eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
940 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
آنروز به خودم قول دادم به کسانی که ازشان انرژی منفی میگیریم همکلام نشوم . کسی را قضاوت نکنم که حتی یکبار هم با کفشهایش راه نرفتم. درفش ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
غصه نخور امروز با خودم قرار میگذارم که وقتی نمی تونم اتفاق بدی را تغییر بدم .بگردم توش یک اتفاق خوب پیداکنم! دوستی خورد زمین دست راستش شکست؛گفتم: آخی،دست راستت شکسته حالا چکار می‌کنی ؟! گفت : خدارو شکر می کنم! غصه نخور! - پس درس و دانشگاه ! -گفتم که غصه نخور, یادت رفته من چپ دستم! زهرا زرگران ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 17 خرداد ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= توی اتاق به دیوار تکیه داده بودم. چرتم گرفته بود. دلم می‌خواست بروم بیرون اما رویم نمی‌شد. علی‌اصغر تازه روی منبر رفته بود و داشت از خاطرات سفرش می‌گفت: از جام کردن کامیون، از خرجی، که ماشین بالا آورده بود. از دست خالی عنایت می‌گفت و از بندرعباس و بازارهای شلوغش، از رفت و آمد آدم‌ها و خریدها‌یشان و از اجناس فراوان و ارزانش. واز دریایش. از دریای خلیج فارس و دریای عمانش، و آن همه عظمت‌، وسعت و زیبایی. از جاهایی که تا کنون ندیده بودم و فقط توی کتاب جغرافیای کلاس پنجمم اسمشان را شنیده و روی نقشه عکسشان را دیده بودم. علی‌اصغر صدایم زد و چرتم پاره شد و یک متر از جا پریدم. به ایوان آمدم و بلافاصله گفتم: بله، جانم، آمدم. علی‌اصغر از همان جا با صدای نسبتاً بلند گفت: قالی را تمام کردی؟ باید فردا ببینمش، الان خسته‌ام. خدا خیرت بده خواهر... لبخندی زدم و به صورت مهربان و آفتاب‌سوخته‌ی علی اصغر نگاه کردم. علی‌اصغر با التماس گفت: بیا بشین کنارمان رعنا جان. کبری رفته سوغاتی‌ها را بیاره. برات از بندرعباس بلوز خریدم. خدا کنه خوشت بیاد. رفتم کنار علی‌اصغر نشستم. علی‌اصغر رو به ننه کرد و گفت: برات پارچه خریدم. انگار به دلم افتاده بود عروسی در پیش داریم. بدوز برای عروسی رعنا. شوهر رعنا شهری است، زشته لباس محلی بپوشی. ننه‌ام خندید و دوباره استکان‌ها را پر از چای کرد. علی‌اصغر دوباره چای خورد. فکر کنم استکان چهارمی بود که دوباره هورتی بالا کشید و گفت: برای بووای خودمم یک پیراهن خریدم. خیلی قشنگه. سر و صدای کبری و تاج‌گل و دو تا برادر کوچکم آمد. کبری با نایلونی بزرگ داشت از پله‌ها بالا می‌آمد و دو تا برادرم پشت سرش ریسه رفته بودند و خودشان می‌خواستند با فریاد نایلون را بگیرند. کبری نایلون را روی زمین گذاشت. علی اصغر تمام خرت و پرت‌های داخل نایلون را روی زمین خالی کرد. تا حالا پفک هندی ندیده بودم. علی‌اصغر یک بسته را برداشت و گفت: این پفک هندی است، مثل پفک خودمان است اما هندی حرف می‌زنه. از شوخی علی‌اصغر خندیدیم. علی‌اصغر ادامه داد: باید روغن را داغ داغ کنی و این‌ها را چند تا چند تا توش بریزی، خودش پف می‌کند. آن قدر خوشمزه است که نگو... کبری جان درست کن برای خدیجه هم بگذار. شاید دلش بخواد بخوره. راستی یک روسری هم برای خدیجه خریدم. ننه یادت باشد به دستش برسانی. رو به علی‌اصغر کرده وبه شوخی گفتم: برای محمدعلی چی؟ برای او هم چیزی خریدی؟ علی‌اصغر نگاهی به وسایل روی زمین انداخت و با ناراحتی گفت: آخه براش باید چه چیزی می‌خریدم که بهش بر نخورد. ننه‌ام غر زد: تو که همه درآمدت را سوغاتی خریدی. - عیبی نداره ننه. کم اتفاق می‌افتد بندرعباس برویم. آخه قیمت‌هاش خیلی خوب و ارزانه. کبری گفت: کاکام راست می‌گه. از این روسری‌ها که علی‌اصغر می‌گه، من شیراز دیدم، دوست داشتم بخرم، ولی خیلی گران بود. علی‌اصغر چند خریدی؟ علی اصغر گفت: 1500 تومان. کبری روسری را برداشت و آن را به دقت نگاه کرد و گفت: وای چقدر قیمت خوبی داره. کاش از این‌ها بیش‌تر می‌آوردی. این‌جا برات می‌فروختم. با شنیدن این حرف از دهان کبری گفتم: کبری جان چی می‌گی زشته. - زشته؟ برای چه زشته؟ یعنی عصمت خانم که توی خانه‌اش لباس می‌فروشه و گاهی ما ازش می‌خریم زشته؟ از وقتی که آقا ناصر هم وارد زندگی‌ام شده بود وسواس عجیبی پیدا کرده بودم. هر کاری را که به نظرم می‌رسید فکر می‌کردم از دیدگاه او زشت است. علی‌اصغر سوغاتی همه‌مان را داد. خیلی دست و دلبازی کرده بود. کاش چیزی هم برای آقا ناصر آورده بود؟ من چه فکرها که نمی‌کنم. اصلا او خبر نداشت که آقا ناصری وارد زندگی و خانواده ما شده است. اگر می‌دانست که هدیه‌ای می‌آورد. قربانش بروم خیلی مهربان و دست و دل باز است. شاید چیزی توی بساطش باشد. اضافی آورده باشد، مثلاً یک پیراهن مثل پیراهن پدرم. وای نه... آقا ناصر جوان است. او باید چیزی جوان‌پسند بپوشد‌، نه مثل پیرمردهای هفتاد ساله مثل آقام. خنده‌ام گرفت. علی‌اصغر که گویی مثل یک روانکاو افکارم را خوانده باشد دست زیر وسایل برد و یک قوطی کاغذی را به طرفم گرفت و گفت: رعنا جان این را بگیر، «اوت کلاند» است. بوی خوبی داره از طرف من بده به شوهرت. ============================= 📌ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📍 *وبینار تخصصی آشنایی با شرکت دانش‌بنیان * اگر صاحب یک شرکت فناور هستید یا محصول نوآورانه دارید، آشنایی با شرکت *دانش‌بنیان* می‌تواند فرصت‌های ارزشمندی برای رشد کسب‌وکار شما فراهم کند. در این وبینار به بررسی *مراحل، الزامات و مزایای دانش‌بنیان شدن شرکت‌ها* می‌پردازیم و مسیر بهره‌مندی از *حمایت‌ها، تسهیلات و فرصت‌های ویژه* را مرور خواهیم کرد. 🎙️سخنران: *آقای محتشم، مدیرعامل شرکت دانش‌بنیان توسعه دانش هوا دریای آسیا* 🗓️ زمان: یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ ⏰ ساعت: ۱۴:۳۰ 🌐 محل برگزاری: آنلاین 🔗 لینک ورود به جلسه: https://B2n.ir/qn1420 - باشگاه کارآفرینان جنوب کشور تماس با ما | بــلــه | ایــتــا
⚠️توجه! توجه!⚠️👆🏻 🍂📚جشنواره بهاره چاپ کتاب! فقط تا آخر👈🏻 « خردادماه» فرصت باقیست! ❌ بعد از این تاریخ افزایش قیمت خواهیم داشت!❌ 📘📕📙📗📒کتاب چندنویسندگی📘📕📙📗📒 📦 انتخاب بین 5، ۱۰ یا ۲۰ نسخه؟ 💥 فقط با ۱.500 میلیون تومان کمترین قیمت ✅ مجوز رسمی ارشاد و خانه کتاب ✨ ژانرهای قابل پذیرش: داستان، رمان، خاطره، روایت، داستان کوتاه، کودک، طنز، شعر... 🎉 این فرصت استثنائی رو از دست نده! 📩 برای دریافت جزئیات، فقط یه پیام بده یا کامنت بذار:👇🏻 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شاولد/ مهارت نویسندگی
تحفه‌ای🎁 برای نویسندگان و شاعرانِ 🖋️ گرانقدر کانال 🔹همراهان گرامی: نیک می‌دانیم که در روزگارِ گرا
🚨 فقط برای امروز تمدید شد! (فرصت نهایی) 🚨 به دلیل استقبال بی‌نظیر و درخواست‌های مکرر شما همراهان عزیز، جشنواره «تخفیف روی تخفیف» انتشارات شاولد، فقط برای امروز (17 خرداد) تمدید شد. ⏳این آخرین روز جشنواره به احترام شماست!🌹😊 امروز آخرین مهلت برای بهره‌مندی از تخفیفات استثنایی روی تمامی پکیج‌هاست: ✅ پکیج‌های VIP ✅ پکیج‌های حرفه‌ای ✅ پکیج‌های اقتصادی ✅پکیج های فوق اقتصادی فرصتی که به خاطر شما اضافه شد، پس اجازه ندهید از دست برود… 🏃‍♂️ ✨ همین حالا برای ثبت سفارش و رزرو تخفیف پیام دهید. 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🚨 آخرین فراخوان جشنواره عیدانه انتشارات شاولد امروز (یکشنبه 17خرداد) پرونده‌ی طرحِ «تخفیف روی تخفیف» بسته می‌شود. اگر می‌خواهید اثر خود را با کمترین هزینه ممکن و با کیفیتِ یکی از ۵ نشر برتر جنوب کشور به چاپ برسانید، زمان را از دست ندهید. 🔻 اقدامات فوری:🔻 ۱. ارسال پیام به ادمین: @Shavaladpubadmin ۲ . تماس مستقیم جهت مشاوره: 09200757039 ✨ نام شما، میراث ماندگار این است. https://eitaa.com/shavaladpub/2889
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 18 خردادماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= لیلا زل زد به چشمان ترسیده‌ام تا عکس‌العملم را بسنجد. خوب می‌دانستم منظورش از بسته، مواد مخدر است و حاضر نبودم به هیچ قیمتی حتی مرگ و زندگی وارد این بازی‌ها شوم. بی‌حرف برگشتم توی تخت و دراز کشیدم. لیلا هنوز داشت نگاهم می‌کرد. از او رو برگرداندم و به دیوار چرک و خط‌خطی کنار تخت چشم دوختم. برخلاف توی فیلم‌ها، روی دیوار هیچ چوب‌خطی کشیده نشده بود. در عوض دیوار پر از اشعار و جملات نغز بود. اشعاری گرم و زیبا که به فضای سرد و بی‌روح آنجا نمی‌آمد. بعضی از آن‌ها به چشمم آشنا بودند. بارها که تنها و غمگین به گوشه تختم پناه برده بودم، خوانده بودمشان اما بعضی‌ها غریب بودند. مانده بودم کِی و چه کسی آن‌ها را روی دیوار کنار تخت من نوشته‌ است؟ شاید هم کار خودم بود! هرچند چیزی یادم نمی‌آمد اما بعید هم نبود. در زندان، روزها و شب‌های دلگیر زیادی را تجربه کرده بودم. لحظاتی بود که از شدت فکر و خیال، از خود بیخود می‌شدم و روز بعد حتی یادم نمی‌آمد دیروزش چه کار کرده‌ام. شاید این اشعار و جملات حاصل عرق‌ریزان روح ناآرام خودم بودند! شعرها را یک‌به‌یک خواندم و رسیدم به یک مصرع نیمه‌کاره. مصرعی که مطلعش «ای کاش» بود و ادامه‌اش پشت پردهٔ حسرت‌ها پنهان مانده بود. ای کاشِ روی دیوار، پرواز کرد و روی شاخه‌های درهم‌ پیچیدهٔ ذهنم نشست و تمام وجودم پر از ای کاش شد. پر از حسرت. حسرت نداشته‌هایم نه، چون من همه چیز در زندگی داشتم. حسرت از دست دادن همهٔ داشته‌هایم آزارم می‌داد. حسرت عمری که پشت حصار زندان گذشت؛ آن هم به جرم گناه نکرده. غرق در فکر بودم که ناگهان صورت لیلا را مقابل خودم دیدم. ترسیده خودم را جمع کردم و هر آنچه بین من و اختر گذشته بود، پیش چشمانم جان گرفت. لیلا فهمید ترسیده‌ام. کمی عقب کشید و گفت: - «چته؟ مگه لولوخرخره دیدی که اینجوری زرد کردی؟» جوابی ندادم. دهانم خشک شده بود. لیلا بالش زیر سرم را کشید. زیپ آسترش را باز کرد و دست کرد توی الیاف. با تعجب به حرکاتش زل زده بودم و با توجه به پیش‌زمینهٔ ذهنی‌ام، هر آن منتظر بودم بسته‌ای مواد از توی بالش من دربیاورد. لیلا زبانش را بین دندانهایش گرفته بود و دل و رودهٔ بالش را هم می‌زد. عاقبت چیزی که می‌خواست، پیدا کرد و بالش بی‌نوا را رها کرد. توی دستش بستهٔ مستطیل‌ شکل کوچکی بود. بسته را باز کرد و گوشی نوکیای قدیمی را نشانم داد. چشمانم از حیرت گشاد شده بودند اما اینجا هنوز ته ماجرا نبود. لیلا از میان موهای ژولیده‌اش، سیم‌کارتی بیرون کشید و آن را توی موبایل جا زد. بعد گوشی را پرت کرد به طرفم و گفت: - «چه کنیم دیگه! ما مثل بعضیا بی‌مرام نیستیم.» موبایل را روی هوا گرفتم. لیلا در حال بیرون رفتن از اتاق گفت: - «سیم‌کارت دائمیه. هر چقدر دوست داشتی حرف بزن. من هم هوای بیرون رو دارم که کسی مزاحمت نشه.» ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا