eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
894 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
286 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
باسلام وتبریک عید سعید قربان عیدسعید قربان یکی از بزرگ‌ترین اعیاد مسلمانان است که یادآور ایمان و فداکاری حضرت ابراهیم (ع) و حضرت اسماعیل (ع) می‌باشد. این عید یکی از چهار عید ما مسلمانان است. ( جمعه.عید فطر، عید غدیر ،عید قربان)این عید مبارک که در روز دهم ماه قمری ذی‌الحجه برگزار می‌شود، در میان مسلمانان شیعه و اهل سنت جایگاه ویژه‌ای دارد و به عنوان نماد رهایی از وابستگی‌های دنیوی و تقرب به خداوند شناخته می‌شود. نماز عید قربان مانند نماز عید فطر برگزار می‌شود.هرچند مستحب است که فقط زمان امام زمان جماعت خوانده شود. در این روز بزرگ، مسلمانان در سراسر جهان با انجام مراسم قربانی، گوسفند، شتر یا گاو را ذبح کرده و گوشت آن را میان نیازمندان تقسیم می‌کنند. این عمل، نمادی از ایثار، همدلی و بندگی خالصانه در برابر پروردگار است. همچنین حجاج بیت‌الله الحرام با انجام مناسک حج، این عید را در اوج معنویت تجربه می‌کنند. عیدتان مبارک. انشالله بزودی عید پیروزی جبهه ی حق بر استکبار جهانی زهرا زرگران ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خداوندی که مهربانی اش تمامی ندارد و به لطفش، انسان صاحب فکر و اندیشه است؛ اما تنها یک زیبااندیش نویسنده می شود‌‌. اولین اثر مشترک نویسنده ای از دیار کاریزهای کهن، فاطمه معصومی از سری مجموعه کتاب‌های مشارکتی نویسندگان و شعرای خلاق هفت نویسندگی، با عنوان "کتاب نمی میرد" به چاپ رسید. اینجانب بسیار خرسند هستم و شاکر خداوندی که همواره لطف و موهبتش نصیب بنده ی حقیر شده که اکنون طعم شیرینی این لطف خداوندی را با دل و جان می چشم و همه ی عزیزان نویسنده و دوستان را در شیرینی طعم این خوشی سهیم می گردانم. به امید روزی که همه ی صاحبان قلم و اندیشه، طعم شیرین نویسندگی را بچشند. در ادامه ضمن سپاس و قدردانی از زحمات و رهنمودهای ارزنده ی مسئولین انتشارات شاولد جناب آقای اصغر فرهادی و خانم ها: سرکار خانم عروجی و حسینی و دیگر عزیزان که در این مسیر در کنار بنده حقیر و چراغ راهم بودند، از اساتید فرهیخته و ادیب محفل ادبی فکرآرا و مسئولین کتابخانه عمومی شهدای شهرستان خوشاب نیز کمال تشکر و قدردانی دارم. بپذیریم که اعتلای فرهنگ یک جامعه با قدم گذاشتن در مسیر شکوفایی آن فرهنگ میسر می شود. بیایید همه در این مسیر گام برداریم. ✍ فاطمه معصومی ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 7 خرداد ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= فقط گفتم: ای وای چرا؟ آقا ناصر حرکت کرد و سوالم را بی‌جواب گذاشت. فکر کنم از حرکت آقام که نگذاشته بود به قول خودشان مجلس بگیرند ناراحت شده بود. کمی که رفتیم آرام گفت: حاجی می‌گفتند مجلس نگیرید ما هم فامیلمان را دعوت نکردیم و گرنه همه می‌آمدند. سپس از توی آینه‌ی جلویش نگاهی به دوتا مینی بوس که پشت سرمان می‌آمدند کرد و گفت: ولی می‌بینم مهمانی و مجلس شما که برپاست. راست می‌گفت. حق داشت ناراحت شود. اما من هم جوابی نداشتم بدهم. من خودم هم تسلیم بودم و هیچ دخالتی در هیچ اموری نداشتم. فقط آفریده شده بودم که ساکت باشم تا برایم تصمیم گرفته شود. از همه‌ی این‌ها گذشته اصلا نمی‌دانستم چه بگویم. دلم سوخت. بیچاره خیلی حق داشت. بالاخره پس از مدتی که برایم قرنی گذشت رسیدیم جلوی در خانه‌مان. حرف‌های آقا ناصر اعصابم را به هم ریخته بود. از دست آقام ناراحت بودم. چرا ننه جان حمایتم نکرده بود. ما که رسم داشتیم فامیل و همسایه‌ها و آشناها را دعوت کنیم تا ساعتی را بزنند و برقصند و بخورند، چه اشکالی داشت که این مجلس با حضور تعدادی از قوم و خویش‌های آقا ناصر هم انجام می‌شد؟ چه می‌شد کرد... پدرم این طور خواسته بود. همان طور که آقا ناصر از همین اول کاری از من خواست که توی ماشین کنارش بنشینم و من هم اطاعت کردم. اصلاً به من چه، خودشان مرد هستند و حرف یکدیگر را می‌فهمند. من چه بگویم؟ واقعا چه بگویم؟ اصلا از من نظر می‌خواهند، چه پدرم چه آقا ناصر؟ به فرض نظری هم بدهم، اهمیت می‌دهند؟ حالا مثلاً من به پدرم بگویم مجلس بهتری بگیریم. به حرف من گوش می‌کنند؟ نه بابا، من چه کاره‌ام! مهمان‌هایی که تا محضر همراهی‌ام کرده بودند زودتر از ما به خانه آقام رسیده بودند. آقا ناصر ماشینش را جلوی در خانه‌مان نگه داشت‌. پیاده شدیم. ننه‌ام به سرعت داخل خانه شد تا به کارها سر و سامان دهد. خانه شلوغ و پلوغ بود. وارد خانه شدیم. وای چه می‌دیدم! عباس‌قلی ساززن، سور و ساطش آماده بود. زن و مرد دور تا دور حیاط نشسته بودند. با ورود من و آقاناصر و عمه شهربانو و کبری، یک‌هو عباس‌قلی ساز‌زن شروع به زدن کرد. پسرش حیدر در حال نقاره زدن کنارش نشسته بود و پدرش را همراهی می‌کرد. در گوشه‌ای از حیاط چند تا دیگ بزرگ مسی روی آتش گذاشته بودند. روی دیگ‌ها سینی‌هایی مملو از زغال گداخته قرار داشت. خیلی شلوغ و پلوغ بود، اصلاً نمی‌دانستم کی به کی است؟ آقا ناصر با تعجب به اطراف نگاه می‌کرد و مرا به دنبالش می‌کشید تا از میان چشمان حریص جوان‌های ده سریع عبور کنم و داخل اتاق شوم. صدای ساز محلی که عباس‌قلی با لذت می‌نواخت، جوان‌ها را به رقص چوب و ترکه‌بازی وادار کرده بود. در گوشه‌ای دیگر از حیاط بزرگ و دراندشتمان، عده‌ای از زن‌های فامیل و همسایه، با لباس‌های رنگارنگ محلی در حال رقصیدن بودند، و همراه با ریتم ساز و نقاره حرکات موزونی را انجام می‌دادند که بسیار زیبا و دیدنی بود. با کفش سفید پاشنه بلندم که آقا ناصر با سلیقه‌ی خودش خریداری کرده بود راه رفتن سخت بود. کاش آقا ناصر می‌فهمید که ما روستایی‌ها رسم و رسوم خاص خود را داریم. کاش خانواده‌ی او هم توی این مراسم بودند. ولی خودمانیم مراسم‌مان خیلی قشنگ بود. آقا ناصر وقتی پا به اتاق گذاشت و دست مرا توی دست کبری گذاشت، خداحافظی کرد و بلافاصله رفت. گمانم ناراحت شده بود. آخر پدرم گفته بود ما مجلس نمی‌گیریم. واقعاً هم چنین قصدی داشتیم. یادم می‌آید برای عقد خدیجه و کبری هم قرار نبود کسی بیاید. اما همه آمدند و پدرم مجبور شد ناهار آماده کند. ناهار خورش‌قیمه درست کرده بودند. از این‌که می‌دیدم فامیلم، رقصیدند خوردند، ریختند و پاشیدند، خوشحال بودم و لذت می‌بردم. دختران جوان روستا به من نگاه کردند. به لباس‌هایم که آقا ناصر خریده بود، به کفش‌های سفیدم و به النگوهایم. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔻 | یازدهمین کافه کار آفرینی صعود ▫️چراغ تولید روشن است. باشگاه کارآفرینان جنوب کشور" تماس با ما بــلــه ایــتــا