شکافنده ی دانش ها
امام باقر(ع) از پدری می رسد به امام حسین(ع) و از مادری می رسد به امام حسن(ع). تولد در سفر و شهادت در ایام حج. در قبرستان بقیع آرام گرفته... تا این جا را خوب می دانیم یا من می دانم. اما از شکافنده ی علوم ایشان تنها واژگانی به گوشم خورده و برایمان روشن نیست. باشد که پژوهش گران روشنش کنند.
حسین علی ساسانی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت37
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 4 خردادماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
خیلی زود به تاریکی عادت کردم؛ مثل همه چیزهایی که به آنها خو گرفته بودم. مادرم همیشه میگفت اگر عادت را از انسان بگیرند، کارش تمام است. روزگاری نهچندان دور فکر میکردم اگر یک روز وحید را نبینم، میمیرم؛ اما بیش از سیصد و شصت و پنج روز بود که او را ندیده بودم و چنان به ندیدنش عادت کرده بودم که انگار از اول نبوده است. یا همین زندان! طوری به در و دیوارهای چرک و نمور و خطخطیاش خو گرفته بودم که گویی زادهٔ همینجا هستم.
من به دوری از خانواده و دستبند و چرخه بیحاصل زندان و دادگاه هم عادت کرده بودم؛ حتی به دیدن اخترِ کریهالمنظر و آزار و اذیتهای گاهبهگاهش هم، اما زخمی ته دلم بود که هنوز هم مثل روز اول تازه بود و از آن خون میچکید. زخمی که هرچقدر گذر زمان رویش مرهم میگذاشت، باز از یک جایی سر باز میکرد و بوی چرک و عفونتش روحم را میآزرد. برای من، زخم خیانت وحید هرگز تکراری نمیشد، کهنه نمیشد، عادت نمیشد و داشت ذرهذره جانم را میگرفت.
لاله را دو بار بیشتر ندیده بودم. هر دو بار هم مرده بود. بار اول در باغچه خانه وحید بود که دیدمش. وقتی جنازهاش را از زیر خاک بیرون کشیدند، صورتش هنوز رنگ طبیعی داشت و به گفته کارشناسان پزشکی قانونی، خیلی از زمان مرگش نمیگذشت. در آن لحظات پر اضطراب، به تنها چیزی که فکر نمیکردم زیبایی آن دختر بود؛ اما بار دوم که به دستور قاضی برای شناساییاش به سردخانه پزشکی قانونی رفتم، فقط میخواستم ببینم لاله چقدر از من زیباتر بوده که وحید با او به من خیانت کرده بود. دختری که با قلب شکافته و رنگی کبود و چشمهایی نیمهباز در کشوی سردخانه آرمیده بود، زیبا نبود. منصفانهترش این بود که بگویم از من زیباتر نبود؛ اما چشمهایش، حتی با وجود اینکه صاحبشان مدتها بود که مرده بود، جاذبهای داشتند که هر بینندهای را میخکوب میکردند.
شاید وحید هم اسیر همین جاذبه نامرئی شده بود و برای خلاص شدن از آن جاذبه، تن به کشتنش داده بود. آن روز در سردخانه، وقتی به چشمهای بیفروغ لاله نگاه کردم، قلبم تکان سختی خورد. قاعدتاً و از روی غریزه زنانه باید از او متنفر میشدم، اما میان حسهای مختلف، تنها حسی که هرگز نسبت به او در قلبم حس نکردم، تنفر بود. بعد از دیدن جسد لاله، حس کردم کسی که توی آن محفظه فلزی خوابیده، من هستم نه لاله. این حس درستترین حس من در آن لحظه بود. وحید در واقع هر دوی ما را در یک روز و یک ساعت کشته بود.
این حس تا مدتها بعد هم با من بود. اصلاً یکی از اصلیترین دلایلی که وکالت کسری را پذیرفته بودم، همین موضوع بود، نه نجات خودم از اتهام قتل و طناب دار. وحید نباید قسر در میرفت. او باید در دادگاه عدل الهی محاکمه و محکوم میشد؛ هم به جرم قتل لاله و هم برای کشتن روح مهتاب.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🎨 «پیشنهادهای ویژه و برنامههای در حال اجرای انتشارات شاولد»
با افتخار، مجموعهای از فرصتهای ویژه را برای نویسندگان، هنرمندان و اهالی قلم آماده کردهایم. در این پوستر، سه مسیر متفاوت برای رشد و دیده شدن آثار شما در کنار هم قرار گرفتهاند:
------------
✨ ۱. آکادمی قلمساز (سطح ۱ | قلمتراش):
اگر به دنیای داستاننویسی، خلق کاراکتر و قصهگویی برای کودکان علاقه دارید، آکادمی قلمساز در کلاسهای آنلاینِ «پیریزی اصولی»، مسیر را برای شما هموار کرده است.
🔗 اطلاعات بیشتر و ثبتنام:
https://eitaa.com/shavaladpub/2583
------------
🌸 ۲. جشنواره بهاره انتشارات شاولد:
فرصتی استثنایی برای چاپ آثار شما! تخفیفهای ویژه برای کتابهای حوزه کودک، کتابهای مستقل و مجموعههای شعر. همین حالا برای چاپ کتاب خود با شرایط ویژه اقدام کنید.
🔗 مشاهده جزئیات پکیجهای جشنواره:
https://eitaa.com/shavaladpub/2739
------------
🇮🇷 ۳. پروژه کتاب مشارکتی «وطن ما ایران»:
دعوت به همکاری در سومین پروژه کتاب مشارکتی انتشارات شاولد. فرصتی برای دیده شدن در کنار دیگر نویسندگان با موضوع ایران عزیز.
🔗 شرایط شرکت در پروژه:
https://eitaa.com/shavaladpub/2631
------------
📌 راه ارتباطی و مشاوره رایگان:
برای کسب اطلاعات بیشتر و پاسخ به سوالات احتمالی، میتوانید از طریق دایرکت یا شماره با ما در ارتباط باشید.
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
—————————————————
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
☕️| #یک_فنجان_کتاب
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب میگه:
*هر روز یا ۱٪ بهتر میشی (با عادتهای کوچیک)، 📈
یا ۱٪ عقب میمونی.
و این کوچیکها در طول زمان، زندگی رو کامل تغییر میدن. ✨
پس دفعه بعد که داشتی اخبار چک میکردی یا بیهدف اسکرول میکردی...
یه لحظه مکث کن و بپرس:
این کار ارزش یک ساعت از زمان من رو داره؟ ⏳
زمانت طلاست، هدرش نده... ❤️*
📚عادتهای اتمی
کانال باشگاه نویسندگان:
https://eitaa.com/shavaladpub
🍎 #پارت_19_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 5 خرداد ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
جلوی آقا ناصر خجالت میکشیدم که یک ایل آدم میخواست به عنوان شاهد عقد من به محضر بیایند. اما آقا ناصر خاموش و آرام رانندگی میکرد. گهگاهی از توی آینه نگاهی به من که بین ننه جان و عمه در حال پرس شدن بودم میانداخت که دل من را میلرزاند. کمتر از یک ساعت بعد جلوی محضر بودیم.
آقا ناصر نگه داشت. محضر نبش یک کوچهی نسبتاً پهن بود. مینی بوسها که نگه داشتند زنها از ماشینها بیرون ریختند. با آن شلیتههای رنگارنگ و براقشان دست میزدند و کل میکشیدند و توجه عابران پیاده رو و مغازهداران اطراف را به سمت خود جلب میکردند و من از خجالت آب میشدم و حرص میخوردم. هر چند این چیزها در روستای ما عادی بود.
اتومبیل پدر آقا ناصر کنار کوچه پارک بود و به اتفاق مادر و دخترشان ملیحه خانم در حالی که یک سبد گل بزرگ و یک جعبه شیرینی دستشان بود به سمت ورودی محضر میآمدند. حتم دارم از دیدن آن همه زن و مرد که همراه من بود شوکه شده بودند. بدون شک باید عدهای توی حیاط منتظر میماندند تا خطبه تمام شود. همین طور هم شد فقط پدر، ننه، عمه شهربانو و عمه زهرا و شوهرانشان و کبری داخل سالن آمدند. از طرف خانواده آقا ناصر هم پدر و مادر و خواهر و دامادشان به اضافه دو تا خاله و دایی.
بقیهی زنها توی حیاط روی زمین نشستند. تعداد زیادی بچه قد و نیم قد بینشان وول میخوردند و شیطنت میکردند و اینور و آنور میدویدند. یک باغچهی بزرگ که چند تا درخت نارنج و پرتقال توی آن خودنمایی میکردند نصف کمتر حیاط را گرفته بود. از پشت شیشهی سالنی که توش بودیم، خودم به چشمم دیدم که چند تا از پسرها به سمت درختها هجوم بردند و مشغول چیدن گلها شدند. البته این یک امر طبیعی بود، آن هم پسربچههای شیطانی مثل حسن و حجت و الیاس.
صدای علیمراد را میشنیدم که مثل همیشه داشت بدزبانی میکرد و با فریاد میگفت: آی کره خرا، گل نچینین، زشته!
- هوی، حسن مگر با تو نیستم بووا!
کبری پا به پایم داخل سالن آمدند و گفت: عمه آبرو برایمان نگذاشته با این بچه تربیت کردنش.
آرام گفتم: من خودم دیدم حجت هم رفت تو باغچه، فقط بچههای عمه که نبودن...
- بیشتر بچههای خودش هستند دارند گلها را میچینند.
آمدم بگویم: کبری جان، حالا ول کن بچه ان... که یه هو صدای حاج آقا بلند شد و گفت: بر محمد و آل محمد صلوات... وشروع مراسم را اعلام کرد.
صدای صلوات فضای محضر را پر کرد و حاج آقا شروع کرد به خواندن خطبه.
زنهای توی حیاط شلوغ و پر سر و صدا، مقطعی کل میزدند و با خواندن واسونک دست میزدند و چند دختر بچه هم محلی میرقصیدند. تا پایان مراسم صدای واسونکخوانی و رقص به گوش میرسید.
خطبه که تمام شد یک حس و حال دیگری نسبت به آقا ناصر پیدا کردم. جسارت بیشتری مثل چشمه توی وجودم جوشید و نگاهش کردم. احساس خوبی نسبت بهش داشتم. ملیحه خانم جلو آمد. با لبخند شیرین و زیبایی که روی لب داشت و دندانهای ردیف و زیبایش را نمایان میکرد، صورتم را بوسید و یک جفت النگوی طلا دستم کرد. سپس جعبهی کوچکی را به دست آقا ناصر که روی صندلی کنارم نشسته بود، داد و گفت: ناصر جان، حلقه را دست عروس خانم کن.
آقا ناصر با دست محکم و مردانهاش دست کوچک و کمی زبر مرا در دست گرفت و حلقه را توی انگشتم کرد. مادر آقا ناصر و عمه شهربانو کل زدند و بقیه زنهای داخل سالن به تبعیت هلهله کشیدند و دست زدند. مردها صلوات فرستادند و یکی یکی از سالن بیرون رفتند.
شانه به شانه آقا ناصر از سالن بیرون آمدم. تا توی حیاط رسیدم صدای کل و شاباش به اوج رسید و روی سرم یه عالمه نقل و نبات پاشیدند. هرکس میخواست شتاب رقصیدنش را بیشتر نشان دهد. توی شلوغی دیگه نفهمیدم ننه جان و بقیه کجا رفتند و در حال حاضر فقط آقا ناصر را میدیدم که دستم را گرفته بود و آرام آرام از میان هیاهو و هلهله و شادی جمعیت بیرون میرفتیم. چادر روی سرم بود و صورت بزک کرده و جوانم را از دید نامحرمان محفوظ میداشت.
سوار ماشین آقا ناصر شدم، البته این بار به دستورش جلو و کنارش نشستم. عمه شهربانو و دو تا پسر مثل اجلش، که هر یک سعی داشت زودتر سوار شود، زودتر از ننهام سوار ژیان آقا ناصر شدند. بعد هم ننه جان و کبری، که با شلیتههای پفکی اش قد دو تا آدم شده بود. سوار شدند. حرکت کردیم به سمت روستایمان. دیگر نفهمیدم خانواده آقا ناصر کجا رفتند. رویم هم نشد سوال هم بکنم. اما انگار آقا ناصر فکرم را خوانده باشد. نگاهی به من کرد و آرام گفت: من تو را میرسانم خانهتان برمیگردم.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
🗓️ سهشنبه// 5// خرداد// 1405 //
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع: روز عرفه
==============================
چالش نوشتاری: «سفر به بیابانِ حضور»
عرفه، لحظهی دیدارِ بنده با معبود در صحرایِ دل است؛ روزی که کلمات، پلِ میانِ زمین و آسمان میشوند. در این چالش، از شما دعوت میکنیم تا با تمرکز بر حالوهوای این روز، تجربهی شخصی، احساسِ درونی یا نگاهِ متفاوت خود را به رشتهی تحریر درآورید.
محورهای پیشنهادی برای نوشتن:
* «زمزمههای بیصدا»: توصیفِ حالِ کسی که در شلوغیِ جهان، در پیِ خلوتی برای گفتگو با خداست.
* «عرفه، فراتر از مکان»: آیا عرفه فقط در صحرای عرفات است یا هر جا که دلی میشکند، عرفات است؟
* «اقرارِ عاشقانه»: اعتراف به ضعف و نیاز در برابر قدرت و رحمتِ مطلق.
* «پروازِ کلمات»: نگاهی به مفاهیم عمیق و شاعرانهی دعای عرفه.
قالب آثار:
دلنوشته، متن ادبی، روایت کوتاه یا داستانک
حالوهوای متن:
عارفانه، عاشقانه، خالصانه و تأثیرگذار
این فرصتی است تا با قلمتان، شکوهِ بندگی را روایت کنید. منتظر دلنوشتههای شما در این روزِ بزرگ هستیم. ✨
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_ *ای روزی دهندهی بندگان ؛
خبری خوش که جبران صبرهایمان باشد
روزیمان کن . . 🌱*
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub