eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
893 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
286 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
*•. فرقی نمی‌کند آغازِ هفته باشد یا پایانش... صبح باشد یا شب... بذرِ امید🌱✨ نه وقت می‌شناسد⏰ نه موقعیت🌄 هر وقت بکاری🤏 شبیهِ لوبیایِ سحر‌آمیز🪺 با اولین طلوعِ آفتابِ خواستن🌦🌈 جوانه می‌زند... و تا آسمانِ موفقیت و توانستن، اوج می‌گیرد😍✊ هرگز نااُمید نباش...🤍!* *ـ•ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــ ــ کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 3 خرداد ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= صدای آقا ناصر بود که یا الله گویان درون حیاط آمد. مادرم تا پایین پله‌های ایوان به استقبالش رفت و خوش و بش‌ کنان او را تا بالای پله‌ها همراهی کرد. پدرم هنوز بالای پله‌ها ایستاده بود و با بیلی که توی دستش بود ور می‌رفت. آقا ناصر بالای پله‌ها به پدرم دست داد و روبوسی کرد. سرم را پایین انداختم و سلام کردم. چه سلامی! صدای خودم را به زور شنیدم. به گرمی احوالپرسی کرد و گامی به سمتم گذاشت. من فقط گفتم: ممنون... ممنون. اصلا رویم نشد احوال مادر و پدر و خواهرش را بگیرم. زبانم بند آمده بود و قلبم تندتند می‌زد. آقا ناصر مشغول احوالپرسی با ننه و عمه شد و من توانستم یک نظر دیگر او را یواشکی ببینم. ننه‌ام حق داشت. خیلی مقبول بود. چشمان سیاه و مخمورش‌، نگاه نافذ و تیز‌بینی داشت. بینی عقابی با لبانی برجسته و سرخ‌رنگ‌، هر نگاهی را به سمت خود می‌کشید. اصلا چیز دیگری بود. با همه‌ی جوان‌های دهمان فرق داشت، خیلی... تی‌شرت آبی با شلوار لی پوشیده بود. کفش‌هایش براق و مشکی بود. برایم خیلی عجیب بود پس چرا من را انتخاب کرده بود؟ هر چند که از لحاظ ظاهر و زیبایی چیزی کم نداشتم اما مانده بودم چرا یک دختر روستایی را انتخاب کرده است؟ چقدر هم مودب بود. به پدرم گفت‌:حاج آقا شما خوبید؟ پدرم که از کلام آقا ناصر خوشش آمده بود لبخندی زد و گفت: - خدا از بزرگی کمتان نکند جوان! - پدر و مادرم سلام رساندن. چقدر صدایش زیبا و دلنشین بود. آقام چون کار داشت رو به آقا ناصر کف دستش را روی سینه‌اش گذاشت و کمی به جلو خم شد و متواضعانه گفت: عامو ببخشین کار دارم باید برم باغ، شما برین دَسِ خدا. رعنا رو به خودت سپردم. آقا ناصر با خوشرویی جواب داد‌: در پناه خدا باشید حاج آقا... آقام که رفت آقا ناصر با تعارفات ننه آمد و توی ایوان به پشتی تکیه داد. دقایقی بعد عمه از اتاق بیرون آمد. آرایش نامرتبی کرده بود که خیلی بدم آمد. کم‌کم داشت سرم گیج می‌رفت که از خانه خارج و سوار ژیان آقا ناصر شدیم. یاد حرف عمه افتادم که می‌گفت: جیان! بی‌اختیار خنده روی لبم نشست. *** یک هفته بعد تاریخ عقدمان مشخص شد. مادر ناصر آقا معتقد بود که توی سالن، مجلس بگیرند. من که از خدایم بود، اما توی روستا رسم نداشتیم. آقام رک و پوست کنده به مادر آقا ناصر گفت: همان توی دفتر عقد کنید چهار تا بزرگ‌تر می‌آیند بس است. ان‌شاءالله برای عروسیشان سنگ تمام می‌گذاریم. انگار می‌خواستند زن بیوه ببرند. اما من دلم نمی‌خواست که پدرم مثل کبری و خدیجه برای من سخت بگیرد. توی سنی بودم که دوست داشتم دیده شوم. سر و گردنی از دختران هم‌سن و سال خودم بالاتر باشم. با همه بچگی‌ام دلم می‌خواست پز بدهم. آقا ناصر چیزی نگفت ولی مادرش‌ به آقام گفت: حاجی، باشه فعلا توی محضر عقد کنن، بعدا برای عروسی یک مجلس عقد دیگر می‌گیریم و سفره‌ی عقد می‌اندازیم. *** از صبح زود آماده بودم. امروز روز عقدم بود. ازهمان اوایل روز خانه شلوغ پلوغ بود. قرار بود برویم محضر و آنجا عقد محضری کنیم. من نمی‌دانم یک‌دفعه این‌همه آدم از‌کجا پیدا شد؟ فامیل چه‌طوری خبر شدند؟ دو تا مینی‌بوس پراز آدم راهیم کردند تا شهر. تنها کسی که در این شادی حضور نداشت، خدیجه بود. گویی محمد‌علی شوهرش اجازه نداده بود. خدیجه به عمه شهربانو گفته بود‌: محمد‌علی گفته این‌ها که مجلس ندارند می‌خواهند توی محضر عقد کنن. چهار تا بزرگ‌تر هست بسه، ما برویم برای چی؟ اصلا مهم نبود. این امر در خانواده‌ی خواهرم که چند سالی بود اسیر این مرد روانی شده بود امری بسیار عادی بود. خدیجه خیلی راحت با همسرش کنار آمده بود و از اوامرش تبعیت می‌کرد. حالا نمی‌دانم ترفندهای زنانه‌ی خودش بود یا سلطه‌ای که محمدعلی داشت. من و ننه جان و آقام توی ژیان ناصر آقا نشستیم. عمه آمد می‌خواست با دو تا از بچه‌هایش خودش را توی ماشین بچپاند. آقام روی صندلی جلو نشسته بود و عمه می‌خواست با لباس محلی پت و پهنش، به زور روی صندلی عقب کنار من و ننه‌ام بنشیند. البته موفق هم شد. جایمان را تنگ کرد. اما سوار شد. چادر سفیدم کش آمد و کنار رفت. به راه افتادیم. دو تا مینی‌بوس از فامیل نزدیکم که شامل عمه‌ها و زن‌عموها و زن دایی‌ها و دو تا خاله‌ام که در همین روستا زندگی می‌کردند همراهی‌مان می‌کردند. صدای کل و هلهله و شباش شباش از فاصله‌ی نزدیکی از مینی بوس‌ها به گوش می‌رسید. از جاده‌ی خاکی به سمت جاده‌ی اصلی چهار پنج دقیقه‌ای راه بود و سر و صدای ماشین‌ها و جیغ و ویغ زن‌ها و گرد و خاکی که از حرکت ماشین‌ها توی کوچه‌های خاکی ده بلند شده بود و هیکل عمه که تقریبا توی آن یه وجب جا روی من افتاده بود کمی عصبی‌ام کرده بود. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🗓️ یکشنبه// 3// خرداد// 1405 // موضوع: شهادت امام محمد باقر(ع) ============================== چالش نوشتاری: «شکافنده‌ی نور» امام محمد باقر (ع)، نه‌تنها شکافنده‌ی علوم که شکافنده‌ی غبارِ جهل از چهره‌ی حقیقت بودند. ایشان در روزگاری که خفقان و کج‌اندیشی بیداد می‌کرد، با صبرِ بی‌کران و کلامِ نافذِ خویش، معارفِ نبوی را احیا کردند. در این چالش، از شما می‌خواهیم با نگاهی به زندگی و زمانه‌ی آن حضرت، متن‌های کوتاهی بنویسید. محورهای پیشنهادی برای نوشتن: * «درسِ صبر در سیره ایشان»: چگونه ایشان در برابر ناملایمات، آرامش و مسیر حقیقت را حفظ کردند؟ * «جلوه‌ی علم»: توصیفِ لحظه‌ای که کلام امام، نوری در تاریکیِ ذهنِ یک پرسشگر می‌تاباند. * «مظلومیتِ آگاهانه»: روایتی از غربتِ ایشان در مدینه. * «میراثِ کلام»: تأثیرِ آموزه‌های آن حضرت بر زندگی امروزِ ما. قالب آثار: دل‌نوشته، متن ادبی، روایت کوتاه یا داستانک حال‌وهوای متن: عارفانه، خردمندانه و حزن‌انگیز ------------------------------ ارسال اثر به ادمین: 👇🏻 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin ------------------------------ منتظر تراوشات قلم‌تان هستیم. ✨ =========================== کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به بهانه‌ی سالروز آزادسازی خرمشهر «خاک قصه‌گو» – سهیلا سپهری ای خاک، خاکِ قصه‌گو... قصه‌ات را آغاز کن! رازهای سربه‌مهرِ لاله‌های در برت را، نخل‌های بی‌سرت را، سروهای پرپرت را فاش کن... دیگر وفاداری بس است... جانِ زهرا، بازگو؛ کن اعتراف، اینجا بقیعی دیگر است؟! دفترت را باز کن، شهرِ کبودِ یاس‌ها، ای جنوب، ای شطِ خون، گاهِ قیامِ تربت و احساس‌ها، مهدِ سنگرها، کبوترها، پلاکِ بی‌نشان و دست‌ها، پاها، تنِ صدپاره و داغِ شقایق‌ها... بگو از قصه‌ی عباس و آب و ظهرِ عاشورا، حسین و اکبر و قاسم، رقیه‌های بی‌بابا، بگو از صبرِ زینب‌ها... بگو رازِ شهیدان، جبهه و جنگ و گلوله، مین و بمباران، منور، آتش و سنگر، ستیزِ بی‌امانِ سینه و خنجر. بگو از خاک تا افلاک، عملیات و شبِ معراج رفتن‌ها، توسل‌ها، بگو نی‌نامه از نی‌ها، بگو از کربلا، غواص‌ها، مکن شرم و بگو از مکرِ شیطان‌ها، بگو از دست‌های بسته و مردانه رفتن‌ها، بگو از رازِ برگشتِ پرستوها به دامانِ شقایق‌ها. بگو از غربتِ باران، شکنجه، تلخیِ هجران، اسارت‌های بی‌پایان، بگو از عشق، از جانان، بگو از موشک و آژیرِ بمباران، دوکوهه، فکه و مهران، بگو از نخل‌های بی‌سر و سامان، بگو از باقری، چمران، جهان‌آرا، بگو از همت و دوران، جوانمردانِ دزفول و هویزه، حصرِ آبادان، بگو از دشت‌های تشنه و عطشان، بگو از شیرمردانِ غیورِ خاکِ خوزستان. بگو ای سرخ‌تر از سرخیِ خون در رگِ یاران، بگو دریاتر از کرخه، بگو جاری‌تر از کارون. بگو ای مادرِ من، ایران، سرایی شهنامه‌ای دیگر، بگو افسانه‌ی دیو و دد و مردان، هزاران رستمِ دستان، بگو: این گوی و این میدان... ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
روایتی واقعی از همسرم، از جانبازان عملیات آزادسازی خرمشهر بوی عطر نماز صبح هنوز در فضای اتاق پیچیده بود. نور ملایم خورشید از لای پرده می‌تابید و روی صورت «احمدآقا» نقشی از آرامش می‌کشید. پروین لیوان چای را روی میز کوچک گذاشت و کنارش نشست. «احمدجان، می‌شود از آن روزها برایم بگویی؟ از جنگ...» احمدآقا چشمانش را بست. سکوت، اتاق را پر کرد. دستش ناخودآگاه به پهلویش رفت: «هر ترکش، یک خاطره است؛ گویی تکه‌هایی از جنگ هنوز در وجودم جا خوش کرده‌اند.» او که خود در روز آزادسازی خرمشهر حضور داشت و یادگارهای آن حماسه را بر تن دارد، از روزهایی گفت که شهرهای جنوب یکی پس از دیگری در آتش جنگ می‌سوختند. وقتی نوبت به خرمشهر رسید، صدایش گرفت. پروین با چشمانی نمناک گفت: «یادت هست آن روزها در ابرکوه چه می‌گذشت؟ چون شهر ما امن بود، مردم، خانه‌هایشان را به پناهگاهی برای هم‌وطنانِ جنگ‌زده تبدیل کرده بودند.» او ادامه داد: «مردم ما دست‌به‌دست هم داده بودند. یادم هست مغازه‌داری چند پتوی نو و زیبا به مسجد آورد و گفت: "این‌ها را برای پسرانمان در جبهه بفرستید."» صدای پروین کمی لرزان شد: «و آن پیرزن... با همان عصایش به مسجد آمد و تنها انگشتر طلایش را درآورد و گفت: "این را بگیرید برای رزمندگان. مگر می‌شود آن‌ها جانشان را بدهند و ما انگشترمان را نگه داریم؟"» احمدآقا سرش را به احترام فرود آورد. پروین ادامه داد: «دختر جوانی چند دفتر و خودکار آورد و گفت می‌خواهم رزمندگان خاطراتشان را بنویسند. و آن پسربچه... قمقمه‌اش را کادو کرد و با اشک گفت: "این را به رزمندگان بدهید تا تشنه نمانند."» چشمان پروین برقی زد: «خدایا... چه روزهایی داشتیم! چه اتحاد و ایثاری! ما زنان و دختران، روز و شب در پایگاه‌های مردمی کار می‌کردیم؛ کلاه و شال می‌بافتیم، کنار مادران نان می‌پختیم. گویی تمام شهر برای پشتیبانی از جبهه یکپارچه شده بود.» احمدآقا با چشمانی پر از اشک گفت: «بله... آن بسته‌هایی که از ابرکوه می‌رسید، فقط لباس و غذا نبود؛ گویی قطعه‌هایی از دل مردم بود که برایمان می‌فرستادند. یک‌بار وقتی آن پتوها را دریافت کردیم، در سرمای شب، گرمای عشق را در وجودمان حس کردیم.» سپس ادامه داد: «اما وقتی عملیات آغاز شد، گویی نیرویی از آسمان به یاریمان آمده بود؛ همچون سیلابی خروشان بودیم... یادم می‌آید وقتی وارد خرمشهر شدیم، روی دیواری نوشته بودند: "آمده‌ایم تا بمانیم"...» بغض راه گلویش را بست. پروین لیوان چای تازه‌دم را به دستش داد: «ما در پشت جبهه می‌دانستیم که هر کلاهی که می‌بافیم و هر نانی که می‌پزیم، با عشق و دعا همراه است. مادران ما با دست‌های لرزان برایتان مربا درست می‌کردند و در دل دعا می‌کردند. و این همدلی‌ها هنوز هم ادامه دارد.» احمدآقا به پنجره نگاه کرد: «حالا خرمشهر آبادتر از همیشه است. گاهی که به مرز نگاه می‌کنم، با خودم فکر می‌کنم همه‌ی آن رنج‌ها و ایثارها برای همین روزهای آرام بوده. می‌دانی پروین؟ مهم نیست چه تعداد ترکش در بدنم مانده باشد؛ مهم این است که آن محبت‌ها و ایثارهای شما مردم، همچون زرهی بر روح ما بود که دشمن هرگز نتوانست در آن رخنه کند. ما جنگیدیم تا تو امروز بتوانی در آرامش زندگی کنی.» پروین دست همسرش را فشرد. او می‌دانست که پیروزی آن روزها، حاصل ازخودگذشتگیِ همه بود؛ از رزمنده در خط مقدم تا پیرزنِ ابرکوهی که انگشترش را بخشید، تا آن پسربچه‌ای که قمقمه‌اش را هدیه داد. یاد همه‌ی رزمندگان و شهیدان آزادسازی خرمشهر، و همه‌ی پشتیبانانِ بی‌ادعای جبهه، در ابرکوه و سراسر میهن گرامی باد. ✍️ به قلم: پروین امیدواری ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌸 جشنواره بهاره نشر شاولد: شکوفایی قلم شما! 🌸 آیا می‌خواهید نامتان بر پیشانی کتاب خودتان بدرخشد؟ «انتشارات شاولد» در جشنواره بهاره، رویای نویسندگی شما را با شرایط ویژه به واقعیت تبدیل می‌کند! 🗓 زمان: ۱ خرداد تا ۱ تیرماه --- ### 🎁 پکیج‌های جشنواره (تخفیف ویژه) ۱. پکیج فوق‌اقتصادی (داستان): ۴,۹۹۰,۰۰۰ تومان * ۵۰ صفحه | ۳ نسخه | قطع رقعی ۲. پکیج اقتصادی (۱۰ نسخه): * داستان: ۷,۹۹۰,۰۰۰ تومان * شعر: ۸,۹۹۰,۰۰۰ تومان * کودک: ۸,۹۹۰,۰۰۰ تومان ۳. پکیج حرفه‌ای (۳۰ نسخه): * داستان: ۱۰,۹۹۰,۰۰۰ تومان * شعر: ۱۱,۹۹۰,۰۰۰ تومان * کودک: ۱۱,۹۹۰,۰۰۰ تومان ۴. پکیج وی‌آی‌پی (VIP - ۷۵ نسخه): * داستان: ۲۱,۹۹۰,۰۰۰ تومان | شعر: ۲۲,۹۹۰,۰۰۰ تومان | کودک: ۲۲,۹۹۰,۰۰۰ تومان * 🎁 خدمات ویژه: تیزر ۱ دقیقه‌ای، پادکست صوتی و QR Code اختصاصی. --- ✨ چرا نشر شاولد؟ ویراستاری تخصصی + صفحه‌آرایی حرفه‌ای + کیفیت ماندگار. —————————————————- ⌛️ فرصت محدود است! همین حالا برای مشاوره و رزرو اقدام کنید: 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin ————————————————— 📍 کانال باشگاه نویسندگان: ایتا: https://eitaa.com/shavaladpub *انتشارات شاولد؛ جایی که داستان شما متولد می‌شود.* ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خدای مستعان مظلومیت آگاهانه کتایون نظری وقتی به زندگی امام باقر (ع) فکر می‌کنم، یک جمله مدام توی سرم می‌چرخه.. "مظلومیت آگاهانه". یعنی ایشان واقعاً می‌دونسته که راه علم و حقیقت، راه تنهایی و سختی است. ایشان نه از روی بی‌خبری بلکه با علم کامل، تن به این غربت دادند. انگار می‌دانستند اگر بخواهند غبار جهل را از چهره‌ی دین پاک کنند، باید خودشان در میان آن غبارها، تنها و بی‌صدا بمانند. این یعنی او با تمام وجود می‌دانست چه می‌کند، اما انتخاب کرد که به خاطر ما، آن مسیرسخت را برود.او قهرمان صبر بود و مظلومیت ایشان از سر ناتوایی نبود بلکه یک انتخاب بزرگ بود او آگاهانه انتخاب کرد که در غربت بماند تا معارف دین در دل ما زنده بماند.... ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
اسوه‌ی صبر در کوچه‌های مدینه روزی که غبارِ اندوه بر شانه‌های آفتاب نشست، تو آمدی با قامتی که از صبر بلندتر بود و با دلی که از زخمِ زمان روشن‌تر می‌تپید. ای امامِ باقر، ای شکافنده‌ی نور از دلِ تاریکی، تو در سکوتِ خویش فریادِ حقیقت بودی، و در آرامشِ نگاهت دریا به خضوع می‌رسید. دست‌های جهل هرچه خواستند بر دیوارِ روشنِ علمت سایه بیندازند، نتوانستند؛ چرا که کلامت چونان چشمه‌ای پنهان از دلِ سنگ راهِ خویش را پیدا می‌کرد. تو صبر را نه در خاموشیِ خسته، که در استواریِ عاشقانه آموختی؛ صبر، در تو یعنی ایستادن بی‌آنکه قامتِ حقیقت خم شود. و مدینه هرچند تو را در غربتی بی‌صدا تماشا کرد، اما نامت در رگ‌های زمان ماندگار شد؛ مثل نوری که نه با شب می‌میرد و نه با باد. ای اسوه‌ی صبر، ای میراثِ روشنِ پیامبر، ما از تو می‌آموزیم که در هجومِ درد می‌توان چراغ بود، می‌توان شکفت حتی اگر دور تا دورِ باغ دیوارِ اندوه کشیده باشند. تو رفتی و صبوری‌ات در دلِ تاریخ ماند، چنان که هنوز هر دلِ خسته‌ای اگر به نامت پناه ببرد، آرام می‌شود. اسوه‌ی صبر نامِ توست و معنایِ بردباری در بلندترین شکلِ انسان. شاعر: کامران شایگان ===================== بله https://ble.ir/shavaladpub
امام پنجم حتما تاحالا شنیده ای که هر امامی به صفتی معروف بوده است. امام پنجم ما هم معروف بودند به باقرالعلوم یعنی شکافنده ی علم! اما چرا ؟!چون علوم مختلف را نام گذاری کردند. چون دانش را تا ژرفایش می شکافت و در تبین و توضیح علوم متفاوت، متبحر و ممتاز بود. آن هم در زمانی که بنی امیه وبعد بنی العباس سعی داشتند مردم درجهل ونادانی بمانند. براساس برخی از روایت ها، این لقب از زبان مبارک پیامبر (ص) جاری شده و ایشان اولین نفری بوده اند که امام را باقر العلوم نامیده اند. خدا صلی الله علیه و آله ـ به جابر ـ فرمود :تو مردی از [خاندان] مرا درک خواهی کرد که نامش نام من، و رفتار و کردارش، رفتار و کردار من است و دانش را تا ژرفایش می شکافد. بر اساس این روایت جابر بن عبدالله انصاری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ، امام پنجم ما را باقر العلوم می نامیدند. جابر گاهی درمسجد تکرار می کرد باقرالعلوم، وبقیه فکر می کردندجابر عقلش را از دست داده است. امام باقر در دوران امامت خود بیشتر در شهر مدینه حضور داشتند و در آن شهر به نشر معارف دینی و ارشاد شیعیان و تربیت شاگردان می پرداخت. ایشان، جنبش علمی وسیعی را به وجود آورد که در دوره امامت فرزندش امام صادق (ع) به اوج خود رسید. برخی از شاگردان برجسته مکتب امام باقر عبارتند از: محمد بن مسلم جابر بن یزید جعفی برد الاسکاف ثابت ابن ابی صفیه بسام بن عبدالله یص امام پنجم ما در حادثه ی عاشورا کودکی پنج ساله بود.وشاهد جنایات بنی امیه براهل بیت پیامبر اکرم صلوات الله علیه و آله هم بوده‌اند. اینها فقط مختصری در مورد این امام عزیز واهل علم و دانش بود. زهرا زرگران ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شکافنده ی دانش ها امام باقر(ع) از پدری می رسد به امام حسین(ع) و از مادری می رسد به امام حسن(ع). تولد در سفر و شهادت در ایام حج. در قبرستان بقیع آرام گرفته... تا این جا را خوب می دانیم یا من می دانم. اما از شکافنده ی علوم ایشان تنها واژگانی به گوشم خورده و برایمان روشن نیست. باشد که پژوهش گران روشنش کنند. حسین علی ساسانی ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub