eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
938 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
تحفه‌ای🎁 برای نویسندگان و شاعرانِ 🖋️ گرانقدر کانال 🔹همراهان گرامی: نیک می‌دانیم که در روزگارِ گرانیِ ، چاپِ اثر، دغدغه‌ای‌ست بزرگ.... ⬅️ (یکی از فعال‌ترین 5 انتشاراتی جنوب کشور) به مناسبت ، طرحِ 👈« تخفیف روی تخفیف » 👉را پیشکشِ قدوم شما می‌کند. 💌این یک است برای حضور در پروژه‌های ماندگار ؛با شرایطی که نظیرش را کمتر دیده‌اید: ❌ تخفیف ویژه و مضاعف بر پکیج‌های جشنواره، تنها تا شنبه۱۶ ام خرداد.❌ امید که سبز و نامتان بر تارکِ کتاب‌های این سرزمین درخشان بماند. ⌛️ فرصت محدود است! همین حالا برای مشاوره و رزرو اقدام کنید: 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin ————————————————— 📍 کانال باشگاه نویسندگان: ایتا: https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 16 خردادماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= شانه‌هایم از ترس پریدند. نگاهی به اطرافم کردم و با دیدن گره کور ابروهای مأمور زندان، تازه یادم افتاد کجا هستم. چادر را روی سرم کشیدم و به زحمت موهای بازیگوشم را زیرش مهار کردم. وقتی از جدال با چادر فارغ شدم، جای خالی کسری، آن طرف دیوار شیشه‌ای چون خار در چشمم فرو رفت. کسری بی‌خداحافظی رفته و مرا در برزخ رها کرده بود؛ بی‌آنکه دلیل حال پریشان و خستگیهای آن روزش را به من بگوید. گوشی را سر جایش گذاشتم و با قدمهایی سنگین سالن را ترک کردم. جلوی بند که رسیدم، ناگهان یادم افتاد خیلی وقت است چیزی به اسم تلفن اختراع شده. فوراً دست به دامان نگهبان شدم تا اجازه بدهد برگردم و از تلفن عمومی زندان به خانه تلفن بزنم. نگهبان بی‌آنکه در برابر آن همه عجز و نابه خم به ابرو بیاورد، درخواستم را رد کرد و گفت: - «مگه چند دقیقه پیش تو سالن ملاقات نبودی؟» گفتم: - «چرا... بودم... اما...» در را به رویم بست و با بی‌رحمی تمام گفت: - «پس دیگه اما بی اما.» با حالی پریشان خودم را به تخت رساندم و نشستم. لیلا زیرچشمی نگاهم کرد اما چیزی نگفت. از وقتی فهمیده بود کسری وکیل و به قول خودش آشنای دم‌کلفت من است، توقعات عجیب و غریبی از من و در واقع از کسری داشت. خبر نداشت که اگر کسری کوچکترین بویی از کارهایش می‌برد، او را می‌فرستاد همان جایی که اختر را فرستاده بود. هر چقدر به او می‌گفتم که کسری اهل خلاف نیست، به خرجش نمی‌رفت و فکر می‌کرد این من هستم که در کارش موش می‌دوانم تا نرخ را بالا ببرم. با حالتی عصبی ناخنهایم را می‌جویدم که لیلا طاقت نیاورد و پرسید: ـ «ها چته؟ کشتی‌هات غرق شدن؟ همیشه که می‌رفتی دیدن آق وکیلتون، شنگول برمی‌گشتی. امروز چرا این ریختی اومدی؟» بعد هم بدون اینکه منتظر من باشد، خودش جواب خودش را داد و با خنده‌ای موذیانه گفت: ـ «معلومه بد زده تو برجکت. پنچر پنچر شدی.» از روی تخت پایین پریدم و پیش پایش زانو زدم و گفتم: ـ «لیلا؟ من باید به خونه تلفن بزنم. خیلی واجبه.» لیلا شانه‌ای بالا انداخت. به در زندان اشاره کرد و گفت: ـ «تلفن عمومی اون وره عزیزم.» می‌دانستم که خوب متوجه منظورم شده اما دارد تلافی نه گفتن‌های من به درخواستهایش را سرم در می‌آورد. زمزمه‌وار گفتم: ـ «یه تلفن برام جور کن. خواهش می‌کنم.» لیلا کنارم زد و توپید: ـ «من خواهش مواهش سرم نمیشه. تلفن برات جور کنم، چی به من می‌رسه؟» دهانم را بستم و ساکت شدم. چیزی نداشتم در ازای این لطف به او تقدیم کنم. لیلا اطراف را پایید و گفت: ـ «یه بستۀ کوچولو دارم اون طرف گیره. اگه بتونی برام ردش کنی ...» ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸🌱🌸 🌱 🌸 سلام، روزت بخیر.دوست شاولدی من 😊 🌱امروز یه قول به خودت بده: اینکه خودت رو برایِ چیزهایی که دیگه دستِ تو نیست، سرزنش نکنی. آدما بزرگ می‌شن، تجربه کسب می‌کنن و تغییر می‌کنن. اشتباهاتِ دیروزت، درس‌های امروزته؛ نه زنجیرِ پاهات! رها کن بره… امروز رو با امید و توکل نفس بکش. ================ باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub
🔹چالش نوشتاری: «یک قدم کوچک» ========================= 👈امروز فقط برای یک روز، یک قول کوچک بده.👉 قولی ساده که بتواند حالِ یک نفر را بهتر کند یا حتی حالِ خودت را. 🔺حالا نوبت شماست بنویسید: ▪️یک کار کوچک یا یک قدم کوچک که قول می‌دهید امروز انجام دهید تا لبخندی روی لبِ کسی بنشیند؛ شاید برای پدر و مادر، یک دوست، یا حتی کسی که مدت‌هاست از او خبری نگرفته‌اید؛ مثل فرستادن یک پیامک، یک تماس کوتاه، خرید یک شاخه گل، یا حتی یک دعای خوب از ته دل. یا ▪️برای خودتان کاری انجام دهید که مدت‌ها عقب افتاده است؛ مثل نوشیدن یک چای با آرامش، خواندن یک صفحه کتاب، دیدن یک فیلم خوب، یا انجام کاری که مدت‌ها به تعویق افتاده است. این قدم کوچک چه احساسی در شما یا دیگران ایجاد می‌کند؟ ⁉️ گاهی یک کار کوچک می‌تواند روزِ کسی را روشن کند و حتی انگیزه‌ای شود برای شروع یک حالِ خوب در دیگران. 👈 «یک قدم کوچک، یک تغییر خوب» 👉 ⬅️ قالب: دل‌نوشته، روایت کوتاه، متن ادبی یا گزارش خلاقانه ⬅️ حال‌وهوای متن: کوتاه، صمیمی، امیدبخش، قابل انتشار ارسال اثر به ادمین: 👇🏻 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin منتظر ارسال تجربه و روایت هاتون برای امروز هستیم .🤚🏻 =========================== باشگاه نویسندگان: https://eitaa.com/shavaladpub
امروز بالاخره بعد از چند ماه، کتابی که خریده بودم و روی میز مانده بود را باز کردم و فقط ده صفحه خواندم. شاید کم به نظر بیاید، اما شروع دوباره‌ی لذت کتاب خواندن، حس خوبی به من داد. این قدم کوچک، شروعی برای بازگشتن به علاقه‌ام بود. سحرمحمدی =========================== باشگاه نویسندگان: https://eitaa.com/shavaladpub
============================== قول دادم امروز زنگ بزنم به دوستی که مدتی بود ازش بی‌خبر بودم. باورش نمی‌شد. کلی با هم حرف زدیم و خندیدیم. احساس سبکی و شادی عجیبی دارم. واقعا گاهی فقط یک تماس کوتاه کافیه تا دل دوستی شاد بشه. ناشناس =========================== ایتا: https://eitaa.com/shavaladpub
امروز برای مادرم یک لیوان شربت درست کردم و کنارش نشستم. فقط ده دقیقه، ولی وقتی دید لبخند زد، انگار دنیا را به من دادند. گاهی همین چیزهای کوچک، بزرگترین هدیه است. ============================== ایتا: https://eitaa.com/shavaladpub
«امروز، قول می‌دهم که از منِ عجول و همیشه در حالِ دویدن، کمی دلجویی کنم. قول می‌دهم یک قدم کوچک بردارم و با خودم مهربان باشم. قرار است نیم‌ساعت را، بدون گوشی و بدون فکر کردن به تکالیف یا آینده، فقط به صدای نفس‌هایم و طعمِ گرمِ یک لیوان چای گوش بدهم. می‌دانم که برای رسیدن به قله‌ها، نباید از پیاده‌روی در دشت‌های آرام فراموش کرد. این قدم کوچک، قرار است به من یادآوری کند که من هم لایقِ آرامشم.» ~•~•~•~•~•~•~•~••~•~• حنانه مهرافروز =========================== باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub
وقتی مامانم سکته مغزی کرد و یک سمت بدنش فلج شد، انگار که دنیا روی سرم آوار شد.من عادت نداشتم مامانم رو که بهش میگفتم "فرفره" (چون توی یک چشم بهم زدن کل خونه رو جمع و جور میکرد)، حالا ینجوری ناتوان ببینم. در حدی که برای کوچکترین حرکت احتیاج به کمک داش.وقتی بالاخره دکتر فیزیوتراپ آمد بالاسرش و به کمک واکر و زیریغل گرفتن تازه تونست از روی صندلی بلند بشه،قلبم داشت از جا کنده میشد پاهاش میلرزید و ناامیدی توی صورتش پیدا بود اما وقتی با سعی و زور دکتر هرسش ریخت و یک قدم برداشت،به ته دل همه مون نور امید تابید.اونجا معنی واقعی "فقط یک قدم بردار" رو فهمیدم. چیزی بود که دکتر مرتب میگفت. و حالا با همون یک قدم،یک قدم ،مامانم با عصا خودش به تنهایی راه میره و من از دیدن راه رفتنش ذوق میکنم. لیلا گونانی ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
تولد یک قدم این روزها می خواهم یک قدم کوچک برای دلم بردارم، قدم لبخند! می دانم تاحالا اسمش رانشنیده اید. همین امروز من آن را آفریده ام. قدم لبخند قدمی که بالبخند خودمان شروع می شود وبه لبخنددیگران ختم می شود.خدا کند قدمش خیرباشد! نجمه پارسائیان ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub