🍎 #پارت_20_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 7 خرداد ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
فقط گفتم: ای وای چرا؟
آقا ناصر حرکت کرد و سوالم را بیجواب گذاشت. فکر کنم از حرکت آقام که نگذاشته بود به قول خودشان مجلس بگیرند ناراحت شده بود.
کمی که رفتیم آرام گفت: حاجی میگفتند مجلس نگیرید ما هم فامیلمان را دعوت نکردیم و گرنه همه میآمدند. سپس از توی آینهی جلویش نگاهی به دوتا مینی بوس که پشت سرمان میآمدند کرد و گفت: ولی میبینم مهمانی و مجلس شما که برپاست.
راست میگفت. حق داشت ناراحت شود. اما من هم جوابی نداشتم بدهم. من خودم هم تسلیم بودم و هیچ دخالتی در هیچ اموری نداشتم. فقط آفریده شده بودم که ساکت باشم تا برایم تصمیم گرفته شود. از همهی اینها گذشته اصلا نمیدانستم چه بگویم.
دلم سوخت. بیچاره خیلی حق داشت.
بالاخره پس از مدتی که برایم قرنی گذشت رسیدیم جلوی در خانهمان. حرفهای آقا ناصر اعصابم را به هم ریخته بود. از دست آقام ناراحت بودم. چرا ننه جان حمایتم نکرده بود. ما که رسم داشتیم فامیل و همسایهها و آشناها را دعوت کنیم تا ساعتی را بزنند و برقصند و بخورند، چه اشکالی داشت که این مجلس با حضور تعدادی از قوم و خویشهای آقا ناصر هم انجام میشد؟ چه میشد کرد... پدرم این طور خواسته بود. همان طور که آقا ناصر از همین اول کاری از من خواست که توی ماشین کنارش بنشینم و من هم اطاعت کردم.
اصلاً به من چه، خودشان مرد هستند و حرف یکدیگر را میفهمند. من چه بگویم؟ واقعا چه بگویم؟ اصلا از من نظر میخواهند، چه پدرم چه آقا ناصر؟ به فرض نظری هم بدهم، اهمیت میدهند؟ حالا مثلاً من به پدرم بگویم مجلس بهتری بگیریم. به حرف من گوش میکنند؟ نه بابا، من چه کارهام!
مهمانهایی که تا محضر همراهیام کرده بودند زودتر از ما به خانه آقام رسیده بودند. آقا ناصر ماشینش را جلوی در خانهمان نگه داشت. پیاده شدیم. ننهام به سرعت داخل خانه شد تا به کارها سر و سامان دهد.
خانه شلوغ و پلوغ بود. وارد خانه شدیم. وای چه میدیدم! عباسقلی ساززن، سور و ساطش آماده بود. زن و مرد دور تا دور حیاط نشسته بودند. با ورود من و آقاناصر و عمه شهربانو و کبری، یکهو عباسقلی ساززن شروع به زدن کرد. پسرش حیدر در حال نقاره زدن کنارش نشسته بود و پدرش را همراهی میکرد. در گوشهای از حیاط چند تا دیگ بزرگ مسی روی آتش گذاشته بودند. روی دیگها سینیهایی مملو از زغال گداخته قرار داشت. خیلی شلوغ و پلوغ بود، اصلاً نمیدانستم کی به کی است؟ آقا ناصر با تعجب به اطراف نگاه میکرد و مرا به دنبالش میکشید تا از میان چشمان حریص جوانهای ده سریع عبور کنم و داخل اتاق شوم. صدای ساز محلی که عباسقلی با لذت مینواخت، جوانها را به رقص چوب و ترکهبازی وادار کرده بود. در گوشهای دیگر از حیاط بزرگ و دراندشتمان، عدهای از زنهای فامیل و همسایه، با لباسهای رنگارنگ محلی در حال رقصیدن بودند، و همراه با ریتم ساز و نقاره حرکات موزونی را انجام میدادند که بسیار زیبا و دیدنی بود. با کفش سفید پاشنه بلندم که آقا ناصر با سلیقهی خودش خریداری کرده بود راه رفتن سخت بود. کاش آقا ناصر میفهمید که ما روستاییها رسم و رسوم خاص خود را داریم. کاش خانوادهی او هم توی این مراسم بودند.
ولی خودمانیم مراسممان خیلی قشنگ بود. آقا ناصر وقتی پا به اتاق گذاشت و دست مرا توی دست کبری گذاشت، خداحافظی کرد و بلافاصله رفت. گمانم ناراحت شده بود. آخر پدرم گفته بود ما مجلس نمیگیریم. واقعاً هم چنین قصدی داشتیم. یادم میآید برای عقد خدیجه و کبری هم قرار نبود کسی بیاید. اما همه آمدند و پدرم مجبور شد ناهار آماده کند.
ناهار خورشقیمه درست کرده بودند. از اینکه میدیدم فامیلم، رقصیدند خوردند، ریختند و پاشیدند، خوشحال بودم و لذت میبردم. دختران جوان روستا به من نگاه کردند. به لباسهایم که آقا ناصر خریده بود، به کفشهای سفیدم و به النگوهایم.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
هدایت شده از باشگاه کارآفرینان جنوب کشور
🔻#گزارش_تصویری | یازدهمین کافه کار آفرینی صعود
▫️چراغ تولید روشن است.
باشگاه کارآفرینان جنوب کشور"
تماس با ما بــلــه ایــتــا
هدایت شده از باشگاه کارآفرینان جنوب کشور
🔻#گزارش_تصویری | یازدهمین کافه کار آفرینی صعود
▫️قاب ماندگار.
باشگاه کارآفرینان جنوب کشور"
تماس با ما بــلــه ایــتــا
⚠️توجه! توجه!⚠️👆🏻
🍂📚جشنواره بهاره چاپ کتاب! فقط تا آخر👈🏻 « خردادماه» فرصت باقیست!
❌ بعد از این تاریخ افزایش قیمت خواهیم داشت!❌
📘📕📙📗📒کتاب چندنویسندگی📘📕📙📗📒
📦 انتخاب بین 5، ۱۰ یا ۲۰ نسخه؟
💥 فقط با ۱.500 میلیون تومان کمترین قیمت
✅ مجوز رسمی ارشاد و خانه کتاب
✨ ژانرهای قابل پذیرش: داستان، رمان، خاطره، روایت، داستان کوتاه، کودک، طنز، شعر...
🎉 این فرصت استثنائی رو از دست نده!
📩 برای دریافت جزئیات، فقط یه پیام بده یا کامنت بذار:👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub