فصلی به نام زمستانتر - سهیلا سپهری
در بحبوبۀ خانهتکانی بودم که آن اتفاق افتاد. اتفاقی سنگین و سهمگین که دیوارهای خانهمان را لرزاند. دلمان را هم. شیشههایمان را شکست، دلمان را هم. نه اینکه آن اتفاق خودش افتاده باشد. سیلی نیامده بود. گسلهای تهران بیدار نشده بودند. آتشفشان خروش نکرده بود. زلزله نشده بود. قضا و قدر الهی اتفاق نیفتاده بود. اتفاق را برایمان رقم زده بودند. با برنامه، با هدف. با هدفی شوم! هدف شومشان همین بود. که خانههایمان را بلرزانند و دلهایمان را هم. که دیوارهای امنیتمان را بشکنند و دلمان را هم اما یک جای این کار با هدفشان نمیخواند. یک جای محاسباتشان ارور میداد. آن همهچیزدانها، همه چیز از ایران میدانستند اما جاسوسهایشان یک چیزهایی را نفهمیده بودند. یک چیزهایی که با رادارها و اپلیکیشنها و ابزارآلات جاسوسی، در جغرافیای فیزیکی ایران دیده نمیشود. یک چیزهایی از دستشان در رفته بود. چیزهایی که در روح ایران جریان دارد. مثلاً آنها نمیدانستند ما دیوارهای خانههایمان را تنها با سیمان و آجر و آهن نمیسازیم. ما در ایران، برای ساختن خانهها، از ملاط دیگری هم استفاده میکنیم به نام عشق، به نام غیرت. به نام وطن دوستی و بمبهای سنگرشکن، برای نابودی عشق و غیرت و وطن کارساز نیست. البته آن همه چیزدانها تقصیر ندارند. بعضی از خود ما ایرانیها هم این موضوع را نمیدانستیم یا اگر میدانستیم، فراموشش کرده بودیم. خود من هم اینها را بعد از جنگ فهمیدم. بعد از بمباران. بعد از اینکه سر و کلۀ راهزنان نفت و دزدان انسانیت، در آسمان وطن پیدا شد. از همان صبحی که دشمن، آرامش را از آسمان ایران دزدید، حس کردم زمستان عقبگرد کرده و بهار، از تقویمها ناپدید شده. حس کردم در سرزمین آریاییمان فصلی از راه رسیده به زمستانتر. زمستانتری که سردتر از همه زمستانها بود و امیدی به بهار بعدش نبود. اما موج اول موشکها که خروشید، آن سرمای کشنده را هم با خودش برد و جایی در قلب تلاویو خاک کرد. با موج دوم، قلبم گرم شد و همقدم با موج سوم، امید در دل ترسیدهام جوانه زد. کم کم دیدم دلم دریایی شده پر از طوفان موجهای وعدۀ صادق. دریایی که دیگر در آن جایی برای ترس و ناامیدی نبود. نمیدانم دقیقاً بعد از موج چندم بود که دیدم مثل اسفندهای هر سال، دستمال برداشتهام و دیوارهای خاک گرفته را پاک میکنم. دیدم دانههای گندم را در ظرف سفالی سفرۀ هفتسین خیساندهام و منتظر رویش سبزۀ عید هستم. امسال لباس نویی نخریدم چون عزادار عزیزان هموطنم بودم اما مثل هر سال، سال را نو کردم. مثل هر سال، سفرۀ هفتسین چیدم و مثل هر سال، لحظۀ تحویل سال دعا کردم. با این تفاوت که امسال تنها برای بچههای خودم دعا نکردم. امسال مادرانه و عاشقانه همۀ بچههای ایران، همۀ بچههای میدان، همۀ بچههای خیابان را دعا کردم و بعد از آن به طور عجیبی قلبم آرام گرفت. انگار که در ازای آن دعای خالصانه، همۀ بچههای ایران آرامششان را با من تقسیم کرده بودند. من پس از آن لحظۀ عرفانی، دیگر نمیترسیدم. نه از جنگ، نه از بمباران و نه از شهادت.
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آرامش در طوفان
اخبار
مثلِ بارانِ تیر میبارند
روی شیشهی نازکِ اعصابم
و من
بهجای فرار
پناه میبرم
به کوچکترین چیزهای جهان.
یک لیوان چای
که بخارِ کمجانش
از لای اضطرابِ عصر بالا میآید؛
نفسِ عمیقی
که تا ته ریههایم میرود
و برمیگردد
با دستی پر از «هنوز زندهام».
من
کانالها را عوض نمیکنم
خودم را عوض میکنم؛
مصرفِ خبرم را کم،
مصرفِ مهربانیام را زیاد میکنم.
به دوستم که میگوید «خستهام»
نسخه نمیدهم،
کنارِ خستگیاش مینشینم
و میگویم:
حق داری…
خسته باشی،
بترسی،
اشکت بیاید.
اینها علامتِ عیب نیست،
علامتِ انسان بودن است.
در شلوغیِ خیابان
به خندهی یک کودک
سلام میکنم؛
به گنجشکی که روی سیمِ برق
تعادلش را حفظ کرده
غبطه میخورم،
و یاد میگیرم
چطور وسطِ اینهمه خبرِ بد
نیفتم.
جهان شاید
جای امنی نباشد
اما
من میتوانم
در دلِ این ناامنی
گوشهای کوچک بسازم
به اندازهی اتاقی
که در آن
کتاب هست
چای هست
دوستی پشتِ یک پیامِ کوتاه هست
و دستی
که روی شانهام مینویسد:
«من اینجام».
آرامش
چیزی باشکوه و دور نیست،
همین است
که شب،
قبل از خواب
گوشیات را کنار میگذاری
و به جای اسکرولِ بیپایانِ خبرها
چشمانت را
روی یک دعا،
روی یک آرزو،
روی یک «امیدوارم فردا کمی بهتر باشد»
میبندی.
طوفان ادامه دارد…
اما من یاد گرفتهام
در دلِ بادهای وحشی
یک «مرکزِ امنِ کوچک» داشته باشم؛
جایی که در آن
به خودم میگویم:
اگر نمیتوانی دنیا را نجات بدهی
عیبی ندارد،
امشب
فقط خودت را
و دو سه آدمِ اطرافت را
نجات بده؛
با یک حرفِ ساده،
یک فنجان چای،
یک آغوش،
یک «حواسم هست بهت».
آرامش در طوفان
یعنی همین:
در اوجِ ناآرامی
هنوز بتوانی
به چیزی کوچک
به کسی نزدیک
به جملهای کوتاه
دل ببندی
و آرام،
آرام
از میانِ خبرها بگذری
بیآنکه امیدت را
جا بگذاری.
شاعر: کامران شایگان
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
وقتی از صدای مهیب انفجارهای پی درپی شیشه های چسب زده لرزید و آب تنگ ماهی سفره ی هفت سینمان مواج شد،کاورهای پارچه ای سفید روی مبل و اون رو فرشی قهوه ای بدترکیب رو جمع کردم و گوشه ی انباری انداختم.
توی قوری گل سرخی یادگاری مادربزرگم چای دم کردم و فنجان های لب طلایی را که در بوفه فقط برای دکور گذاشته بودم رو توی سینی چیندم. رفتم و جامه ی گل دارم را تن کردم،همانی را که برای روز مبادا در بقچه ام پنهان کرده بودم. جلوی آینه ایستادم و دستی میان موهای کوتاهم کشیدم،رژلب قرمزی را که تنها یک بار در روز عقدم زده بودن را به لبانم کشیدم و کنار همسرم که با تعجب به کارهایم نگاه میکرد،سر سفره ی هفت سین نشستم. چندثانیه بعد صدای انفجار بلندی شد ولی این بار صدای توپ سال نو بود.
فهمیدم انگار تاحالا زندگی را استپ کرده بودم برای روز مبادا،ولی روز مبادا همین امروز است و هیچ مبادایی در کار نیست.
مخصوصا وقتی که ممکن انفجار بعدی درست روی سقف خانه ات باشد.
باید درلحظه زندگی کرد و امید داشت و لذت برد،حتی اگر جنگنده های دشمن بالای سرت پرسه بزنند.
#لیلا_گونانی(لام_گاف)
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
در این روزها بیش از همیشه به یاد بزرگان خانوادهام میافتم ، کسانی که سالها پیش در روزهای سخت جنگ هشتساله زندگی کردند. یاد پدربزرگم زنده میشود، مردی که هنگام بمباران آیهالکرسی میخواند و از ما میخواست به خدا توکل کنیم. هنوز صدایش را در گوشم دارم… همان لحظهای که در زیرزمین همسایه، با خواندن او آیهها را از بر شدم. همسایه پیرزنی هم بود که با وجود سن بالا، ما بچهها را یکییکی در آغوش میگرفت و دلگرممان میکرد، خداوند همگی این عزیزان را رحمت کند.
امروز هم بزرگترهای خانواده برای من منبع آرامشند. وقتی میبینم خانههای اطرافشان آسیب میبیند، وقتی میبینم با وجود سختی جسمی و شرایط دشوار هنوز امیدشان را از دست نمیدهند، در دلم قوتی تازه میگیرد.
جنگ و فضای جنگی هیچوقت خوب نیست، سخت و تلخ است و شک و نگرانی میآفریند. اما در همین شرایط، ما بهعنوان شهروند، وظیفهای انسانی و اخلاقی داریم: کمک کنیم به کسانی که کسبوکار و زندگیشان آسیب دیده، دست هم را بگیریم تا بتوانیم همچنان شرافتمندانه، دیندارانه و انسانی زندگی کنیم.
اخبار رو قطع کردم اگر گوش کردم جایی که خونم به جوش میاد دیگه گوش نمیدهم
ورزش میکنم و به جسمم بیشتر اهمیت میدهم
به کارهای شخصی و زندگی خصوصی بیشتر اهمیت میدهم
کتاب بیشتر میخوانم
سعی میکنم آمادگی هر چیزی رو داشته باشم تا از خودم و خانواده ام تا جایی که میتونم محافظت کنم در مقابل خطرات احتمالی
در پویش جانفدا ثبت نام کردم تا در صورت لزوم از وطنم دفاع کنم
نویسنده : #زهرا_باقری_موحد
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آرامش
تا ده مورد در یکی دو ماه اخیر داشتیم که باعث ناآرامی ما شود، تجاوز به کشور، از بین بردن رهبر و فرماندهان عالی رتبه، دانش آموزان شهید مدرسه ی شجره ی طیبه... همین حالا هم اصلا معلوم نیست آینده یعنی از همین الآن به بعد چه خواهد شد. بدترین چیز این است که آینده ای داشته باشیم که برای ما قابل پیش بینی نباشد و یا جبران ناپذیر باشد. باید به خود و دیگران القا کنم که همه چیز به بهترین شکل پایان خواهد پذیرفت. این باعث آرامش من می شود. همه چیز به بهترین شکل پایان می یابد، همه چیز خیلی خوب خواهد گذشت...
#حسین_علی_ساسانی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
اگر قلم نبود...
اگر این کاغذ خسته نبود ....
نمی دانم این نفس های بیجان را، کجا به یادگار بگذارم ....
نمیدانم، با این روزهای دلتنگی ،که دست من امانت است چه میکردم ......
با این قلبی، که در روحم اسیر است به جرم خواستن تو چه میکردم .....
این منطقی که تو را مدام تصور و تعریف میکنم ...
در هیچ کدام از فرضیه های سقراط نیز نبود.....
این نقشه راهی که من برای رسیدن به تو ترسیم میکنم ..
به خنده می اندازد ،اب در هاون کوبیدن را ..
اما دریغ که گر زبان باز کنم ....
چشمان این نابینایان گشوده به این نامه شود ......
تورا می پرورم ارام، میان این رنج و
صدا ...
بین ،هیاهو و بلا، که سد شده میان ما .......
می نویسم از تو و روشنی ات :
این بدان ای بیخبر......
تو قصد این حکایتی .....
اسما جامی (روشنا)🎼
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
رویای امشبم ،،،تالار گرسنگان
با قدمهایی اهسته جوری که فقط خودم نجوای پایم را با شیارهای خسته زمین میشنوم وارد قصر رویاییم میشوم ،لباسی برتن دارم امیخته با تمام نقش هاورنگ ها ی دوست داشتنی زندگیم ،به این راحتی نمیشود اینهمه نقش ورنگ را شمرد ،مهم نیست انقدر ازاین ترکیب زیبا راضی وسرمستم که انگار بزرگترین خلق عالم برتن من است ، دیوارهای بلند این قصر مرمری مرا به بی نهایت میرسانند ،نورپردازی بی نظیر وبی نقص تمام فضا را رنگین کمانی ساخته ،هیچ پرده ای نیست هرچه هست ایینه هست وانعکاس نور ،تمام عالم دراین ایینه ها فریاد میکنند میروم ،خنکی پاهایم نشان از کفپوش رودخانه ای دارند که درزیر پایم جاری است ،به تالار عریض تاریخ دلم ،میرسم بی انتها ترین میز چیده شده ازغذاهای بانام ونشان رویش خودنمایی میکنند ،
انگار که روی موجی از خوراکی ها ،دسرها ،شیرینی ها ،میوه ها ،بریانی وپلو وخورشت های اشنا ونااشنا ،هرانچه دیده ونادیده ام پیش رویم است ،دانه دانه میبینم وازکنارشان میگذرم انقدر این تابلوی رنگارنگ زیباست که به خودم اجازه ناخنک زدن نمیدهم ،نمیدانم چقدر از زمان نادیده ها را گذراندم تا به انتهای تمام نعمات زمین رسیدم ،من ماندم ویک لعاب رنگارنگ ازفیروزه ها وطلاهای ناب اسمانی وزمینی ،دستانم نوازش گونه با این لعاب سیال درتماس شدند ودری ازبی نهایت شهود به رویم گشوده شد ومن ماندم وتمام گرسنگان زمین ،من ماندم وتمام کودکان سیاه وسفید گرسنه زمین که ازفرط نداشتن ونخوردن به استخوان رسیده بودند ،من ماندم مادران بارداری که تنها نشان گوشتی بودن بدنش شکم برامده وبرجسته اش بود ،من ماندم وپیرانی که درجوانی به هیچ مال دنیا رسیده بودند ،من ماندم ومیلیاردها میلیارد دستان خالی پدرانی که همیشه شرمنده بودند ،من ماندم ویک جهان شادی ازرسیدن من به تالاری که دران گرسنگی به انتهای خود رسیده بود
،رویای بودن من درکنار گرسنگان زمین همیشگی است ، چون میدانم ان لحظه تمام حباب های نداشتن این کره خاکی راترک میکنند 🌺🌺🌺🌺🌺
#پروین_هوشیاری
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت28
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 16 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
داغ لاله دوباره روی دلم سنگینی کرد و قلبم را به درد آورد. دلم برای دختری که نمیدانستم کیست و خونش مثل بختک روی زندگیام افتاده بود، گرفت و همزمان برای باغچۀ لالههای سپیدم تنگ شد. این دلتنگی باز چشمانم را وادار به باریدن کرد. دستمال ریزریز شدۀ توی دستم را به چشمانم کشیدم و گفتم:
ـ خواهش میکنم با من بازی نکنید. از وقتی اومدید سراغ من، ده جور حرف زدید. یه بار گفتید از خداتون بوده قصاص بشم، یه بار میگید من بیگناهم. من ... من پاک گیج شدم.
به جای جواب به من، کاغذهای امضا شده توسط من و بند و بساطش را جمع کرد و توی کیفش گذاشت و عزم رفتن کرد.
وقتی دیدم واقعاً دارد مرا در گرداب بیخبری رها میکند و میرود، داد زدم:
ـ آهای آقا؟
ایستاد و نگاهم کرد. نگاهش شبیه نگاههای محمد به من بود و همان آرامش و اطمینان را به قلبم القا میکرد.
بیهوا دستش را به طرفم دراز کرد و درست وقتی که فکر میکردم شانهام را لمس خواهد کرد، عقب کشید و گفت:
ـ من کسری هستم. وکیل پایۀ یک دادگستری.
اینها را گفت و جلوی در اتاق به انتظار ایستاد. در با صدای تقی باز شد و بعد قامت پرابهت و مردانهاش پشت در بسته پنهان شد.
جملۀ آخرش را با خودم مرور کردم و لبخندی بیاراده روی لبهای معلولم نشست. کسری؟ وکیل؟ این دیگر چه صیغهای بود؟ از بازجو تبدیل شد به وکیل؟ مگر پدر نگفت هیچ کس پروندهام را قبول نکرده است؟ ولی چه اسم قشنگی داشت! چقدر به او میآمد! قیافهاش هم ... ای ... بد نبود ...
سرم را با تأسف برای خودم تکان دادم و اجازه ندادم ذهنم بیش از این پیش برود. من چه مرگم شده بود؟ چطور مغزم در میان افکار منجمد شده و سیاهم، دنیای صورتی دخترانهام را زنده نگه داشته بود؟ زندگیام روی لبه تیغ بود. سلامتی و قیافهام را از دست داده بودم. بین مرگ و زندگی داشتم دست و پا میزدم و در بین این همه درد بیدرمان، زیبایی نام یک مرد غریبه برایم چالش شده بود.
ـ خانم آذرسا؟ حالت خوبه؟ زنگ بزنم اورژانس؟
صدای بلند و نگران محمدی مرا از هپروت بیرون کشید. مرد بیچاره مقابلم ایستاده بود و داشت بالبال میزد. لبخند مضحکم را جمع کردم و در جوابش، خوبی حالم را اعلام کردم.
به وضوح نفس بلندی کشید و روی صندلی تقریباً از حال رفت و گفت:
ـ چند بار صدات کردم. انگار اصلاً تو این دنیا نبودی. ترسیدم مثل اون دفعه خدای نکرده حالت بد شده باشه.
خجالتزده در ویلچر فرو رفتم. محمدی پرسید:
ـ با وکیلت حرف زدی؟ اولین جلسۀ دادگاهت نزدیکه. تونستید به جایی برسید؟
تکرار کردم:
ـ وکیلم؟
محمدی با تعجب نگاهم کرد. شاید او هم مثل کسری انتظار هوش بیشتری از دختری مثل من داشت.
باز سرم را تکان دادم تا بلکه آن اسم زیبای بولد شده از سلولهای خاکستری مغزم کنده شود اما نشد. لبهای محمدی داشتند تندوتند تکان میخوردند اما صدایی از او به گوشم نمیرسید. در سر من، هنوز کسری داشت حرف میزد. کسرایی که وکیل من شده بود و گفته بود اجازه نمیدهد من هم مثل لاله پرپر شوم.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
حالا که صدای پر از خشم وانتقام این پرندههای آهنی آسمان آبی و آرام شهرم را سیاه و غبارآلود کردهاند.
حالا که شمعدانیها پرپر شدهاند و ماه از ترس زیر گلبرگهایش پنهان شده.
حالا که بال پروانهها خونی شده و دیگر گرد شمع نمیرقصند.
وحالا که دریا عشقش را فراموش کرده و در دلش به جای قلب، مین کاشتهاست.
بوم نقاشیام را برمیدارم.
رنگ آسمانش را لاجوردی میزنم.
جایی پرندههای آهنی کبوتران عاشق را به پرواز درمیآورم.
شمعدانیهارا دوباره لب حوض فیروزهای میچینم تا به تماشای رقص ماه را در کنار ماهیهای قرمز بنشینند.
پروانهها با بالهای رنگیشان گرد شمع بچرخند وبرایش شعر بخوانند و دریا دوباره عاشق شود وشنهای داغ ساحل را در آغوش بگیرد.
#انسیه_حیدری
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خالق صبر
هربار بادیدن تصویر رهبر شهید دلم می گیرد.
با دیدن سخنرانی های رهبر جای خالیش چنگ به دل وجانم می زند.
اما رفتن به تجمعات شبانه دیدن پرچم های برافراشته کشورم،گرو ه های سرود،شور واشتیاق مردم آرامم می کند.
پیام های رهبر جوانم غم نبودن رهبر شهید را جبران می کند.
وامید به پیروزی حالم را خوب می کند.
#زهرا_زرگران
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub