#پیام_رضایت_شما
باعث افتخار انتشارات شاولد است که در مسیر چاپ اولین اثر ارزشمندتان کنار شما حضور دارد!
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🗓️ سهشنبه // 22// اردیبهشت// 1405 //
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع: #با_هم_بنویسیم_برای_هم_بمانیم
==============================
📣 **چالش ادبی همراهی با روزهای ما**
دوستان و همراهان عزیز 🌱
در این روزها که حالوهوای جامعه پر از فکر، احساس و دغدغههای مشترک است، تصمیم گرفتیم کنار هم بایستیم و با کلمات، حرف دلمان را بزنیم.
از شما دعوت میکنیم **یک یا دو بیت شعر** (از خودتان یا شاعران فارسیزبان)
یا **یک دلنوشته کوتاه**
متناسب با شرایط این روزهای جامعه، امید، صبوری، همدلی، درد، یا آرزوهای مشترکمان برای ما ارسال کنید.
✍️ آثار منتخب با نام شما در **کانال انتشارات** منتشر خواهد شد.
📌 شرایط:
- کوتاه و خوانا باشد
- محترمانه و در چارچوب ادب
- ترجیحاً مرتبط با حالوهوای امروز جامعه
📩 آثار خود را تا فردا برای ما بفرستید.
-----------------------------
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
بیایید با کلمهها، کنار هم نفس بکشیم 💚
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
ایران من
ایران من ای سرزمین عشق و عرفان
پاینده باشی کشورم مهد دلیران
تاریخ تو یکسر وفاداری وایثار
مردانی از جنس غرور وفخر دوران
دشمن بداند با شهادت سرفرازیم
از وحدت ما می شود افسرده شیطان
تا پرچم ایران بدست مرشد ماست
ترسی نداریم از ستمکاران نادان
اینجا سرای شیر مردان خدایی است
رزم آورانی عاشق و شیدا ی قرآن
سردار هایی که شهادت را گزیدند
آزادگی را خونشان کرده است بنیان
اینجا حرم باشد وخاکش لاله گون است
دنیا بداند دشمن ما گشته حیران
پیمان وحدت بسته ایم وجان نثاریم
سستی نگیرد هیچگاه در نقش ایمان
با اتحاد ویکدلی پیروزی از ماست
ایران توسل می کند بر حی سبحان
ما حافظان آن خلیج فارس هستیم
مهمان ناخوانده شود آنجا پریشان
یاران دانشمند را یارب نگهدار
از همت آنان شود میهن گلستان
فرمان دهد رهبر اگر آماده هستیم
در جنگ با دشمن هراسی نیست از جان
☫ادبیات مقاومت...
#پروین_امیدواری
#پایداری_حماسه_ایثار
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
بداهه برای چالش امروز
مصرع به مصرع شبهای خیابان سرودنیست
همراهی شمع و گل و پروانه دیدنیست
ما همچو سرو پای وطن ایستادهایم
والله غیرت مردانۀ ایران ستودنیست
#سهیلا_سپهری
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
این روزها ادم ها
دلتنگ می مانند
در سکوت
در کلام
در صلح
در جنگ
در رفتن
در آمدن
در بودن
در نبودن
و اکثرا....
ساده
آرام
بیحرف
در زندگی
در مرگ....
به رفتن
فکر می کنند!!
#پرستوو_نوشت
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
گرصبر کنی زغوره حلوا سازی!
این روزها فقط روز صبر است.
صبر مادر جوان داده ،صبر کودک یتیم وبی کس شده.
صبر خانه های که بی صاحب شده وصبر خانواده های که بی سقف بالا ی سر شدن.
صبر کسانی که به تجمعات می روند.
صبر مردم در فشار اقتصادی
صبر وصبر ...
صبری که سخت است ولی میوه ی آن شیرین است چون حلوا وعسل انشالله
#زهرا_زرگران
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#شاولد_نوشت:
✨ یه کم بنویس، یه کم سبک شو ✨
این چالش رو گذاشتیم تا یه کم دلت سبکتر بشه و فکرات رو بنویسی.
ما با دلِ باز میپذیریم،
پس اثر قشنگت رو برامون بفرست 🤍
کاش، در سکوت تو معنا بود
کاش، در نبودنت رازی بود
کاش، در دل غم حکمت بود
کاش، در دوری تو یادی بود
کاش، در عشق تو یک یاری بود
کاش، در عمر تو نامم بود
کاش، در طوفان تو آرامشی بود
کاش، میان این همه کاش و ولی
یک ندا ، فرمان حتما میداد .
نام اثر :بامداد سفر
#اسما جامی (روشنا)ّ
----------------------------------
تو را میان جمع می نگرم
اما افسوس که سخن نمی شود
نگاهم میکنی گاهی،لاکن بی دوام است
گاهی صدایت با سلامی مختصر
گاه با رد شدن، عطر تنت دل می برد
هرچند خوشم با عشق بی تکلیف تو
من با چنین دردی، با خدای خود خشنودم
امید است، مرا وصل این جانان من
تا به پایان برسد ،قهوه تلخ این جوان !
#اسما جامی(روشنا)
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
«سالهای پایانی خدمتم در دبستان شهید صافی بود؛ روزی که دوازدهم اردیبهشت، همزمان با روز معلم، باران بهاری میبارید. هوای مدرسه با عطر باران آمیخته شده بود. بچهها با چترهای رنگارنگشان زیر باران بازی می کردند.وقتی به وسط حیاط رسیدم، هر کدام از گوشهای به سمت من دویدند. چهرههایشان پر از اشتیاق بود که زیر چترشان پناه بگیرم.
وقتی دورم حلقه زدند، با آن چترهای رنگی و خندههایشان، منظرهای بینظیر و پر از احساس شکل گرفت. گوشی موبایلم را به یکی از دانشآموزان دادم تا چند عکس از این لحظه بگیرد. آن عکسها، آنقدر زیبا و ماندگار شدند که هر سال در هفته معلم، آن را در پروفایلم میگذارم تا یاد آن روز خوب و دوستداشتنی زنده بماند. خاطرهای که با هر بار نگاه کردن، دوباره دل را گرم میکند.» 🌧️📸🍃
✍پروین امیدواری
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت32
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 23 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
کسری دادهایش را زد، توبیخهایش را کرد و بالاخره آرام گرفت. خودم را به خواب زده بودم و منتظر بودم صدایم کند، اما پلکهایم ناخودآگاه میپریدند و حتماً بیدار بودنم را لو میدادند.
هُرم نگاهش را حس میکردم. درست مثل آفتاب داغِ وسط یک ظهر تابستانی، گرمم میکرد و قلبم را به سروصدا میانداخت. بهخاطر ضربان تند قلبم، نفسم هم تندتر شده بود و با هر دم، مولکولهای عطر سرد و تلخ همیشگیاش وارد جریان خونم میشدند و در سلولبهسلول بدنم خانه میکردند. عطری که روزی با خودم قرار گذاشته بودم تا ابد از آن متنفر باشم و حالا هر بار بیش از پیش، مست همان رایحه میشدم. راست میگویند که مرز بین عشق و نفرت، به باریکیِ یک تار مو است.
دلم برایش تنگ بود و بیشتر از آن نتوانستم خودم را از دیدنش محروم کنم؛ اما باز کردن چشمهایم مصادف شد با فریاد دوبارهٔ کسری.
قبل از آنکه بفهمم دلیل فریاد مجددش چیست، ناگهان دستهای گل لالهٔ سپید را از دست پرستار بهداری قاپید و مقابل چشمان حیرتزدهام، توی سطل زبالهٔ گوشهٔ اتاق پرت کرد.
این کار را با حداکثر سرعت ممکن انجام داده بود تا من گلها را نبینم، اما دیر شده بود و من دیده بودمشان؛ لالههای سپیدی که هر دو میدانستیم از طرف چه کسی فرستاده شدهاند.
چشمم دیگر هیچچیز بهجز آن گلهای بینوا را نمیدید. گلهایی که سوزن آمپولهای داخل سطل زباله، گلبرگهای ظریفشان را زخمی کرده بودند و گازهای خونآلود، سپیدیشان را لکهدار.
نگاه گرفتن از لالهها مثل جان کندن بود برایم. درست از شب کشته شدن لاله، دیدن و لمس کردن و بوییدن لالهها برایم آرزو شده بود. نه اینکه نتوانم این آرزو را برآورده کنم، نمیخواستم. حتی اگر میتوانستم، پاککنی برمیداشتم و هر خاطرهای از لاله را از ذهنم پاک میکردم.
کسری هنوز داشت پرستار را توبیخ میکرد:
ـ از این به بعد، هر چیزی از طرف هر کسی برای خانم آذرسا فرستاده میشه، باید قبلش با من هماهنگ بشه. بشنوم و ببینم چیزی بدون هماهنگی به دستش رسیده، با کارتون خداحافظی میکنید خانم. مفهوم بود؟
چشمهایم از تهدید کسری گشاد شدند. نمیدانستم واقعاً تا این حد نفوذ دارد که بتواند چنین کاری انجام دهد یا صرفاً تهدید توخالی میکند. هرچند همین حضور بیمانعش در بهداری زندان، تأییدی بر نفوذش بود.
پرستار بیچاره منومنکنان گفت:
ـ ببخشید، ولی من فکر کردم حتماً خوشحال میشن. نمیدونستم...
کسری با بیرحمی، کلامش را برید:
ـ از این به بعد جای کسی فکر نکنید، خانم!
پرستار با دلخوری چشمی گفت و خواست اتاق را ترک کند، ولی کسری ولکنش نبود:
ـ این نکته رو به بقیهٔ همکاراتون هم گوشزد کنید.
با این رفتار پرعتاب، یاد اولین باری افتادم که کسری را دیدم؛ روزی که بازی بدی را با من راه انداخت و چند بار اشکم را درآورد تا حرفش را به کرسی بنشاند و از من اعتراف صریح بگیرد که مرتکب قتل نشدهام.
آن روز آنقدر از او نفرت پیدا کرده بودم که اگر همان چاقوی آلتِ قتاله دم دستم بود، حتماً میکشتمش.
از مرور اتفاقات آن روز و مقایسهاش با رفتار امروزش، خندهام گرفته بود؛ اما بعد از آن سکته، عملاً با لبهایم نمیتوانستم بخندم. پس هرچه خنده در دلم داشتم، توی چشمهایم ریختم و زل زدم به ابروهای گرهخوردهٔ کسری.
کسری پوفی کرد، شقیقههایش را ماساژ داد و با تشر گفت:
ـ نخند، مهتاب! از دستت خیلی عصبیام و ممکنه چیزی بگم که ناراحتت کنه.
لازم نبود چیز دیگری بگوید. در این مدت آنقدر شناخته بودمش که بدانم امروز، آن کسرای همیشگی نیست.
خندهام بهسرعت پر کشید. دیگر نخندیدم، اما دلم لبریز از غم شده بود و هر آن ممکن بود این غم از چشمانم سرریز شود.
دقیقهها در سکوتی آزاردهنده میگذشتند و صدایی جز چکیدن قطرههای سرم شنیده نمیشد.
غرق در سکوت اتاق شده بودم که کسری ناگهان از جا برخاست. با قدمهای بلند خودش را به در رساند، با سروصدا آن را بست، کلید را در قفل چرخاند و به در تکیه داد.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub