کلمات در شیراز جان دارند.
شاید برای کسانی که در هر نقطه از دنیا زندگی میکنند و عاشق شعر و غزل و ایراناند، این یک رؤیا باشد که بتوانند در یک روز ـ آن هم در بهار و آن هم در اردیبهشتِ شیراز ـ هم به دیدار بهترین غزلسرای دنیا بروند و مدهوش فضای آن شوند و ساعتی دیگر در کنار استاد سخن، سعدی شیرازی، باشند.
و اگر اراده کنند، بتوانند بنای باشکوه تختجمشید را ببینند؛ و اگر تشنه شوند، به آنها فالودهٔ شیرازی با عطر بهارنارنج تعارف شود؛ و اگر نیاز به دعا داشته باشند، آنها را به سوی شاهچراغ راهنمایی کنند.
یا اگر دوستان عزیزی پیدا شوند، دستشان را بگیرند و به بازار وکیل ببرند تا سوغات شیراز بخرند، در کوچههای باریک محلههای قدیمی شیراز قدم بزنند، در یک هتل سنتی کلمپلوی شیرازی بخورند و بعد راهی ارگ کریمخانی، حمام وکیل، مسجد وکیل، نارنجستان قوام و مسجد صورتی شوند...
بله؛ در شیراز، پشت هر کلمه جانِ زندگی در جریان است.
سفر به شیراز، سفر در زمان است؛ میتوانی از هزاران سال پیش تا امروز سفر کنی و لذت ببری و از مردمانش حسِ در اکنون بودن را یاد بگیری.
شیرازی گذشته را دوست دارد، اما در آن غرق نمیشود. برای آینده برنامه دارد، اما قدر امروز را میداند و از لحظهٔ بودن کمال استفاده را میبرد.
دیروز توفیق شد برای شرکت در یک برنامهٔ فرهنگی در باغ ارم باشم و این عکسها سوغات دیروز است.
شعر و ادبیات در شیراز حتی با درختان و دیوارهای کهن این شهر عجین شده است.
خوشا شیراز و وضع بیمثالش
خداوندا نگهدار از زوالش
#فریبا_کریمی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
روز سوم | پشت این مسیر چه مجموعهای قرار دارد؟
دیروز گفتیم «آکادمی قلمساز» فقط یک کلاس نیست؛
یک مسیر مرحلهبهمرحله برای رشد نویسندگی است.
اما یک سوال مهم که خیلی از شما پرسیدهاید این است:
«این مسیر را چه مجموعهای طراحی کرده؟
چه کسی قرار است همراه ما باشد؟»
پاسخ روشن است:
📚 انتشارات شاولد
انتشارات شاولد با سالها تجربه در چاپ، تولید محتوا و همکاری با نویسندگان،
برای اولینبار تصمیم گرفته به جای انتظار برای کشف استعدادها،
خودش یک آکادمی بسازد تا نویسندگان تازه را از صفر تربیت کند.
به همین دلیل «آکادمی قلمساز» شکل گرفت:
مکانی برای یادگیری، تمرین، رشد… و در نهایت چاپ اثر.
اما اولین مرحله این مسیر دقیقاً چیست؟
فردا درباره اولین سطح آکادمی صحبت میکنیم…
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
مرغ باغ دل ما اهلی و دمساز نشد
دری از معنی این باغ به ما باز نشد
هاجرم سعی صفا کرد ولی از تقدیر
جوششی بر نشد از زمزم و اعجاز نشد
بار کج عاقبتش منزل مقصود نبود
راه تبریز که از جاده اهواز نشد
بال و پر بسته در این لانه و مشتی دانه
بال و پر بود ولی فرصت پرواز نشد
شعر این خسته ی الفاظ به گوشی نرسید
هیچ کس بهر غزل، قافیه پرداز نشد
خسته ی راه درازیم و در این شهر غریب
هیچ کس ثانیه ای همدل و همراز نشد
گرچه در شهرِ غریبان دل من ساکن شد
هیچ شهری بخدا بهترِ شیراز نشد
#امیر_نظری
====================
بله https://ble.ir/shavaladpub
⚠️توجه! توجه!⚠️
🥰 مهلت ارسال آثار در دومین دوره جایزه ادبی «شاولد» تا تاریخ 👈🏻 20 اردیبهشت 1405 👉🏻 تمدید شد!
📊 روزشمار جایزه ادبی شاولد؛ آمار داغ و رقابت تنگاتنگ!
🎉 192 اثر تا امروز رسید!
✍️ 27% از آثار در بخش واقعگرایانه
🌍 فارس پیشتازه؛ تهران، مازندران و اصفهان در تعقیب
📈 میانگین سنی: 40 سال | تجربه نویسندگی: 5 سال
⏳ 86 روز گذشته... 5 روز تا پایان مهلت ارسال باقیست!
📅 مهلت ارسال اثر: 20 اردیبهشت 1405
-----------------
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📥 ارسال اثر: shavaladpub.ir/prize
-----------------
📌 برای ادامهی گزارشها و شنیدن روایتهای تازه، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شیراز ونازه واسه آفتو جنگش🥰
به ورودی شهر که رسیدیم دروازه قرآن چه زیبا به نظر می رسید.
باران شدیدی گرفت باید خانه ای را برای اسکان چند روزه پیدا میکردیم با این باران نمی شد در پارک وچادر مستقر شد.
به داخل شهر که رسیدیم افرادی تکه کاغذهایی در دست داشتند که نشان میداد خانه هایی برای سکونت مسافران دارند همین باعث ترافیک سنگینی شده بود که یهو یکی به شیشه ماشین زد
سلام کاکو حالت خوبه. خونه نمیخوی ؟ خونه تر و تمیز دارم به جون کاکو هنو کسی توش نرفته
بله حتما فقط میخواهیم در سطح شهر باشد که به همه جا دسترسی داشته باشیم.
شمو روی چیشای کاکو جا داری
من جوی بد شمو رو نمیبرم.
ایشالا که همین طوره
برامون از شهر شیراز بگین تا برسیم
والو جونم بگه براتون که خوب جویی مسافرت کردین شهر شیراز از او شهر هایی که کلی جا های تفریحی داری
آرامگاه سعدی ای سعدی که میگم برات شاعره
اگر کاکو دوست داشته باشه براش یه بیت از شعرهاش بخونم.
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
کاکوی جونیم برات بگه که آرامگاه حافظ هم داریم میگه که حافظ شیرازی تو محرم هر رازی
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
تازه کاکو اینجو ها شهر چهار فصل الانه میبینی بارون داره میزنه
یک ساعت دیگه یه افتو جنگیه
که نگو.او موقع دیگه کاکو باید بریم فالوده بخریم اگر خوردیا میگی میخوم سوغات ببروم سی شهروم
چه شهری دارید پس ما تا آخر عید همینجا هستیم
ها عامو کجو بهتر از اینجو
افتو جنگ ، وعطر بهار نارنجو ، وفالوده های معروف شیرازو ومردومون مهمون نواز دیگه چی بهتر از این میخوی کاکو.
نویسنده : #زینب_توکلیان
هفته شیراز مبارک
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
📌 میانبر دسترسی به پارتهای رمان «لالههای سپید»
🌷 برای راحتی دوستانی که تازه به کانال ما اضافه شدهاند، لینک دسترسی سریع به پارتهای رمان ✨ «لالههای سپید» ✨ در این پیام قرار داده شده است تا بتوانید داستان را بهترتیب دنبال کنید.
📚 این رمان بهصورت پارتبهپارت و رایگان در کانال منتشر میشود.
🔖 میانبر پارتها:
پارت ۱: https://eitaa.com/shavaladpub/1870
پارت 27: https://eitaa.com/shavaladpub/2484
✨ برای از دست ندادن پارتهای جدید، کانال را دنبال کنید.
---------------------------------
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
---------------------------------
🌸 نوش نگاهتان 🌸
🗓️ *سهشنبه | ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۶
*
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع *: این روزها که هنوز درناآرامی به سر میبریم ، استرس و اضطرابت رو چطور مدیریت میکنی؟ 🤍*
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روزهایی را پشت سر گذاشتیم و هنوز هم میگذرونیم ....
که صدای اخبار و ناآرامی و#جنگ،
استرس و اضطراب روبه جان آدم میاندازه…
*در این چالش از تو میخواهیم بنویسی*:
این روزها برای آرام شدن چه کار میکنی؟
برای مدیریت این بحران برای خودت و اطرافیانت چکارهایی کردی که موثربوده؟
✓چه چیزی به تو انگیزه وامید و نیرو میده ؟
✓چه جمله، چه آدم یا چه کاری کمک میکنه تو دوباره نفس بکشی؟
*کوتاه بنویس:👇*
۳ خط، یا چند جمله، یا دلنوشته یا شعر…
*همینکه تجربهات واقعی باشد کافیست ✍🏻🤍
شاید نوشتهات همراهِ دلِ کسی دیگر هم بشود* 🌱
📩 *ارسال اثر به ادمین:*
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
===========================
*کانال باشگاه نویسندگان:*
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام او که قلبها آرام میگیرد
در روزهایی که خبر ناآرامی دلها را سنگین میکند،بادرسخواندن، تمرین خوشنویسی همراه با موسیقی سنتی، مطالعه ی کتاب در زمینه های مختلف، رفتن به حیاط و نگاه کردن به گلها و شنیدن آواز پرندگان، همصحبتی با پدربزرگ و مادربزرگ، آموزش ریاضی به دوستانم، آرامش را در دل خود زنده نگه میدارم و با این همه، امید و انگیزه را برای ساختن آیندهای پرافتخار برای کشورم روشنتر میکنم.
این روزها اگر دلمان را به امید وصل کنیم، حتی خبرهای تلخ هم فقط میگذرند؛ ما میمانیم و آرامآرام قویتر میشویم.
#آریا_محمدی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فصلی به نام زمستانتر - سهیلا سپهری
در بحبوبۀ خانهتکانی بودم که آن اتفاق افتاد. اتفاقی سنگین و سهمگین که دیوارهای خانهمان را لرزاند. دلمان را هم. شیشههایمان را شکست، دلمان را هم. نه اینکه آن اتفاق خودش افتاده باشد. سیلی نیامده بود. گسلهای تهران بیدار نشده بودند. آتشفشان خروش نکرده بود. زلزله نشده بود. قضا و قدر الهی اتفاق نیفتاده بود. اتفاق را برایمان رقم زده بودند. با برنامه، با هدف. با هدفی شوم! هدف شومشان همین بود. که خانههایمان را بلرزانند و دلهایمان را هم. که دیوارهای امنیتمان را بشکنند و دلمان را هم اما یک جای این کار با هدفشان نمیخواند. یک جای محاسباتشان ارور میداد. آن همهچیزدانها، همه چیز از ایران میدانستند اما جاسوسهایشان یک چیزهایی را نفهمیده بودند. یک چیزهایی که با رادارها و اپلیکیشنها و ابزارآلات جاسوسی، در جغرافیای فیزیکی ایران دیده نمیشود. یک چیزهایی از دستشان در رفته بود. چیزهایی که در روح ایران جریان دارد. مثلاً آنها نمیدانستند ما دیوارهای خانههایمان را تنها با سیمان و آجر و آهن نمیسازیم. ما در ایران، برای ساختن خانهها، از ملاط دیگری هم استفاده میکنیم به نام عشق، به نام غیرت. به نام وطن دوستی و بمبهای سنگرشکن، برای نابودی عشق و غیرت و وطن کارساز نیست. البته آن همه چیزدانها تقصیر ندارند. بعضی از خود ما ایرانیها هم این موضوع را نمیدانستیم یا اگر میدانستیم، فراموشش کرده بودیم. خود من هم اینها را بعد از جنگ فهمیدم. بعد از بمباران. بعد از اینکه سر و کلۀ راهزنان نفت و دزدان انسانیت، در آسمان وطن پیدا شد. از همان صبحی که دشمن، آرامش را از آسمان ایران دزدید، حس کردم زمستان عقبگرد کرده و بهار، از تقویمها ناپدید شده. حس کردم در سرزمین آریاییمان فصلی از راه رسیده به زمستانتر. زمستانتری که سردتر از همه زمستانها بود و امیدی به بهار بعدش نبود. اما موج اول موشکها که خروشید، آن سرمای کشنده را هم با خودش برد و جایی در قلب تلاویو خاک کرد. با موج دوم، قلبم گرم شد و همقدم با موج سوم، امید در دل ترسیدهام جوانه زد. کم کم دیدم دلم دریایی شده پر از طوفان موجهای وعدۀ صادق. دریایی که دیگر در آن جایی برای ترس و ناامیدی نبود. نمیدانم دقیقاً بعد از موج چندم بود که دیدم مثل اسفندهای هر سال، دستمال برداشتهام و دیوارهای خاک گرفته را پاک میکنم. دیدم دانههای گندم را در ظرف سفالی سفرۀ هفتسین خیساندهام و منتظر رویش سبزۀ عید هستم. امسال لباس نویی نخریدم چون عزادار عزیزان هموطنم بودم اما مثل هر سال، سال را نو کردم. مثل هر سال، سفرۀ هفتسین چیدم و مثل هر سال، لحظۀ تحویل سال دعا کردم. با این تفاوت که امسال تنها برای بچههای خودم دعا نکردم. امسال مادرانه و عاشقانه همۀ بچههای ایران، همۀ بچههای میدان، همۀ بچههای خیابان را دعا کردم و بعد از آن به طور عجیبی قلبم آرام گرفت. انگار که در ازای آن دعای خالصانه، همۀ بچههای ایران آرامششان را با من تقسیم کرده بودند. من پس از آن لحظۀ عرفانی، دیگر نمیترسیدم. نه از جنگ، نه از بمباران و نه از شهادت.
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آرامش در طوفان
اخبار
مثلِ بارانِ تیر میبارند
روی شیشهی نازکِ اعصابم
و من
بهجای فرار
پناه میبرم
به کوچکترین چیزهای جهان.
یک لیوان چای
که بخارِ کمجانش
از لای اضطرابِ عصر بالا میآید؛
نفسِ عمیقی
که تا ته ریههایم میرود
و برمیگردد
با دستی پر از «هنوز زندهام».
من
کانالها را عوض نمیکنم
خودم را عوض میکنم؛
مصرفِ خبرم را کم،
مصرفِ مهربانیام را زیاد میکنم.
به دوستم که میگوید «خستهام»
نسخه نمیدهم،
کنارِ خستگیاش مینشینم
و میگویم:
حق داری…
خسته باشی،
بترسی،
اشکت بیاید.
اینها علامتِ عیب نیست،
علامتِ انسان بودن است.
در شلوغیِ خیابان
به خندهی یک کودک
سلام میکنم؛
به گنجشکی که روی سیمِ برق
تعادلش را حفظ کرده
غبطه میخورم،
و یاد میگیرم
چطور وسطِ اینهمه خبرِ بد
نیفتم.
جهان شاید
جای امنی نباشد
اما
من میتوانم
در دلِ این ناامنی
گوشهای کوچک بسازم
به اندازهی اتاقی
که در آن
کتاب هست
چای هست
دوستی پشتِ یک پیامِ کوتاه هست
و دستی
که روی شانهام مینویسد:
«من اینجام».
آرامش
چیزی باشکوه و دور نیست،
همین است
که شب،
قبل از خواب
گوشیات را کنار میگذاری
و به جای اسکرولِ بیپایانِ خبرها
چشمانت را
روی یک دعا،
روی یک آرزو،
روی یک «امیدوارم فردا کمی بهتر باشد»
میبندی.
طوفان ادامه دارد…
اما من یاد گرفتهام
در دلِ بادهای وحشی
یک «مرکزِ امنِ کوچک» داشته باشم؛
جایی که در آن
به خودم میگویم:
اگر نمیتوانی دنیا را نجات بدهی
عیبی ندارد،
امشب
فقط خودت را
و دو سه آدمِ اطرافت را
نجات بده؛
با یک حرفِ ساده،
یک فنجان چای،
یک آغوش،
یک «حواسم هست بهت».
آرامش در طوفان
یعنی همین:
در اوجِ ناآرامی
هنوز بتوانی
به چیزی کوچک
به کسی نزدیک
به جملهای کوتاه
دل ببندی
و آرام،
آرام
از میانِ خبرها بگذری
بیآنکه امیدت را
جا بگذاری.
شاعر: کامران شایگان
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
وقتی از صدای مهیب انفجارهای پی درپی شیشه های چسب زده لرزید و آب تنگ ماهی سفره ی هفت سینمان مواج شد،کاورهای پارچه ای سفید روی مبل و اون رو فرشی قهوه ای بدترکیب رو جمع کردم و گوشه ی انباری انداختم.
توی قوری گل سرخی یادگاری مادربزرگم چای دم کردم و فنجان های لب طلایی را که در بوفه فقط برای دکور گذاشته بودم رو توی سینی چیندم. رفتم و جامه ی گل دارم را تن کردم،همانی را که برای روز مبادا در بقچه ام پنهان کرده بودم. جلوی آینه ایستادم و دستی میان موهای کوتاهم کشیدم،رژلب قرمزی را که تنها یک بار در روز عقدم زده بودن را به لبانم کشیدم و کنار همسرم که با تعجب به کارهایم نگاه میکرد،سر سفره ی هفت سین نشستم. چندثانیه بعد صدای انفجار بلندی شد ولی این بار صدای توپ سال نو بود.
فهمیدم انگار تاحالا زندگی را استپ کرده بودم برای روز مبادا،ولی روز مبادا همین امروز است و هیچ مبادایی در کار نیست.
مخصوصا وقتی که ممکن انفجار بعدی درست روی سقف خانه ات باشد.
باید درلحظه زندگی کرد و امید داشت و لذت برد،حتی اگر جنگنده های دشمن بالای سرت پرسه بزنند.
#لیلا_گونانی(لام_گاف)
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub