eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
937 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
شیراز ونازه واسه آفتو جنگش🥰 به ورودی شهر که رسیدیم دروازه قرآن چه زیبا به نظر می رسید. باران شدیدی گرفت باید خانه ای را برای اسکان چند روزه پیدا میکردیم با این باران نمی شد در پارک وچادر مستقر شد. به داخل شهر که رسیدیم افرادی تکه کاغذهایی در دست داشتند که نشان میداد خانه هایی برای سکونت مسافران دارند همین باعث ترافیک سنگینی شده بود که یهو یکی به شیشه ماشین زد سلام کاکو حالت خوبه. خونه نمیخوی ؟ خونه تر و تمیز دارم به جون کاکو هنو کسی توش نرفته بله حتما فقط میخواهیم در سطح شهر باشد که به همه جا دسترسی داشته باشیم. شمو روی چیشای کاکو جا داری من جوی بد شمو رو نمی‌برم. ایشالا که همین طوره برامون از شهر شیراز بگین تا برسیم والو جونم بگه براتون که خوب جویی مسافرت کردین شهر شیراز از او شهر هایی که کلی جا های تفریحی داری آرامگاه سعدی ای سعدی که میگم برات شاعره اگر کاکو دوست داشته باشه براش یه بیت از شعرهاش بخونم. از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند کاکوی جونیم برات بگه که آرامگاه حافظ هم داریم میگه که حافظ شیرازی تو محرم هر رازی ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم تازه کاکو اینجو ها شهر چهار فصل الانه میبینی بارون داره میزنه یک ساعت دیگه یه افتو جنگیه که نگو.او‌ موقع دیگه کاکو باید بریم فالوده بخریم اگر خوردیا میگی میخوم سوغات ببروم سی شهروم چه شهری دارید پس ما تا آخر عید همینجا هستیم ها عامو کجو بهتر از اینجو افتو جنگ ، وعطر بهار نارنجو ، وفالوده های معروف شیرازو ومردومون مهمون نواز دیگه چی بهتر از این میخوی کاکو. نویسنده : هفته شیراز مبارک ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
📌 میانبر دسترسی به پارت‌های رمان «لاله‌های سپید» 🌷 برای راحتی دوستانی که تازه به کانال ما اضافه شده‌اند، لینک دسترسی سریع به پارت‌های رمان ✨ «لاله‌های سپید» ✨ در این پیام قرار داده شده است تا بتوانید داستان را به‌ترتیب دنبال کنید. 📚 این رمان به‌صورت پارت‌به‌پارت و رایگان در کانال منتشر می‌شود. 🔖 میانبر پارت‌ها: پارت ۱: https://eitaa.com/shavaladpub/1870 پارت 27: https://eitaa.com/shavaladpub/2484 ✨ برای از دست ندادن پارت‌های جدید، کانال را دنبال کنید. --------------------------------- ایتا https://eitaa.com/shavaladpub --------------------------------- 🌸 نوش نگاهتان 🌸
🗓️ *سه‌شنبه | ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۶ * موضوع *: این روزها که هنوز درناآرامی به سر میبریم ، استرس و اضطرابت رو چطور مدیریت می‌کنی؟ 🤍* ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ روزهایی را پشت سر گذاشتیم و هنوز هم می‌گذرونیم .... که صدای اخبار و ناآرامی و، استرس و اضطراب روبه جان آدم می‌اندازه… *در این چالش از تو می‌خواهیم بنویسی*: این روزها برای آرام شدن چه کار می‌کنی؟ برای مدیریت این بحران برای خودت و اطرافیانت چکارهایی کردی که موثربوده؟ ✓چه چیزی به تو انگیزه وامید و نیرو میده ؟ ✓چه جمله، چه آدم یا چه کاری کمک می‌کنه تو دوباره نفس بکشی؟ *کوتاه بنویس:👇* ۳ خط، یا چند جمله، یا دل‌نوشته یا شعر… *همین‌که تجربه‌ات واقعی باشد کافی‌ست ✍🏻🤍 شاید نوشته‌ات همراهِ دلِ کسی دیگر هم بشود* 🌱 📩 *ارسال اثر به ادمین:* 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin =========================== *کانال باشگاه نویسندگان:* ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام او که قلب‌ها آرام میگیرد در روزهایی که خبر ناآرامی دل‌ها را سنگین می‌کند،بادرس‌خواندن، تمرین خوشنویسی همراه با موسیقی سنتی، مطالعه ی کتاب‌ در زمینه های مختلف، رفتن به حیاط و نگاه کردن به گل‌ها و شنیدن آواز پرندگان، هم‌صحبتی با پدربزرگ و مادربزرگ، آموزش ریاضی به دوستانم، آرامش را در دل خود زنده نگه می‌دارم و با این همه، امید و انگیزه را برای ساختن آینده‌ای پرافتخار برای کشورم روشن‌تر می‌کنم. این روزها اگر دل‌مان را به امید وصل کنیم، حتی خبرهای تلخ هم فقط می‌گذرند؛ ما می‌مانیم و آرام‌آرام قوی‌تر می‌شویم. ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فصلی به نام زمستان‌تر - سهیلا سپهری در بحبوبۀ خانه‌تکانی بودم که آن اتفاق افتاد. اتفاقی سنگین و سهمگین که دیوارهای خانه‌مان را لرزاند. دلمان را هم. شیشه‌هایمان را شکست، دلمان را هم. نه اینکه آن اتفاق خودش افتاده باشد. سیلی نیامده بود. گسلهای تهران بیدار نشده بودند. آتشفشان خروش نکرده بود. زلزله نشده بود. قضا و قدر الهی اتفاق نیفتاده بود. اتفاق را برایمان رقم زده بودند. با برنامه، با هدف. با هدفی شوم! هدف شومشان همین بود. که خانه‌هایمان را بلرزانند و دلهایمان را هم. که دیوارهای امنیتمان را بشکنند و دلمان را هم اما یک جای این کار با هدفشان نمی‌خواند. یک جای محاسباتشان ارور می‌داد. آن همه‌چیزدانها، همه چیز از ایران می‌دانستند اما جاسوسهایشان یک چیزهایی را نفهمیده بودند. یک چیزهایی که با رادارها و اپلیکیشنها و ابزارآلات جاسوسی، در جغرافیای فیزیکی ایران دیده نمی‌شود. یک چیزهایی از دستشان در رفته بود. چیزهایی که در روح ایران جریان دارد. مثلاً آنها نمی‌دانستند ما دیوارهای خانه‌هایمان را تنها با سیمان و آجر و آهن نمی‌سازیم. ما در ایران، برای ساختن خانه‌ها، از ملاط دیگری هم استفاده می‌کنیم به نام عشق، به نام غیرت. به نام وطن دوستی و بمبهای سنگرشکن، برای نابودی عشق و غیرت و وطن کارساز نیست. البته آن همه چیزدانها تقصیر ندارند. بعضی از خود ما ایرانیها هم این موضوع را نمی‌دانستیم یا اگر می‌دانستیم، فراموشش کرده بودیم. خود من هم اینها را بعد از جنگ فهمیدم. بعد از بمباران. بعد از اینکه سر و کلۀ راهزنان نفت و دزدان انسانیت، در آسمان وطن پیدا شد. از همان صبحی که دشمن، آرامش را از آسمان ایران دزدید، حس کردم زمستان عقبگرد کرده و بهار، از تقویمها ناپدید شده. حس کردم در سرزمین آریایی‌مان فصلی از راه رسیده به زمستان‌تر. زمستان‌تری که سردتر از همه زمستانها بود و امیدی به بهار بعدش نبود. اما موج اول موشکها که خروشید، آن سرمای کشنده را هم با خودش برد و جایی در قلب تلاویو خاک کرد. با موج دوم، قلبم گرم شد و همقدم با موج سوم، امید در دل ترسیده‌ام جوانه زد. کم کم دیدم دلم دریایی شده پر از طوفان موجهای وعدۀ صادق. دریایی که دیگر در آن جایی برای ترس و ناامیدی نبود. نمی‌دانم دقیقاً بعد از موج چندم بود که دیدم مثل اسفندهای هر سال، دستمال برداشته‌ام و دیوارهای خاک گرفته را پاک می‌کنم. دیدم دانه‌های گندم را در ظرف سفالی سفرۀ هفت‌سین خیسانده‌ام و منتظر رویش سبزۀ عید هستم. امسال لباس نویی نخریدم چون عزادار عزیزان هموطنم بودم اما مثل هر سال، سال را نو کردم. مثل هر سال، سفرۀ هفت‌سین چیدم و مثل هر سال، لحظۀ تحویل سال دعا کردم. با این تفاوت که امسال تنها برای بچه‌های خودم دعا نکردم. امسال مادرانه و عاشقانه همۀ بچه‌های ایران، همۀ بچه‌های میدان، همۀ بچه‌های خیابان را دعا کردم و بعد از آن به طور عجیبی قلبم آرام گرفت. انگار که در ازای آن دعای خالصانه، همۀ بچه‌های ایران آرامششان را با من تقسیم کرده بودند. من پس از آن لحظۀ عرفانی، دیگر نمی‌ترسیدم. نه از جنگ، نه از بمباران و نه از شهادت. ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آرامش در طوفان اخبار مثلِ بارانِ تیر می‌بارند روی شیشه‌ی نازکِ اعصابم و من به‌جای فرار پناه می‌برم به کوچک‌ترین چیزهای جهان. یک لیوان چای که بخارِ کم‌جانش از لای اضطرابِ عصر بالا می‌آید؛ نفسِ عمیقی که تا ته ریه‌هایم می‌رود و برمی‌گردد با دستی پر از «هنوز زنده‌ام». من کانال‌ها را عوض نمی‌کنم خودم را عوض می‌کنم؛ مصرفِ خبرم را کم، مصرفِ مهربانی‌ام را زیاد می‌کنم. به دوستم که می‌گوید «خسته‌ام» نسخه نمی‌دهم، کنارِ خستگی‌اش می‌نشینم و می‌گویم: حق داری… خسته باشی، بترسی، اشکت بیاید. اینها علامتِ عیب نیست، علامتِ انسان بودن است. در شلوغیِ خیابان به خنده‌ی یک کودک سلام می‌کنم؛ به گنجشکی که روی سیمِ برق تعادلش را حفظ کرده غبطه می‌خورم، و یاد می‌گیرم چطور وسطِ این‌همه خبرِ بد نیفتم. جهان شاید جای امنی نباشد اما من می‌توانم در دلِ این ناامنی گوشه‌ای کوچک بسازم به اندازه‌ی اتاقی که در آن کتاب هست چای هست دوستی پشتِ یک پیامِ کوتاه هست و دستی که روی شانه‌ام می‌نویسد: «من اینجام». آرامش چیزی باشکوه و دور نیست، همین است که شب، قبل از خواب گوشی‌ات را کنار می‌گذاری و به جای اسکرولِ بی‌پایانِ خبرها چشمانت را روی یک دعا، روی یک آرزو، روی یک «امیدوارم فردا کمی بهتر باشد» می‌بندی. طوفان ادامه دارد… اما من یاد گرفته‌ام در دلِ بادهای وحشی یک «مرکزِ امنِ کوچک» داشته باشم؛ جایی که در آن به خودم می‌گویم: اگر نمی‌توانی دنیا را نجات بدهی عیبی ندارد، امشب فقط خودت را و دو سه آدمِ اطرافت را نجات بده؛ با یک حرفِ ساده، یک فنجان چای، یک آغوش، یک «حواسم هست بهت». آرامش در طوفان یعنی همین: در اوجِ ناآرامی هنوز بتوانی به چیزی کوچک به کسی نزدیک به جمله‌ای کوتاه دل ببندی و آرام، آرام از میانِ خبرها بگذری بی‌آنکه امیدت را جا بگذاری. شاعر: کامران شایگان ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
وقتی از صدای مهیب انفجارهای پی درپی شیشه های چسب زده لرزید و آب تنگ ماهی سفره ی هفت سینمان مواج شد،کاورهای پارچه ای سفید روی مبل و اون رو فرشی قهوه ای بدترکیب رو جمع کردم و گوشه ی انباری انداختم. توی قوری گل سرخی یادگاری مادربزرگم چای دم کردم و فنجان های لب طلایی را که در بوفه فقط برای دکور گذاشته بودم رو توی سینی چیندم. رفتم و جامه ی گل دارم را تن کردم،همانی را که برای روز مبادا در بقچه ام پنهان کرده بودم. جلوی آینه ایستادم و دستی میان موهای کوتاهم کشیدم،رژلب قرمزی را که تنها یک بار در روز عقدم زده بودن را به لبانم کشیدم و کنار همسرم که با تعجب به کارهایم نگاه میکرد،سر سفره ی هفت سین نشستم. چندثانیه بعد صدای انفجار بلندی شد ولی این بار صدای توپ سال نو بود. فهمیدم انگار تاحالا زندگی را استپ کرده بودم برای روز مبادا،ولی روز مبادا همین امروز است و هیچ مبادایی در کار نیست. مخصوصا وقتی که ممکن انفجار بعدی درست روی سقف خانه ات باشد. باید درلحظه زندگی کرد و امید داشت و لذت برد،حتی اگر جنگنده های دشمن بالای سرت پرسه بزنند. (لام_گاف) ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
در این روزها بیش از همیشه به یاد بزرگان خانواده‌ام می‌افتم ، کسانی که سال‌ها پیش در روزهای سخت جنگ هشت‌ساله زندگی کردند. یاد پدربزرگم زنده می‌شود، مردی که هنگام بمباران آیه‌الکرسی می‌خواند و از ما می‌خواست به خدا توکل کنیم. هنوز صدایش را در گوشم دارم… همان لحظه‌ای که در زیرزمین همسایه، با خواندن او آیه‌ها را از بر شدم. همسایه‌ پیرزنی هم بود که با وجود سن بالا، ما بچه‌ها را یکی‌یکی در آغوش می‌گرفت و دلگرم‌مان می‌کرد، خداوند همگی این عزیزان را رحمت کند. امروز هم بزرگ‌ترهای خانواده برای من منبع آرامشند. وقتی می‌بینم خانه‌های اطرافشان آسیب می‌بیند، وقتی می‌بینم با وجود سختی جسمی و شرایط دشوار هنوز امیدشان را از دست نمی‌دهند، در دلم قوتی تازه می‌گیرد. جنگ و فضای جنگی هیچ‌وقت خوب نیست، سخت و تلخ است و شک و نگرانی می‌آفریند. اما در همین شرایط، ما به‌عنوان شهروند، وظیفه‌ای انسانی و اخلاقی داریم: کمک کنیم به کسانی که کسب‌وکار و زندگی‌شان آسیب دیده، دست هم را بگیریم تا بتوانیم همچنان شرافتمندانه، دیندارانه و انسانی زندگی کنیم. اخبار رو قطع کردم اگر گوش کردم جایی که خونم به جوش میاد دیگه گوش نمی‌دهم ورزش میکنم و به جسمم بیشتر اهمیت میدهم به کارهای شخصی و زندگی خصوصی بیشتر اهمیت میدهم کتاب بیشتر می‌خوانم سعی میکنم آمادگی هر چیزی رو داشته باشم تا از خودم و خانواده ام تا جایی که میتونم محافظت کنم‌ در مقابل خطرات احتمالی در پویش جانفدا ثبت نام کردم تا در صورت لزوم از وطنم دفاع کنم نویسنده : ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آرامش تا ده مورد در یکی دو ماه اخیر داشتیم که باعث ناآرامی ما شود، تجاوز به کشور، از بین بردن رهبر و فرماندهان عالی رتبه، دانش آموزان شهید مدرسه ی شجره ی طیبه... همین حالا هم اصلا معلوم نیست آینده یعنی از همین الآن به بعد چه خواهد شد. بدترین چیز این است که آینده ای داشته باشیم که برای ما قابل پیش بینی نباشد و یا جبران ناپذیر باشد. باید به خود و دیگران القا کنم که همه چیز به بهترین شکل پایان خواهد پذیرفت. این باعث آرامش من می شود. همه چیز به بهترین شکل پایان می یابد، همه چیز خیلی خوب خواهد گذشت... ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
اگر قلم نبود... اگر این کاغذ خسته نبود .... نمی دانم این نفس های بی‌جان را، کجا به یادگار بگذارم .... نمیدانم، با این روزهای دلتنگی ،که دست من امانت است چه میکردم ...... با این قلبی، که در روحم اسیر است به جرم خواستن تو چه میکردم ..... این منطقی که تو را مدام تصور و تعریف میکنم ... در هیچ کدام از فرضیه های سقراط نیز نبود..... این نقشه راهی که من برای رسیدن به تو ترسیم میکنم .. به خنده می اندازد ،اب در هاون کوبیدن را .. اما دریغ که گر زبان باز کنم .... چشمان این نابینایان گشوده به این نامه شود ...... تورا می پرورم ارام، میان این رنج و صدا ... بین ،هیاهو و بلا، که سد شده میان ما ....... می نویسم از تو و روشنی ات : این بدان ای بی‌خبر...... تو قصد این حکایتی ..... اسما جامی (روشنا)🎼 ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
رویای امشبم ،،،تالار گرسنگان با قدمهایی اهسته جوری که فقط خودم نجوای پایم را با شیارهای خسته زمین میشنوم وارد قصر رویاییم میشوم ،لباسی برتن دارم امیخته با تمام نقش هاورنگ ها ی دوست داشتنی زندگیم ،به این راحتی نمیشود اینهمه نقش ورنگ را شمرد ،مهم نیست انقدر ازاین ترکیب زیبا راضی وسرمستم که انگار بزرگترین خلق عالم برتن من است ، دیوارهای بلند این قصر مرمری مرا به بی نهایت میرسانند ،نورپردازی بی نظیر وبی نقص تمام فضا را رنگین کمانی ساخته ،هیچ پرده ای نیست هرچه هست ایینه هست وانعکاس نور ،تمام عالم دراین ایینه ها فریاد میکنند میروم ،خنکی پاهایم نشان از کفپوش رودخانه ای دارند که درزیر پایم جاری است ،به تالار عریض تاریخ دلم ،میرسم بی انتها ترین میز چیده شده ازغذاهای بانام ونشان رویش خودنمایی میکنند ، انگار که روی موجی از خوراکی ها ،دسرها ،شیرینی ها ،میوه ها ،بریانی وپلو وخورشت های اشنا ونااشنا ،هرانچه دیده ونادیده ام پیش رویم است ،دانه دانه میبینم وازکنارشان میگذرم انقدر این تابلوی رنگارنگ زیباست که به خودم اجازه ناخنک زدن نمیدهم ،نمیدانم چقدر از زمان نادیده ها را گذراندم تا به انتهای تمام نعمات زمین رسیدم ،من ماندم ویک لعاب رنگارنگ ازفیروزه ها وطلاهای ناب اسمانی وزمینی ،دستانم نوازش گونه با این لعاب سیال درتماس شدند ودری ازبی نهایت شهود به رویم گشوده شد ومن ماندم وتمام گرسنگان زمین ،من ماندم وتمام کودکان سیاه وسفید گرسنه زمین که ازفرط نداشتن ونخوردن به استخوان رسیده بودند ،من ماندم مادران بارداری که تنها نشان گوشتی بودن بدنش شکم برامده وبرجسته اش بود ،من ماندم وپیرانی که درجوانی به هیچ مال دنیا رسیده بودند ،من ماندم ومیلیاردها میلیارد دستان خالی پدرانی که همیشه شرمنده بودند ،من ماندم ویک جهان شادی ازرسیدن من به تالاری که دران گرسنگی به انتهای خود رسیده بود ،رویای بودن من درکنار گرسنگان زمین همیشگی است ، چون میدانم ان لحظه تمام حباب های نداشتن این کره خاکی راترک میکنند 🌺🌺🌺🌺🌺 ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا