eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
896 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚✨ خبر ویژه از انتشارات شاولد خوشحالیم که به اطلاع همه نویسندگان عزیز و همراهان پرمهر‌مان برسانیم: 📖 کتاب «فرشتگان میناب» پس از طی مراحل ویرایش و طراحی، به‌طور کامل صفحه‌آرایی شد و اکنون آماده ارسال برای دریافت مجوز رسمی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است. در این اثر ماندگار، یاد و خاطره‌ی آن روز تلخ و پرافتخار — ۹ اسفند ۱۴۰۴ — زنده شده است؛ روزی که دبستان دخترانه و پسرانه *شجره طیبه* میناب هدف موشک‌باران بی‌رحمانه قرار گرفت و ده‌ها دانش‌آموز و آموزگار، در راه ایمان و وطن به آسمان پر کشیدند. این کتاب حاصل هم‌دلی و قلم‌های روشن ۵۳ نویسنده از سراسر ایران است که با عشق و تعهد قلم زده‌اند. ✨ طراحی چشم‌نواز جلد، صفحه‌آرایی حرفه‌ای و جانمایی هنری آثار باعث شده «فرشتگان میناب» به اثری درخور نام این فرشتگان آسمانی تبدیل شود. به‌زودی این کتاب به چاپ خواهد رسید. --- 🌟 و اما خبر دوم… 📖 پروژه سوم کتاب مشارکتی «وطن ما ایران» اکنون در حال اجراست! این کتاب با موضوعاتی همچون وطن‌دوستی، شجاعت مردم ایران، ایثار، اخلاق، شخصیت رهبر، شهدا و روحیه مقاومت منتشر خواهد شد. 🖋️ نویسندگان می‌توانند آثار خود را در قالب روایت، یادداشت ادبی، داستانک، دل‌نوشته یا تحلیل کوتاه ارسال کنند. اما توجه داشته باشید: 📌 ظرفیت این کتاب بسیار محدود است و در روزهای آینده به‌طور کامل تکمیل خواهد شد. جهت مشارکت در کتاب «وطن ما ایران»، همین حالا اثر خود را ارسال کنید. انتشارات شاولد 🇮🇷✨ ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شاولد...! شکر   ِخدا   در کنف  ِ شاولد سبزه    برنگ  ِ  کلَف  ِ شاولد کِلک ِ   مُرَصَّع     یل  ِ  شاولد دُرِّ  یَمانی      شَرَف  ِ    شاولد سطح یک و دو،سه وچهارتمام خاتم   ِ او  از   نَجَف  ِ   شاولد حالت خوب قلمات خوشتراش! مایه ی برکت  ، صَدَف  ِ شاولد قصه  و  شعر   و  غزل  ِ پایدار! ‌محصول  ِ پیک  ِ خَلَف  ِ شاولد عرفان و تحسین  و غزل شاولد تا که بوده هست حَرف  ِ شاولد شکر  ِ خدا    در   کنَف  ِ  شاولد سبزه      برنگ  ِ   کلَف  ِ  شاولد غزلیات _ مهدی عرفانیان ===================== ممنون از لطف و محبت جناب آقای عرفانیان عزیز🙏🌸 ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شاولد/ مهارت نویسندگی
⏳ *آخرین فرصت استفاده از تخفیف چاپ کتاب * 📚✨ 🔹با توجه به *افزایش * 👈/هزینه‌های چاپ و کاغذ/ 👉 پس ا
.👆👆 * فقط ۲ روز مانده… * ⏳ روزهای پایانی جشنواره را از دست ندهید؛ پس از این تاریخ، با افزایش تعرفه‌ها روبه‌رو خواهیم بود. اگر برای چاپ اثر خود تصمیم دارید، الان بهترین زمان برای اقدام است 🌿📚 .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 30 اردیبهشت 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= کسری نیم ساعتی می‌شد که رفته بود. سرمم هم چند دقیقه‌ای بود که تمام شده بود و خون داشت از رگم برمی‌گشت توی لوله. همان پرستاری که کسری توبیخش کرده بود، داشت توی اتاق می‌چرخید اما عملاً مرا نادیده گرفته بود. امروز به قدر کافی خون از دست داده بودم و دیگر نایی برای خونریزی بیشتر نداشتم. صدا زدم: ـ خانم؟ سرم من خیلی وقته تموم شده. خودش را به نشنیدن زد. دوباره گفتم: ـ داره از رگم خون میاد. هنوز حرفم تمام نشده بود که داد زد: ـ خیله خب، حالا! کولی‌بازی درنیار! نترس، با چند تا قطره خون نمی‌میری. از لحن تلخ و نامهربانش جا خوردم، ولی چیزی نگفتم. در دلم به او حق می‌دادم که دلخور باشد، اما مسئله اینجا بود که من در دلخوری او کمترین سهمی نداشتم. بعد از چند دقیقه بالاخره رضایت داد دست از بیهوده چرخیدن در اتاق بردارد و آنژیوکت را از دستم جدا کند. سوزن را طوری از دستم کشید که درد تا مغز استخوانم پیچید، ولی باز هم زبان به دندان گرفتم و دم نزدم. خون هنوز قطره‌قطره از جای سوزن می‌چکید، اما او حتی حاضر نشد روی زخم را چسب بزند. کمی جای سوزن را فشار دادم تا بالاخره خون منعقد شد و بند آمد. وقتی پایم را از تخت پایین گذاشتم، ضعف و سرگیجه بر من غالب شد. در شرف سقوط بودم که پرستار با بی‌میلی دستم را گرفت و کمک کرد تا از اتاق بیرون بروم. توی سالن، یکی از نگهبانان بند منتظرم نشسته بود. پرستار تا کنار او دستم را رها نکرد و وقتی به او رسیدیم، سفارشم را کرد و گفت: ـ کمکش کنید تا سالم برسه بند. خون زیادی از دست داده و سرگیجه داره. نگهبان که زنی هم‌سن مادرم بود، از جا بلند شد. ابروهای پرپشت مردانه و کرک‌های سیاه پشت لبش چهره‌اش را خشن کرده بود، اما با مهربانی دستم را گرفت و گفت: ـ باشه، حواسم بهش هست؛ ولی گفتن بند نبرمش. پرستار با بی‌تفاوتی شانه‌ای بالا انداخت و رفت. قصد داشتم از او تشکر کنم، اما حرف‌های نگهبان حواسم را پرت کرد و فراموشم شد. زن دستبند را درآورد. دست‌هایم را جلو بردم؛ دیگر به این النگوهای سنگین و زمخت فلزی عادت کرده بودم. نگهبان نچ‌نچ‌کنان دستبند را به دستم زد و زیر لب گفت: ـ یه جای سالم تو دست‌هاش نداره. خدا به مادرش صبر بده. بعد دست انداخت به شانه‌ام و تن نحیفم را کاملاً در بر گرفت تا مبادا غش کنم. از بهداری که بیرون رفتیم، طاقت نیاوردم و پرسیدم: ـ اونجا گفتین من رو بند نمی‌برین. درسته؟ سرش را بالا و پایین کرد و با ناراحتی گفت: ـ آره دخترجون. نمی‌دونم چی کار کردی که این حال و روزت رو هم نادیده گرفتن و فرستادنت اونجا. نمی‌دانستم آنجایی که می‌گفت کجاست، اما از لحن دلسوزانه‌اش می‌شد فهمید که جای خوبی نیست. ترس در جانم نشسته بود، اما جرأت پرسیدن سؤال دیگری نداشتم. شنیده بودم وقتی موعد اعدام مجرمین نزدیک می‌شد، آن‌ها را به بند اعدامی‌ها می‌بردند؛ اما من که هنوز حکمم نیامده بود. پس مرا کجا داشتند می‌بردند؟! ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا