🌱 #پارت44
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 20 خردادماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
لیلا مرا میان بهت و حیرت رها کرد و رفت. من ماندم و گوشی تلفنی که مال من نبود، اما توی بالش من جاساز شده بود و سیمکارت دائمی که دیگر حتی شک داشتم آن هم مال خود لیلا باشد.
برای زنگ زدن به خانه دودل شده بودم. هرچند لیلا گفته بود از سر مرام و معرفت گوشی را به من داده، اما مطمئن نبودم بعدها برای این لطف درخواست جبران ندهد.
گوشی را توی دستم گرفته بودم و تکان نمیخوردم؛ انگار که یک بمب ساعتی دست گرفته بودم و کوچکترین تکانم باعث انفجاری عظیم میشد. هنوز تصمیمی نگرفته بودم که لیلا سرش را از بغل نردهها تو آورد و گفت:
ـ پس چرا خشکت زده، دختر؟ مگه همین یه دقیقه پیش برای موبایل التماس نمیکردی؟ خب زنگتو بزن تا کسی نیومده و من و خودتو با هم به فنا ندادی.
لیلا اولتیماتومش را داد و باز غیبش زد. تصمیم گرفتم لطف او را بپذیرم. ابتدا شمارهٔ خانه را گرفتم، اما قبل از بوق خوردن دکمهٔ قطع را فشردم. زنگ زدن به خانه فایده نداشت. مثل همیشه مادر گوشی را برمیداشت و کلی کلمات زیبا و امیدوارکننده را کادوپیچ میکرد و تحویلم میداد.
پدر هم معمولاً این ساعتها استراحت میکرد و با این تلفن غریبه حتماً زابهراه میشد. پس فقط محمد باقی میماند. معطل نکردم و شمارهٔ برادرم را گرفتم. هرچه بوقهای انتظار را شمردم، خبری از پاسخ دادن محمد نبود. درست وقتی که گوشی را از گوشم فاصله دادم، صدای دورگه و خشدارش پیچید توی گوشم:
ـ بله؟
بلهاش طلبکارانه بود و هیچ مهری در صدایش دیده نمیشد. من اما با شنیدن صدایش بغض کردم و دلم بیش از پیش برایش تنگ شد. در حالیکه در برابر میل شدیدم به گریه مقاومت میکردم، نامش را صدا زدم:
ـ محمد؟
محمد جوابی نداد. حق هم داشت مبهوت شود؛ چون همیشه با شمارههای ثابت زندان با آنها تماس میگرفتم و حالا با یک شمارهٔ موبایل. دوباره گفتم:
ـ محمد؟ داداش؟
محمد گفت:
ـ تویی مهتاب؟ کجایی، دختر؟ یه شمارهٔ رند موبایل افتاده رو گوشیم.
ـ آره، خودمم! کجا باید باشم؟ مگه جز زندان جای دیگهای هم میتونم باشم؟
ـ آخه یه شمارهٔ موبایل رند افتاده رو گوشیم.
ـ میدونم! این موبایل دوستمه. یه کار واجب داشتم باهات، ازش خواهش کردم موبایلشو در اختیارم بذاره.
ـ خب اگه میذارن موبایل داشته باشی، این دفعه موبایلت رو برات میارم.
از سادگی او خندهام گرفت و گفتم:
ـ چی میگی، برادر من؟ موبایل آزاد نیست. دوستم قاچاقی موبایل داره.
محمد خندهای کرد و گفت:
ـ نه بابا! پس دوستت از اون دمکلفتاست.
ـ آره! ظاهراً روابطی داره که... اون رو ول کن، محمد. زنگ زدم ازت یه چیزی بپرسم.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#نکته_امروز ا جناب سعدی
✨ پندِ مانا از شیخِ اجل، #سعدی شیرازی ✨
🍃 کم گوی و به جز مصلحت خویش مگوی
📜 چیزی که نپرسند ، تو از پیش مگوی
👂 از آغاز دو گوش و یک زبانت دادند
💬 یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگوی
⠀==========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌿 جشنواره بزرگ بهاره انتشارات شاولد | دریچهای به سوی چاپ کتاب
اگر مدتهاست متنی در فایلهای سیستمت داری که منتظرِ دیده شدن است، یا رویای دیدن نامت روی جلد یک #کتاب رسمی را داری، جشنواره بهاره شاولد این مسیر را برای تو هموار کرده است.
💎 چرا جشنواره شاولد؟
ما اینجا فقط کتاب چاپ نمیکنیم،
ما به اثر تو هویت میبخشیم.
از صفر تا صد مسیر همراهت هستیم:
✅ دریافت تمام مجوزهای قانونی (شابک، فیپا، ارشاد)
✅ طراحی جلد، صفحهآرایی و ویراستاری تخصصی
✅ تنوع در پکیجها (از فوقاقتصادی تا VIP برای دیده شدن بیشتر)
✅ تصویرگری 100فوق حرفه ای
⏳ فرصت جشنواره: ۱ خرداد تا ۱ تیرماه
📥 برای مشاوره رایگان پیام بده:
🆔 @Shavaladpubadmin
📞 09200757039
⠀==========================
📍 کانال باشگاه شاولد:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شاولد/ مهارت نویسندگی
🌿 جشنواره بزرگ بهاره انتشارات شاولد | دریچهای به سوی چاپ کتاب اگر مدتهاست متنی در فایلهای سیستمت
.
کتابت 📙آمادهست⁉️
پس وقتِ دیده شدنته...
.
🎨 روز جهانی #صنایع_دستی مبارک!
دستهای #هنرمند، جهان را میسازد…
شاید نتوانیم تمامِ مشکلاتِ دنیا را حل کنیم، اما میتوانیم در گوشهای از جهان
یک #اثر_زیبا خلق کنیم.✨
#صنایعدستی یعنی جان دادن به ماده،یعنی *ساختنِ امید با صبر و ذوقِ دل. 🌿
هر کدام از مامیتوانیم با هنرمان جهانِ کوچکی را زیباتر کنیم. 🖼️
🔻 نوبــــت شماست: 👇🏻
عکسِ #دستسازِ خودتان را برای ما بفرستید!
⬅️ قالب:
عکس + یک جمله کوتاه توضیح
⬅️ حال و هوای متن :
هنرمندانه، الهامبخش و کاربردی
✨ بیایید یاد بگیریم چگونه میتوان با دستانمان، زیبایی بیافرینیم.🌱
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
===========================
باشگاه نویسندگان شاولد:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
📸 دستساز من؛ تلفیقی از زمان و هنر 🧶🕰️
«هر گره، لحظهای از عشق و صبر است که به گذر زمان زیبایی میبخشد.»
#سمیه_امینی
===========================
باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدف از زندگی
فقط شاد بودن نیست،
بلکه مفید بودن،
شرافتمند بودن،
دلسوز و غمخوار بودن است.
تفاوت دارد كه فقط زندگی
کرده ای ....
یا خیلی خوب زندگی کرده ای.
"رالف امرسون"
#شب_بخیر🌛
========================
باشگاه نویسندگان شاولد:
https://eitaa.com/shavaladpub
🍎 #پارت_25_عصر_روز_بعد
✨ #عصر_روز_بعد
نویسنده: زهرا غفاری – 21 خرداد ماه 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
به فکر فرو رفتم و گفتم: خوب داشته باشه.
-رعنا، پاک به سرت زده، پاشو برو نمازت را بخون.
راستی آقا ناصر هم از خودش چیزی داشت؟ من که فقط یک ماشین دیدم. خوب است. همین هم خوب است. خانه هم که هیچی. خانهی مادرش زندگی میکنیم. حتما دو تا اتاق بهمان میدهند. وضعشان خوب است. من که هنوز خانهشان را ندیدهام ولی باید خانهی بزرگ و خوبی داشته باشند. تعدادشان هم که زیاد نیست. ملیحه خانم که معلوم بود خیلی خانم است، حتما خانهای جدا دارد. خیلی ناز است. احساس میکنم خیلی دوستش دارم. چه صورت قشنگی دارد. چقدر هم قشنگ آرایش کرده بود. یاد آرایش کردن عمه شهربانو افتادم. بیاختیار خنده روی لبم شکوفا شد.
- رعنا جان، پاشو، تا دیوانه نشدی برو نمازت را بخون، بعد هم برو سر دار قالی، عقب افتاد. به خودم آمدم. طفلی طیبه!
ننهام غرولندکنان به سمت مرغدانی رفت تا غذای زبانبستهها را بدهد. نمازم را خواندم و به قالیخانه رفتم.
****************
فصل (3)
****************
دو هفته گذشت، تا پایان زدن آخرین نقش، کار زیادی ندارم. اگر بتوانم این دو هفته را هم مرتب روی دار باشم و یک ریز بافت بزنم قالی تمام میشود. به حول و قوهی خدا میبُریمَش. دار را برای قالی بعدی آماده میکنم. باید ترتیب جهیزیهام را بدهم. قالی بعدی را کوچک میزنم تا زودتر تمام شود.
کلمهی جهیزیه که توی ذهنم آمد یاد آقا ناصر افتادم. احساس میکنم دلم برایش تنگ شده. یعنی او هم چنین احساسی دارد؟ پس چرا نیامده؟
ده پانزده روزی میشود که سری نزده. نکند زبانم لال از حرکت همان روز عقدمان و پدرم ناراحت شده است. یعنی ناراحت شده است؟
وای خدایا! آخر پدر من این چه حرکتی بود که از شما سر زد؟ وای که چقدر زشت شد! خدای بزرگ نکند پشیمان شده است. از این فکر دلم لرزید. عمه شهربانو هم که سرش را میگرفتی دمش اینجا بود، مدتی است اینورها پیدایش نیست. کاش میآمد تا خبری میگرفتم. دلم آشوب شده است. اصلا حال و هوای بافتن قالی از سرم پرید. بیحس و بیرمق شدم. افکار متوحش و متفاوت دست از سرم برنمیداشتند. ولم نمیکردند. دلم هزار راه میرفت. حتما پشیمان شده. شاید گفتهاند: اینها دهاتی هستند، فرهنگ ندارند، آداب و معاشرت سرشان نمیشود. در مورد من چه فکرها که نمیکنند! بچه است، قالیباف است. شاید گفته: من دلم نمیخواهد زنم قالی ببافد.
خیلی هم دلشان بخواد! مگر من کرم، کورم، شلم، زشتم، بیهنرم، این هنر به همهی هنرهای دنیا میارزه! هنر اصیل ایرانی که میگند همینه، قالیبافی! بهبه، عجب دهن پرکن هم است! اصلاً میخوام که نیاد، بهتر! مگر شوهر برای من قحطه؟ هیچ عیب و ایرادی ندارم. دختر ترشیده هم نیستم. روی دست پدرم هم نماندهام. مثلا کبری و خدیجه که ازدواج کردهاند چه گلی به سر ننه و آقام زدهاند؟ جز بدبختی و ناراحتی هیچ فایدهای برای این طفل معصومها نداشتهاند.
طفلک خدیجه! دلم برایش میسوزد، خیلی مظلوم است. صدایش درنمیآید. آرام است. بیصداست. کتک هم که بخورد صدایش در نمیآید. چقدر از مردهایی که زن را کتک میزنند متنفرم. خدا کند آقا ناصر این جوری نباشد. ای بابا، انگار دیوانه شدهام. افکار ضد و نقیض کلافهام کرده. استغفرا... استغفرا...
=============================
📌ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎