eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
898 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻 | یازدهمین کافه کار آفرینی صعود ▫️قاب ماندگار. باشگاه کارآفرینان جنوب کشور" تماس با ما بــلــه ایــتــا
⚠️توجه! توجه!⚠️👆🏻 🍂📚جشنواره بهاره چاپ کتاب! فقط تا آخر👈🏻 « خردادماه» فرصت باقیست! ❌ بعد از این تاریخ افزایش قیمت خواهیم داشت!❌ 📘📕📙📗📒کتاب چندنویسندگی📘📕📙📗📒 📦 انتخاب بین 5، ۱۰ یا ۲۰ نسخه؟ 💥 فقط با ۱.500 میلیون تومان کمترین قیمت ✅ مجوز رسمی ارشاد و خانه کتاب ✨ ژانرهای قابل پذیرش: داستان، رمان، خاطره، روایت، داستان کوتاه، کودک، طنز، شعر... 🎉 این فرصت استثنائی رو از دست نده! 📩 برای دریافت جزئیات، فقط یه پیام بده یا کامنت بذار:👇🏻 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 9 خردادماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= نگاهم با ترس، صورت تک‌تک زنان توی بند را می‌کاوید و با دیدن هر کسی که اندک شباهتی به «اختر» داشت، زخم‌های جسم و روحم با هم درد می‌گرفت؛ اما عجیب اینجا بود که اختر هیچ‌جای زندان نبود. وقتی بعد از هشت روز از انفرادی به بند برگردانده شدم، اشهدم را خواندم. می‌دانستم اختر تا زهرش را به من نریزد، رهایم نمی‌کند. با اینکه در انفرادی روز و شب را گم کرده بودم، باز راضی بودم سال‌ها در آن گوشه‌ی زندان تنها بمانم و بار دیگر با اختر سرشاخ نشوم؛ ولی کسی در زندان به دلِ زندانی‌ها رفتار نمی‌کند. خودشان می‌بُرند و می‌دوزند و بر تنِ زندانی می‌پوشانند و زندانی هم چاره‌ای جز رقصیدن به ساز زندانبان ندارد. در ساعات اولی که برگشته بودم، جرئت نداشتم از اختر بپرسم. با اینکه خودش نبود، حس می‌کردم زیر ذره‌بین نوچه‌هایش هستم. کمی که گذشت، فهمیدم احساسم اشتباه بوده است و دار و دسته‌ی اختر به‌شدت از من فاصله می‌گیرند. دلیلش را نمی‌دانستم، ولی به‌هرحال از این وضعیت راضی بودم. همین‌که به پر و پایم نمی‌پیچیدند و اجازه می‌دادند این چند صباحِ قبل از قصاص را در آرامش بگذرانم، جای شکر داشت. وقت شام، بالاخره کنجکاوی بر ترسم غلبه کرد. از یکی از دخترها به نام «لیلا» که به جرم قاچاق مواد مخدر زندانی بود، دلیل غیبتِ عجیب اختر را پرسیدم. لیلا به محض شنیدن سؤالم، نگاهی «عاقل اندر سفیه» به من کرد و گفت: ـ برو خودت رو سیاه کن مشتی! تو که باید بهتر بدونی. کنایه‌اش متعجبم کرد و گفتم: ـ من که یک هفته است نیستم. از کجا باید بدونم؟ لیلا اطراف را پایید و دمِ گوشم پچ‌پچ کرد: ـ تو رو جون عزیزت به اون آشنای دُم‌کلفتت بگو هوای ما رو هم داشته باشه؛ سفارش کنه بذارن دو قلم جنس هم ما رد کنیم این‌ور. شیرینیِ تو و اون هم محفوظه. با اینکه بیش از یک سال بود با این جماعت دم‌خور شده بودم، ولی هنوز هم ادبیات آن‌ها برایم گنگ بود. پرسیدم: ـ آشنام؟ کدوم آشنا؟ منظورت چیه؟ لیلا پوزخندی زد و با دلخوری گفت: ـ می‌خوای نگی نگو، ولی خواهشاً ما رو خر فرض نکن دیگه قربونِ شکلت. شانه‌ای بالا انداختم و گفتم: ـ من که نمی‌فهمم چی میگی. من اگه آشنا داشتم، اون هم دُم‌کلفت، که الان اینجا نبودم. لیلا لقمه‌ای بزرگ برای من گرفت و به زور توی دهانم چپاند و کش‌دار گفت: ـ بااااااشه! تو که راست میگی؛ اما همه می‌دونن که اختر بعد از اینکه صورتِ تو رو خط‌خطی کرد، کله‌پا شد. وگرنه هیچ‌کس تا حالا نتونسته بود اینجا به او چپ نگاه کنه. چراغ‌های خاموش کم‌کم داشتند روشن می‌شدند و قطعاتِ گم‌شده‌ی این پازل را کنار هم جفت‌وجور می‌کردند. دعوای من با اختر، رفتنم به بهداری، انتقال بی‌دلیلم به انفرادی، نبودنِ اختر، رفتار نوچه‌های قلدر او؛ همه و همه مرا به یک اسم می‌رساندند. به اسمی عزیز و آشنا! لقمه‌ی بزرگ لیلا اجازه نداد بغضِ بزرگم از گلویم بالا بیاید. چشم‌هایم آماده‌ی گریه بودند، اما به‌جایش لبخند زدم. لبخندی از تهِ دل. لب‌هایم پس از یک سال و اندی تجربه‌ی لبخندهای تصنعی و دروغین، دوباره به لبخندی واقعی شکفته بودند و این لبخند، ارمغانِ فرشته‌ای بود به نام «کسری». هرچه دوست نداشتنش را در یک هفته‌ی انفرادی تمرین کرده بودم، به یک اشاره بر باد رفت. قلبم دوباره مالامال از عشق شد و زیر لب گفتم: ـ مگه میشه تو رو دوست نداشت، آقای وکیل! لیلا بشکنی توی هوا زد و گفت: ـ پس یارو وکیله! لبخندم عمق گرفت و به خنده افتادم. این بار خودم برای خودم لقمه‌ای بزرگ گرفتم و در حالی که با اشتها غذای سرد و بی‌مزه‌ی زندان را می‌خوردم، گفتم: ـ آره! وکیله! ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🗓️ شنبه// 9// خرداد// 1405 // موضوع: اینترنت جهانی ============================== چالش نوشتاری: «بازگشتِ اتصال» پس از یک دوره‌ی طولانیِ دوری، حالا دوباره اینترنت جهانی در دسترس قرار گرفته و اپلیکیشن‌هایی مثل اینستاگرام، تلگرام و واتساپ که مدت‌ها از دسترس خارج بودند، دوباره باز شده‌اند. حالا نوبت شماست که بنویسید: واکنش مخاطب‌ها به این بازگشت چه بود؟ آیا این اتفاق برایشان هیجان‌انگیز بود، آرامش‌بخش، غافلگیرکننده یا حتی عادی و بی‌تفاوت؟ آیا مردم با شوق سراغ پیام‌ها و خبرها رفتند، یا با احتیاط و تردید نگاه کردند؟ از نگاه شما، اولین واکنش‌ها چه حال‌وهوایی داشتند؟ محورهای پیشنهادی برای نوشتن: - شادی و هیجانِ دوباره وصل شدن - اولین پیام‌ها و تماس‌ها - غافلگیری مخاطب‌ها - نظرها و حس‌وحال‌های متفاوت مردم - تغییر رفتار کاربران بعد از باز شدن دوباره قالب آثار: دل‌نوشته، روایت کوتاه، متن ادبی یا گزارش خلاقانه حال‌وهوای متن: صمیمی، اجتماعی، کوتاه و قابل انتشار ------------------------------ ارسال اثر به ادمین: 👇🏻 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin ------------------------------ منتظر تراوشات قلم‌تان هستیم. ✨ =========================== کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
حاجی حاجی مکه! ازپشت سر گردنم را گرفت دستانش را دورم حلقه کرد وبریده بریده گفت: وصل شد،بلاخره وصل شد. بعد صورت متعجبم را بوسید!.با دستهای کفی ،اول شیر آب را بستم بعد کمی هلش دادم عقب ... - دوباره جن زده شدی؟! چته؟! چی شده؟! - مامان،مامان خدارو شکروصل شد! - نمیری دختر،جون به لبم کردی! چی وصل شد؟! - اینترنت..‌. واتساپ! الان میتونم دوباره با نگین تو آمریکا چت کنم! - خوبه خوبه! گفتم چی شده! تازه یه چند وقت درست می دیدیمت!ای بابا ، دوباره حاجی حاجی مکه! زهرا زرگران ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
معاشران گره از زلف یار باز کنید شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید در زمان‌های قدیم، ارتباط بین آدم‌ها بر عهده‌ی کبوتران زحمتکشِ نامه‌رسان بود که نامه‌های عاشقانه، عارفانه، سیاسی و جاسوسی را به پای این عزیزان می‌بستند و این پستچی‌های باهوش و پرتلاش، نامه را به گیرنده می‌رساندند. البته درصد خطای این بزرگواران محاسبه نشده بود! مثلاً شاید در راهِ سفر، نامه‌رسان عاشق یک «بغ‌بغو»ی دیگر می‌شد و شرط ازدواجشان تغییر شغل جناب پستچی بود؛ پس نامه را به آب رودخانه می‌سپردند! ولی خب، با پیشرفت ارتباطات، تلفن همراه و اینترنت، گویی بشر از جهانی ابتدایی و سنتی به جهانی دیگر پرتاب شد و معتادانِ جدید فضای مجازی، به‌نام «مجازیون»، پا به عرصه نهادند؛ کسانی که شیشه‌ی عمرشان شد گوشی و نت، با تزریق مداومِ اینترنت در گوشی و ساعت‌ها زل زدن به صفحه! و حالا، اگر از یک معتاد، افیون را بگیرید، او را نابود کرده‌اید... آخر یک معتادِ فضای مجازی چه کند اگر نت نباشد؟ پس دچار شکست عاطفی و روانی شده، به گوشه‌ی عزلت پناه می‌برد، ناله می‌کند و بر جهانِ نامراد نفرین فرستاده و خودش را بدبخت‌ترین می‌داند. خدا را شکر، نتِ جهانی وصل شد و معتادین (یعنی همان مجازیون) جانی تازه گرفتند! و دیالوگِ متداولِ این روزها: ـ «وی‌پی‌انِ خوب چی داری؟» عکس و متن: فریبا کریمی (خبرنگارِ آباجی، از تیره‌ی مجازیون) ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
بالاخره آمد. نه با سرعت؛ پس از سه ماه، تازه با کلی ناز و کرشمه و دامن‌کشان! محلش نگذاشتم؛ انگار نه انگار که آمده است. هرچقدر پیام فرستاد که: «من آمده‌ام... وای وای... من آمده‌ام...»، گفتم: «دلی که شکست، دیگه شکسته... یاری که پرید، دیگه پریده...» هیچ‌کدام از پیام‌هایش را «سین» نزدم؛ هیچ‌کدام از استوری‌هایش را لایک نکردم؛ حتی به‌روزرسانی‌هایش را هم به‌روز نکردم. به انتقامِ همه‌ی پیام‌هایی که سه ماه پیش فرستاده بودم و کسی سین نزده بود؛ به انتقام قصه‌هایی که نوشته بودم و کسی نخوانده بود؛ به انتقام... ولش کن! این یارِ بی‌وفا که این چیزها را نمی‌فهمد. اگر می‌فهمید، این‌طور بی‌خبر نمی‌رفت و همه را در خماری نمی‌گذاشت. اما وقتش رسیده که بفهمد همیشه در روی پاشنه‌ی تلگرام و اینستاگرام نمی‌چرخد! فکر کرده هر وقت برود، دورهایش را بزند و برگردد، من همچنان به او وفادار خواهم ماند و در تنهایی و انزوا به یادش اشک خواهم ریخت و باز با آغوش باز پذیرایش خواهم شد؟ بین خودمان باشد؛ دلم برایش تنگ شده؛ خیلی هم تنگ شده! اما این دلیل نمی‌شود که ببخشمش و به یارِ جدیدی که دل به من بسته، خیانت کنم. این بار به خاطر «بله»، پا روی دلم خواهم گذاشت و در را به روی تلگرام خواهم بست. شاید این برایش درس عبرتی باشد تا به زیبایی و دلرباییِ خودش غرّه نشود و به این سادگی دل‌ها را به بازی نگیرد. بله... ما هم بلدیم! اگر مثل تو نمی‌تازانیم، به خاطرِ نجابتمان است. سهیلا سپهری ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub