#چالش_روزانه_شاولد
==============================
قول دادم امروز زنگ بزنم به دوستی که مدتی بود ازش بیخبر بودم. باورش نمیشد. کلی با هم حرف زدیم و خندیدیم. احساس سبکی و شادی عجیبی دارم. واقعا گاهی فقط یک تماس کوتاه کافیه تا دل دوستی شاد بشه.
#یک_قدم_کوچک
ناشناس
===========================
ایتا: https://eitaa.com/shavaladpub
#چالش_روزانه_شاولد
امروز برای مادرم یک لیوان شربت درست کردم و کنارش نشستم. فقط ده دقیقه، ولی وقتی دید لبخند زد، انگار دنیا را به من دادند. گاهی همین چیزهای کوچک، بزرگترین هدیه است.
#یک_قدم_کوچک
==============================
ایتا: https://eitaa.com/shavaladpub
#چالش_روز_شاولد
«امروز، قول میدهم که از منِ عجول و همیشه در حالِ دویدن، کمی دلجویی کنم. قول میدهم یک قدم کوچک بردارم و با خودم مهربان باشم. قرار است نیمساعت را، بدون گوشی و بدون فکر کردن به تکالیف یا آینده، فقط به صدای نفسهایم و طعمِ گرمِ یک لیوان چای گوش بدهم. میدانم که برای رسیدن به قلهها، نباید از پیادهروی در دشتهای آرام فراموش کرد. این قدم کوچک، قرار است به من یادآوری کند که من هم لایقِ آرامشم.»
~•~•~•~•~•~•~•~••~•~•
#یک_قدم_کوچک
حنانه مهرافروز
===========================
باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub
#چالش_روز_شاولد
وقتی مامانم سکته مغزی کرد و یک سمت بدنش فلج شد، انگار که دنیا روی سرم آوار شد.من عادت نداشتم مامانم رو که بهش میگفتم "فرفره" (چون توی یک چشم بهم زدن کل خونه رو جمع و جور میکرد)، حالا ینجوری ناتوان ببینم. در حدی که برای کوچکترین حرکت احتیاج به کمک داش.وقتی بالاخره دکتر فیزیوتراپ آمد بالاسرش و به کمک واکر و زیریغل گرفتن تازه تونست از روی صندلی بلند بشه،قلبم داشت از جا کنده میشد پاهاش میلرزید و ناامیدی توی صورتش پیدا بود اما وقتی با سعی و زور دکتر هرسش ریخت و یک قدم برداشت،به ته دل همه مون نور امید تابید.اونجا معنی واقعی "فقط یک قدم بردار" رو فهمیدم. چیزی بود که دکتر مرتب میگفت.
و حالا با همون یک قدم،یک قدم ،مامانم با عصا خودش به تنهایی راه میره و من از دیدن راه رفتنش ذوق میکنم.
لیلا گونانی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#چالش_روز_شاولد
تولد یک قدم
این روزها می خواهم یک قدم کوچک برای دلم بردارم، قدم لبخند! می دانم تاحالا اسمش رانشنیده اید. همین امروز من آن را آفریده ام. قدم لبخند قدمی که بالبخند خودمان شروع می شود وبه لبخنددیگران ختم می شود.خدا کند قدمش خیرباشد!
نجمه پارسائیان
#یک_قدم_کوچک
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
رنگ غروب
رنگ غروب، روی گلهای سپید یاس نشسته است.
خالهای کفشدوزکی از سیاهی، در شفافی شیشه میریزد.
گلشببو چشمهای نیمهبازش را به شبنم میشوید.
من ساعت را روی نبض یک ستاره کوک میکنم
تا پیش از آفتاب شکفتن گل میخک را به سفر برگردم
و قول خواهم داد:
به شبو
به کفشدوزک
به یاس
تا فانوس مهتاب خاموش نشده است.
با خبر گل قاصدک برگردم.
پروین مولایی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#چالش_روزانه_شاولد
قدمِ کوچکِ من امروز:
میخواهم به جای قضاوت کردنِ خودم، به نیازهایم گوش دهم؛ نیاز به یک استراحت کوتاه ،نیاز به تمرکز روی درس برای ساختنِ آیندهای که لایقش هستم. امروز قول میدهم با خودم مثل یک دوستِ صمیمی رفتار کنم، چرا که میدانم اصل اولیه ی انسان خوب بودن یعنی یاد بگیرم چطور با خودم آشتی کنم.
#یک_قدم_کوچک
آریا محمدی ۱۱ ساله
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#چالش_روز_شاولد
آنروز به خودم قول دادم به کسانی که ازشان انرژی منفی میگیریم همکلام نشوم .
کسی را قضاوت نکنم که حتی یکبار هم با کفشهایش راه نرفتم.
درفش
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#چالش_روز_شاولد
غصه نخور
امروز با خودم قرار میگذارم که وقتی نمی تونم اتفاق بدی را تغییر بدم .بگردم توش یک اتفاق خوب پیداکنم!
دوستی خورد زمین دست راستش شکست؛گفتم: آخی،دست راستت شکسته حالا چکار میکنی ؟! گفت : خدارو شکر می کنم!
غصه نخور!
- پس درس و دانشگاه !
-گفتم که غصه نخور, یادت رفته من چپ دستم!
زهرا زرگران
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🍎 #پارت_23_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 17 خرداد ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
توی اتاق به دیوار تکیه داده بودم. چرتم گرفته بود. دلم میخواست بروم بیرون اما رویم نمیشد. علیاصغر تازه روی منبر رفته بود و داشت از خاطرات سفرش میگفت: از جام کردن کامیون، از خرجی، که ماشین بالا آورده بود. از دست خالی عنایت میگفت و از بندرعباس و بازارهای شلوغش، از رفت و آمد آدمها و خریدهایشان و از اجناس فراوان و ارزانش. واز دریایش. از دریای خلیج فارس و دریای عمانش، و آن همه عظمت، وسعت و زیبایی. از جاهایی که تا کنون ندیده بودم و فقط توی کتاب جغرافیای کلاس پنجمم اسمشان را شنیده و روی نقشه عکسشان را دیده بودم.
علیاصغر صدایم زد و چرتم پاره شد و یک متر از جا پریدم. به ایوان آمدم و بلافاصله گفتم: بله، جانم، آمدم. علیاصغر از همان جا با صدای نسبتاً بلند گفت: قالی را تمام کردی؟ باید فردا ببینمش، الان خستهام. خدا خیرت بده خواهر...
لبخندی زدم و به صورت مهربان و آفتابسوختهی علی اصغر نگاه کردم.
علیاصغر با التماس گفت: بیا بشین کنارمان رعنا جان. کبری رفته سوغاتیها را بیاره. برات از بندرعباس بلوز خریدم. خدا کنه خوشت بیاد.
رفتم کنار علیاصغر نشستم. علیاصغر رو به ننه کرد و گفت: برات پارچه خریدم. انگار به دلم افتاده بود عروسی در پیش داریم. بدوز برای عروسی رعنا. شوهر رعنا شهری است، زشته لباس محلی بپوشی. ننهام خندید و دوباره استکانها را پر از چای کرد.
علیاصغر دوباره چای خورد. فکر کنم استکان چهارمی بود که دوباره هورتی بالا کشید و گفت: برای بووای خودمم یک پیراهن خریدم. خیلی قشنگه.
سر و صدای کبری و تاجگل و دو تا برادر کوچکم آمد. کبری با نایلونی بزرگ داشت از پلهها بالا میآمد و دو تا برادرم پشت سرش ریسه رفته بودند و خودشان میخواستند با فریاد نایلون را بگیرند. کبری نایلون را روی زمین گذاشت. علی اصغر تمام خرت و پرتهای داخل نایلون را روی زمین خالی کرد. تا حالا پفک هندی ندیده بودم. علیاصغر یک بسته را برداشت و گفت: این پفک هندی است، مثل پفک خودمان است اما هندی حرف میزنه.
از شوخی علیاصغر خندیدیم. علیاصغر ادامه داد: باید روغن را داغ داغ کنی و اینها را چند تا چند تا توش بریزی، خودش پف میکند. آن قدر خوشمزه است که نگو... کبری جان درست کن برای خدیجه هم بگذار. شاید دلش بخواد بخوره. راستی یک روسری هم برای خدیجه خریدم. ننه یادت باشد به دستش برسانی. رو به علیاصغر کرده وبه شوخی گفتم: برای محمدعلی چی؟ برای او هم چیزی خریدی؟
علیاصغر نگاهی به وسایل روی زمین انداخت و با ناراحتی گفت: آخه براش باید چه چیزی میخریدم که بهش بر نخورد.
ننهام غر زد: تو که همه درآمدت را سوغاتی خریدی.
- عیبی نداره ننه. کم اتفاق میافتد بندرعباس برویم. آخه قیمتهاش خیلی خوب و ارزانه.
کبری گفت: کاکام راست میگه. از این روسریها که علیاصغر میگه، من شیراز دیدم، دوست داشتم بخرم، ولی خیلی گران بود. علیاصغر چند خریدی؟ علی اصغر گفت: 1500 تومان. کبری روسری را برداشت و آن را به دقت نگاه کرد و گفت: وای چقدر قیمت خوبی داره. کاش از اینها بیشتر میآوردی. اینجا برات میفروختم. با شنیدن این حرف از دهان کبری گفتم: کبری جان چی میگی زشته.
- زشته؟ برای چه زشته؟ یعنی عصمت خانم که توی خانهاش لباس میفروشه و گاهی ما ازش میخریم زشته؟
از وقتی که آقا ناصر هم وارد زندگیام شده بود وسواس عجیبی پیدا کرده بودم. هر کاری را که به نظرم میرسید فکر میکردم از دیدگاه او زشت است. علیاصغر سوغاتی همهمان را داد. خیلی دست و دلبازی کرده بود. کاش چیزی هم برای آقا ناصر آورده بود؟ من چه فکرها که نمیکنم. اصلا او خبر نداشت که آقا ناصری وارد زندگی و خانواده ما شده است. اگر میدانست که هدیهای میآورد. قربانش بروم خیلی مهربان و دست و دل باز است. شاید چیزی توی بساطش باشد. اضافی آورده باشد، مثلاً یک پیراهن مثل پیراهن پدرم.
وای نه... آقا ناصر جوان است. او باید چیزی جوانپسند بپوشد، نه مثل پیرمردهای هفتاد ساله مثل آقام. خندهام گرفت. علیاصغر که گویی مثل یک روانکاو افکارم را خوانده باشد دست زیر وسایل برد و یک قوطی کاغذی را به طرفم گرفت و گفت: رعنا جان این را بگیر، «اوت کلاند» است. بوی خوبی داره از طرف من بده به شوهرت.
=============================
📌ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎