eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
936 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
نوه با لهجه شیرازیا ما شیرازیا به بچه‌هامون میگیم ببه. یعنی عزیزدل و فرزند. و اما نکته اصل کاری همون نوه‌اس. به فرزندمون میگیم بادوم و به نوه هم میگیم مغز بادوم. یعنی عزیزتر و خوشمزه‌تر. همچین لی‌لی به لالاش می‌ذاریم که هر بلایی هم سرمون بیاره بازم می‌خوایمش. پسرام میگن این نوه‌ها نور چیشی‌ان. هرکاریم بکنن، بازم رو چیش جا دارن؛ اما اگر ما یه کاری کنیم قافیه رو باختیم و نق‌نق‌های ننه شروع میشه. در جوابشون میگم ببه اینها کوچیکن؛ اما کو درک بالا😍😅 اسم بیارن فلان چی رو می‌خوان، قله قاف هم که باشه براشون می‌جوریم و پیدا می‌کنیم. آشغال بریزن دیده نمیشه، صدا بدن، انگار که صدای دلکش قناری براشون داره میخونه. یعنی همچی سر خودمون اُوردیم که خودمون هم توش موندیم. حالا بعد چند سال فهمیدیم بابا اشتباه کردیم؛ اما چه فایده، دیگه کار از کار گذشته. اینو گفتم که تجربه بشه واستون که بعد تو گِل نمونید و راهی نداشته باشین. الانم که الانه‌ی هست، بازم رو چیش جا دارن. مبادا یکی اذیتشون کنه که میشن خار تو چیش. اگه اذیت کردن ننه، باباشونم حق ندارن چیشون بگن. چون عزیزدل و مغز بادومن. به آقو میگم‌:«آقو امروز بچه‌ها دارن میان هر چی دیدی بگیر بیار واسشون» _س‍‍ِی کن، نیگا نیگا! از کجو بیارم زن؟ نفست از جُوی گرم بلند میشه. از صب تا حالو دریغ از یه پاپاسی. تازه‌شَم اگه بدونی چه به سرم اومده دلت کباب میشه. دلم هُری ریخت زمین. نفسم تند شد که چیطو شده؟ او پشت گوشی هِن‌وهِن می‌کرد، منم ایوَر داشتم از پس میوفتادم. _چته چیزی شده آقو؟! نه نترس ایطو که معلومه شکایتی ندارن. تا ماشینم دید گفت:« برو دس خدا بنده خدا.» یه ذره دیگه نیگام می‌کرد، سیل اشک جاری می‌شد رو گونه‌های براقش. نور تو پیشونیش پخش می‌شد. انگار عکس امام. همیجور محو چهره‌اش بودم که زنگ زدی. دلم واسش سوخت و گفتم:«نه آقو بیو خونه. نمی‌خواد.» به هر حال فکر بعدُو کنین که توش نمونین. از ما گفتن بود. 😊☺️😊☺️😊☺️ ✍ ثریاکریمی موضوع: 💛 =========================== کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
روز دوم | مسیر فقط یک کلاس نیست… دیروز گفتیم قرار است به سوال‌های پرتکرار شما درباره کلاس نویسندگی پاسخ بدهیم… اما قبل از هر چیز یک واقعیت مهم: بیشتر کسانی که می‌خواهند نویسنده شوند یا پراکنده و بدون مسیر می‌نویسند یا بعد از مدتی دلسرد می‌شوند… چرا؟ چون نویسندگی فقط «نوشتن» نیست. نیاز به مسیر، تمرین هدفمند و بازخورد حرفه‌ای دارد. در «آکادمی قلم‌ساز» قرار نیست فقط چند جلسه آموزشی برگزار شود… قرار است یک مسیر مرحله‌به‌مرحله برای رشد نویسندگی طراحی شود. مسیری که از پایه شروع می‌شود و قدم‌به‌قدم شما را جلو می‌برد. نام اولین مرحله این مسیر چیست؟ فردا درباره اولین گام این آکادمی بیشتر می‌گوییم… ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
خوشا شیراز بچه ی روستا بودم اما روستایی که وقتی شب می شد به خصوص شب بدون ماه آسمان نورانی شیراز دیده می شد. از همان بچگی علاقه مند بودم که بفهمم این جای نورانی چیست، کجاست و اگر می شد بروم آن جا و اگر شد آن جا بمانم. برایم رویا بود تا این که در ده دوازده سالگی برای درس خواندن آمدم شیراز. آمدن همان و ماندگار شدن همان. لهجه ی زیبای شیرازی، مرام مردم شیرازی، کتاب های خواندنی اش... حس خیلی خوبی دارم. سخت است برایم از شیراز بروم جایی، اگر ناچار باشم می روم اما باید در اولین فرصت برگردم. رفته ام به مرکز روشنایی از این جا روشنایی از جایی دیده نمی شود. ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خدای مستعان راز شیراز شیراز، یعنی بازگشت به خانه، اما خانه‌ای که از عطر بهارنارنج و ترنم غزل ساخته شده است. شهر صلح و سرود، جایی که هر قدمش، تپش قلب تاریخ است. وقتی در شیراز قدم میزنی، زمان متوقف می‌شود گویی باد در باغ ارم هنوز دارد قصه‌های اشعار کهن را در گوش درختان نجوا می‌کند. اینجا، جایی است که آسمان با گل‌های رز گفتگو می‌کند و هر کوچه، دریچه‌ای است به سوی یک خیال شیرین. شیراز.. تو تنها یک شهر نیستی تو، شعری هستی که زمین بر لب دارد.» شیراز یعنی گم شدن در میان رنگ ها و بوها،یعنی لمس مهربانی،آرامش عجیبی که فقط در حضور مقبره سعدی و حافظ پیدا می شود. شیراز جایی است که در آن حتی سنگ ها هم عزل می خوانند و هر پایی که بر خاکش می گذاری،گویی ردپایی از عشق به جا می ماند...اینجا ما به شهر سفر نمی کنیم بلکه به خودی سفر میکنیم که در غزل ها گم شده بود. شیراز...آن نقطه ای است که در آن زمین به آسمان و کلام به سکوت می رسد. ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
من اسفند ۱۴۰۲ با همسر عزیزم که اهل شیراز هست ازدواج کردم❤️ سال گذشته کتاب شعری با ۲۷ غزل در وصف ویژگی های عشق قشنگم سرودم و چاپ کردم و در روز تولدش با افتخار بهش هدیه دادم😍 به مناسبت هفته شیراز یکی از اشعار اون کتاب را میخوام خدمتتون بفرستم و امیدوارم که لبخند روی لباتون بیاد🌹 مستیِ شیراز و ناز و نغمه ای از اصفهان مرزها را می‌نوردد عشقِ ما تا بی‌کران مطرب دنیا چنان شد مست تا پیوند زد نغمه در شور بیات و یک غزل از بوستان شعر و موسیقی دو بال جان عشاق‌ زمین از دم دروازه قرآن تا دل نقش جهان اصلا انگار این دو شهر از آسمان افتاده‌اند بسته‌اند از روز اول عقدشان در آسمان از دو شهر شور و مستی آمدیم و عاقبت عاشقانه، شاعرانه بسته شد پیوندمان در حریم حافظ و زیر سرای چل‌ستون نام ما را می‌نویسد عشق بر لوح زمان آمدی ای زندگی! جان در جهانم آمده از جهانت تا جهانم یک جهان جاودان ✍ ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شیرازشهری است با دنیایی از راز و رمز… چه مصر و چه شام و چه برّ و چه بحر همه روستایند و شیراز شهر شیراز من، دختری است بالباس رنگین؛ موهای پریشانش مثل نسیم می‌پیچد و لبخندی گل‌گونی بر لب‌های غنچه‌اش می‌نشیند. بوی عطر تنش، بهارنارنج و لیمو را با خودش دارد، و لباس‌هایش از برگ‌های درختان انگور و سرو رنگ می‌گیرد. شیراز من، شهر عاشقان علم و هنر است؛ ما شیرازی‌ها حتی پرحرفی‌مان را هم با گل و بلبل می‌آراییم؛ گل‌دوستی، گل‌بانو… و چه زیباست که این شهر، هر سو که نگاه می‌کنی، چهارفصل را در آغوش دارد. حتی بارانش هم عاشقانه می‌بارد. راه رفتن زیر بارانِ بهاری و خوردن پالوده، حال و هوای شهر را عوض می‌کند؛ انگار آدم یک‌باره سبک می‌شود، دلش روشن می‌گردد و از نو عاشق می‌شود. و رسم‌های محله‌ها… وقتی به کوچه‌ها و پست‌کوچه‌های قدیمی قدم می‌گذاری، حسِ زنده بودن شهر را می‌گیری؛ حس می‌کنی شیراز، فقط یک مکان نیست؛ یک حالِ خوش است، یک خاطره‌ی جاری است، شهرِ زیبایی‌هایی که هیچ‌جا مثلش پیدا نمی‌شود. ای کاش رسم‌ها و رازهای این دیار، هیچ‌وقت از یاد نروند… ای کاش شیراز همیشه همان شیراز بماند: دل‌گرم، مهمان‌نواز، و پر از زیبایی. ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به مناسبت هفته‌ی شیراز حیف شد صدوی زنگ دَرو که بلند شد، خودوم رفتم دم در کوچو. گفتم:《 شایدم نون خشکی باشه نونا ره بدم یی بسه‌ی نمک دریا بیگیرم.》 وسط حیاطو که رسیدم به خودوم گفتم:《 عامو صدوی نون خشکیو که نیمه. نپه کی زنگوره زده بود؟》 درو ره وا کردم. یهو چیشوم افتاد به آقوی همساده‌ی ته کوچو، همو که دخترش تازه از اِمریکا اومده بود. زودی چادرومو کشیدم جلو. سلام علیکی کردم و گفت:《 اجازه هس بیایم تو؟ 》 _ قدمتون رو چیشوم. اول خودش اومه. پشت سرشم دختر خارجیو. دس پیرمردو یی دسه گل بزرگی بود، دس دخترو یی جعبه‌ی شیرینی. به خودوم گفتم:《با ابوالفضل! لابد مث رسم خارجیا اومده از ته تغاریم امیر، خواستگاری کنه، حالو عامو چرو بی‌خبر؟》 هیچی دیگه ما تعارف کردیم و اینام اومدن تو امیرم لباس پوشیده بود می‌خواس بره بری خونه یه مشت خنزرپنزر بخره. همی چیشش افتاد به ای دخترو. قایمکی در گوشوم‌ گفت: 《 ووی مامان زشته من برم بیرون‌ حالو چی واجبی که نمخویم. بیزو وختی مهمونا رفتن میرم.》 به آقو اسدالله و دخترش، تعارف کردم.《 بیریم تو سالونو.》 عصاشِ مث طلبکارا کوفت کف حیاطو. 《 نه، همی رو ای تختو می‌شینیم. حیاط پردرخت و به ای باصفایی ول کنیم بیریم تو قفس؟》 پیرمرد له شدو با ای سِند و سالش مث پلنگ از تختو رف بالو و تکیه‌شو داد به مُخَده و چار زانو نشس. دخترو هم لب تختو، محو تماشای دارو درختا و بوی عطر گلا و باهار نارنج شد. چیشاشو بسه بود و انگو تریاک بو می‌کشید. مث همی خارجیا که می گن:《 فارسی کیلی کوب بلد نیس.》 شروع کرد به حرف زدن. من که می‌دونسمم تازه دو ساله رفته فرنگ و ایجوری حرف می زنه. _خانم بزرگ اونجا از ای خبرا نیس که. هر که تو یه قوطی کبریتی برای خودش زندگی می‌کنه. _ مَی نمگن اونجو بهشته-؟ _ حاج خانم بهشت چی، ایرون خودمون از همه جای دنیا بهتره. خنده‌مِ مهارش کِردم.《 ایرون خودومون! تا دیروز تو همی کوچو تُرتُری بازی می‌کردا.》 رو به امیر کردم.《واللو من پیش مهمونا می‌شینم. تو برو چوی با میوه بیار.》 یی صندلی فایبر گلاسی از پشت باغچو آوردم و روبرو دختر موزردو نشسم. نمدونم چرو دماغو اقد کوچیک شُدَه بود. عامو تا دوسال پیش ای پَی مَن دماغ دوشت. لبو رم که کرده مث اردک خدا بیامرز بی‌بی‌م. _ خدا رحمت کنه مامانتو. _ مرسی آقا اسدالله عصاشو گذشت کنارش و با کف دس موای شِوِدیشو صاف کرد.《خدا حاجی شمارم بیامرزه.》 _ حاج آقو چه خبر؟ از ایبرا! مریم موای بلندشو پشت گوشش انداخت.《خیلی نگران آقام بودم .خودم اونجا، دلم اینجا، مامانم که رفت آقام تنها شده، داداشا هم هر کدوم یک جای دنیا هستن. 》 _ مامانت یی مونسی بود بری آقات مریم خانم. _ واه حاج خانم! اسمم جسیکاس. بهم نگین مریم. عوض کردم. 《نمدونم چرو هرکی میره اوور اسمشو عوض می‌کنه. جس جی نمدونم چی‌چی‌ام شد اسم؟》 دخترو شروع کرد به حرف زدن، امیرکه رفته بود چوی بیاره، دس خالی برگشت. نه چوی آورد نه میوه. نشس کِر دل جسی، ببینه اور آب چه خبره؟ پیش خودوم‌گفتم:《بیزو حالو که اینا اومدن امیرو به دومادی شون قبول کنن، از بچگی‌‌ام‌ که هم‌بازی بودن، خودوم برم میوه و چوی بیارم. اینام یه مُش حرفاشونه بزنن.》 واللو خانومی که شمو باشی رفتم تو آشپزخونه. الکیم فس‌فس می‌کردم که اینا بيشتر به هم علاقه پیدو کنن. کوچیکی‌یاشون که همش می‌زدن تو سر و پُکال هم. به آشپزخونو رفتم و با میوه و چوی اسطو قودوسی اومدم تو حیاط. دیدم که امیرو دخترو همچی جیک تو جیک هم‌بودن. صدوی اسدالله خان اومه تو گوشوم. با چیشوی ریزش از زیر عینک قلمبه‌ش نگام می‌کرد. سر جاش جا به جا شد. و چهار زانو نشس.《 حاج خانوم بیو بیشین. دو کلوم حرف دارم.》 رو به دخترش کرد.《 بابا گوشت به منه؟》 جسیکا ابروای پهنش و بالا برد.《اوه ددی، به امیر می‌گم زبان انگلیسی بلدی؟ می‌گه نه، می‌گم دانشگاه میری؟ می‌گه نه. می‌گم می‌تونی ایلس بگیری؟ می‌گه نه. می‌گم پول داری؟ می‌گه نه. آخه تو چه جوری می‌خوای بیای امریکا.》 امیر اومه سینی چویو ازوم‌گرفت، گذشت جلوی دخترو. حالو همی‌جور منتظر بودم که اقو اسدالله حرف بزنه و بگه:-《 امیر بشه دومادوم.》 منم رو به جسی کردم و گفتم:《ننه جسی! زن امیر که شدی، دیگه نه درس می‌خواد نه مدرک نه زبان همی جوری باهاتون میاد ایمریکا.》 امیرم یه ذوقی کرد که نگو. عامو ما ایره گفتیم، یهو جسیکا شد مثل لبو. سرخ شد و اخماشو کشید تو همو گفت: 《خانم جون چه حرفا می زنین، من همون جا ازدواج کردم.》 من و امیر که مث شیر برنج وا رفتیم. _خو پس بری چی‌چی با گل و شیرینی اومدین اینجو؟ دخترو یه نگاهی به باباش کرد و یه نگاهی به من. پرو پرو گفت:《 اومدم شما رو برای آقام خواستگاری کنم. می‌خوام از ایرون برم، تنها نباشه. دو هفته‌ی دیگه دارم برمی‌گردم.》
هیچی دیگه امیرم عصبانی شد. یی مکثی کرد. یی نگوی به من و یی نگویی‌ام به اونا کرد. پاشد تی‌پا زد زیر کفشای جلوی تختو هر کدومشو یی جویی پروند. پاشد با خفت و هل و پل و بد وبیراه ایناره از خونه بیرون کرد.《 من ننمو شوور نمی‌دم. برین گل و شیرینی تونم ببرین.》 در رو رو بست. روشو کرد به من که مث بید می‌دروشیدم.《بری چی ایناره راه دادی تو خونه؟》 گفتم:《 منم مث تو، خبر دوشتم؟》 امیر از خونه رف بیرون. منم لب تختو سر جوی دوماد نشسم. ولی خودمونیما، کاشکی امیرم زن داشت. آخی حیف شد. اسدالله خان که آدم بدی نیس. منم یی سرو سامونی می‌گرفتم.😂😂 با گویش شیرازی ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 15 اردیبهشت 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= رعنا، رعنا، چه می‌گویی؟ مگر تو باید ببینی و بپسندی؟ تو کیستی؟ اونی که باید ببیند، دید و اونی که باید ببپسندد، پسندید و رفت. تو بخواهی نخواهی باید با او ازدواج کنی. باید همراه او بروی و با او زندگی کنی، چه بخواهی چه نخواهی. غم عالم توی دلم ریخت. من بروم شیراز، شیراز که از این‌جا خیلی دور هم نیست. آخه... من چگونه می‌توانم تنهایی آن‌جا زندگی کنم. دور از خانواده. وای خدای من! افکارم درهم برهم شده. به سفارش همیشگی آقام سوره‌ی ناس و فلق را خواندم. آیت الکرسی و حمد و توحید هم خواندم. داشتم ذکر صلوات را می‌گفتم که دیگر چیزی نفهمیدم. *** صبح زود مثل همیشه ننه‌ام صدایم زد. تابستان‌ها برای این‌که نمازمان قضا نشود، زودتر بیدار می‌شدیم. خنکای دلپذیری بود. دیشب دیر خوابیده بودم و حالا به جبران آن دلم می‌خواست بیش‌تر بخوابم ولی نمی‌شد. ساعت هفت مطابق معمول هر روز صبح باید پشت دار می‌نشستم. اما تاج‌گل که از من کوچک‌تر بود یک ساعت بعد سر دار قالی می‌آمد. از فاصله‌ی بیدارشدنم تا ساعت هفت که سراغ دار قالی می‌رفتم کارهای منزل را انجام می‌دادم. - سلام ننه... - علیک سلام ننه، صبحت به خیر. - پاشو ننه... نمازت قضا میشه. ... یه هو آفتاب می‌زنه. عمه شهربانو که کنارم خوابیده بود چشمانش را باز کرد. غرولندی کرد که نفهمیدم چه می‌گوید. دوباره خوابید. کم کم ذهنم روشن شد. حالا یادم آمد که چرا عمه این‌ها دیشب منزل ما خوابیدند. بلافاصله فکر آقا ناصر توی ذهنم جان گرفت. امروز روز جدیدی بود. حال و هوای دیگری داشتم. باز هم همان حس دیروزی به سراغم آمده بود. همان حس بزرگ شدن و بزرگی کردن. عمه شهربانو خروپفی کرد و دوباره چشم باز کرد و گفت: ایوای صبح شده، وقت نمازه؟ - بله عمه، پاشید که الان خورشید خانوم میاد بالا - باشه، باشه، یه کم دیگه بخوابم. روسری‌ام را از بالای بالش برداشتم و پوشیدم. از پله‌ها پایین رفتم. سر حوض وضو گرفتم و همان پایین توی اتاق نمازم را خواندم. از شب قبل خیلی ظرف مانده بود. همه را جمع کردم و پای حوضک سیمانی گوشه حیاط بردم. آب سرد رویشان ریختم. ظرف‌ها خشک شده بود. راحت شسته نمی‌شدند. کتری را از آب پر کردم و روی گاز گذاشتم. وقتی به جوش آمد، آوردم و روی ظرف‌ها ریختم. آهان... الان بهتر شد. حالا راحت می‌شد آن‌ها را با اسکاچ شست. ننه‌ام به مرغدانی رفته بود و داشت آب و دانه‌ی آن زبان‌بسته‌ها را می‌داد. یادم به رحیم و شیطنت‌هایش افتاد. به قول تاج‌گل حقش بود. آخه بگو تو به مرغ و خروس‌ها چکار داری بچه‌ی فضول! ظرف‌ها را که شستم همه را بردم کنار دیوار گذاشتم سینه‌ی آفتاب. کم‌کم آفتاب بالا می‌آمد و رویشان می‌افتاد. چایی را دم کردم و قوری را روی سر کتری گذاشتم تا گرم بماند. یک دفعه توی طاقچه چشمم به فلاسکی افتاد که به تازگی از طاهره خانم خیاط دهمان که از بنادر جنوب می‌آورد و ازش خریده بودیم و گاهی توی آن برای مهمان چای دم می‌کردیم. به دلم نمی‌نشست. چای توی قوری طعم و مزه‌ی دیگری داشت. آقام هم چای توی قوری را بیش‌تر دوست داشت. پنیر، گردو، چای، شکر و نان محلی را توی یک سینی بزرگ گذاشتم و به ایوان آوردم. خبری از آقام و علی‌مراد نبود، مثل این‌که رفته بودند باغ برای چیدن گردو. ماه شهریور، معمولاً فصل برداشت گردوهای باغ بود. رختخوابشان هنوز پهن بود. جمع‌شان کردم و به اتاق نشیمن بردم و سینه دیوار قرار دادم. عقربه‌های ساعت قدیمی توی طاقچه‌ی اتاق نشیمن به هفت نزدیک می‌شد. ناهار را هم ننه جان آماده می‌کرد. داشتم به قالی‌خانه می‌رفتم، عمه شهربانو را دیدم که از پله‌های سیمانی پایین می‌آمد. خمیازه‌ی بلندی کشید و به سینه‌اش مشت کوبید. - سلام عمه جان. - علیک سلام رعنا جان، سلام به روی ماه و قشنگت، خوبی؟ - ممنون عمه - می‌خوای بری سر دار؟ - بله عمه خمیازه‌ی دیگری تحویل داد و گفت: وا، عمه جان، امروز قرار نبود سر دار قالی بری ها! امروز قراره بریم یکی دو دست لباس خوب بخری. وای خدای من، عمه شهربانو چه می‌گوید؟ خرید، خرید چی؟ آخر نه به داره نه به باره! عمه جان‌، عجب دل خجسته‌ای دارد. همه چیز را ردیف کرده است. اصلاً این آقا، همین خواستگاره هم عقل درست و حسابی ندارد. اگر داشت که آن را نمی‌سپرد دست عمه جان من. به خودم نهیب زدم. دختر جان چه می‌گویی؟ مگر مادرت نه سالگی شوهر نکرد؟ مگر دوازده سالگی بچه‌دار نشد؟ به سن تو که بود سه تا بچه را دست تنها تر و خشک می‌کرد. یکی هم توی شکمش داشت. امروزی‌ها نازنازی هستند و بین بچه‌هایشان چهار پنج سال فاصله می‌اندازند تا مبادا جسم و روحشان آسیب ببیند. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کلمات در شیراز جان دارند. شاید برای کسانی که در هر نقطه از دنیا زندگی می‌کنند و عاشق شعر و غزل و ایران‌اند، این یک رؤیا باشد که بتوانند در یک روز ـ آن هم در بهار و آن هم در اردیبهشتِ شیراز ـ هم به دیدار بهترین غزل‌سرای دنیا بروند و مدهوش فضای آن شوند و ساعتی دیگر در کنار استاد سخن، سعدی شیرازی، باشند. و اگر اراده کنند، بتوانند بنای باشکوه تخت‌جمشید را ببینند؛ و اگر تشنه شوند، به آن‌ها فالودهٔ شیرازی با عطر بهارنارنج تعارف شود؛ و اگر نیاز به دعا داشته باشند، آن‌ها را به سوی شاهچراغ راهنمایی کنند. یا اگر دوستان عزیزی پیدا شوند، دستشان را بگیرند و به بازار وکیل ببرند تا سوغات شیراز بخرند، در کوچه‌های باریک محله‌های قدیمی شیراز قدم بزنند، در یک هتل سنتی کلم‌پلوی شیرازی بخورند و بعد راهی ارگ کریمخانی، حمام وکیل، مسجد وکیل، نارنجستان قوام و مسجد صورتی شوند... بله؛ در شیراز، پشت هر کلمه جانِ زندگی در جریان است. سفر به شیراز، سفر در زمان است؛ می‌توانی از هزاران سال پیش تا امروز سفر کنی و لذت ببری و از مردمانش حسِ در اکنون بودن را یاد بگیری. شیرازی گذشته را دوست دارد، اما در آن غرق نمی‌شود. برای آینده برنامه دارد، اما قدر امروز را می‌داند و از لحظهٔ بودن کمال استفاده را می‌برد. دیروز توفیق شد برای شرکت در یک برنامهٔ فرهنگی در باغ ارم باشم و این عکس‌ها سوغات دیروز است. شعر و ادبیات در شیراز حتی با درختان و دیوارهای کهن این شهر عجین شده است. خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش خداوندا نگه‌دار از زوالش ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub