eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
895 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
درماندگی سی و یکم اردیبهشت، نه تنها در تقویم، که در قلبِ زندگیِ کسانی که منتظر معجزه‌ای بودند، حک شد. روز ملی اهدای عضو؛ روزی که به گنجینه‌هایی گران‌بها در وجودمان پی می بریم، گنجینه‌هایی که ارزششان نه در قیمت، که در بخشششان نهفته است. در کاخ باشکوهِ تنِ انسانی، هر عضوی ادعای پادشاهی داشت. چشم، چشم درشت و درخشان، خود را «بالانشینِ صورت» می‌خواند و می‌گفت: «اگرمن نباشم صورت بی‌معناست، منظره‌ها رنگ می‌بازند!» بینی، با غرور، ادعا می‌کرد: «اگر من نباشم، هیچ عطر و بویی به مشام نمی‌رسد، حرف از زیبایی بیهوده است!» لب‌ها، سرخ و پرناز، برای سخن گفتن و بوسیدن خودنمایی می‌کردند و گوش‌ها، زمزمه‌گرِ اسرار، گوش به فرمانِ دنیا. حتی پوست، لطیف و نازک، ادعای لطافت و پوشش داشت. و اما اعضای داخلی قلب، ریه، شش‌ها و مغز استخوان، هر یک در سکوت، وظیفه‌ی حیاتی خود را انجام می‌دادند. ناگهان، مغز، مرکز فرماندهی این امپراتوری درونی، با صدایی رسا و متفکرانه، سکوت را شکست: «ای یاران! چقدر خودنمایی می‌کنید! هر یک گنجی هستید، اما گنج واقعی، آن نیست که تنها زیبایی بیافریند، بلکه آن است که در وقت نیاز، خدمت کنن. ارزش ما نه در جایگاه، که در تواناییِ بخشیدنمان است. آن کس برتر است که در تنگدستی، بخشی از وجودش را به دیگران ببخشد.» در همین همهمه بود که آگهی روی دیوارِ شهر، نگاه‌ها را خیره کرد: «جوانی ۳۷ ساله، گروه خونی AB مثبت، کلیه خود را می‌فروشد.» کلیه، که تا آن لحظه آرام در جای خود نشسته بود، از این سخن تلخ، گویی دردی عمیق احساس کردمن، «هدیه‌ای هستم از سوی خداوند. نه برای فروش، این جوان، در چه تنگنایی است که می‌خواهد مرا، که می‌توانم زندگی ببخشم، بفروشد؟» جوان، اما، در سی و هفت سالگی، مردی بود در اوج نیاز. بیکاری، چون خوره به جانش افتاده بود و همسرِ باردارش، چشم به راهِ آینده‌ای روشن. پدر و مادرِ بیمارش، بارِ سنگینی بر دوش او نهاده بودند. «از کجا بیاورم؟» در دل فریاد می‌زد. «اقلاً با فروشِ عضوی از بدنم، شرمندگیِ خانواده‌ام را کمتر کنم.» کلیه، این بار نه با اعتراض، که با دردی آمیخته با اندوه، پیامش را به جوان رساند: «ای جوان! من امانتی هستم از جانب خالق. مرا برای خدمت و بخشش آفریده‌اند، نه برای فروش در بازارِ نیاز. ببین! در گوشه‌ای از این شهر، کودکی نفس‌هایش به شماره افتاده و زندگی‌اش به تار مویی بند است. من می‌توانم همان تارِ نجات‌بخش باشم. آیا پولِ اندک، ارزشِ لبخندِ دوباره‌ی آن کودک را دارد؟» جوان، اما، در کوهی ازمشکلات، صدای کلیه را نمی‌شنید. کلیه، ناامید نشد. با اعضای دیگر بدن، ، جلسه‌ای گذاشتند. قلب، تندتر زد، ریه‌ها عمیق‌تر نفس کشیدند، و مغز، که نبضِ تمامِ این ارکسترِ حیاتی بود، وارد عمل شد. مغز، نه تنها فکر، بلکه وجدانِ جوان را هدف گرفت. «جوان،» مغز نجوا کرد، «به چه می‌اندیشی؟ آیا فروشِ بخشی از وجودت، تو را از شرمندگی می‌رهاند؟ یا بخششِ آن، تو را از بندِ نیاز آزاد می‌کند؟ ارزشِ واقعیِ تو، در تواناییِ تو برای ایثار است. زندگیِ دوباره‌ی یک کودک، ارزشی دارد که با هیچ پولی قابل سنجش نیست. این گنجِ درونِ توست که می‌تواند، گره از کارِ دیگران و حتی از کارِ خودت بگشاید.» این نجوا، چون نوری در تاریکی، راه را بر جوان روشن کرد. صدایی از درونش شنید صدایی که تا پیش از این بهش آرامش نداده ه بود. جوان، با عزمی راسخ، به سوی دکتر رفت و گفت: «دیگر منصرف شدم. کلیه‌ام را نمی‌فروشم. آن را به کودکی که نیاز دارد، اهدا می‌کنم.» پدر و مادرِ بیمارِ کودک، وقتی این خبرِ را شنیدند، اشک شوق از چشمانشان جاری شد. دست‌ها را به سوی آسمان بلند کردند و دعایی از اعماقِ قلبشان بر زبان راندند: «پروردگارا! همانگونه که این جوان، از گنجِ وجودش بخشید، تو نیز گره از کارِ او بگشای. هر چه خیرِ دنیا و آخرت است، نصیبش گردان. دست به خاک زند، طلا شود.» و عجیب بود که این دعای خالصانه، چون کلیدی، درِ گشایشِ تمامِ مشکلاتِ جوان شد. او نه تنها زندگیِ کودکی را نجات داد، بلکه با بخششِ خود، زندگیِ خودش را نیز بیمه کرد. او فهمید که ارزشِ اعضای بدن، نه در فروش، که در «اهدای زندگی» است. و این،گرانبهاترین معامله‌ای بود که در تمامِ عمرش انجام داده بود. ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خدای مستعان امضای درد کتایون نظری هنوز دستش گرمه... باورت می‌شه؟ هنوز وقتی دستش رو می‌گیرم، حس می‌کنم همون زنیه که صبح‌ها با بوی چای بیدارم می‌کرد. اون انگشتر ساده‌اش هنوز توی انگشتشه، همون انگشتری که خودم براش خریدم و کلی ذوق کرد. دکترا می‌گن دیگه تموم شده، می‌گن دیگه مغزش برنمی‌گرده... اما من نمی‌تونم قبول کنم. من هنوز دارم منتظر یه تکون خوردن کوچیک ازش هستم. دکتر با یه لحنِ آروم و سرد اومد سمتم. از «اهدای عضو» گفت. اولش حس کردم دارن بهم توهین می‌کنن. یعنی چی؟ مگه می‌شه بذارم کسی به تنش دست بزنه؟ مگه می‌شه بذارم تیکه‌تیکه‌اش کنن؟ می‌خواستم داد بزنم "نه، اون مال منه، فقط مال منه!" ولی یهو... یهو یاد اون روزی افتادم که گفت: "اگه یه روزی نباشم، می‌خوام دنیا رو واسه یکی دیگه قشنگ‌تر کنم." نشستم کنارش صورتشو بوسیدم. این سخت‌ترین تصمیم عمرم بود. با خودم فکر کردم... اگه این کار رو نکنم، اون فقط تبدیل می‌شه به یه عکس سیاه و سفید روی دیوار. یه خاطره که هر روز کمرنگ‌تر می‌شه. اما اگه بگم "بله"... اگه بگم "آره، بردارید"، اون وقت چی؟ اون وقت اون قلب نازنینش که فقط برای من و توی خونه‌ی ما می‌تپید، قراره توی سینه‌ی یه نفر دیگه بتپه. اون چشم‌هاش که وقتی می‌خندید، ریز می‌شد و من دیوونه‌ش می‌شدم، قراره دوباره دنیا رو ببینه. دارم به این فکر می‌کنم که یه روز، یه جای این شهر، یه نفر دیگه نفس می‌کشه؛ نفس‌هایی که مدیون زن منه. یه نفر دیگه راه می‌ره، مدیون زن منه. دارم می‌بخشمش، نه چون دیگه نمی‌خوامش... دارم می‌بخشمش چون می‌خوام توی این دنیای لعنتی بی‌انصاف، یه تیکه‌اش هنوز زنده بمونه. دارم به دکترا اجازه می‌دم تیکه‌تیکه‌اش کنن، چون می‌دونم اون اینجوری بیشتر از همیشه زنده می‌مونه. الان که دارم این برگه رو امضا می‌کنم، دستم می‌لرزه. اشکم نمی‌ذاره ببینم چی رو دارم امضا می‌کنم. ولی ته دلم یه ذره آروم‌تره. دارم بهش می‌گم: "برو عزیزم... برو و توی تن آدمای دیگه، دوباره زندگی کن. من اینجا مراقب یادت هستم، تو اونجا مراقب ما باش."» دوستت دارم تا وقتی بیام پیشت.... ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
درقالب حق آب حیاتم دادی تو نور منی راه نجاتم دادی در بارگه تقدیرعمر منو تو کو ته بود و تو راه فرارم دادی درجسم منی وروح من پر ز غمت می گوید میخواند، هرشب ز تنت فائزه ایزدی 23 ساری ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آخرین امضا ساعت دیواری اتاق انتظار، با صدایی شبیه به چک چک خون در کیسه ای پلاستیکی بود؛ ثانیه ها را می‌بلعید. سعید روی صندلی فلزی سردی نشسته بود؛ دستانش را میان پاهایش گره کرده بود و انگشتانش در هم تنیده بودند. در بخش مراقبت های ویژه، با صدایی خشک و فلزی باز شد؛ دکتر با ماسکی بر صورت و چشمانی که خستگی بر آن لانه کرده بود، بیرون آمد. او به سمت سعید نیامد؛ ایستاد و به تابلوی اعلان های بالای سر سعید خیره شد. سعید از جایش برخاست و زانوهایش می‌لرزیدند. دکتر آهی کشید و گفت: " ما تمام تلاشمان را کردیم اما ضایعه مغزی برگشت ناپذیر است؛ اما..." سعید به پنجره پشت سر دکتر نگاهی انداخت. او بیاد آورد که مینا چطور همیشه گلهای باغچه را با وسواس آب می داد. او زنی با سخاوت بود؛حتی اگر چیزی نداشت. پرستار فرم رضایتنامه پیوند اعضا را روی میز پذیرش قرار داد. خودکار آبی رنگی کنارش بود. سعید با دستانی لرزان خودکار را بدست گرفت؛ وزن آن در دستش سنگینی می کرد. او به پهنای صورتش اشک می ریخت؛ کاغذ فرم خیس شده بود. او با خودش فکر میکرد: مینا با نوشتن کلمات قرار است تکه تکه شود. آیا این جاودانگی است یا تاراج پیکر معشوق؟! مینا را در آشپزخانه دید؛ درحالیکه می خندید و پیشبند قرمز همیشگی اش را به تن کرده بود. ناگهان صدای بوق ممتدی از پشت درهای بسته آی سی یو به گوش رسید؛ بلند و یکنواخت و بی پایان . سعید، همان جا بی حرکت شد و به خط امضایش خیره شد . آیا این خط در هم تنیده، پایان یک زندگی بود یا امضای قرارداد جاودانگی برای مینا ؟! # عاطفه_یزاف ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
سفر به نور می‌سپارمت به دستان دیگری تو تمام نمی‌شوی میمانی دل میکنم از لباس تنت به خدا می‌سپارمت میدانم هستی کنارم‌ رفتنت جانکاه بود جگر سوز میدانم روزی به تو خواهم پیوست چشمان زیبایت را مرور میکنم هر روز به خدا می‌سپارمت سفر ت در نور مبارک نور چشم من بخدا می‌سپارمت نور شدی هزاران ذره نور در جانی دیگر بخدا می‌سپارمت فریبا کریمی برای سحر نور چشمم که به سفر رفت ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 2 خردادماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= دل توی دلم نبود. قدم‌هایم سنگین شده بودند و دمپایی‌های پلاستیکی‌ام روی زمین کشیده می‌شدند. اگر به خاطر همراهیِ نگهبان نبود، قطعاً همان‌جا از حال می‌رفتم. از محوطه گذشتیم و وارد ساختمانی در انتهای حیاط شدیم. اینجا را قبلاً دیده بودم، اما نمی‌دانستم برای زندانی‌هاست؛ فکر می‌کردم بخشی جدا برای کارکنانِ زندان است. نزدیکِ درِ ورودی که شدیم، با دیدنِ نرده‌های فلزی فهمیدم آنجا هم گوشه‌ی دیگری از قفسِ من است. نگهبان مرا تحویل چند زنِ غریبه داد و رفت. بلاتکلیف وسطِ راهرویی غریب ایستاده بودم تا تشریفاتِ پذیرشم انجام شود. تنم لرز گرفته بود و سرمای دستبندها را بیش از پیش روی مچم حس می‌کردم. انگار خدا صدای دلم را شنید که دستبند را از دستم باز کردند و یکی از زن‌ها با هُلی ملایم، مرا به طرفی راهنمایی کرد. با ترس به سلول‌هایی که به‌جز یک درِ فلزی، هیچ روزنه‌ی دیگری نداشتند، نگاه می‌کردم. سکوت بیداد می‌کرد و صدایی به‌جز تق‌تقِ کفشِ زن و لخ‌لخِ دمپایی‌های من شنیده نمی‌شد. راهرو داشت به انتها می‌رسید و ترس عنقریب بود نفسم را ببرد. درست در یک‌قدمیِ درِ آخر، قدم‌هایم دیگر یاری نکردند و ایستادم. هیچ تصویری از فضای داخل آن در ذهنم نبود و همین ندانستن، بر وحشتم می‌افزود. زن دوباره ضربه‌ای به پشتم زد. مقاومت کردم و سرِ جایم ایستادم؛ حسِ گوسفندی را داشتم که او را به قربانگاه می‌بردند. زن کنارِ گوشم گفت: ـ چرا وایسادی دختر؟ به طرفش برگشتم و گفتم: ـ من که مالِ این بند نیستم. برای چی من رو آوردین اینجا؟ زن اصلاً به روی خودش نیاورد که چیزی شنیده؛ صورتش مثل مجسمه، سرد و بی‌روح بود. این بار به‌جای هُل، دستم را گرفت و کشید. جانی در بدنم نمانده بود و به دنبالش کشیده شدم. درِ فلزی را باز کرد و اشاره کرد تو بروم. هنوز چشمم به دهانش بود بلکه بخواهد جواب سؤالم را بدهد، اما انگار او را از سنگ آفریده بودند، نه از خاک. به ناچار نگاه از او گرفتم و به سلولِ جدیدم دادم، اما چیزی جز سیاهی عایدِ چشمانم نشد. قدمی جلو رفتم، ولی ترس قوی‌تر بود و مجبورم کرد عقب بکشم. دوباره گفتم: ـ تو رو خدا بهم بگو چرا من رو آوردین اینجا؟ من هنوز یه دادگاهِ دیگه دارم. گفتنِ جملاتِ بعدی خیلی سخت بود. کلمات مثل موادِ مذاب، حنجره و زبانم را می‌سوزاندند. با لکنت گفتم: ـ حکم... اعدامم... اومده؟ نگاهِ زن تنها برای چند ثانیه رنگی از ترحم گرفت و بعد دوباره به همان حالتِ سنگی برگشت و گفت: ـ اینجا انفرادیه، نه بندِ اعدامی‌ها. گیج و منگ نگاهش کردم. طول کشید تا مغزم «انفرادی» را برایم تجزیه و تحلیل کند و وقتی فهمیدم کجا هستم، نه‌تنها سؤالاتِ توی ذهنم برطرف نشدند، که چراهای بیشتری هم در سرم شکل گرفتند. پس از فهمیدنِ اینکه اعدام فعلاً منتفی است، قفلِ زبانم باز شد و شجاعتم برگشت. پرسیدم: ـ انفرادی برای چی؟ من که کاری نکردم! یکی دیگه چاقو کشیده، من رو آوردین انفرادی؟ زن جوابی نداد و این بار با خشونت مرا به داخلِ سلولِ تنگ و تاریک هدایت کرد. مردمک‌هایم هرچه خود را فراخ کردند، ذره‌ای نور نیافتند. لشکرِ سیاهی از چشم‌هایم راه باز کرد و تا قلبم پیشروی کرد و صدای کوبیده شدنِ درِ آهنی، تیرِ خلاص را زد. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸 جشنواره انتشارات شاولد: فصل شکوفایی قلم شما! 🌸 نویسندگان عزیز، سلام! همیشه در ذهنتان رویای چاپ کتابی را داشتید که نام شما را بر پیشانی خود داشته باشد؟ بهار امسال، «انتشارات شاولد» این رویا را با شرایطی بی‌نظیر برای شما به واقعیت تبدیل می‌کند! زمان محدود: از ۱ خرداد تا ۱ تیرماه فقط در این یک ماه فرصت دارید تا اثر خود را برای چاپ در جشنواره بهاره ما ارسال کنید و از تعرفه‌های ویژه‌ی جشنواره بهره‌مند شوید. --- ### 🎁 پکیج‌های جشنواره (طراحی شده برای هر سلیقه‌ای): ۱. پکیج فوق‌اقتصادی (داستان مستقل): مناسب برای شروع یک مسیر درخشان. * ۵۰ صفحه (۶ تا ۸ هزار لغت) | ۳ نسخه | قطع رقعی * قیمت جشنواره: ۴,۹۹۰,۰۰۰ تومان ۲. پکیج اقتصادی (مستقل/شعر/کودک): * داستان (۷۰ صفحه، **قطع رقعی**): ۷,۹۹۰,۰۰۰ تومان * شعر (۷۰ صفحه، **قطع رقعی**): ۸,۹۹۰,۰۰۰ تومان * کودک (۱۲ صفحه، رنگی، سایز خشتی): ۸,۹۹۰,۰۰۰ تومان * *شامل ۱۰ نسخه کتاب* ۳. پکیج حرفه‌ای (مستقل/شعر/کودک): تلفیق کیفیت و هویت بصری خاص. * داستان (۱۰۰ صفحه، **قطع رقعی**): ۱۰,۹۹۰,۰۰۰ تومان * شعر (۱۰۰ صفحه، **قطع رقعی**): ۱۱,۹۹۰,۰۰۰ تومان * کودک (۱۲ صفحه، رنگی، سایز خشتی): ۱۱,۹۹۰,۰۰۰ تومان * *شامل ۳۰ نسخه کتاب* ۴. پکیج وی‌آی‌پی (VIP) – نهایت شکوه اثر شما: برای آن‌هایی که می‌خواهند کتابشان یک اثر هنری ماندگار باشد. * داستان (۱۵۰ صفحه، **قطع رقعی**): ۲۱,۹۹۰,۰۰۰ تومان * شعر (۱۵۰ صفحه، **قطع رقعی**): ۲۲,۹۹۰,۰۰۰ تومان * کودک (۱۲ صفحه، رنگی، سایز خشتی): ۲۲,۹۹۰,۰۰۰ تومان * *شامل ۷۵ نسخه کتاب + خدمات ویژه: تیزر ویدیویی ۱ دقیقه‌ای + پادکست صوتی + تولید QR Code اختصاصی* --- 💡 چرا نشر شاولد؟ ما در کنار ویراستاری دقیق و صفحه‌آرایی‌های تخصصی، به شما کمک می‌کنیم تا اثرتان بهترین بازخورد را در میان مخاطبان داشته باشد. ⌛ زمان می‌گذرد! از ۱ خرداد ماه، دستان گرمتان را به قلم بسپارید و آثار خود را برای ما بفرستید. همین امروز برای مشاوره و رزرو پکیج خود با ما در ارتباط باشید: ------------------------------ 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin ------------------------------ انتشارات شاولد؛ جایی که داستان شما متولد می‌شود. =========================== کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
*•. فرقی نمی‌کند آغازِ هفته باشد یا پایانش... صبح باشد یا شب... بذرِ امید🌱✨ نه وقت می‌شناسد⏰ نه موقعیت🌄 هر وقت بکاری🤏 شبیهِ لوبیایِ سحر‌آمیز🪺 با اولین طلوعِ آفتابِ خواستن🌦🌈 جوانه می‌زند... و تا آسمانِ موفقیت و توانستن، اوج می‌گیرد😍✊ هرگز نااُمید نباش...🤍!* *ـ•ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــ ــ کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub