🍎 #پارت_14_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 24 اردیبهشت 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
بالاخره روز پنجشنبه در میان هیجان و استرس من سر رسید. خواستگارها گفته بودند سر ساعت سه میآیند. توی همین فاصله مادرم به کمک کبری تعدادی از فامیل را که بهشان دسترسی داشتیم دعوت کرده بودند. البته توی روستا تقریبا همه با هم فامیل هستند. به دستور عمه شهربانو که از آن روز با هم به شیراز رفتیم تا امروز خانهمان مانده بود، به اتاق نشیمن آمدم. خودش هم آمد. کبری و تاجگل هم پشت سرش آمدند. اما خدیجه نتوانست بیاید. گویا شوهرش گفته بود همین جا کنار خودم بشین مواظب بچههایت باش.
بلوز و دامن سبزرنگی را که آن روز با عمهام خریده بودیم، پوشیدم. روسری نو به سر کردم. کبری چند قلم لوازم آرایش داشت کمی آرایشم کرد. خجالت کشیدم اولین بار بود پودر و رنگ و روغن به صورتم میزدم. یک آینهی کوچک گرد توی لوازم آرایش کبری بود. کبری آینه را جلوی صورتم گرفت چقدر چهرهام تغییر کرده بود. خیلی قشنگتر شده بودم.
از سر و صدای کلزدن زنها که توی ایوان و اتاق مهمان جمع شده بودند فهمیدم که مهمانها آمدهاند. ده دقیقه بعد از اتاق بیرون آمدم. چادر نماز را روی سرم کشیدم. دوباره صدای هلهله و شادی و کل، خانه را به لرزه درآورد. بیرون از اتاق شلوغ و پلوغ بود. به اندازه فضای ایوان و اتاق مهمان، مادرم مهمان دعوت کرده بود. با وجود سرما و کمبود جا، پایین پلههای ایوان توی حیاط دو تا روفرشی دوازده متری هم پهن کرده بودند و تعدادی از مردان فامیل هم روی آن نشسته بودند. حرف میزدند، قلیان میکشیدند و چای میخوردند. همهاش خدا خدا میکردم باران نبارد. چه تصور عجیبی!
باران آن هم شهریور ماه! خندهام گرفت.
انگار عروسی بود. یک ضبط قدیمی که نمیدانم از کجا پیدایش شده بود آهنگ محلی پخش میکرد. بچه توی اتاق وول میخورد. تعدادی مرد که از خویشان نزدیکم بودند، جلوی در، داخل حیاط ایستاده بودند. حریم خودشان را میدانستند و به سمت زنانه نمیآمدند. مرا کنار پیرزنی چاق و چله نشاندند. میگفتند: مادر آقا ناصر. فهمیدم مادر شوهر آیندهام است. زیرچشمی نگاهش کردم. قیافهی تو دل برویی داشت. صورتی چاق و گندمی، دماغی سربالا و لبهایی قیطانی که کمی سرخ مینمود. از جا برخاست به احترامش بلند شدم. دست در گردنم انداخت و مرا به سمت خودش کشید و صورتم را آرام بوسید و گفت: عروس قشنگم، الهی خوشبخت بشی.
چقدر متین و باشخصیت بود. بوس کردنش هم با کلاس بود. از بس خجالت کشیده بودم سرم را بلند نکردم اصلاً نمیدانستم چه کسانی توی اتاق هستند.
ننهی ما را ببین. عروسی راه انداخته. همهی اهالی روستا را خبر کرده. آمدیم و این برنامه به هم میخورد، آمدیم و مش عبدا... میمرد، آن وقت تکلیف چی بود؟ زن جوان و زیبایی از روبهرویم آمد. او را نشناختم. درست روبهرویم قرار گرفت. مانتویی بود اما نه مثل عمه. مانتوش خیلی شیک و قشنگ بود. صورتش را خیلی ملایم و قشنگ آرایش کرده بود. موهایش به طرز زیبایی از جلوی روسریاش بیرون آمده بود. صورتش را جلو آورد و ملایمتر از مادر ناصر آقا مرا بوسید و یک انگشتر طلا که نگین سبز درخشانی داشت را به انگشت کوچک من کرد. زنها کل زدند و دوباره هلهله کشیدند. کمی جرأت پیدا کردم و سرم را آرام بالا آوردم. همان زن خوشگل لبخند زیبایی زد. چه دندانهای سفیدی داشت. گفت: من ملیحه خواهر آقا ناصرم.
اسمش هم مثل خودش زیبا بود. لبخند زدم و سرم را تکان دادم.
کبری با لباس محلی آبیرنگش که بسیار پرچین و قشنگ بود، وسط مجلس راه میرفت و چایی میگرداند. خدیجه را در میان جمع زنها دیدم کنار دیوار نشسته بود و تکان نمیخورد. حتی در جمع زنها هم از شوهرش میترسید. صدای حرف زدن زنان فامیل و...، صدای ضبط صوت، سر و صدای بچهها که خانه را روی سرشان گذاشته بودند کاملاً مات و مبهوتم کرده بود. زنها دوباره کل زدند. ملیحه خانم از توی یک جعبه روسری قشنگی را درآورد. آن را سه گوش تا کرد. بیشتر از بیست جفت چشم به من دوخته شده بود.
ملیحه روسری خودم را از روی سرم برداشت و روسری جدید را به سرم کرد. زنها دست میزدند و هر از گاهی هلهله سر می دادند. عمه جان هم لباس محلی پوشیده بود. وسط راه به اندازهی یک دایره بزرگ خالی کردند. زنها عقب رفتند و متراکمتر نشستند. عمه آمد وسط و شروع کرد به رقصیدن. زنها محکمتر دست زدند و هلهله کشیدند. کبری هم آمد وسط. چند تا زن دیگر هم بلند شدند و عمه را همراهی کردند. عمه جان دو تا دستمال زرد و صورتی دست گرفته بود و با ریتم آهنگی که از ضبط پخش میشد دستمالها را در هوا تکان میداد.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 معرفی استاد دوره «قلمتراش» | آکادمی قلمساز
#مربی_شماره_2
در این ویدئو با سرکار خانم «فریبا کریمی» آشنا میشوید؛
استاد و همراه شما در مسیر تبدیل ایدهها به یک اثر واقعی و حرفهای. ✨
در این معرفی، بخشی از سوابق، تجربهها، نگاه آموزشی و سبک تدریس ایشان را خواهید دید؛
تا با فضای واقعی کلاس، نوع آموزش، لحن بیان و کیفیت همراهی استاد بیشتر آشنا شوید.
✍🏻 تفاوت اصلی آکادمی قلمساز با بسیاری از دورههای نویسندگی چیست؟
ما فقط آموزش تئوری ارائه نمیدهیم؛
تمرکز اصلی ما روی «خروجی حرفهای» هنرجوست.
یعنی شما در طول دوره:
✅ داستان خودتان را مینویسید
✅ اثر شما بهصورت تخصصی بررسی میشود
✅ بازخوانی، تحلیل و نقد آثار تا ۲۰ مرتبه برای هر هنرجو انجام میشود
✅ متن شما تا رسیدن به نسخه نهایی و حرفهای همراهی و اصلاح خواهد شد
🏆 خروجی این مسیر:
چاپ اثر شما در کتاب مشترک انتشارات شاولد
+ دریافت نسخه چاپی کتاب با نام خودتان
+ عضویت در باشگاه نویسندگان شاولد
💰 شهریه دوره:
۹.۹۹۰.۰۰۰ تومان
🔥 با تخفیف ویژه فقط تا ۱۰ خرداد:
اقساطی ۶.٩٩٠.٠٠٠ تومان
نقد ۵.۹۹۰.۰۰۰ تومان
⚠️ ظرفیت دوره بسیار محدود است و با تکمیل ظرفیت، ثبتنام بسته خواهد شد.
اگر میخواهید نوشتن را جدی شروع کنید و وارد مسیر حرفهای نویسندگی شوید، این فرصت را از دست ندهید. 🌹
------------------------------
ارتباط با ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
✍🏻 چرا آکادمی قلمساز با بسیاری از کلاسهای نویسندگی متفاوت است؟
🥰 در بسیاری از دورههای نویسندگی، آموزشها معمولاً به چند جلسه توضیح تئوری محدود میشود؛ هنرجو مطالب را میشنود، چند تمرین مینویسد و دوره تمام میشود. اما در آکادمی قلمساز ما مسیر را متفاوت طراحی کردهایم.
📚 تمرکز اصلی ما «خروجی واقعی» است؛ یعنی تبدیل هنرجو به نویسندهای که بتواند یک اثر کامل و قابل چاپ خلق کند.
🤩 به همین دلیل در این دوره هر هنرجو از یک پشتیبانی تخصصی و جدی برخوردار است. متنها فقط خوانده نمیشوند، بلکه بهصورت دقیق بررسی، تحلیل و اصلاح میشوند. هر اثر تا رسیدن به نسخه نهایی، بارها بازخوانی میشود و استاد دوره نکات ساختاری، روایی و سبک نگارش را مرحلهبهمرحله اصلاح میکند.
✅ در این مسیر، برای هر هنرجو امکان بازخوانی، تحلیل و نقد اثر تا ۲۰ مرتبه فراهم شده است؛ یعنی شما تنها نمینویسید، بلکه قدمبهقدم یاد میگیرید چگونه نوشتهتان را به یک اثر حرفهای تبدیل کنید.
😍 هدف ما صرفاً برگزاری یک کلاس نیست؛ هدف این است که در پایان دوره، شما صاحب یک داستان کامل و حرفهای باشید؛ اثری که میتواند در کتاب مشترک انتشارات شاولد منتشر شود و نام شما بهعنوان نویسنده در کنار آن ثبت گردد.
📩 اگر شما هم علاقهمند به شرکت در این دوره هستید، برای دریافت اطلاعات و ثبتنام به ادمین پیام بدهید.
------------------------------
ارتباط با ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub✅
🗓️ جمعه // 25// اردیبهشت// 1405 //
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع: بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی - روز پاسداشت زبان فارسی
==============================
«به نام خداوند جان و خرد…» 📜
امروز ۲۵ اردیبهشت، روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی و پاسداشت زبان فارسی است. روزِ زبانی که در گذر قرنها، خانهی امنِ احساسات، رنجها و امیدهای ما بوده است.
ما فکر کردیم به همین بهانه، چالش این هفتهمون رو متفاوت برگزار کنیم. از شما میخواهیم با زبان مادریمان، همان زبانی که با آن فکر میکنیم و عشق میورزیم، از حال و هوای این روزهایتان برایمان بنویسید.
شاید لازم باشد برای سبکتر شدنِ ذهنتان، کلمات را روی کاغذ (یا در چتباکس) رها کنید. فرقی نمیکند یک بیت شعر از شاهنامه باشد که این روزها آرامتان میکند، یا یک دلنوشتهی کوتاه به زبان فارسی که حرف دلتان است.
ما با روی باز و دلی گرم، پذیرای واژههای شما هستیم. بیایید با هم، این پیوند را با زبانِ اصیلمان تازه کنیم.
منتظر شنیدنِ صدایِ کلمات شما هستیم. 🌿✨
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
سخن
وقتی برای اولین بار به توس رفتم و از نزدیک فردوسی را زیارت کردم، چنان محو شکوه و عظمتش شدم که به خودم بالیدم ایرانی هستم و در هوایی نفس میکشم که روزگاری این شاعر و دیگر بزرگان در آن نفس کشیدهاند.
وقتی به آرامگاهش قدم میگذاری، یاد داستان رستم و سهراب میافتی که پردهخوان با هیجان نبرد پدر و پسر را میخواند.
رستم روی سینهٔ سهراب نشسته، شمشیر بر آن فرود آورد که سهراب گفت: «اگر ماهی دریا بشوی و اگر ستارهٔ آسمان، پدرم رستم تو را پیدا کند.» و من همیشه در نمایش، نقش سهراب را بازی میکردم.
کمی زبانم میگرفت، ولی این نقش را بهخوبی بازی میکردم.
معلم گفت: «تو هنرپیشهٔ خوبی میشوی، ولی هیچگاه دنبالش نرو.»
هیچوقت دلیلش را هم نمیگفت.
چنان عاشق شعرهای فردوسی بودم که اسم فرزندانم را سهراب و کاوه و پوراندخت گذاشتم.
هیچکس حق نداشت در خانهٔ من و همسرم، بهغیر از رستم و تهمینه، به اسم دیگری صدایمان بزند.
وقتی که داد و بیداد میکردم و در را به دیوار میکوبیدم، اهالی خانه میگفتند: «ضحاک بیشتر بهت میآید تا رستم.»
یک شب فردوسی به ملاقات این بندهٔ حقیر آمد و گفت:
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
به دانش نبد شاه را دستگاه
و گرنه مرا برنشاندی به گاه.
تو فقط اسمها را یدک کشیدی.
بلند شو مرد.
به سی سال بردم به شاهنامه رنج
که شاهم ببخشد بسی تاج و گنج
به پاداش من گنج را در گشاد
به من جز بهای فقاعی نداد
فقاعی نیَرزیدم از گنجِ شاه
از آن من فقاعی خریدم به راه
که سفله خداوند هستی مباد
جوانمرد را تنگدستی مباد.
بلند شو، دنبال کار و بار باش که شکم گرسنه عاشقی ندادند.
چشمانم را باز کردم؛ تهمینه با ماهیتابه بالای سرم ایستاده بود.
سهراب گرسنه است، پوراندخت شهریهٔ دانشگاه میخواهد، کاوه در سر درست کرده و کلانتری است.
بیدار شو!
تنِ فردوسی در گور دارد از دست کارهای تو میلرزد.
نمیتوانی درست صحبت کنی، ولی اشعار فردوسی را مثل بلبل میخواهی، رستمخان.
روزت مبارک، سرایندهٔ پارسیگو.
#بهتری_درفش
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فردوسی پارسی
شاهنامه کتابی با حجم قابل توجه و ماندگار و تاثیرگذار مرزهای زمان و مکان را در نوردیده و باعث شده ایران مرکز جهان و زبان پارسی اثری قابل توجه داشته باشد تا در کنار آثار برتر جهانی خوش بدرخشد. فردوسی که قلم به دست بگیرد رستم جان می گیرد و پارسیان سینه ستبر می کنند و درافشانی می کنند.
#حسین_علی_ساسانی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
پدرم رباعیهای خیام را از بر بود. من بچه بودم و منتظر میماندم وسط شعر، اسم یک کوزه بیاید؛ انگار آن کوزه برای من اکسیری از گذشته بود.
مادرم هم سعدی میخواند؛ نه از روی کتاب، از حافظه، از زندگی.
برادرهایم هم هرکدام نسبتی با شعر داشتند؛ یکی شعر را به نستعلیق مینوشت، یکی شعر میگفت، یکی حافظ را از بر بود. القصه، در پیچوخم زندگی، ما خانهای داشتیم که بوی شعر میداد.
بعدتر که بزرگ شدم و شاعرها را شناختم، دیدم بیشترشان یک جای کودکیشان به شعر بند بوده؛
یکی شبها شاهنامه شنیده، یکی لالاییِ مادرش وزن داشته، یکی پدرش بیدلیل زیر لب غزلی میخوانده.
و فکر میکنم وقتی شعر در کودکی وارد خون آدم بشود، دیگر بیرون نمیرود.
ممکن است آدم پیر شود، خسته شود، حتی سالها چیزی ننویسد؛
اما آن حالِ شاعرانه یک گوشه از جانش میماند؛
مثل کوزهای قدیمی که آدم هنوز گاهی از لبش آب میخورد.
#فاطمه_شفیعی
#سروا
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
اندرحکایات فردوسی شناسی
روزی روزگاری در دوران پساکرونا، ادیب بزرگی برای روز نکوداشت بزرگ پاسدار زبان شیرین پارسی، حکیم ابوالقاسم فردوسی به ضیافتی دعوت بشد.
میزبانان محترم مرحمت بفرموده و ما خرده ادبای نوپا را هم جهت سیاهی لشکر دعوت گرفته بودند.
ایشان در صدر مجلس، بر صندلی مخمل گرم و نرم نزول اجلاس داشتند و ما در منتهیالیه مشرف به در خروج، روی صندلیهای پلاستیکی چرک و سنگی.
برخی از نوادیبان همان هم گیرشان نیامده بود و وزن ثقیلشان را به پاهای بینوایشان تحمیل بکرده بودند.
القصه، ادیبالادبا را با مشایعت بادیگاردهای عظیمالجثه و با بهبه و چهچه و دعا و ثنا، روی فرش سرخ پشت میکروفون بفرستادند تا محفل را به درّ و گوهری از ادبش بیاراید.
ادیب بزرگ میکروفون را بچسباند به دهان مبارک و ژستی فردوسیانه بگرفت تا سخن براند(همان سخنرانی کند خودمان).
ما خرده ادبا که عمری بود از ثروت دنیوی بیبهره بودیم، همه تن گوش شدیم تا هر چه درّ و گوهر از دهان او بیرون بجست، در جا ببلعیم تا شاید اندک بهرهای از ثروت معنوی کاسب بشویم!
بالاخره ادیب زبان مبارک بگشود لیکن هنوز چیزی نگفته، عدهای چاپلوسالدوله احسناحسن گویان سخنش ببریدند.
ادیب، غرّه به غرور، لبخند فخرفروشانهاش را به رایگان بر ما عرضه داشت و بفرمود:
«فردوسی علیهالرحمه میفرماید
بنیآدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
و الی انتها...»
ما انگشت حیرت بر دهان، با شک و تردید از آنچه شنیده بودیم، تنها لب خود میگزیدیم. هیچ یک از نوادیبان، جرأت گزیدن آن بزرگ ادیب را در خود نمیدید.
ناگاه فسقل کودکی از میان جمع برخاست، شیرینی بزرگی را که در دهان کوچکش چپانده بود، بلعید و فریاد برآورد که:
«آقا اجازه؟ آقا معلم ما گفته این شعر را سعدی بسروده است نه فردوسی!»
از پس آن هنگامه ، کسی از ادبا، آن ادیب بزرگ را در هیچ محفل ادبی رؤیت ننموده است.
چنانچه عزیزی از وی اطلاعی در دست دارد، به محفل ادبا خبر بدهد و جامعه ادبی را از نگرانی برهاند.
سپاسمندم.
خرده ادیبی نوپا
#سهیلا_سپهری
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub