هدایت شده از باشگاه کارآفرینان جنوب کشور
🔻#گزارش_تصویری | یازدهمین کافه کار آفرینی صعود
▫️قاب ماندگار.
باشگاه کارآفرینان جنوب کشور"
تماس با ما بــلــه ایــتــا
⚠️توجه! توجه!⚠️👆🏻
🍂📚جشنواره بهاره چاپ کتاب! فقط تا آخر👈🏻 « خردادماه» فرصت باقیست!
❌ بعد از این تاریخ افزایش قیمت خواهیم داشت!❌
📘📕📙📗📒کتاب چندنویسندگی📘📕📙📗📒
📦 انتخاب بین 5، ۱۰ یا ۲۰ نسخه؟
💥 فقط با ۱.500 میلیون تومان کمترین قیمت
✅ مجوز رسمی ارشاد و خانه کتاب
✨ ژانرهای قابل پذیرش: داستان، رمان، خاطره، روایت، داستان کوتاه، کودک، طنز، شعر...
🎉 این فرصت استثنائی رو از دست نده!
📩 برای دریافت جزئیات، فقط یه پیام بده یا کامنت بذار:👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت39
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 9 خردادماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
نگاهم با ترس، صورت تکتک زنان توی بند را میکاوید و با دیدن هر کسی که اندک شباهتی به «اختر» داشت، زخمهای جسم و روحم با هم درد میگرفت؛ اما عجیب اینجا بود که اختر هیچجای زندان نبود.
وقتی بعد از هشت روز از انفرادی به بند برگردانده شدم، اشهدم را خواندم. میدانستم اختر تا زهرش را به من نریزد، رهایم نمیکند. با اینکه در انفرادی روز و شب را گم کرده بودم، باز راضی بودم سالها در آن گوشهی زندان تنها بمانم و بار دیگر با اختر سرشاخ نشوم؛ ولی کسی در زندان به دلِ زندانیها رفتار نمیکند. خودشان میبُرند و میدوزند و بر تنِ زندانی میپوشانند و زندانی هم چارهای جز رقصیدن به ساز زندانبان ندارد.
در ساعات اولی که برگشته بودم، جرئت نداشتم از اختر بپرسم. با اینکه خودش نبود، حس میکردم زیر ذرهبین نوچههایش هستم. کمی که گذشت، فهمیدم احساسم اشتباه بوده است و دار و دستهی اختر بهشدت از من فاصله میگیرند. دلیلش را نمیدانستم، ولی بههرحال از این وضعیت راضی بودم. همینکه به پر و پایم نمیپیچیدند و اجازه میدادند این چند صباحِ قبل از قصاص را در آرامش بگذرانم، جای شکر داشت.
وقت شام، بالاخره کنجکاوی بر ترسم غلبه کرد. از یکی از دخترها به نام «لیلا» که به جرم قاچاق مواد مخدر زندانی بود، دلیل غیبتِ عجیب اختر را پرسیدم. لیلا به محض شنیدن سؤالم، نگاهی «عاقل اندر سفیه» به من کرد و گفت:
ـ برو خودت رو سیاه کن مشتی! تو که باید بهتر بدونی.
کنایهاش متعجبم کرد و گفتم:
ـ من که یک هفته است نیستم. از کجا باید بدونم؟
لیلا اطراف را پایید و دمِ گوشم پچپچ کرد:
ـ تو رو جون عزیزت به اون آشنای دُمکلفتت بگو هوای ما رو هم داشته باشه؛ سفارش کنه بذارن دو قلم جنس هم ما رد کنیم اینور. شیرینیِ تو و اون هم محفوظه.
با اینکه بیش از یک سال بود با این جماعت دمخور شده بودم، ولی هنوز هم ادبیات آنها برایم گنگ بود. پرسیدم:
ـ آشنام؟ کدوم آشنا؟ منظورت چیه؟
لیلا پوزخندی زد و با دلخوری گفت:
ـ میخوای نگی نگو، ولی خواهشاً ما رو خر فرض نکن دیگه قربونِ شکلت.
شانهای بالا انداختم و گفتم:
ـ من که نمیفهمم چی میگی. من اگه آشنا داشتم، اون هم دُمکلفت، که الان اینجا نبودم.
لیلا لقمهای بزرگ برای من گرفت و به زور توی دهانم چپاند و کشدار گفت:
ـ بااااااشه! تو که راست میگی؛ اما همه میدونن که اختر بعد از اینکه صورتِ تو رو خطخطی کرد، کلهپا شد. وگرنه هیچکس تا حالا نتونسته بود اینجا به او چپ نگاه کنه.
چراغهای خاموش کمکم داشتند روشن میشدند و قطعاتِ گمشدهی این پازل را کنار هم جفتوجور میکردند. دعوای من با اختر، رفتنم به بهداری، انتقال بیدلیلم به انفرادی، نبودنِ اختر، رفتار نوچههای قلدر او؛ همه و همه مرا به یک اسم میرساندند. به اسمی عزیز و آشنا!
لقمهی بزرگ لیلا اجازه نداد بغضِ بزرگم از گلویم بالا بیاید. چشمهایم آمادهی گریه بودند، اما بهجایش لبخند زدم. لبخندی از تهِ دل. لبهایم پس از یک سال و اندی تجربهی لبخندهای تصنعی و دروغین، دوباره به لبخندی واقعی شکفته بودند و این لبخند، ارمغانِ فرشتهای بود به نام «کسری». هرچه دوست نداشتنش را در یک هفتهی انفرادی تمرین کرده بودم، به یک اشاره بر باد رفت. قلبم دوباره مالامال از عشق شد و زیر لب گفتم:
ـ مگه میشه تو رو دوست نداشت، آقای وکیل!
لیلا بشکنی توی هوا زد و گفت:
ـ پس یارو وکیله!
لبخندم عمق گرفت و به خنده افتادم. این بار خودم برای خودم لقمهای بزرگ گرفتم و در حالی که با اشتها غذای سرد و بیمزهی زندان را میخوردم، گفتم:
ـ آره! وکیله!
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🗓️ شنبه// 9// خرداد// 1405 //
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع: اینترنت جهانی
==============================
چالش نوشتاری: «بازگشتِ اتصال»
پس از یک دورهی طولانیِ دوری، حالا دوباره اینترنت جهانی در دسترس قرار گرفته و اپلیکیشنهایی مثل اینستاگرام، تلگرام و واتساپ که مدتها از دسترس خارج بودند، دوباره باز شدهاند.
حالا نوبت شماست که بنویسید: واکنش مخاطبها به این بازگشت چه بود؟
آیا این اتفاق برایشان هیجانانگیز بود، آرامشبخش، غافلگیرکننده یا حتی عادی و بیتفاوت؟
آیا مردم با شوق سراغ پیامها و خبرها رفتند، یا با احتیاط و تردید نگاه کردند؟
از نگاه شما، اولین واکنشها چه حالوهوایی داشتند؟
محورهای پیشنهادی برای نوشتن:
- شادی و هیجانِ دوباره وصل شدن
- اولین پیامها و تماسها
- غافلگیری مخاطبها
- نظرها و حسوحالهای متفاوت مردم
- تغییر رفتار کاربران بعد از باز شدن دوباره
قالب آثار:
دلنوشته، روایت کوتاه، متن ادبی یا گزارش خلاقانه
حالوهوای متن:
صمیمی، اجتماعی، کوتاه و قابل انتشار
------------------------------
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
منتظر تراوشات قلمتان هستیم. ✨
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
حاجی حاجی مکه!
ازپشت سر گردنم را گرفت دستانش را دورم حلقه کرد وبریده بریده گفت:
وصل شد،بلاخره وصل شد.
بعد صورت متعجبم را بوسید!.با دستهای کفی ،اول شیر آب را بستم بعد کمی هلش دادم عقب ...
- دوباره جن زده شدی؟!
چته؟! چی شده؟!
- مامان،مامان خدارو شکروصل شد!
- نمیری دختر،جون به لبم کردی!
چی وصل شد؟!
- اینترنت...
واتساپ! الان میتونم دوباره با نگین تو آمریکا چت کنم!
- خوبه خوبه! گفتم چی شده!
تازه یه چند وقت درست می دیدیمت!ای بابا ،
دوباره حاجی حاجی مکه!
زهرا زرگران
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید
در زمانهای قدیم، ارتباط بین آدمها بر عهدهی کبوتران زحمتکشِ نامهرسان بود که نامههای عاشقانه، عارفانه، سیاسی و جاسوسی را به پای این عزیزان میبستند و این پستچیهای باهوش و پرتلاش، نامه را به گیرنده میرساندند.
البته درصد خطای این بزرگواران محاسبه نشده بود! مثلاً شاید در راهِ سفر، نامهرسان عاشق یک «بغبغو»ی دیگر میشد و شرط ازدواجشان تغییر شغل جناب پستچی بود؛ پس نامه را به آب رودخانه میسپردند!
ولی خب، با پیشرفت ارتباطات، تلفن همراه و اینترنت، گویی بشر از جهانی ابتدایی و سنتی به جهانی دیگر پرتاب شد و معتادانِ جدید فضای مجازی، بهنام «مجازیون»، پا به عرصه نهادند؛ کسانی که شیشهی عمرشان شد گوشی و نت، با تزریق مداومِ اینترنت در گوشی و ساعتها زل زدن به صفحه!
و حالا، اگر از یک معتاد، افیون را بگیرید، او را نابود کردهاید... آخر یک معتادِ فضای مجازی چه کند اگر نت نباشد؟ پس دچار شکست عاطفی و روانی شده، به گوشهی عزلت پناه میبرد، ناله میکند و بر جهانِ نامراد نفرین فرستاده و خودش را بدبختترین میداند.
خدا را شکر، نتِ جهانی وصل شد و معتادین (یعنی همان مجازیون) جانی تازه گرفتند! و دیالوگِ متداولِ این روزها:
ـ «ویپیانِ خوب چی داری؟»
عکس و متن: فریبا کریمی (خبرنگارِ آباجی، از تیرهی مجازیون)
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
بالاخره آمد. نه با سرعت؛ پس از سه ماه، تازه با کلی ناز و کرشمه و دامنکشان!
محلش نگذاشتم؛ انگار نه انگار که آمده است. هرچقدر پیام فرستاد که: «من آمدهام... وای وای... من آمدهام...»، گفتم: «دلی که شکست، دیگه شکسته... یاری که پرید، دیگه پریده...»
هیچکدام از پیامهایش را «سین» نزدم؛ هیچکدام از استوریهایش را لایک نکردم؛ حتی بهروزرسانیهایش را هم بهروز نکردم. به انتقامِ همهی پیامهایی که سه ماه پیش فرستاده بودم و کسی سین نزده بود؛ به انتقام قصههایی که نوشته بودم و کسی نخوانده بود؛ به انتقام... ولش کن! این یارِ بیوفا که این چیزها را نمیفهمد. اگر میفهمید، اینطور بیخبر نمیرفت و همه را در خماری نمیگذاشت.
اما وقتش رسیده که بفهمد همیشه در روی پاشنهی تلگرام و اینستاگرام نمیچرخد! فکر کرده هر وقت برود، دورهایش را بزند و برگردد، من همچنان به او وفادار خواهم ماند و در تنهایی و انزوا به یادش اشک خواهم ریخت و باز با آغوش باز پذیرایش خواهم شد؟
بین خودمان باشد؛ دلم برایش تنگ شده؛ خیلی هم تنگ شده! اما این دلیل نمیشود که ببخشمش و به یارِ جدیدی که دل به من بسته، خیانت کنم. این بار به خاطر «بله»، پا روی دلم خواهم گذاشت و در را به روی تلگرام خواهم بست. شاید این برایش درس عبرتی باشد تا به زیبایی و دلرباییِ خودش غرّه نشود و به این سادگی دلها را به بازی نگیرد.
بله... ما هم بلدیم! اگر مثل تو نمیتازانیم، به خاطرِ نجابتمان است.
سهیلا سپهری
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#چالش ۹ خرداد
داشتم توی بله میچرخیدم دیدم که دوستم توی گروه همکلاسی ها پیام داد بچه ها خبر خوش باورتون میشه اینترنت باز شد من الان با فیلتر شکن وصل شدم واتس آپ
بعد همه شروع کردن به فرستادن استیکر ویس
و یکدفعه گروه خالی شد
مثل یه خونه خالی
من خیلی وقت بود فیلتر شکن جدید نصب نکرده بودم فیلتر شکن های قبلی هم قبلا با هزار مکافات وصل میشد هنوز ده دقیقه وصل نبودی که قطع میشد.
من اصلا نمیخواستم دیگه فیلتر شکنی نصب کنم
اصلا نمیخواستم دیگه وقت بزارم برم اینستاگرام ببینم. واقعا الان که فکر میکنم چه قدر هزینه و وقتم تو اینستا صرف دیدن احوالات یه آدم غریبه میشد از خودم خجالت میکشم.
تو همین صفحه بود که خودم رو یواش یواش فراموش کردم
همون خود خودم رو که نیاز به نوازش داشت نیاز به سکوت داشت نیاز به توجه داشت.
تو همین مدتی که همه اتصال ها قطع بود من مربای توت پختم ازش شربت توت گرفتم حتی مربای هندونه هم درست کردم.
دیگه برام مهم نبود ظاهر ظرفی که توش آشپزی میکنم چه طوریه فقط به حال خودم موقع هم زدن مربا فکر میکردم به عطر خوش پختنش.
خونه ما تو این مدت خونه خونه بود یه خونه قشنگ و دوست داشتنی شب ها برا بچه هام کتاب قصه میخوندم براشون لالایی میگفتم.
صبح ها مینشستم به پنجره خیره میشدم و تکون خودن برگ ها رو نگاه میکردم نفس میکشیدم و شمارش نفس هام رو حس میکردم. انگار همه چیز آروم شده بود یه آرامش عمیق و رویایی.
عصر ها هم گاهی یه نگاهی تو بله میانداختم. گروه های دوستانه رو چک میکردم چند تا پیام میدادم و بعدش همه با هم زیر تلوزیون دراز میکشیدیم تا سریال جواهری در قصر ببینیم.
غروب که میشد با هم مار پله و اسم فامیل بازی میکردیم تخمه تفت میدادیم و هندونه قاچ میکردیم. دور هم بودیم خیلی ام خوب بود اصلا انگار زندگی همین بود. همین عطر شربت توت همین خنکی نسیم صبح همین نردبون صعود سرخوشانه مار پله های غروب
من همینا رو میخوام و دیگه دنیای کوچیک و آرومم رو با حسرت دیدن لذت های عجیب و غریب بقیه خراب نمیکنم
من یکبار برای همیشه اتصالم از دنیا قطع شد . یک قطعی دوست داشتنی
#مینا_حقگویان
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
.
زندگی را بە گونه ای زندگی کنیم که
تا ابد بخواهیم آن را تکرار کنیم،
زندگیتان را با کمال زندگی کنید و در وقت مناسب بمیرید
هیچ جایی از زندگی را بدون زیستن پشتِ سر نگذارید..!🌱
.
کانال باشگاه نویسندگان شاولد:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
418_88369411046151.mp3
زمان:
حجم:
4.2M
#به_وقت_موسیقی🎵
*برای شما عزیزان؛ یه حال خوب، با عطر وطن…* 🪴🌹
خواننده و ترانهسرا: محمد نوری
#وطن*
کانال باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub