eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
894 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌿🌸🌿 🌸 🌿 🌸 اسماعیل روز به روز رعناتر می‌شود قامت، خوش سیما و خوش سیرت و چقدر ابراهیم به او عشق می‌ورزد. او نه تنها پسر اوست بلکه حاصل سال‌های سال انتظار اوست و وارث گوهر نبوت او. شب فرارسیده است، در خلوت انس خود ناگاه صدایی می‌شنود: -وای در بتخانه پاگذاشته، بر مهر اسماعیلت پا بگذار. ای از آتش گذشته، از اسماعیلت بگذر. - چگونه؟ - به درگاه دوست قربانی‌اش کن، ای خلیل ما! - اسماعیل را؟ پار جگرم را؟ برای تو خدایا؟ برای تو؟ ای خدا... چه سهل است... چه سهل... نه اینکه فدا کردن اسماعیل سخت نیست، نه اینکه خنجر بر حنجر دلبندی این چنین زیبا نهادن دشوار نیست، نه اینکه گذشتن از این پاره جگر مرگ نیست، نه... ابراهیم خودش باید قربانی شود، ابراهیم در وصف نمی‌گنجد، ابراهیم تمام می‌شود ولی شکوه و عشق حضرت دوست آنچنان در دیار قلب خلیل طوفان به پا کرده که بی‌هیچ شک و تردید و بدون کوچکترین اعتراضی نه در زبان، نه در اعضا و جوارحش، نه در سینه و در قلبش و نه حتی در نگاهاش به سوی قربانگاه رهسپار می شود... 🌸 📚 شب شکن 🌿 🌸🌿🌸🌿 🌸
عید قربان رسیده؛ عیدِ بخشیدن، رها شدن و نزدیک‌تر شدن به خدا 🌙 ما دوست داریم این حس قشنگ را با نوشته‌های شما جشن بگیریم. یه دل‌نوشته کوتاه، یه بیت شعر، یا چند خط از حال خوبِ این روز برامون بفرستید تا با نام خودتون در کانال منتشر کنیم. 🤍 ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
عید قربان فقط قصه‌ی گوسفند و قربانی نیست... قصه‌ی آدم‌هایی‌ست که یک‌جایی وسط زندگی از غرورشان زدند، از دلخوری‌های کهنه گذشتند و یک تکه قربانی را بهانه کردند برای در زدن خانه‌ی آدم‌ها، برای آشتی برای بغل کردن همدیگر. امیدوارم امسال سهم سفره‌ات فقط گوشت و مهمانی نباشد. دلت هم کمی سبک شود. نگرانی‌هایت سر ببرند و لبخند مثل بوی گل نرگس توی خانه‌ات بپیچد. عید قربان مبارک. الهی آن‌قدر دستت پر باشد که چشم‌ به‌ راه رسیدن یک تکه قربانی نمانی. و آن‌قدر دلت گرم باشد که اگر هم دادی، بیشتر از گوشت محبتت برسد به آدم‌ها. و آن آرزویی که هی می‌گویی «ولش کن بابا، نمی‌شود...» یکهو از در برسد مثل همان آدمی که دم ظهر زنگ می‌زند و با یک کیسه گوشت پشت در ایستاده است. #سادات ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
چشمان منتظر عید قربان زمزمه‌اش یک هفته در سرزبانهاست .عید قربانی کردن گوسفندی، گاوی یا شتری درقبابل مختلف. گوسفند یک هفته است در لاک خودش فرو رفته مدام هی از خودش می پرسد، و چرا من بیچاره باید قربانی بشود. چوپان : نگاهش کرد، بیا پیشم تا برایت تعریف کنم. گوسفند سرتا پا گوش شد،حتی نفس هایش را هم حبس کرد. چوپان دستی به سرورویش کشید وگفت : در واقع تو بهانه هستی که ازمنی‌ات خودمان دوربشویم. ما باید نه تنها تو بلکه هر وجود زنده را قربانی نفس خودمان نکنیم. ولی به ما می گویند بشر دوپا پراز دوز و کلک . می خواهیم با قربانی تو زبان بسته بگوییم که ما... ولی هدف از قربانی نفس خودمان است چه در پیشگاه خداوند وچه وجدان خودمان. اگر توانستیم نه درعید قربان بلکه درهمه روزها از منی‌ات خودمان جدا شدیم و ظلم نکردیم کسی را نرنجاندیم ، حق الناس به گردنم نبود. انموقع می توانیم عید واقعی بگیریم. انموقع نه تنها توقربانی مبشوی نه دیگر موجودات زنده. گوسفند:شروع کرد به بالا و پایین پریدن از خوشحالی . چوپان لبهایش چین خوردندووزبر لب زمزمه کرد. بیچاره فکر می کند ما به این درجه از معرفت ودوراز منی‌ات خودمان شدیم. وقتی که قصاب چاقو را بیخ گلوی گوسفند گذاشت. چشمان پراز التماس‌ش قلبم را به درد آورد. ولی نتوانستم ... درفش ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 6 خردادماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= کورمال‌کورمال خودم را روی تخت کشیدم و دراز کشیدم. بوی تن زندانی قبلی هنوز روی بالش بود و باعث انزجارم می‌شد. سعی کردم کمتر نفس بکشم تا بوی بد کمتر آزارم بدهد، اما هوای اتاق به‌قدر کافی سنگین بود و تنفس کمتر، باعث می‌شد احساس خفگی کنم. سایه‌ها یکی‌یکی از توی تاریکی بیرون می‌آمدند و دورم می‌چرخیدند. انگشتان پایم به گزگز افتاده بودند؛ انگار سایه‌ها پایم را قلقلک می‌دادند. دستم را روی تخت حرکت دادم. پتو را پیدا کردم و از دست سایه‌ها به تاریکی زیر پتو پناه بردم. تنها برای یک لحظۀ کوتاه احساس امنیت کردم و چشم‌هایم را باز کردم، ولی به‌محض باز کردن چشم‌ها، دندان‌های تیز و نگاه خشمگین پلنگ، قلبم را از تپش انداخت. جیغی کشیدم و وحشت‌زده پتو را به طرفی پرت کردم و در کنج تخت مچاله شدم. قلبم چنان تند می‌زد که گویی می‌خواست خودش را از زندان تن آزاد کند. ناگهان صدای جیرجیر در فلزی آمد و به‌دنبالش موجی عظیم از نور وارد چشمانم شد. با دستانم هجوم نور را مهار کردم و وقتی به نور عادت کردم، زن نگهبان را مقابلم دیدم که با چهره‌ای برزخی خیره‌خیره نگاهم می‌کرد و از چشم‌هایش سؤال می‌بارید. از نوری که اتاق را روشن کرده بود استفاده کردم و اتاق را کاویدم. هیچ‌چیز ترسناکی در اتاق وجود نداشت، به‌جز پلنگ رنگ‌پریدۀ پتوی روی تخت. اگر ترس اجازه می‌داد، حتماً یک دل سیر به خودم می‌خندیدم؛ به خودی که با عکس پلنگ روی پتو تا مرز سکته رفته بود، اما خنده خیلی وقت بود که با لب‌هایم غریبه شده بود. مجبور شدم به نگهبان توضیح بدهم که دلیل جیغ بی‌موقعم چه بود. او با فهمیدن ماجرا، نگاهی عاقل‌اندر‌سفیه به من کرد و گفت: «خب اگه از تاریکی می‌ترسی، چرا چراغ رو روشن نکردی؟» و بلافاصله کلید روی دیوار را لمس کرد و نور از لامپ کوچک روی سقف به اتاق تابید. با تعجب به او و لامپ نگاه کردم و عذرخواهی نمودم. فکر می‌کردم مثل توی فیلم‌ها، سلول انفرادی لامپ ندارد. زن با تأسف نگاهم کرد. سرش را آورد جلو و دهانش را چسباند به گوشم و گفت: «اینجا کاملاً جات امنه دختر. از من نشنیده بگیر ولی شنیدم فرستادنت اینجا تا ازت محافظت کنن. ظاهراً تو بند با بد کسی درافتادی و اونجا موندنت به صلاح نبوده. پس طاقت بیار و خدات رو شکر کن که کسی هست که این تو هم هوات رو داره.» دهانم از تعجب باز مانده بود. با حرف‌های او سؤالات زیادی در ذهنم متولد شده بودند، اما قبل از آنکه زن را سؤال‌پیچ کنم، در را بست و رفت و من ماندم و یک چالش دیگر. به چهاردیواری که خانۀ جدیدم شده بود نگاه کردم. اینجا کاملاً برایم امن بود و هیچ چیزی برای ترسیدن وجود نداشت، به‌جز تنهایی. دوباره روی تخت دراز کشیدم و پتو را روی خودم انداختم. زیر نور زرد و کم‌جان لامپ، پلنگ پتویم هم مهربان‌تر به نظر می‌رسید، اما همۀ فکر من درگیر کسی بود که داشت مهربانی را از نو برایم معنا می‌کرد. چقدر مزۀ مهربانی‌های یواشکی شیرین‌تر بود! چقدر این مدل دوست‌داشته شدن زیبا و دل‌نشین بود! داشتم در حلاوت این مِهر غرق می‌شدم که به خود آمدم. سرم را به‌شدت تکان دادم تا این فکرها از سرم بیرون بیفتند. کسری مهربان بود و دوستم داشت، اما این مِهر و دوستی از جنس عشق نبود، از جنس انسانیت بود. همین! و این مشقِ هرروزه‌ام در انفرادی بود. تصمیم گرفتم آن‌قدر این موضوع را در ذهنم بنویسم تا ملکۀ ذهنم بشود، تا وقتی دوباره کسری را دیدم، دلم برایش نلرزد. او فقط وکیل من باشد و من هم فقط یک موکل. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
باسلام وتبریک عید سعید قربان عیدسعید قربان یکی از بزرگ‌ترین اعیاد مسلمانان است که یادآور ایمان و فداکاری حضرت ابراهیم (ع) و حضرت اسماعیل (ع) می‌باشد. این عید یکی از چهار عید ما مسلمانان است. ( جمعه.عید فطر، عید غدیر ،عید قربان)این عید مبارک که در روز دهم ماه قمری ذی‌الحجه برگزار می‌شود، در میان مسلمانان شیعه و اهل سنت جایگاه ویژه‌ای دارد و به عنوان نماد رهایی از وابستگی‌های دنیوی و تقرب به خداوند شناخته می‌شود. نماز عید قربان مانند نماز عید فطر برگزار می‌شود.هرچند مستحب است که فقط زمان امام زمان جماعت خوانده شود. در این روز بزرگ، مسلمانان در سراسر جهان با انجام مراسم قربانی، گوسفند، شتر یا گاو را ذبح کرده و گوشت آن را میان نیازمندان تقسیم می‌کنند. این عمل، نمادی از ایثار، همدلی و بندگی خالصانه در برابر پروردگار است. همچنین حجاج بیت‌الله الحرام با انجام مناسک حج، این عید را در اوج معنویت تجربه می‌کنند. عیدتان مبارک. انشالله بزودی عید پیروزی جبهه ی حق بر استکبار جهانی زهرا زرگران ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خداوندی که مهربانی اش تمامی ندارد و به لطفش، انسان صاحب فکر و اندیشه است؛ اما تنها یک زیبااندیش نویسنده می شود‌‌. اولین اثر مشترک نویسنده ای از دیار کاریزهای کهن، فاطمه معصومی از سری مجموعه کتاب‌های مشارکتی نویسندگان و شعرای خلاق هفت نویسندگی، با عنوان "کتاب نمی میرد" به چاپ رسید. اینجانب بسیار خرسند هستم و شاکر خداوندی که همواره لطف و موهبتش نصیب بنده ی حقیر شده که اکنون طعم شیرینی این لطف خداوندی را با دل و جان می چشم و همه ی عزیزان نویسنده و دوستان را در شیرینی طعم این خوشی سهیم می گردانم. به امید روزی که همه ی صاحبان قلم و اندیشه، طعم شیرین نویسندگی را بچشند. در ادامه ضمن سپاس و قدردانی از زحمات و رهنمودهای ارزنده ی مسئولین انتشارات شاولد جناب آقای اصغر فرهادی و خانم ها: سرکار خانم عروجی و حسینی و دیگر عزیزان که در این مسیر در کنار بنده حقیر و چراغ راهم بودند، از اساتید فرهیخته و ادیب محفل ادبی فکرآرا و مسئولین کتابخانه عمومی شهدای شهرستان خوشاب نیز کمال تشکر و قدردانی دارم. بپذیریم که اعتلای فرهنگ یک جامعه با قدم گذاشتن در مسیر شکوفایی آن فرهنگ میسر می شود. بیایید همه در این مسیر گام برداریم. ✍ فاطمه معصومی ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 7 خرداد ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= فقط گفتم: ای وای چرا؟ آقا ناصر حرکت کرد و سوالم را بی‌جواب گذاشت. فکر کنم از حرکت آقام که نگذاشته بود به قول خودشان مجلس بگیرند ناراحت شده بود. کمی که رفتیم آرام گفت: حاجی می‌گفتند مجلس نگیرید ما هم فامیلمان را دعوت نکردیم و گرنه همه می‌آمدند. سپس از توی آینه‌ی جلویش نگاهی به دوتا مینی بوس که پشت سرمان می‌آمدند کرد و گفت: ولی می‌بینم مهمانی و مجلس شما که برپاست. راست می‌گفت. حق داشت ناراحت شود. اما من هم جوابی نداشتم بدهم. من خودم هم تسلیم بودم و هیچ دخالتی در هیچ اموری نداشتم. فقط آفریده شده بودم که ساکت باشم تا برایم تصمیم گرفته شود. از همه‌ی این‌ها گذشته اصلا نمی‌دانستم چه بگویم. دلم سوخت. بیچاره خیلی حق داشت. بالاخره پس از مدتی که برایم قرنی گذشت رسیدیم جلوی در خانه‌مان. حرف‌های آقا ناصر اعصابم را به هم ریخته بود. از دست آقام ناراحت بودم. چرا ننه جان حمایتم نکرده بود. ما که رسم داشتیم فامیل و همسایه‌ها و آشناها را دعوت کنیم تا ساعتی را بزنند و برقصند و بخورند، چه اشکالی داشت که این مجلس با حضور تعدادی از قوم و خویش‌های آقا ناصر هم انجام می‌شد؟ چه می‌شد کرد... پدرم این طور خواسته بود. همان طور که آقا ناصر از همین اول کاری از من خواست که توی ماشین کنارش بنشینم و من هم اطاعت کردم. اصلاً به من چه، خودشان مرد هستند و حرف یکدیگر را می‌فهمند. من چه بگویم؟ واقعا چه بگویم؟ اصلا از من نظر می‌خواهند، چه پدرم چه آقا ناصر؟ به فرض نظری هم بدهم، اهمیت می‌دهند؟ حالا مثلاً من به پدرم بگویم مجلس بهتری بگیریم. به حرف من گوش می‌کنند؟ نه بابا، من چه کاره‌ام! مهمان‌هایی که تا محضر همراهی‌ام کرده بودند زودتر از ما به خانه آقام رسیده بودند. آقا ناصر ماشینش را جلوی در خانه‌مان نگه داشت‌. پیاده شدیم. ننه‌ام به سرعت داخل خانه شد تا به کارها سر و سامان دهد. خانه شلوغ و پلوغ بود. وارد خانه شدیم. وای چه می‌دیدم! عباس‌قلی ساززن، سور و ساطش آماده بود. زن و مرد دور تا دور حیاط نشسته بودند. با ورود من و آقاناصر و عمه شهربانو و کبری، یک‌هو عباس‌قلی ساز‌زن شروع به زدن کرد. پسرش حیدر در حال نقاره زدن کنارش نشسته بود و پدرش را همراهی می‌کرد. در گوشه‌ای از حیاط چند تا دیگ بزرگ مسی روی آتش گذاشته بودند. روی دیگ‌ها سینی‌هایی مملو از زغال گداخته قرار داشت. خیلی شلوغ و پلوغ بود، اصلاً نمی‌دانستم کی به کی است؟ آقا ناصر با تعجب به اطراف نگاه می‌کرد و مرا به دنبالش می‌کشید تا از میان چشمان حریص جوان‌های ده سریع عبور کنم و داخل اتاق شوم. صدای ساز محلی که عباس‌قلی با لذت می‌نواخت، جوان‌ها را به رقص چوب و ترکه‌بازی وادار کرده بود. در گوشه‌ای دیگر از حیاط بزرگ و دراندشتمان، عده‌ای از زن‌های فامیل و همسایه، با لباس‌های رنگارنگ محلی در حال رقصیدن بودند، و همراه با ریتم ساز و نقاره حرکات موزونی را انجام می‌دادند که بسیار زیبا و دیدنی بود. با کفش سفید پاشنه بلندم که آقا ناصر با سلیقه‌ی خودش خریداری کرده بود راه رفتن سخت بود. کاش آقا ناصر می‌فهمید که ما روستایی‌ها رسم و رسوم خاص خود را داریم. کاش خانواده‌ی او هم توی این مراسم بودند. ولی خودمانیم مراسم‌مان خیلی قشنگ بود. آقا ناصر وقتی پا به اتاق گذاشت و دست مرا توی دست کبری گذاشت، خداحافظی کرد و بلافاصله رفت. گمانم ناراحت شده بود. آخر پدرم گفته بود ما مجلس نمی‌گیریم. واقعاً هم چنین قصدی داشتیم. یادم می‌آید برای عقد خدیجه و کبری هم قرار نبود کسی بیاید. اما همه آمدند و پدرم مجبور شد ناهار آماده کند. ناهار خورش‌قیمه درست کرده بودند. از این‌که می‌دیدم فامیلم، رقصیدند خوردند، ریختند و پاشیدند، خوشحال بودم و لذت می‌بردم. دختران جوان روستا به من نگاه کردند. به لباس‌هایم که آقا ناصر خریده بود، به کفش‌های سفیدم و به النگوهایم. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔻 | یازدهمین کافه کار آفرینی صعود ▫️چراغ تولید روشن است. باشگاه کارآفرینان جنوب کشور" تماس با ما بــلــه ایــتــا