eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
937 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
در این روزها بیش از همیشه به یاد بزرگان خانواده‌ام می‌افتم ، کسانی که سال‌ها پیش در روزهای سخت جنگ هشت‌ساله زندگی کردند. یاد پدربزرگم زنده می‌شود، مردی که هنگام بمباران آیه‌الکرسی می‌خواند و از ما می‌خواست به خدا توکل کنیم. هنوز صدایش را در گوشم دارم… همان لحظه‌ای که در زیرزمین همسایه، با خواندن او آیه‌ها را از بر شدم. همسایه‌ پیرزنی هم بود که با وجود سن بالا، ما بچه‌ها را یکی‌یکی در آغوش می‌گرفت و دلگرم‌مان می‌کرد، خداوند همگی این عزیزان را رحمت کند. امروز هم بزرگ‌ترهای خانواده برای من منبع آرامشند. وقتی می‌بینم خانه‌های اطرافشان آسیب می‌بیند، وقتی می‌بینم با وجود سختی جسمی و شرایط دشوار هنوز امیدشان را از دست نمی‌دهند، در دلم قوتی تازه می‌گیرد. جنگ و فضای جنگی هیچ‌وقت خوب نیست، سخت و تلخ است و شک و نگرانی می‌آفریند. اما در همین شرایط، ما به‌عنوان شهروند، وظیفه‌ای انسانی و اخلاقی داریم: کمک کنیم به کسانی که کسب‌وکار و زندگی‌شان آسیب دیده، دست هم را بگیریم تا بتوانیم همچنان شرافتمندانه، دیندارانه و انسانی زندگی کنیم. اخبار رو قطع کردم اگر گوش کردم جایی که خونم به جوش میاد دیگه گوش نمی‌دهم ورزش میکنم و به جسمم بیشتر اهمیت میدهم به کارهای شخصی و زندگی خصوصی بیشتر اهمیت میدهم کتاب بیشتر می‌خوانم سعی میکنم آمادگی هر چیزی رو داشته باشم تا از خودم و خانواده ام تا جایی که میتونم محافظت کنم‌ در مقابل خطرات احتمالی در پویش جانفدا ثبت نام کردم تا در صورت لزوم از وطنم دفاع کنم نویسنده : ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آرامش تا ده مورد در یکی دو ماه اخیر داشتیم که باعث ناآرامی ما شود، تجاوز به کشور، از بین بردن رهبر و فرماندهان عالی رتبه، دانش آموزان شهید مدرسه ی شجره ی طیبه... همین حالا هم اصلا معلوم نیست آینده یعنی از همین الآن به بعد چه خواهد شد. بدترین چیز این است که آینده ای داشته باشیم که برای ما قابل پیش بینی نباشد و یا جبران ناپذیر باشد. باید به خود و دیگران القا کنم که همه چیز به بهترین شکل پایان خواهد پذیرفت. این باعث آرامش من می شود. همه چیز به بهترین شکل پایان می یابد، همه چیز خیلی خوب خواهد گذشت... ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
اگر قلم نبود... اگر این کاغذ خسته نبود .... نمی دانم این نفس های بی‌جان را، کجا به یادگار بگذارم .... نمیدانم، با این روزهای دلتنگی ،که دست من امانت است چه میکردم ...... با این قلبی، که در روحم اسیر است به جرم خواستن تو چه میکردم ..... این منطقی که تو را مدام تصور و تعریف میکنم ... در هیچ کدام از فرضیه های سقراط نیز نبود..... این نقشه راهی که من برای رسیدن به تو ترسیم میکنم .. به خنده می اندازد ،اب در هاون کوبیدن را .. اما دریغ که گر زبان باز کنم .... چشمان این نابینایان گشوده به این نامه شود ...... تورا می پرورم ارام، میان این رنج و صدا ... بین ،هیاهو و بلا، که سد شده میان ما ....... می نویسم از تو و روشنی ات : این بدان ای بی‌خبر...... تو قصد این حکایتی ..... اسما جامی (روشنا)🎼 ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
رویای امشبم ،،،تالار گرسنگان با قدمهایی اهسته جوری که فقط خودم نجوای پایم را با شیارهای خسته زمین میشنوم وارد قصر رویاییم میشوم ،لباسی برتن دارم امیخته با تمام نقش هاورنگ ها ی دوست داشتنی زندگیم ،به این راحتی نمیشود اینهمه نقش ورنگ را شمرد ،مهم نیست انقدر ازاین ترکیب زیبا راضی وسرمستم که انگار بزرگترین خلق عالم برتن من است ، دیوارهای بلند این قصر مرمری مرا به بی نهایت میرسانند ،نورپردازی بی نظیر وبی نقص تمام فضا را رنگین کمانی ساخته ،هیچ پرده ای نیست هرچه هست ایینه هست وانعکاس نور ،تمام عالم دراین ایینه ها فریاد میکنند میروم ،خنکی پاهایم نشان از کفپوش رودخانه ای دارند که درزیر پایم جاری است ،به تالار عریض تاریخ دلم ،میرسم بی انتها ترین میز چیده شده ازغذاهای بانام ونشان رویش خودنمایی میکنند ، انگار که روی موجی از خوراکی ها ،دسرها ،شیرینی ها ،میوه ها ،بریانی وپلو وخورشت های اشنا ونااشنا ،هرانچه دیده ونادیده ام پیش رویم است ،دانه دانه میبینم وازکنارشان میگذرم انقدر این تابلوی رنگارنگ زیباست که به خودم اجازه ناخنک زدن نمیدهم ،نمیدانم چقدر از زمان نادیده ها را گذراندم تا به انتهای تمام نعمات زمین رسیدم ،من ماندم ویک لعاب رنگارنگ ازفیروزه ها وطلاهای ناب اسمانی وزمینی ،دستانم نوازش گونه با این لعاب سیال درتماس شدند ودری ازبی نهایت شهود به رویم گشوده شد ومن ماندم وتمام گرسنگان زمین ،من ماندم وتمام کودکان سیاه وسفید گرسنه زمین که ازفرط نداشتن ونخوردن به استخوان رسیده بودند ،من ماندم مادران بارداری که تنها نشان گوشتی بودن بدنش شکم برامده وبرجسته اش بود ،من ماندم وپیرانی که درجوانی به هیچ مال دنیا رسیده بودند ،من ماندم ومیلیاردها میلیارد دستان خالی پدرانی که همیشه شرمنده بودند ،من ماندم ویک جهان شادی ازرسیدن من به تالاری که دران گرسنگی به انتهای خود رسیده بود ،رویای بودن من درکنار گرسنگان زمین همیشگی است ، چون میدانم ان لحظه تمام حباب های نداشتن این کره خاکی راترک میکنند 🌺🌺🌺🌺🌺 ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 16 اردیبهشت 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= داغ لاله دوباره روی دلم سنگینی کرد و قلبم را به درد آورد. دلم برای دختری که نمی‌دانستم کیست و خونش مثل بختک روی زندگی‌ام افتاده بود، گرفت و همزمان برای باغچۀ لاله‌های سپیدم تنگ شد. این دلتنگی باز چشمانم را وادار به باریدن کرد. دستمال ریزریز شدۀ توی دستم را به چشمانم کشیدم و گفتم: ـ خواهش می‌کنم با من بازی نکنید. از وقتی اومدید سراغ من، ده جور حرف زدید. یه بار گفتید از خداتون بوده قصاص بشم، یه بار میگید من بی‌گناهم. من ... من پاک گیج شدم. به جای جواب به من، کاغذهای امضا شده توسط من و بند و بساطش را جمع کرد و توی کیفش گذاشت و عزم رفتن کرد. وقتی دیدم واقعاً دارد مرا در گرداب بی‌خبری رها می‌کند و می‌رود، داد زدم: ـ آهای آقا؟ ایستاد و نگاهم کرد. نگاهش شبیه نگاه‌های محمد به من بود و همان آرامش و اطمینان را به قلبم القا می‌کرد. بی‌هوا دستش را به طرفم دراز کرد و درست وقتی که فکر می‌کردم شانه‌ام را لمس خواهد کرد، عقب کشید و گفت: ـ من کسری هستم. وکیل پایۀ یک دادگستری. اینها را گفت و جلوی در اتاق به انتظار ایستاد. در با صدای تقی باز شد و بعد قامت پرابهت و مردانه‌اش پشت در بسته پنهان شد. جملۀ آخرش را با خودم مرور کردم و لبخندی بی‌اراده روی لبهای معلولم نشست. کسری؟ وکیل؟ این دیگر چه صیغه‌ای بود؟ از بازجو تبدیل شد به وکیل؟ مگر پدر نگفت هیچ کس پرونده‌ام را قبول نکرده است؟ ولی چه اسم قشنگی داشت! چقدر به او می‌آمد! قیافه‌اش هم ... ای ... بد نبود ... سرم را با تأسف برای خودم تکان دادم و اجازه ندادم ذهنم بیش از این پیش برود. من چه مرگم شده بود؟ چطور مغزم در میان افکار منجمد شده‌ و سیاهم، دنیای صورتی دخترانه‌ام را زنده نگه داشته بود؟ زندگی‌ام روی لبه تیغ بود. سلامتی و قیافه‌ام را از دست داده بودم. بین مرگ و زندگی داشتم دست و پا می‌زدم و در بین این همه درد بی‌درمان، زیبایی نام یک مرد غریبه برایم چالش شده بود. ـ خانم آذرسا؟ حالت خوبه؟ زنگ بزنم اورژانس؟ صدای بلند و نگران محمدی مرا از هپروت بیرون کشید. مرد بیچاره مقابلم ایستاده بود و داشت بال‌بال می‌زد. لبخند مضحکم را جمع کردم و در جوابش، خوبی حالم را اعلام کردم. به وضوح نفس بلندی کشید و روی صندلی تقریباً از حال رفت و گفت: ـ چند بار صدات کردم. انگار اصلاً تو این دنیا نبودی. ترسیدم مثل اون دفعه خدای نکرده حالت بد شده باشه. خجالت‌زده در ویلچر فرو رفتم. محمدی پرسید: ـ با وکیلت حرف زدی؟ اولین جلسۀ دادگاهت نزدیکه. تونستید به جایی برسید؟ تکرار کردم: ـ وکیلم؟ محمدی با تعجب نگاهم کرد. شاید او هم مثل کسری انتظار هوش بیشتری از دختری مثل من داشت. باز سرم را تکان دادم تا بلکه آن اسم زیبای بولد شده از سلولهای خاکستری مغزم کنده شود اما نشد. لبهای محمدی داشتند تندوتند تکان می‌خوردند اما صدایی از او به گوشم نمی‌رسید. در سر من، هنوز کسری داشت حرف می‌زد. کسرایی که وکیل من شده بود و گفته بود اجازه نمی‌دهد من هم مثل لاله پرپر شوم. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حالا که صدای پر از خشم وانتقام این پرنده‌های آهنی آسمان آبی و آرام شهرم را سیاه و غبارآلود کرد‌ه‌اند. حالا که شمعدانی‌ها پرپر شده‌اند و ماه از ترس زیر گلبرگ‌هایش پنهان شده. حالا که بال پروانه‌ها خونی شده و دیگر گرد شمع نمی‌رقصند. وحالا که دریا عشقش را فراموش کرده و در دلش به جای قلب، مین کاشته‌است. بوم نقاشی‌ام را برمی‌دارم. رنگ آسمانش را لاجوردی می‌زنم. جایی پرنده‌های آهنی کبوتران عاشق را به پرواز درمی‌آورم. شمعدانی‌هارا دوباره لب حوض فیروزه‌ای می‌چینم تا به تماشای رقص ماه را در کنار ماهی‌های قرمز بنشینند. پروانه‌ها با بال‌های رنگیشان گرد شمع بچرخند وبرایش شعر بخوانند و دریا دوباره عاشق شود وشن‌های داغ ساحل را در آغوش بگیرد. ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خالق صبر هربار بادیدن تصویر رهبر شهید دلم می گیرد. با دیدن سخنرانی های رهبر جای خالیش چنگ به دل وجانم می زند. اما رفتن به تجمعات شبانه دیدن پرچم های برافراشته کشورم،گرو ه های سرود،شور واشتیاق مردم آرامم می کند. پیام های رهبر جوانم غم نبودن رهبر شهید را جبران می کند. وامید به پیروزی حالم را خوب می کند. ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خدای مستعان زمزمه‌ای برای شب‌های بی‌قرار کتایون نظری می‌دانم... انگار تمام دنیا در یک تنگنا گیر کرده است. انگار سنگینی این اخبار، مثل وزنی نادیدنی، روی سینه‌مان نشسته و اجازه نمی‌دهد حتی یک نفس عمیق و بی‌دغدغه بکشیم. در این روزها، خبری نیست از سکوت واقعی؛ حتی در تنهایی هم، صدای غرش دوردست جنگ و اضطراب آینده، در گوش جانمان می‌پیچد. در میان این همه خاکستر و ویرانی که اخبار به ما نشان می‌دهند، من چیزی را می‌بینم که حتی در تاریک‌ترین سیاهی‌ها هم باز هم می‌درخشد: «معجزهٔ بقا». می‌بینم که چگونه انسان‌ها، با وجود تمام رنج‌ها، هنوز در چشم‌های هم به دنبال معنا می‌گردند. من می‌بینم که چگونه یک لبخند کوچک در میان یک بحران، بزرگ‌تر از تمام بمب‌ها و ویرانی‌هاست چون آن لبخند، یعنی «ما هنوز هستیم». امید، آن چیزی نیست که در روزهای آفتابی، به سادگی به دست می‌آید. امید، یعنی همان جرقه‌ای که در تاریک‌ترین شب‌ها، وقتی همه چیز را باخته‌ایم، باز هم در اعماق وجودمان روشن می‌ماند. امید، یعنی تو، با تمام این خستگی‌ها، هنوز هم به دنبال پاسخی برای «چگونه آرام ماندن» می‌گردی. همین جستجو، همین تپش قلب نگران تو، زیباترین شعر زندگی است. اگر امروز دنیا در چشمانت رنگی ندارد، اگر اخبار، روح تو را لخت و بی‌دفاع رها کرده‌اند، خودت را سرزنش نکن. گاهی بزرگ‌ترین کار قهرمانانه، این است که فقط «باشی». که اجازه دهی زمان بگذرد، که اجازه دهی باران ببارد و که اجازه دهی شب سپری شود. دنیا با تمام آشوب‌هایش وسیع‌تر از این اخبار است. جهان فراتر از مرزها و جنگ‌ها، هنوز در تک‌تک برگ‌های در حال افتادن، در تپش قلب یک پرنده، و در سکوت میان دو کلمه، زیبایی‌های خود را زمزمه می‌کند. بگذار امروز، به خودت آرامش بدهی. بگذار دنیای بزرگ را برای لحظه‌ای به دست تقدیر بسپاری و به دنیای کوچک و لطیف درون خودت برگردی. تو با تمام این زخم‌ها و نگرانی‌ها، بخش ارزشمند و حساس این جهان هستی. فردا، اگر خورشید دوباره طلوع کند، بدان که این طلوع.. نه فقط برای جهان، بلکه برای توست برای اینکه دوباره ذره‌ذره، معنا پیدا کنی. ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
مادر در روز هایی که جنگ بودو هرصدایی باعث استرس واضطراب می شد من باردار هستم. از نظر همه شاید صدای موشک و جنگنده یا اخبار برای من پر از ترس و واهمه باشد. اما من ترسی نداشتم وبا کوچولویم سرگرم بودم وبا محبت هایی که همسرم به من داشت با خوراکی های خوشمزه ای که برای من می خرید استرس برایم معنی نداشت. با لباس ها و اسباب بازی هایی که برای پسرم خریده ام خود را غرق همه ی اینها کرده بودم همین حس مادر شدنم اجازه نمی‌داد که از چیزی بترسم واین یقین را داشتم که کشورم ایران پیروز است و هیچ شکستی وجود ندارد وازهمه بهتر با فعالیت در کنار انتشارات شاولد و نوشتن حالم خوب خوب است. ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
درس های زندگی زندگی تنها کلاس درس، ماست درس های تلخ و شیرین، جملگی از بهر ماست زندگی سرشار از سختی و آسانی ست و در این روزهای سخت جایگاه درس های باارزشی ست. و درس های زندگی را باید در سختی ها جست. درس مقاومت درس صبر و بردباری و توکل امید و شکر خداوند و درس شکر بزرگترین نعمتی که خداوند به بندگان خود عطا نموده و در هر شرایطی بهترین مرحم و دواست و در شرایط سخت زیباترین هدیه خداوند به بنده اوست. و در این سختی هاست که انسان ساخته می شود آستانه صبر و تحمل او سنجیده شده بر قدرت و مقاومت او افزوده می شود. توکل بر خدا و امید به او جای خود را به بطلان و پوچی و ضعف و سستی می دهد و بر عیار آدمی افزوده می شود در همه حال، خدا را شکر کنیم و حال من با خدا، بهترین حال ست. # چالش _ روزانه _ شاولد ✍️ ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub