودشان تقسیم کنم. همه آن هایی که وسط کلاس بودند، هنوز دور سرم میچرخیدند و گلبرگهای پژمرده و خاکی را روی مقنعه ام میریختند. بیتوجه به صورتم پرتاب میکردند و غشغش میخندیدند. آنها هم دست از ماموریتکشیدند و به عشق خوردن کیکی که خودشان زحمت خریدش را کشیده بودند در نیمکتها جا گرفتند. البته نه این که سر جای خود بشینندها، نه.
در سه ردیف نیمکتهای جلو پنجشش نفر خودشان را آن تو جا دادند. صددرصد میدانستم همینها پول کیک را داده بودند.
سعی کردم با دقت و عادلانه کیک را تقسیم کنم که به انهایی هم که پول نداده بودند، برسد.
اگر چه به قدر پنجشش گرم، کمتر یا بیشتر اختلاف داشت ولی به لطف خدا به همه رسید. جالب اینجاست که هیچکس هم معترض نشد که: 《خانم معلم! چرا خودتون کیک نخوردین؟》
مثلا برای من خریده بودند. خیر سرمان، خانم معلم کلاس چهارم بودیم.
ظرفهای یکبار مصرف، چنگال و سینی زیرین کیک به سطل زباله منتقل شد.
حالا وقت باز کردن هدایا بود. میدانستم تا کادوها را باز نکنم، دست از سرم برنمیدارند.
از طرفی هم نمیخواستم بچههایی که کادو نیاورده بودند، ناراحت و شرمنده شوند.
اگر هم کادوها را جلوی خودشان باز نمیکردم، یک عده دیگر ناراحت میشدند که 《خانم معلم از کادوی ما خوشش نیمد که بازش نکرد.》
خلاصه میان برزخ بازکردن و بازنکردن بستههایی که دخترهای من شب قبل با هزار زحمت کادوپیچ کرده و تا صبح هزارتا خواب 《تقدیم به معلم عزیزم》 را دیده بودند، دست و پا میزدم.
تا امدم اولین بسته را باز کنم، رحمت خدا شامل حالم شد و زنگ تفریح همهی بچهها را به حیاط کشاند.
من هم به کمک چندتا از کلهگندههای کلاس، بستهها را در نایلون گذاشتم و به صندوق عقب ماشینم که زیر سایهی درخت بید استراحت میکرد، منتقل کردم.
به کلاس که برگشتم، صدای اعتراض بچههایی که کادو داده بودند، من را وادار کرد که دوباره نایلون بستههای کادوپیچ را به کلاس منتقل و مثل کادوی عروس و داماد معرفی کنم...
دوباره در برزخ باز کردن یا باز نکردن بستهها گیر افتادم.
#زهرا_غفاری
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
𓆩 ࣪˖ ִֶָ 🍃🌸 ִֶָ ˖ ࣪𓆪 ❥𓂃 ִֶָ✧
✍️🏻گاهی یڪ لیوان چای،
چند صفحه ڪتاب،
و یڪ پنجره ی نیمه باز،
برایِ "خوشبختیِ آدم" ڪفایت می ڪند.
همین ڪه قدم زدن،
چارهی "دردهایت" باشد،
و دلخوشی هایِ ڪوچڪ،
"دلیلِ لبخندهایت"،
*یعنی تو خوشبختی* ...🫰🏻𓏲
⚠️توجه! توجه!⚠️👆🏻
🍂📚جشنواره بهاره چاپ کتاب! فقط تا آخر👈🏻 « اردیبهشت» فرصت باقیست!
❌ بعد از این تاریخ افزایش قیمت خواهیم داشت!❌
📘📕📙📗📒کتاب چندنویسندگی📘📕📙📗📒
📦 انتخاب بین 5، ۱۰ یا ۲۰ نسخه؟
💥 فقط با ۱.200 میلیون تومان کمترین قیمت
✅ مجوز رسمی ارشاد و خانه کتاب
✨ ژانرهای قابل پذیرش: داستان، رمان، خاطره، روایت، داستان کوتاه، کودک، طنز، شعر...
🎉 این فرصت استثنائی رو از دست نده!
📩 برای دریافت جزئیات، فقط یه پیام بده یا کامنت بذار:👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت27
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 14 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
عمیق نگاهم کرد و گفت:
ـ این خودِ تویی که با گردن گرفتن قتلی که مرتکب نشدی، پای اونها رو به پرونده باز میکنی. چیزهایی که گفتم، دقیقاً ممکنه به ذهن دادستان خطور کنه و قاضی و هر عقل سلیمی هم این فرضیات رو قبول میکنه. هیچکس نمیتونه بپذیره که این قتلِ تر و تمیز، کار یه دختر کمسنوسال و بیتجربه باشه.
نمیفهمیدم. به خدا که من این مرد را نمیفهمیدم.
نگاه گیج و گنگم باعث شد به توضیحاتش ادامه دهد:
ـ اگه همینقدر که ادعا داری خانوادهات برات مهمن، به خاطر اونها هم که شده مبارزه کن.
سرم را میان دستهایم گرفتم و با استیصال نالیدم:
ـ چی از جون من میخواین؟ اگه همه میدونن که قتل کار من نیست، پس چرا من اینجام؟
کلافه دستی به تهریشش کشید و گفت:
ـ به حرفهام دقت نمیکنی. همین الان گفتم «قتلِ تر و تمیز». تو اینجایی چون قاتل طوری برنامهریزی کرده و صحنهسازی کرده که تو محکوم بشی. به نظر باهوشتر از این حرفایی، چطور هنوز اینو نفهمیدی؟
حرفهایش چیز جدیدی برایم نداشت. فهمیدن این موضوع هوش آنچنانی نمیخواست و من بارها در خلوت خودم به همهٔ این موارد فکر کرده بودم. شاید ترس از برملا شدنِ حقایقِ ترسناک باعث میشد خودم را به نفهمیدن بزنم. این روزها هرچه بیشتر به چرایی این اتهام فکر میکردم، بیشتر گیج میشدم.
چرا باید کسی تلاش کند مرا محکوم به قتل کند؟
من که با کسی خصومتی نداشتم. تا جایی که حافظهام یاری میداد، یادم نمیآمد احدی را از خود رنجانده باشم. بین دوستان و اقوام، همه به شوخی مرا «دختر مهربون» صدا میزدند و بارها پیش آمده بود اطرافیانم از این مهربانی سوءاستفاده هم کرده باشند، اما من هرگز اعتراضی نمیکردم. ترجیح میدادم در هر ماجرایی، اصطلاحاً «آدم خوبهٔ قصه» باشم تا آدم بَده.
ـ یه چیزی رو میخوام صادقانه اعتراف کنم.
با تعجب نگاهش کردم. چرا مدام از این شاخه به آن شاخه میپرید و اجازه نمیداد روی حرفهای قبلیاش تمرکز کنم؟ انگار خدا او را فرستاده بود تا دیوانهام کند.
چیزی در جوابش نگفتم. علاقهای هم به شنیدن اعترافاتش نداشتم، اما ظاهراً نظر مخاطب برایش چندان مهم نبود، چون گفت:
ـ تا قبل از اینکه پدرت رو ببینم، فقط به لحظهٔ زیبای صادر شدن حکم قصاصت فکر میکردم.
اتاق دور سرم چرخید. صحنهٔ تلوتلو خوردنِ زنی آویزان از طنابِ دار و صندلیِ واژگون زیر پاهایش پیش چشمم جان گرفت. فوراً چشمهایم را بستم، اما این تصویر مخوف، مصرّانه پشت پلکهایم چسبیده بود و رهایم نمیکرد.
انگار این من نبودم که تا لحظاتی قبل، با طیب خاطر و دواندوان به سوی اعدام میرفتم. میل به زندگی که مدتی بود در وجودم مرده بود، ناگهان در تکتک سلولهایم بیدار شد.
نگاه ترسیده و نگرانم در اتاق چرخید تا او را پیدا کند. زبانم سنگینتر از قبل شده بود و ادای کلمات سختتر. من هم دلم اعتراف میخواست؛ اعترافی که تا به حال به هیچکس نگفته بودم. با بغض گفتم:
ـ من… نمیخوام بمیرم.
لبخند محزونی زد و گفت:
ـ مطمئن باش هرگز نمیذارم این اتفاق بیفته.
انگار بغضِ من مسری بود و به جان گلوی او هم افتاده بود.
کلمات زخمیِ بعدش، روحم را خراشید:
ـ اجازه نمیدم یه لالهٔ بیگناه دیگه پرپر بشه.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🗓 دوشنبه // 14// اردیبهشت// 1405 //
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع: #هفته_شیراز_مبارک💛
---------------------------------
دوستایِ قشنگوم، رسیدیم به **هفتهی شیراز**؛
هفتهی شهری که بوی بهار از کوچههاش میریزه،
آدم وقتی قدممیزنه انگار هوا خودش میگه: «اِاِا بفرما، راحت باش، از هوا لذت ببر، بیگیر بخواب!»
شیراز فقط یه شهر نیست؛
حالِ خوبه، خُنَکی دمِ غروب حافظیهس،
صدای فوارههای سعدیهس،
حرفای کشدار و مهربون مثل «شــــومـــو به شهـــرمون خوش اومدی!»
یا «بیا بشین یه استکان چاییِ باغِ دلگشا بخور، حالته جا بیاره.»
در این چالش ازتون میخوایم بنویسید:
- از خاطرههاتون با شیراز
- از بوی بهار نارنج که یهو دل آدمو میبره
- از گُلگشت، از خوبگذرونی، از آرامش کوچهپسکوچهها
- یا یه روایت کوتاه که حسوحال شیرازی توش موج بزنه
میتونید طنز بنویسید، دلنوشته، شعر، یا هر چی که حالوهوای «شیرازطور» داشته باشه.
------------------------------
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
منتظر نوشتههایی هستیم که بوی بهار و حالخوش شیراز ازشون بلند بشه. 🍊💛
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
یکی از قشنگیهای بهار علاوه بر حسِ خوبِ طبیعتگردی، عکسهایی هست که از روزهای پر شکوفه و گلدونهای پر گل و سبزههای سبزتر از هر فصلی، به جا میمونن.
تا هر وقت و تو هر فصلی که یه سر به گالریت زدی، با دیدنشون اون حس خوووب تازگی و سازندگی و شکوفایی تو سلول به سلول وجودت جوون بگیره و رشد کنه و لبخند بنشونه کنج لبت.
تصور کن دونههای برف آسمون و زمین رو بهم وصل کردن و سرما تا عمقِ قلبت نفوذ کرده و غم غریب تنهایی به دلت چنگ انداخته، یهو گالریت رو باز میکنی و تصویر شکوفه بهار نارنج رو واضح و روشن میبینی.
تصویری که خاطره روزهایِ خوش بهاری رو برات زنده میکنن و شوق و ذوق برای دوباره دیدن و بوییدن این تصویر، چنان دلت رو گرم میکنه که برا رسیدن بهش هر چی سردی و تلخی هست رو از یادت میبری....
خاطرهها شاید یه روز کمرنگ یا حتی فراموش بشن؛ اما هیچوقتِ هیچوقت از بین نمیرن. فقط کافیه حسی رو دو بار زندگی کنی تا بتونی درک درستی از قدرتِ فلش بک به دست بیاری. مرور گذشتهای با همون حس و حال امروز اما جوندارتر و واقعیتر _اونم تو هزارم ثانیه_ یه لبخند رنجدیده برات به ارمغان میاره و برق چشمی که درخشش رو نیشتر اشک براقتر نشون میده.
بهار شیراز رو همیشه یه جور عجیب و غریبی دوست دارم. یه جور متفاوت..
انگار یه عشق خاصی تو شبهای خوش عطرش جریان داره.
سنگفرش خیابونهای شیراز رو رد پای شبگردهایی نفس کشیدن که دلشون با بهار و بارون و بهارنارنج گره خورده.
#مرضیه_برزگر
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
✨ اعلامیه فوری: تکمیل ظرفیت کتاب «فرشتگان میناب» ✨
با نهایت افتخار و سپاس فراوان، اعلام میکنیم که ظرفیت کتاب «فرشتگان میناب» زودتر از موعد مقرر (۱۵ اردیبهشت) تکمیل شد!
این افتخار نتیجه همراهی ارزشمند شما عزیزان است.
از تمام نویسندگان و عزیزانی که در این پروژه مشارکت کردند، صمیمانه تشکر میکنیم. حضور شما در این جمع ادبی، باعث مباهات ماست.
اسامی نویسندگان گرامی که نامشان در این کتاب ماندگار خواهد شد:
1. سارینا صادقی
2. زهرا باقری موحد
3. فاطمه قنبری
4. محمود گندمکار
5. کتایون نظری
6. محسن بیدآبادی
7. سمیه امینی
8. زهرا شمشیری
9. کبری سبزی
10. مهدی عرفانیان
11. سارا خلیفه
12. سارا افشارمند
13. عاطفه یزاف
14. زهرا زرگران
15. باقر چراغی
16. میترا لطفآبادی عرب
17. رقیه شفیعی
18. فائزه فلاح فرامرزی
19. محمد محمدی
20. آتنا روزبهانی
21. زینتالسادات میری
22. زهرا غفاری
23. سیده زهرا حسینی
24. فریبا کریمی
25. مهدی نانکلی
26. مریم عباسیان
27. علیاصغر روحالامین
28. فاطمه عبداللهی
29. زینب توکلیان
30. طاهره سبحانی
31. زینب سادات قاضی
32. مطهره سادات سیدی
33. لیلا کیانپور
34. الهام فروزانی
35. بهترین درفش
36. رامیا پیری گزدره
37. صبا ضرغامیان
38. زهرا شکری
39. اسما جامی
40. مسعود علیبابایی
لطفاً توجه فرمایید که از این پس هیچگونه واریزی برای این پروژه پذیرفته نخواهد شد.
بهزودی جزئیات مراحل بعدی (طراحی جلد نهایی و ...) به اطلاع شما خواهد رسید.
با سپاس و احترام بیپایان،
انتشارات شاولد
خوشا شیرازو...
اولین بار بود که به شیراز می رفتیم.روز میلاد امام حسین علیه السلام ،تا وارد شهر شدیم سراشیبی بود که سرعت ماشین زیاد شد.وبلافاصله پلیس مارا متوقف وجریمه کرد.
حالمان حسابی گرفته شد.
جایی مناسبی هم برای اسکان پیدا نکردیم.قیمت ها واقعا بالا بود.با خودمان گفتیم یک شب را در چادر به هرشکل می گذرانیم.
به حافظیه رفتیم وازمناظر آن حسابی لذت بردیم.دیدن درختان پرتقال که در همه جا حتی در کنار پیاده رو ها بود برایمان عجیب بود.اخر درشهر خودمان بخاطر گرمی هوا اکثر درخت ها بی ثمر بود.
ولی اینجا راحت می شد پرتقال چید.
البته میوه ها دران موقع قابل استفاده نبود.
غروب که شد.دیدیم همه چادرها را جمع کرده ودرحال رفتن هستند.
از مسئول پارک پرسیدیم بالهجه ی شیرازی گفت : آمو مگه نمدونی ،اینجا شب کسی اجازه نداره توچادر بمونه!
چراغو هم خاموش مکنن!
ای دل غافل،سریع وسایل را جمع کردیم ما در اصفهان جا گرفته بودیم ولی برای فردا!
گشتن برای پیدا کردن جای خواب هم بی نتیجه بود همه جا ازقبل رزرو شده بود.
چشمتان روز بد نبینه! تا صبح چشم رو هم نداشتیم ودرتار یکی شب رانندگی کردیم تا به اصفهان رسیدیم.خلاصه شیراز و وصف بیشمارش برای ما خاطره ی دلچسبی نشد!
✍🏻زهرازرگران
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع: #هفته_شیراز_مبارک💛
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
نوه با لهجه شیرازیا
ما شیرازیا به بچههامون میگیم ببه. یعنی عزیزدل و فرزند. و اما نکته اصل کاری همون نوهاس. به فرزندمون میگیم بادوم و به نوه هم میگیم مغز بادوم. یعنی عزیزتر و خوشمزهتر. همچین لیلی به لالاش میذاریم که هر بلایی هم سرمون بیاره بازم میخوایمش. پسرام میگن این نوهها نور چیشیان. هرکاریم بکنن، بازم رو چیش جا دارن؛ اما اگر ما یه کاری کنیم قافیه رو باختیم و نقنقهای ننه شروع میشه.
در جوابشون میگم ببه اینها کوچیکن؛ اما کو درک بالا😍😅
اسم بیارن فلان چی رو میخوان، قله قاف هم که باشه براشون میجوریم و پیدا میکنیم. آشغال بریزن دیده نمیشه، صدا بدن، انگار که صدای دلکش قناری براشون داره میخونه. یعنی همچی سر خودمون اُوردیم که خودمون هم توش موندیم. حالا بعد چند سال فهمیدیم بابا اشتباه کردیم؛ اما چه فایده، دیگه کار از کار گذشته. اینو گفتم که تجربه بشه واستون که بعد تو گِل نمونید و راهی نداشته باشین. الانم که الانهی هست، بازم رو چیش جا دارن. مبادا یکی اذیتشون کنه که میشن خار تو چیش. اگه اذیت کردن ننه، باباشونم حق ندارن چیشون بگن. چون عزیزدل و مغز بادومن. به آقو میگم:«آقو امروز بچهها دارن میان هر چی دیدی بگیر بیار واسشون»
_سِی کن، نیگا نیگا! از کجو بیارم زن؟ نفست از جُوی گرم بلند میشه. از صب تا حالو دریغ از یه پاپاسی. تازهشَم اگه بدونی چه به سرم اومده دلت کباب میشه. دلم هُری ریخت زمین. نفسم تند شد که چیطو شده؟ او پشت گوشی هِنوهِن میکرد، منم ایوَر داشتم از پس میوفتادم.
_چته چیزی شده آقو؟! نه نترس ایطو که معلومه شکایتی ندارن. تا ماشینم دید گفت:« برو دس خدا بنده خدا.»
یه ذره دیگه نیگام میکرد، سیل اشک جاری میشد رو گونههای براقش. نور تو پیشونیش پخش میشد. انگار عکس امام. همیجور محو چهرهاش بودم که زنگ زدی.
دلم واسش سوخت و گفتم:«نه آقو بیو خونه. نمیخواد.»
به هر حال فکر بعدُو کنین که توش نمونین. از ما گفتن بود.
😊☺️😊☺️😊☺️
✍ ثریاکریمی
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع: #هفته_شیراز_مبارک💛
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
روز دوم | مسیر فقط یک کلاس نیست…
دیروز گفتیم قرار است به سوالهای پرتکرار شما درباره کلاس نویسندگی پاسخ بدهیم…
اما قبل از هر چیز یک واقعیت مهم:
بیشتر کسانی که میخواهند نویسنده شوند
یا پراکنده و بدون مسیر مینویسند
یا بعد از مدتی دلسرد میشوند…
چرا؟
چون نویسندگی فقط «نوشتن» نیست.
نیاز به مسیر، تمرین هدفمند و بازخورد حرفهای دارد.
در «آکادمی قلمساز» قرار نیست فقط چند جلسه آموزشی برگزار شود…
قرار است یک مسیر مرحلهبهمرحله برای رشد نویسندگی طراحی شود.
مسیری که از پایه شروع میشود
و قدمبهقدم شما را جلو میبرد.
نام اولین مرحله این مسیر چیست؟
فردا درباره اولین گام این آکادمی بیشتر میگوییم…
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
خوشا شیراز
بچه ی روستا بودم اما روستایی که وقتی شب می شد به خصوص شب بدون ماه آسمان نورانی شیراز دیده می شد. از همان بچگی علاقه مند بودم که بفهمم این جای نورانی چیست، کجاست و اگر می شد بروم آن جا و اگر شد آن جا بمانم. برایم رویا بود تا این که در ده دوازده سالگی برای درس خواندن آمدم شیراز. آمدن همان و ماندگار شدن همان. لهجه ی زیبای شیرازی، مرام مردم شیرازی، کتاب های خواندنی اش... حس خیلی خوبی دارم. سخت است برایم از شیراز بروم جایی، اگر ناچار باشم می روم اما باید در اولین فرصت برگردم. رفته ام به مرکز روشنایی از این جا روشنایی از جایی دیده نمی شود.
#حسین_علی_ساسانی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub