eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
896 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خدای مستعان عشقی که دنیا رو عوض کرد کتایون نظری توی دنیایی که امروز همه دنبال تجملات، عکس‌های پرزرق و برق و نمایش دادن هستن، این پیوند به ما یاد می‌ده که عشق واقعی اصلاً این نیست. عشق یعنی همون سادگی بی‌تکلفی که بین این دو تا بود یعنی دو تا قلب که بدون هیچ تظاهری، فقط برای رسیدن به هدف بزرگتری با هم یکی شدن. ‌این ماه ذی‌الحجه که هستیم، با تمام شکوهش یادآور همینه. اینکه چطور یه پیوند ساده و در عین حال عمیق، تونست مسیر تاریخ رو عوض کنه. راستش رو بخواهید، نگاه من به این ازدواج فقط یه داستان قدیمی نیست من هر بار که به این پیوند فکر می‌کنم یاد اون «ظهور» می‌افتم. انگار این عشق بی‌نظیر، بذری بود که اون موقع کاشته شد تا یه روزی، با اومدن حضرت مهدی (عج)، تمام دنیا دوباره با همین عشق و پاکی پر بشه. ‌===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 29 اردیبهشت 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= افکارم را دوباره جمع و جور کردم. خانه شوهر رفتن جهیزیه می‌خواهد. قالی هم می‌بافم هم هنر خودم هست، هم به آقام کمک می‌کنم. بگذار این قالی تمام شود حتماً دار بعدی را برای خودم می‌بافم. خدا کند تاج‌گل روی حال خودش باشد، زودتر تمامش کنیم. این قالی که هیچ، با فروشش قسط باغ را می‌دهیم. قالی بعدی هم می‌گذارم برای خانه ام. قالی سوم را هم می‌فروشیم برای خرید خرت و پرت‌هایی که همراه عروس می‌کنند. خدایا، چقدر هم وسایل لازم دارم. اصلی‌ها را می‌خریم، مثل یخچال، گاز، یک دست رختخواب، قالی را هم که خودم می‌بافم، و یک مشت خرت و پرت دیگر. اصلاً شاید آقا ناصر، خودش هم چیزهایی داشته باشد. توی افکارم غوطه‌ور بودم. نفهمیدم عمه کی داخل قالی‌خانه شده بود. گفت: شما صبحانه نمی‌خورید بچه‌ها؟ - بچه‌ها! خنده‌ام گرفت. برگشتم و به عمه نگاه کردم و گفتم: بچه‌ها!... سلام عمه. - علیک سلام صبحت بخیر. - صبحتون بخیر. عمه رو به تاج‌گل کرد و گفت: تاج‌گل، خوبی؟ تاج گل با بی‌حالی گفت: - خوبم. ولی خوابم میاد. خسته‌ام. - مگر کوه کندی تاج گل؟... تو هم کم کم باید آماده شوی بروی خانه‌ی بخت. این قدر نگو خسته‌ام، خسته‌ام! - وای عمه چه می‌گویی؟ فعلاً کار رعنا را تمام کن. عمه با خنده گفت: کار رعنا که تمام است. *** از زمانی که عمه به شیراز رفته بود هر موقع می‌آمد کم‌تر از سه چهار روز نمی‌ماند. همه‌اش هم خانه‌ی ما تلپ بود. علی‌مراد دو تا خواهر و یک برادر دیگر هم داشت که توی روستایمان خانه و زندگی داشتند، عمه اما هرگز برای خوردن ناهار و شام به خانه‌هایشان نمی‌رفت و می‌گفت: خانه آمیرزا و زینت راحت‌ترم. بد که نبود. سور و ساتش حسابی جور بود. شام و ناهار را که طفلی ،ننه‌ام آماده می‌کرد. کارهای منزل را هم من و تاج‌گل انجام می‌دادیم. در خانه با بچه‌هایش می‌خورد و می‌خوابید و توی این خانه و اون خانه سرک می‌کشیدند و به بهانه‌ی دیدار سر توی هر سوراخی می‌نمودند. یادمه علی‌مراد توی ده یک قطعه زمین داشت و روی آن کار می‌کرد. درآمدش بد نبود. اما یک‌هو به سرش زد زمینش را بفروشد و برود شیراز، اما زرنگ بود و برای پول درآوردن همیشه تلاش می‌کرد. خودش می‌گفت: توی بازارهای هفتگی کار می‌کند و جوراب مردانه و زیرپیراهن می‌فروشد. البته کارهای دیگری هم می‌کرد. گاهی عمه شهربانو و بچه‌هایش را به خانه‌ی ما می‌آورد و خودش هم به بنادر جنوب می‌رفت. جنس ارزان می‌آورد و توی همان بازار هفتگی می‌فروخت. بعضی وقت‌ها برای این‌که نخواهد کرایه بدهد و برایش به صرفه باشد با آقا عنایت و برادرم علی‌اصغر همسفر می‌شد. عمه گفت: عروس زرنگ به رعنا خانم می‌گویند ها! چیزی نگفتم .فقط لبخند زدم.اما عمه یهویی گفت: فردا آقا ناصر این‌ها می‌آیند. باید برویم شیراز آزمایش. با تعجب گفتم: آزمایش، برای چه؟ صدای قدم‌های دیگری به گوشم خورد. آقام بود که لخ لخ کنان وارد قالی‌خانه شد و گفت: بیل‌ها این‌جاست رعنا؟ - سلام آقا - علیک سلام. شهربانو این‌ها کی می‌آیند؟ و نگاهی به من انداخت. از شرم سرم را پایین انداختم. جلوی آقام خیلی خجالت کشیدم. عمه شهربانو گفت: میرزا، صبحت به خیر، خوبی؟... کمرت بهتر شد؟ آقام داشت با چشم گوشه و کنار قالی خانه را جست‌وجو می‌کرد. بدون این‌که به ما نگاهی اندازد گفت: - شکرخدا شهربانو جان، بد نیستم، کمر است دیگه باید درمان شود. عمه با دلسوزی گفت: کار رعنا کم‌تر شود حتماً برایت وقت دکتر می‌گیرم. سپس نگاهی به من کرد و ادامه داد: فردا اول هفته است، آقا ناصر می‌یاد. دوباره رو به آقام کرد و گفت: آقا ناصر خودش می‌یاد دنبال رعنا، البته میرزا، خودم همراهشان می‌روم. آقام عجله داشت. به سرعت دو تا بیلی را که با نگاه پیدا کرده بود برداشت و گفت: باشه، خوبست. و بلافاصله از قالی‌خانه بیرون رفت. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚✨ خبر ویژه از انتشارات شاولد خوشحالیم که به اطلاع همه نویسندگان عزیز و همراهان پرمهر‌مان برسانیم: 📖 کتاب «فرشتگان میناب» پس از طی مراحل ویرایش و طراحی، به‌طور کامل صفحه‌آرایی شد و اکنون آماده ارسال برای دریافت مجوز رسمی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است. در این اثر ماندگار، یاد و خاطره‌ی آن روز تلخ و پرافتخار — ۹ اسفند ۱۴۰۴ — زنده شده است؛ روزی که دبستان دخترانه و پسرانه *شجره طیبه* میناب هدف موشک‌باران بی‌رحمانه قرار گرفت و ده‌ها دانش‌آموز و آموزگار، در راه ایمان و وطن به آسمان پر کشیدند. این کتاب حاصل هم‌دلی و قلم‌های روشن ۵۳ نویسنده از سراسر ایران است که با عشق و تعهد قلم زده‌اند. ✨ طراحی چشم‌نواز جلد، صفحه‌آرایی حرفه‌ای و جانمایی هنری آثار باعث شده «فرشتگان میناب» به اثری درخور نام این فرشتگان آسمانی تبدیل شود. به‌زودی این کتاب به چاپ خواهد رسید. --- 🌟 و اما خبر دوم… 📖 پروژه سوم کتاب مشارکتی «وطن ما ایران» اکنون در حال اجراست! این کتاب با موضوعاتی همچون وطن‌دوستی، شجاعت مردم ایران، ایثار، اخلاق، شخصیت رهبر، شهدا و روحیه مقاومت منتشر خواهد شد. 🖋️ نویسندگان می‌توانند آثار خود را در قالب روایت، یادداشت ادبی، داستانک، دل‌نوشته یا تحلیل کوتاه ارسال کنند. اما توجه داشته باشید: 📌 ظرفیت این کتاب بسیار محدود است و در روزهای آینده به‌طور کامل تکمیل خواهد شد. جهت مشارکت در کتاب «وطن ما ایران»، همین حالا اثر خود را ارسال کنید. انتشارات شاولد 🇮🇷✨ ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شاولد...! شکر   ِخدا   در کنف  ِ شاولد سبزه    برنگ  ِ  کلَف  ِ شاولد کِلک ِ   مُرَصَّع     یل  ِ  شاولد دُرِّ  یَمانی      شَرَف  ِ    شاولد سطح یک و دو،سه وچهارتمام خاتم   ِ او  از   نَجَف  ِ   شاولد حالت خوب قلمات خوشتراش! مایه ی برکت  ، صَدَف  ِ شاولد قصه  و  شعر   و  غزل  ِ پایدار! ‌محصول  ِ پیک  ِ خَلَف  ِ شاولد عرفان و تحسین  و غزل شاولد تا که بوده هست حَرف  ِ شاولد شکر  ِ خدا    در   کنَف  ِ  شاولد سبزه      برنگ  ِ   کلَف  ِ  شاولد غزلیات _ مهدی عرفانیان ===================== ممنون از لطف و محبت جناب آقای عرفانیان عزیز🙏🌸 ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub