آخرین امضا
ساعت دیواری اتاق انتظار، با صدایی شبیه به چک چک خون در کیسه ای پلاستیکی بود؛ ثانیه ها را میبلعید. سعید روی صندلی فلزی سردی نشسته بود؛ دستانش را میان پاهایش گره کرده بود و انگشتانش در هم تنیده بودند. در بخش مراقبت های ویژه، با صدایی خشک و فلزی باز شد؛ دکتر با ماسکی بر صورت و چشمانی که خستگی بر آن لانه کرده بود، بیرون آمد. او به سمت سعید نیامد؛ ایستاد و به تابلوی اعلان های بالای سر سعید خیره شد. سعید از جایش برخاست و زانوهایش میلرزیدند.
دکتر آهی کشید و گفت: " ما تمام تلاشمان را کردیم اما ضایعه مغزی برگشت ناپذیر است؛ اما..."
سعید به پنجره پشت سر دکتر نگاهی انداخت. او بیاد آورد که مینا چطور همیشه گلهای باغچه را با وسواس آب می داد. او زنی با سخاوت بود؛حتی اگر چیزی نداشت.
پرستار فرم رضایتنامه پیوند اعضا را روی میز پذیرش قرار داد. خودکار آبی رنگی کنارش بود. سعید با دستانی لرزان خودکار را بدست گرفت؛ وزن آن در دستش سنگینی می کرد.
او به پهنای صورتش اشک می ریخت؛ کاغذ فرم خیس شده بود.
او با خودش فکر میکرد: مینا با نوشتن کلمات قرار است تکه تکه شود.
آیا این جاودانگی است یا تاراج پیکر معشوق؟!
مینا را در آشپزخانه دید؛ درحالیکه می خندید و پیشبند قرمز همیشگی اش را به تن کرده بود.
ناگهان صدای بوق ممتدی از پشت درهای بسته آی سی یو به گوش رسید؛ بلند و یکنواخت و بی پایان .
سعید، همان جا بی حرکت شد و به خط امضایش خیره شد .
آیا این خط در هم تنیده، پایان یک زندگی بود یا امضای قرارداد جاودانگی برای مینا ؟!
# عاطفه_یزاف
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
سفر به نور
میسپارمت
به
دستان دیگری
تو تمام نمیشوی
میمانی
دل میکنم
از لباس تنت
به خدا میسپارمت
میدانم
هستی کنارم
رفتنت
جانکاه بود
جگر سوز
میدانم
روزی
به تو خواهم پیوست
چشمان زیبایت را
مرور میکنم
هر روز
به خدا میسپارمت
سفر ت در نور
مبارک
نور چشم من
بخدا میسپارمت
نور شدی
هزاران ذره نور
در جانی
دیگر
بخدا میسپارمت
فریبا کریمی
برای سحر نور چشمم
که به سفر رفت
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت36
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 2 خردادماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
دل توی دلم نبود. قدمهایم سنگین شده بودند و دمپاییهای پلاستیکیام روی زمین کشیده میشدند. اگر به خاطر همراهیِ نگهبان نبود، قطعاً همانجا از حال میرفتم. از محوطه گذشتیم و وارد ساختمانی در انتهای حیاط شدیم. اینجا را قبلاً دیده بودم، اما نمیدانستم برای زندانیهاست؛ فکر میکردم بخشی جدا برای کارکنانِ زندان است.
نزدیکِ درِ ورودی که شدیم، با دیدنِ نردههای فلزی فهمیدم آنجا هم گوشهی دیگری از قفسِ من است. نگهبان مرا تحویل چند زنِ غریبه داد و رفت. بلاتکلیف وسطِ راهرویی غریب ایستاده بودم تا تشریفاتِ پذیرشم انجام شود.
تنم لرز گرفته بود و سرمای دستبندها را بیش از پیش روی مچم حس میکردم. انگار خدا صدای دلم را شنید که دستبند را از دستم باز کردند و یکی از زنها با هُلی ملایم، مرا به طرفی راهنمایی کرد. با ترس به سلولهایی که بهجز یک درِ فلزی، هیچ روزنهی دیگری نداشتند، نگاه میکردم. سکوت بیداد میکرد و صدایی بهجز تقتقِ کفشِ زن و لخلخِ دمپاییهای من شنیده نمیشد. راهرو داشت به انتها میرسید و ترس عنقریب بود نفسم را ببرد. درست در یکقدمیِ درِ آخر، قدمهایم دیگر یاری نکردند و ایستادم. هیچ تصویری از فضای داخل آن در ذهنم نبود و همین ندانستن، بر وحشتم میافزود.
زن دوباره ضربهای به پشتم زد. مقاومت کردم و سرِ جایم ایستادم؛ حسِ گوسفندی را داشتم که او را به قربانگاه میبردند. زن کنارِ گوشم گفت:
ـ چرا وایسادی دختر؟
به طرفش برگشتم و گفتم:
ـ من که مالِ این بند نیستم. برای چی من رو آوردین اینجا؟
زن اصلاً به روی خودش نیاورد که چیزی شنیده؛ صورتش مثل مجسمه، سرد و بیروح بود. این بار بهجای هُل، دستم را گرفت و کشید. جانی در بدنم نمانده بود و به دنبالش کشیده شدم. درِ فلزی را باز کرد و اشاره کرد تو بروم. هنوز چشمم به دهانش بود بلکه بخواهد جواب سؤالم را بدهد، اما انگار او را از سنگ آفریده بودند، نه از خاک.
به ناچار نگاه از او گرفتم و به سلولِ جدیدم دادم، اما چیزی جز سیاهی عایدِ چشمانم نشد.
قدمی جلو رفتم، ولی ترس قویتر بود و مجبورم کرد عقب بکشم. دوباره گفتم:
ـ تو رو خدا بهم بگو چرا من رو آوردین اینجا؟ من هنوز یه دادگاهِ دیگه دارم.
گفتنِ جملاتِ بعدی خیلی سخت بود. کلمات مثل موادِ مذاب، حنجره و زبانم را میسوزاندند. با لکنت گفتم:
ـ حکم... اعدامم... اومده؟
نگاهِ زن تنها برای چند ثانیه رنگی از ترحم گرفت و بعد دوباره به همان حالتِ سنگی برگشت و گفت:
ـ اینجا انفرادیه، نه بندِ اعدامیها.
گیج و منگ نگاهش کردم. طول کشید تا مغزم «انفرادی» را برایم تجزیه و تحلیل کند و وقتی فهمیدم کجا هستم، نهتنها سؤالاتِ توی ذهنم برطرف نشدند، که چراهای بیشتری هم در سرم شکل گرفتند.
پس از فهمیدنِ اینکه اعدام فعلاً منتفی است، قفلِ زبانم باز شد و شجاعتم برگشت. پرسیدم:
ـ انفرادی برای چی؟ من که کاری نکردم! یکی دیگه چاقو کشیده، من رو آوردین انفرادی؟
زن جوابی نداد و این بار با خشونت مرا به داخلِ سلولِ تنگ و تاریک هدایت کرد. مردمکهایم هرچه خود را فراخ کردند، ذرهای نور نیافتند. لشکرِ سیاهی از چشمهایم راه باز کرد و تا قلبم پیشروی کرد و صدای کوبیده شدنِ درِ آهنی، تیرِ خلاص را زد.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌸 جشنواره انتشارات شاولد: فصل شکوفایی قلم شما! 🌸
نویسندگان عزیز، سلام!
همیشه در ذهنتان رویای چاپ کتابی را داشتید که نام شما را بر پیشانی خود داشته باشد؟ بهار امسال، «انتشارات شاولد» این رویا را با شرایطی بینظیر برای شما به واقعیت تبدیل میکند!
زمان محدود: از ۱ خرداد تا ۱ تیرماه
فقط در این یک ماه فرصت دارید تا اثر خود را برای چاپ در جشنواره بهاره ما ارسال کنید و از تعرفههای ویژهی جشنواره بهرهمند شوید.
---
### 🎁 پکیجهای جشنواره (طراحی شده برای هر سلیقهای):
۱. پکیج فوقاقتصادی (داستان مستقل):
مناسب برای شروع یک مسیر درخشان.
* ۵۰ صفحه (۶ تا ۸ هزار لغت) | ۳ نسخه | قطع رقعی
* قیمت جشنواره: ۴,۹۹۰,۰۰۰ تومان
۲. پکیج اقتصادی (مستقل/شعر/کودک):
* داستان (۷۰ صفحه، **قطع رقعی**): ۷,۹۹۰,۰۰۰ تومان
* شعر (۷۰ صفحه، **قطع رقعی**): ۸,۹۹۰,۰۰۰ تومان
* کودک (۱۲ صفحه، رنگی، سایز خشتی): ۸,۹۹۰,۰۰۰ تومان
* *شامل ۱۰ نسخه کتاب*
۳. پکیج حرفهای (مستقل/شعر/کودک):
تلفیق کیفیت و هویت بصری خاص.
* داستان (۱۰۰ صفحه، **قطع رقعی**): ۱۰,۹۹۰,۰۰۰ تومان
* شعر (۱۰۰ صفحه، **قطع رقعی**): ۱۱,۹۹۰,۰۰۰ تومان
* کودک (۱۲ صفحه، رنگی، سایز خشتی): ۱۱,۹۹۰,۰۰۰ تومان
* *شامل ۳۰ نسخه کتاب*
۴. پکیج ویآیپی (VIP) – نهایت شکوه اثر شما:
برای آنهایی که میخواهند کتابشان یک اثر هنری ماندگار باشد.
* داستان (۱۵۰ صفحه، **قطع رقعی**): ۲۱,۹۹۰,۰۰۰ تومان
* شعر (۱۵۰ صفحه، **قطع رقعی**): ۲۲,۹۹۰,۰۰۰ تومان
* کودک (۱۲ صفحه، رنگی، سایز خشتی): ۲۲,۹۹۰,۰۰۰ تومان
* *شامل ۷۵ نسخه کتاب + خدمات ویژه: تیزر ویدیویی ۱ دقیقهای + پادکست صوتی + تولید QR Code اختصاصی*
---
💡 چرا نشر شاولد؟
ما در کنار ویراستاری دقیق و صفحهآراییهای تخصصی، به شما کمک میکنیم تا اثرتان بهترین بازخورد را در میان مخاطبان داشته باشد.
⌛ زمان میگذرد! از ۱ خرداد ماه، دستان گرمتان را به قلم بسپارید و آثار خود را برای ما بفرستید.
همین امروز برای مشاوره و رزرو پکیج خود با ما در ارتباط باشید:
------------------------------
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
انتشارات شاولد؛ جایی که داستان شما متولد میشود.
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
*•.
فرقی نمیکند آغازِ هفته باشد یا پایانش...
صبح باشد یا شب...
بذرِ امید🌱✨
نه وقت میشناسد⏰
نه موقعیت🌄
هر وقت بکاری🤏
شبیهِ لوبیایِ سحرآمیز🪺
با اولین طلوعِ آفتابِ خواستن🌦🌈
جوانه میزند...
و تا آسمانِ موفقیت و توانستن،
اوج میگیرد😍✊
هرگز نااُمید نباش...🤍!*
*ـ•ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــ ــ
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🍎 #پارت_18_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 3 خرداد ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
صدای آقا ناصر بود که یا الله گویان درون حیاط آمد. مادرم تا پایین پلههای ایوان به استقبالش رفت و خوش و بش کنان او را تا بالای پلهها همراهی کرد. پدرم هنوز بالای پلهها ایستاده بود و با بیلی که توی دستش بود ور میرفت. آقا ناصر بالای پلهها به پدرم دست داد و روبوسی کرد. سرم را پایین انداختم و سلام کردم. چه سلامی! صدای خودم را به زور شنیدم. به گرمی احوالپرسی کرد و گامی به سمتم گذاشت. من فقط گفتم: ممنون... ممنون.
اصلا رویم نشد احوال مادر و پدر و خواهرش را بگیرم. زبانم بند آمده بود و قلبم تندتند میزد. آقا ناصر مشغول احوالپرسی با ننه و عمه شد و من توانستم یک نظر دیگر او را یواشکی ببینم. ننهام حق داشت. خیلی مقبول بود. چشمان سیاه و مخمورش، نگاه نافذ و تیزبینی داشت. بینی عقابی با لبانی برجسته و سرخرنگ، هر نگاهی را به سمت خود میکشید. اصلا چیز دیگری بود. با همهی جوانهای دهمان فرق داشت، خیلی...
تیشرت آبی با شلوار لی پوشیده بود. کفشهایش براق و مشکی بود. برایم خیلی عجیب بود پس چرا من را انتخاب کرده بود؟ هر چند که از لحاظ ظاهر و زیبایی چیزی کم نداشتم اما مانده بودم چرا یک دختر روستایی را انتخاب کرده است؟ چقدر هم مودب بود.
به پدرم گفت:حاج آقا شما خوبید؟ پدرم که از کلام آقا ناصر خوشش آمده بود لبخندی زد و گفت:
- خدا از بزرگی کمتان نکند جوان!
- پدر و مادرم سلام رساندن.
چقدر صدایش زیبا و دلنشین بود. آقام چون کار داشت رو به آقا ناصر کف دستش را روی سینهاش گذاشت و کمی به جلو خم شد و متواضعانه گفت: عامو ببخشین کار دارم باید برم باغ، شما برین دَسِ خدا. رعنا رو به خودت سپردم.
آقا ناصر با خوشرویی جواب داد: در پناه خدا باشید حاج آقا...
آقام که رفت آقا ناصر با تعارفات ننه آمد و توی ایوان به پشتی تکیه داد. دقایقی بعد عمه از اتاق بیرون آمد. آرایش نامرتبی کرده بود که خیلی بدم آمد.
کمکم داشت سرم گیج میرفت که از خانه خارج و سوار ژیان آقا ناصر شدیم. یاد حرف عمه افتادم که میگفت: جیان!
بیاختیار خنده روی لبم نشست.
***
یک هفته بعد تاریخ عقدمان مشخص شد. مادر ناصر آقا معتقد بود که توی سالن، مجلس بگیرند. من که از خدایم بود، اما توی روستا رسم نداشتیم. آقام رک و پوست کنده به مادر آقا ناصر گفت: همان توی دفتر عقد کنید چهار تا بزرگتر میآیند بس است. انشاءالله برای عروسیشان سنگ تمام میگذاریم.
انگار میخواستند زن بیوه ببرند. اما من دلم نمیخواست که پدرم مثل کبری و خدیجه برای من سخت بگیرد. توی سنی بودم که دوست داشتم دیده شوم. سر و گردنی از دختران همسن و سال خودم بالاتر باشم. با همه بچگیام دلم میخواست پز بدهم. آقا ناصر چیزی نگفت ولی مادرش به آقام گفت: حاجی، باشه فعلا توی محضر عقد کنن، بعدا برای عروسی یک مجلس عقد دیگر میگیریم و سفرهی عقد میاندازیم.
***
از صبح زود آماده بودم. امروز روز عقدم بود. ازهمان اوایل روز خانه شلوغ پلوغ بود. قرار بود برویم محضر و آنجا عقد محضری کنیم.
من نمیدانم یکدفعه اینهمه آدم ازکجا پیدا شد؟ فامیل چهطوری خبر شدند؟
دو تا مینیبوس پراز آدم راهیم کردند تا شهر. تنها کسی که در این شادی حضور نداشت، خدیجه بود. گویی محمدعلی شوهرش اجازه نداده بود. خدیجه به عمه شهربانو گفته بود: محمدعلی گفته اینها که مجلس ندارند میخواهند توی محضر عقد کنن. چهار تا بزرگتر هست بسه، ما برویم برای چی؟
اصلا مهم نبود. این امر در خانوادهی خواهرم که چند سالی بود اسیر این مرد روانی شده بود امری بسیار عادی بود. خدیجه خیلی راحت با همسرش کنار آمده بود و از اوامرش تبعیت میکرد. حالا نمیدانم ترفندهای زنانهی خودش بود یا سلطهای که محمدعلی داشت. من و ننه جان و آقام توی ژیان ناصر آقا نشستیم. عمه آمد میخواست با دو تا از بچههایش خودش را توی ماشین بچپاند.
آقام روی صندلی جلو نشسته بود و عمه میخواست با لباس محلی پت و پهنش، به زور روی صندلی عقب کنار من و ننهام بنشیند. البته موفق هم شد. جایمان را تنگ کرد. اما سوار شد. چادر سفیدم کش آمد و کنار رفت. به راه افتادیم. دو تا مینیبوس از فامیل نزدیکم که شامل عمهها و زنعموها و زن داییها و دو تا خالهام که در همین روستا زندگی میکردند همراهیمان میکردند. صدای کل و هلهله و شباش شباش از فاصلهی نزدیکی از مینی بوسها به گوش میرسید. از جادهی خاکی به سمت جادهی اصلی چهار پنج دقیقهای راه بود و سر و صدای ماشینها و جیغ و ویغ زنها و گرد و خاکی که از حرکت ماشینها توی کوچههای خاکی ده بلند شده بود و هیکل عمه که تقریبا توی آن یه وجب جا روی من افتاده بود کمی عصبیام کرده بود.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎