هیچی دیگه امیرم عصبانی شد. یی مکثی کرد. یی نگوی به من و یی نگوییام به اونا کرد. پاشد تیپا زد زیر کفشای جلوی تختو هر کدومشو یی جویی پروند. پاشد با خفت و هل و پل و بد وبیراه ایناره از خونه بیرون کرد.《 من ننمو شوور نمیدم. برین گل و شیرینی تونم ببرین.》
در رو رو بست. روشو کرد به من که مث بید میدروشیدم.《بری چی ایناره راه دادی تو خونه؟》
گفتم:《 منم مث تو، خبر دوشتم؟》
امیر از خونه رف بیرون. منم لب تختو سر جوی دوماد نشسم.
ولی خودمونیما، کاشکی امیرم زن داشت.
آخی حیف شد. اسدالله خان که آدم بدی نیس.
منم یی سرو سامونی میگرفتم.😂😂
#زهرا_غفاری
با گویش شیرازی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🍎 #پارت_11_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 15 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
رعنا، رعنا، چه میگویی؟ مگر تو باید ببینی و بپسندی؟ تو کیستی؟ اونی که باید ببیند، دید و اونی که باید ببپسندد، پسندید و رفت. تو بخواهی نخواهی باید با او ازدواج کنی. باید همراه او بروی و با او زندگی کنی، چه بخواهی چه نخواهی. غم عالم توی دلم ریخت. من بروم شیراز، شیراز که از اینجا خیلی دور هم نیست. آخه... من چگونه میتوانم تنهایی آنجا زندگی کنم. دور از خانواده. وای خدای من! افکارم درهم برهم شده. به سفارش همیشگی آقام سورهی ناس و فلق را خواندم. آیت الکرسی و حمد و توحید هم خواندم. داشتم ذکر صلوات را میگفتم که دیگر چیزی نفهمیدم.
***
صبح زود مثل همیشه ننهام صدایم زد. تابستانها برای اینکه نمازمان قضا نشود، زودتر بیدار میشدیم.
خنکای دلپذیری بود. دیشب دیر خوابیده بودم و حالا به جبران آن دلم میخواست بیشتر بخوابم ولی نمیشد. ساعت هفت مطابق معمول هر روز صبح باید پشت دار مینشستم. اما تاجگل که از من کوچکتر بود یک ساعت بعد سر دار قالی میآمد. از فاصلهی بیدارشدنم تا ساعت هفت که سراغ دار قالی میرفتم کارهای منزل را انجام میدادم.
- سلام ننه...
- علیک سلام ننه، صبحت به خیر.
- پاشو ننه... نمازت قضا میشه. ... یه هو آفتاب میزنه.
عمه شهربانو که کنارم خوابیده بود چشمانش را باز کرد. غرولندی کرد که نفهمیدم چه میگوید. دوباره خوابید. کم کم ذهنم روشن شد. حالا یادم آمد که چرا عمه اینها دیشب منزل ما خوابیدند. بلافاصله فکر آقا ناصر توی ذهنم جان گرفت. امروز روز جدیدی بود. حال و هوای دیگری داشتم. باز هم همان حس دیروزی به سراغم آمده بود. همان حس بزرگ شدن و بزرگی کردن. عمه شهربانو خروپفی کرد و دوباره چشم باز کرد و گفت: ایوای صبح شده، وقت نمازه؟
- بله عمه، پاشید که الان خورشید خانوم میاد بالا
- باشه، باشه، یه کم دیگه بخوابم.
روسریام را از بالای بالش برداشتم و پوشیدم. از پلهها پایین رفتم. سر حوض وضو گرفتم و همان پایین توی اتاق نمازم را خواندم. از شب قبل خیلی ظرف مانده بود. همه را جمع کردم و پای حوضک سیمانی گوشه حیاط بردم. آب سرد رویشان ریختم. ظرفها خشک شده بود. راحت شسته نمیشدند. کتری را از آب پر کردم و روی گاز گذاشتم. وقتی به جوش آمد، آوردم و روی ظرفها ریختم. آهان... الان بهتر شد. حالا راحت میشد آنها را با اسکاچ شست. ننهام به مرغدانی رفته بود و داشت آب و دانهی آن زبانبستهها را میداد. یادم به رحیم و شیطنتهایش افتاد. به قول تاجگل حقش بود. آخه بگو تو به مرغ و خروسها چکار داری بچهی فضول! ظرفها را که شستم همه را بردم کنار دیوار گذاشتم سینهی آفتاب. کمکم آفتاب بالا میآمد و رویشان میافتاد. چایی را دم کردم و قوری را روی سر کتری گذاشتم تا گرم بماند. یک دفعه توی طاقچه چشمم به فلاسکی افتاد که به تازگی از طاهره خانم خیاط دهمان که از بنادر جنوب میآورد و ازش خریده بودیم و گاهی توی آن برای مهمان چای دم میکردیم. به دلم نمینشست. چای توی قوری طعم و مزهی دیگری داشت. آقام هم چای توی قوری را بیشتر دوست داشت. پنیر، گردو، چای، شکر و نان محلی را توی یک سینی بزرگ گذاشتم و به ایوان آوردم. خبری از آقام و علیمراد نبود، مثل اینکه رفته بودند باغ برای چیدن گردو. ماه شهریور، معمولاً فصل برداشت گردوهای باغ بود. رختخوابشان هنوز پهن بود. جمعشان کردم و به اتاق نشیمن بردم و سینه دیوار قرار دادم. عقربههای ساعت قدیمی توی طاقچهی اتاق نشیمن به هفت نزدیک میشد. ناهار را هم ننه جان آماده میکرد. داشتم به قالیخانه میرفتم، عمه شهربانو را دیدم که از پلههای سیمانی پایین میآمد. خمیازهی بلندی کشید و به سینهاش مشت کوبید.
- سلام عمه جان.
- علیک سلام رعنا جان، سلام به روی ماه و قشنگت، خوبی؟
- ممنون عمه
- میخوای بری سر دار؟
- بله
عمه خمیازهی دیگری تحویل داد و گفت: وا، عمه جان، امروز قرار نبود سر دار قالی بری ها! امروز قراره بریم یکی دو دست لباس خوب بخری.
وای خدای من، عمه شهربانو چه میگوید؟ خرید، خرید چی؟ آخر نه به داره نه به باره! عمه جان، عجب دل خجستهای دارد. همه چیز را ردیف کرده است. اصلاً این آقا، همین خواستگاره هم عقل درست و حسابی ندارد. اگر داشت که آن را نمیسپرد دست عمه جان من.
به خودم نهیب زدم. دختر جان چه میگویی؟ مگر مادرت نه سالگی شوهر نکرد؟ مگر دوازده سالگی بچهدار نشد؟ به سن تو که بود سه تا بچه را دست تنها تر و خشک میکرد. یکی هم توی شکمش داشت. امروزیها نازنازی هستند و بین بچههایشان چهار پنج سال فاصله میاندازند تا مبادا جسم و روحشان آسیب ببیند.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
کلمات در شیراز جان دارند.
شاید برای کسانی که در هر نقطه از دنیا زندگی میکنند و عاشق شعر و غزل و ایراناند، این یک رؤیا باشد که بتوانند در یک روز ـ آن هم در بهار و آن هم در اردیبهشتِ شیراز ـ هم به دیدار بهترین غزلسرای دنیا بروند و مدهوش فضای آن شوند و ساعتی دیگر در کنار استاد سخن، سعدی شیرازی، باشند.
و اگر اراده کنند، بتوانند بنای باشکوه تختجمشید را ببینند؛ و اگر تشنه شوند، به آنها فالودهٔ شیرازی با عطر بهارنارنج تعارف شود؛ و اگر نیاز به دعا داشته باشند، آنها را به سوی شاهچراغ راهنمایی کنند.
یا اگر دوستان عزیزی پیدا شوند، دستشان را بگیرند و به بازار وکیل ببرند تا سوغات شیراز بخرند، در کوچههای باریک محلههای قدیمی شیراز قدم بزنند، در یک هتل سنتی کلمپلوی شیرازی بخورند و بعد راهی ارگ کریمخانی، حمام وکیل، مسجد وکیل، نارنجستان قوام و مسجد صورتی شوند...
بله؛ در شیراز، پشت هر کلمه جانِ زندگی در جریان است.
سفر به شیراز، سفر در زمان است؛ میتوانی از هزاران سال پیش تا امروز سفر کنی و لذت ببری و از مردمانش حسِ در اکنون بودن را یاد بگیری.
شیرازی گذشته را دوست دارد، اما در آن غرق نمیشود. برای آینده برنامه دارد، اما قدر امروز را میداند و از لحظهٔ بودن کمال استفاده را میبرد.
دیروز توفیق شد برای شرکت در یک برنامهٔ فرهنگی در باغ ارم باشم و این عکسها سوغات دیروز است.
شعر و ادبیات در شیراز حتی با درختان و دیوارهای کهن این شهر عجین شده است.
خوشا شیراز و وضع بیمثالش
خداوندا نگهدار از زوالش
#فریبا_کریمی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
روز سوم | پشت این مسیر چه مجموعهای قرار دارد؟
دیروز گفتیم «آکادمی قلمساز» فقط یک کلاس نیست؛
یک مسیر مرحلهبهمرحله برای رشد نویسندگی است.
اما یک سوال مهم که خیلی از شما پرسیدهاید این است:
«این مسیر را چه مجموعهای طراحی کرده؟
چه کسی قرار است همراه ما باشد؟»
پاسخ روشن است:
📚 انتشارات شاولد
انتشارات شاولد با سالها تجربه در چاپ، تولید محتوا و همکاری با نویسندگان،
برای اولینبار تصمیم گرفته به جای انتظار برای کشف استعدادها،
خودش یک آکادمی بسازد تا نویسندگان تازه را از صفر تربیت کند.
به همین دلیل «آکادمی قلمساز» شکل گرفت:
مکانی برای یادگیری، تمرین، رشد… و در نهایت چاپ اثر.
اما اولین مرحله این مسیر دقیقاً چیست؟
فردا درباره اولین سطح آکادمی صحبت میکنیم…
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
مرغ باغ دل ما اهلی و دمساز نشد
دری از معنی این باغ به ما باز نشد
هاجرم سعی صفا کرد ولی از تقدیر
جوششی بر نشد از زمزم و اعجاز نشد
بار کج عاقبتش منزل مقصود نبود
راه تبریز که از جاده اهواز نشد
بال و پر بسته در این لانه و مشتی دانه
بال و پر بود ولی فرصت پرواز نشد
شعر این خسته ی الفاظ به گوشی نرسید
هیچ کس بهر غزل، قافیه پرداز نشد
خسته ی راه درازیم و در این شهر غریب
هیچ کس ثانیه ای همدل و همراز نشد
گرچه در شهرِ غریبان دل من ساکن شد
هیچ شهری بخدا بهترِ شیراز نشد
#امیر_نظری
====================
بله https://ble.ir/shavaladpub
⚠️توجه! توجه!⚠️
🥰 مهلت ارسال آثار در دومین دوره جایزه ادبی «شاولد» تا تاریخ 👈🏻 20 اردیبهشت 1405 👉🏻 تمدید شد!
📊 روزشمار جایزه ادبی شاولد؛ آمار داغ و رقابت تنگاتنگ!
🎉 192 اثر تا امروز رسید!
✍️ 27% از آثار در بخش واقعگرایانه
🌍 فارس پیشتازه؛ تهران، مازندران و اصفهان در تعقیب
📈 میانگین سنی: 40 سال | تجربه نویسندگی: 5 سال
⏳ 86 روز گذشته... 5 روز تا پایان مهلت ارسال باقیست!
📅 مهلت ارسال اثر: 20 اردیبهشت 1405
-----------------
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📥 ارسال اثر: shavaladpub.ir/prize
-----------------
📌 برای ادامهی گزارشها و شنیدن روایتهای تازه، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شیراز ونازه واسه آفتو جنگش🥰
به ورودی شهر که رسیدیم دروازه قرآن چه زیبا به نظر می رسید.
باران شدیدی گرفت باید خانه ای را برای اسکان چند روزه پیدا میکردیم با این باران نمی شد در پارک وچادر مستقر شد.
به داخل شهر که رسیدیم افرادی تکه کاغذهایی در دست داشتند که نشان میداد خانه هایی برای سکونت مسافران دارند همین باعث ترافیک سنگینی شده بود که یهو یکی به شیشه ماشین زد
سلام کاکو حالت خوبه. خونه نمیخوی ؟ خونه تر و تمیز دارم به جون کاکو هنو کسی توش نرفته
بله حتما فقط میخواهیم در سطح شهر باشد که به همه جا دسترسی داشته باشیم.
شمو روی چیشای کاکو جا داری
من جوی بد شمو رو نمیبرم.
ایشالا که همین طوره
برامون از شهر شیراز بگین تا برسیم
والو جونم بگه براتون که خوب جویی مسافرت کردین شهر شیراز از او شهر هایی که کلی جا های تفریحی داری
آرامگاه سعدی ای سعدی که میگم برات شاعره
اگر کاکو دوست داشته باشه براش یه بیت از شعرهاش بخونم.
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
کاکوی جونیم برات بگه که آرامگاه حافظ هم داریم میگه که حافظ شیرازی تو محرم هر رازی
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
تازه کاکو اینجو ها شهر چهار فصل الانه میبینی بارون داره میزنه
یک ساعت دیگه یه افتو جنگیه
که نگو.او موقع دیگه کاکو باید بریم فالوده بخریم اگر خوردیا میگی میخوم سوغات ببروم سی شهروم
چه شهری دارید پس ما تا آخر عید همینجا هستیم
ها عامو کجو بهتر از اینجو
افتو جنگ ، وعطر بهار نارنجو ، وفالوده های معروف شیرازو ومردومون مهمون نواز دیگه چی بهتر از این میخوی کاکو.
نویسنده : #زینب_توکلیان
هفته شیراز مبارک
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
📌 میانبر دسترسی به پارتهای رمان «لالههای سپید»
🌷 برای راحتی دوستانی که تازه به کانال ما اضافه شدهاند، لینک دسترسی سریع به پارتهای رمان ✨ «لالههای سپید» ✨ در این پیام قرار داده شده است تا بتوانید داستان را بهترتیب دنبال کنید.
📚 این رمان بهصورت پارتبهپارت و رایگان در کانال منتشر میشود.
🔖 میانبر پارتها:
پارت ۱: https://eitaa.com/shavaladpub/1870
پارت 27: https://eitaa.com/shavaladpub/2484
✨ برای از دست ندادن پارتهای جدید، کانال را دنبال کنید.
---------------------------------
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
---------------------------------
🌸 نوش نگاهتان 🌸
🗓️ *سهشنبه | ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۶
*
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع *: این روزها که هنوز درناآرامی به سر میبریم ، استرس و اضطرابت رو چطور مدیریت میکنی؟ 🤍*
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روزهایی را پشت سر گذاشتیم و هنوز هم میگذرونیم ....
که صدای اخبار و ناآرامی و#جنگ،
استرس و اضطراب روبه جان آدم میاندازه…
*در این چالش از تو میخواهیم بنویسی*:
این روزها برای آرام شدن چه کار میکنی؟
برای مدیریت این بحران برای خودت و اطرافیانت چکارهایی کردی که موثربوده؟
✓چه چیزی به تو انگیزه وامید و نیرو میده ؟
✓چه جمله، چه آدم یا چه کاری کمک میکنه تو دوباره نفس بکشی؟
*کوتاه بنویس:👇*
۳ خط، یا چند جمله، یا دلنوشته یا شعر…
*همینکه تجربهات واقعی باشد کافیست ✍🏻🤍
شاید نوشتهات همراهِ دلِ کسی دیگر هم بشود* 🌱
📩 *ارسال اثر به ادمین:*
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
===========================
*کانال باشگاه نویسندگان:*
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub