eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
939 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🍎 نویسنده: زهرا غفاری – 21 خرداد ماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= به فکر فرو رفتم و گفتم: خوب داشته باشه. -رعنا، پاک به سرت زده، پاشو برو نمازت را بخون. راستی آقا ناصر هم از خودش چیزی داشت؟ من که فقط یک ماشین دیدم. خوب است. همین هم خوب است. خانه هم که هیچی. خانه‌ی مادرش زندگی می‌کنیم. حتما دو تا اتاق بهمان می‌دهند. وضعشان خوب است. من که هنوز خانه‌شان را ندیده‌ام ولی باید خانه‌ی بزرگ و خوبی داشته باشند. تعدادشان هم که زیاد نیست. ملیحه خانم که معلوم بود خیلی خانم است، حتما خانه‌ا‌ی جدا دارد. خیلی ناز است. احساس می‌کنم خیلی دوستش دارم. چه صورت قشنگی دارد. چقدر هم قشنگ آرایش کرده بود. یاد آرایش کردن عمه شهربانو افتادم. بی‌اختیار خنده روی لبم شکوفا شد. - رعنا جان، پاشو، تا دیوانه نشدی برو نمازت را بخون، بعد هم برو سر دار قالی، عقب افتاد. به خودم آمدم. طفلی طیبه! ننه‌ام غرولند‌کنان به سمت مرغدانی رفت تا غذای زبان‌بسته‌ها را بدهد. نمازم را خواندم و به قالی‌خانه رفتم. **************** فصل (3) **************** دو هفته گذشت، تا پایان زدن آخرین نقش، کار زیادی ندارم. اگر بتوانم این دو هفته را هم مرتب روی دار باشم و یک ریز بافت بزنم قالی تمام می‌شود. به حول و قوه‌ی خدا می‌بُریمَش. دار را برای قالی بعدی آماده می‌کنم. باید ترتیب جهیزیه‌ام را بدهم. قالی بعدی را کوچک می‌زنم تا زودتر تمام شود. کلمه‌ی جهیزیه که توی ذهنم آمد یاد آقا ناصر افتادم. احساس می‌کنم دلم برایش تنگ شده. یعنی او هم چنین احساسی دارد؟ پس چرا نیامده؟ ده پانزده روزی می‌شود که سری نزده. نکند زبانم لال از حرکت همان روز عقدمان و پدرم ناراحت شده است. یعنی ناراحت شده است؟ وای خدایا! آخر پدر من این چه حرکتی بود که از شما سر زد؟ وای که چقدر زشت شد! خدای بزرگ نکند پشیمان شده است. از این فکر دلم لرزید. عمه شهربانو هم که سرش را می‌گرفتی دمش این‌جا بود، مدتی است این‌ورها پیدایش نیست. کاش می‌آمد تا خبری می‌گرفتم. دلم آشوب شده است. اصلا حال و هوای بافتن قالی از سرم پرید. بی‌حس و بی‌رمق شدم. افکار متوحش و متفاوت دست از سرم برنمی‌داشتند. ولم نمی‌کردند. دلم هزار راه می‌رفت. حتما پشیمان شده. شاید گفته‌اند: این‌ها دهاتی هستند، فرهنگ ندارند، آداب و معاشرت سرشان نمی‌شود. در مورد من چه فکرها که نمی‌کنند! بچه است، قالی‌باف است. شاید گفته: من دلم نمی‌خواهد زنم قالی ببافد. خیلی هم دلشان بخواد! مگر من کرم، کورم، شلم، زشتم، بی‌هنرم، این هنر به همه‌ی هنرهای دنیا می‌ارزه! هنر اصیل ایرانی که می‌گند همینه، قالی‌بافی! به‌به، عجب دهن پرکن هم است! اصلاً می‌خوام که نیاد، بهتر! مگر شوهر برای من قحطه؟ هیچ عیب و ایرادی ندارم. دختر ترشیده هم نیستم. روی دست پدرم هم نمانده‌ام. مثلا کبری و خدیجه که ازدواج کرده‌اند چه گلی به سر ننه و آقام زده‌اند؟ جز بدبختی و ناراحتی هیچ فایده‌ای برای این طفل معصوم‌ها نداشته‌اند. طفلک خدیجه! دلم برایش می‌سوزد، خیلی مظلوم است. صدایش درنمی‌آید. آرام است. بی‌صداست. کتک هم که بخورد صدایش در نمی‌آید. چقدر از مردهایی که زن را کتک می‌زنند متنفرم. خدا کند آقا ناصر این جوری نباشد. ای بابا، انگار دیوانه شده‌ام. افکار ضد و نقیض کلافه‌ام کرده. استغفرا... استغفرا... ============================= 📌ایتا https://eitaa.com/shavaladpub🍎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
می شناسید؟ این کمی گِل آمیخته با هنر دست پیرمردی زحمتکش است. سوت سوتکی ساده، که صدایش اهنگ هنرمندان گمنام شهر من است ویاد آور کودکی های گم شده درمیان خاک وکوچه. نجمه پارساییان =========================== باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub
🔹گلیم و گبه از صنایع دستی پر طرفدار است که میتوان در دکور داخلی از آن بهره برد بوی هویت و اصالت را از آن حس کرد دستان هنرمند زن و مرد ایران زمین با نقش زدن گره در گره و پود در پود و جادوی نقش و طرح تابلوی ماندگاری خلق میکند عکس و متن فریبا کریمی =========================== باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub
مادرم هر وقت از مادر بزرگ می گوید از هنر دستانش می‌گفت که قالیباف حرفه ای بوده و کارگاه بزرگی داشته که دختران و زنان روستا را هم آموزش می‌داده هم برایشان کار ایجاد می‌کرده مادر بزرگم اگر الان بود حتما حتما بعنوان یک کارآفرین کلی تندیس می‌گرفت یادش بخیر روحش در آرامش در بازار وکیل مشغول عکاسی بودم با گرفتن این عکس یاد مادر بزرگم صغری خانم افتادم 🍂🍂🍂🍂 ✍️ =========================== باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub
خلوت عروس این فرش دست بافت هنر دست مردیه که من هیچ وقت نتونستم ببینمش،قبل از اینکه نگاهم با نگاه پسرش گره بخوره و تپش قلبمون بالا بره و عشق اتفاق بیوفته،دعوت خدارو قبول کرد و از بین عزیزانش پر کشید‌.و حالا آخرین دست رنجش که این قالیچه ی زیبا و اصیل میمه است، شده اصالت خانه ی من. هربار که دلم میگیره میشینم روی قالیچه و با پدر شوهری که هیچوقت ندیدم درد دل میکنم. حرف میزنم،غر میزنم،گِله میکنم و در نهایت فاتحه ای نثار روحش میکنم و برای داشتن همسرم ازش تشکر میکنم. لام_گاف =========================== باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub
📚 تمدید پروژه سوم کتاب مشارکتی شاولد 📖 موضوع کتاب: « وطن ما ایران » 🇮🇷 🎙️ می‌خواهیم صدای دل شما را درباره این روزها بشنویم… موضوعات پیشنهادی ساده و قابل لمس: ❤️ عشق به ایران 🛡️ حس دفاع از وطن 🤝 همبستگی مردم در روزهای سخت 🌱 ایمان و امید در دل بحران‌ها 🔥 شجاعت و غیرت ایرانی 👨‍👩‍👧‍👦 نقش خانواده‌ها در روزهای حساس 🤲 دعا، امید و توکل 📝 خاطره یا روایت شخصی از این روزها 🔎 نگاه کوتاه و تحلیلی به اتفاقات ✍️ قالب آثار: روایت کوتاه، داستانک، دل‌نوشته، یادداشت یا تحلیل کوتاه. 💳 هزینه مشارکت: ۳۹۹ هزار تومان 🎁 همراه با یک نسخه چاپی از کتاب به نام و امضای شما 📚 این کتاب فقط یک اثر چاپی نیست؛ یادگاری است از روزهایی که برای ایران ایستادیم… و نام شما می‌تواند بخشی از این روایت ماندگار باشد. ⏳ مهلت ارسال : 30خرداد 1405 📩 ارسال آثار و دریافت اطلاعات: @Shavaladpubadmin ✍🏻🇮🇷 منتظر قلم‌های گرم شما هستیم ━━━━━━━━━━━━━━━ ✍️ باشگاه نویسندگی شاولد https://eitaa.com/shavaladpub
🔹 *«نوشتن یک هدیه است»* این جمله‌ای است که من از یک کتاب برداشتم‌ و به شعار زندگی‌ام تبدیل شده. من معتقدم نویسندگی خلاق، *منبع کشف و شهود* است. برخی فقط به نتیجه‌ نوشتن توجه می‌کنند، کسانی که به نتیجه توجه می‌کنند معمولاً با سؤالات نظیر این‌که چه چیزی بنویسم که مخاطب بپسندد؟ آیا ناشر کتابم را چاپ می‌کند؟ چه تعداد از مخاطبان کتابم را تهیه می‌کنند و...؟ خلاقیت خود را کور می‌کنند. اما کسی که به فرآیند نوشتن توجه ‌کند، از ناخودآگاهش می‌نویسد، به صدای درونش اهمیت می‌دهد و خودش را قضاوت نمی‌کند و همین کار باعث شکوفایی خلاقیتش می‌شود. البته باید هر دو رویکرد را با هم درنظر داشت. یعنی در کنار این‌که خودجوش می‌نویسیم، به نتیجه هم بی‌توجه نباشیم. *بئاته شفر نویسنده آلمانی و مربی نویسندگی خلاق* ======================== باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 23 خردادماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= محمد سکوت کرد. از پشت تلفن هم می‌توانستم خطوط درهمِ صورتش را ببینم. بعد از چند ثانیه که برایم ساعت‌ها به طول انجامید، محمد گفت: ـ کسی اون‌جا اذیتت می‌کنه؟ اذیت؟ کمی دیر این سؤال را پرسیده بود! برادر بیچاره‌ام اگر می‌دانست در زندان چه‌ها بر سرم آمده، به حال تنها خواهرش خون گریه می‌کرد. برای این‌که نگرانی‌اش را بیشتر نکنم، زود جواب دادم: ـ تو زندان که حلوا پخش نمی‌کنن. سخته، ولی می‌گذره. محمد گفت: ـ یه کم دیگه تحمل کن. از اون‌جا میاریمت بیرون... میان حرفش دویدم: ـ لطفاً تو یکی دیگه بهم دروغ نگو، محمد. محمد از لحن تند و دلگیرم تعجب کرد: ـ دروغ؟ تو تا حالا از من دروغ شنیدی؟ بی‌معطلی جواب دادم: ـ شنیدم. احتمالاً دروغ‌هایش یادش آمده بود که سکوت کرد. زبانم را روی لب‌های خشکم کشیدم: ـ ازم ناراحت نشو. می‌دونم اگه دروغی هم گفتی، برای رعایت حال خودم بوده، اما... محمد باز اصرار کرد: ـ من بهت هیچ دروغی نگفتم، مهتاب! دیگر داشت حوصله‌ام را سر می‌برد. یادم رفت کجا هستم و دارم پنهانی مکالمه می‌کنم. داد زدم: ـ این‌که هر دفعه میای ملاقات، می‌گی به زودی میای بیرون، دروغ نیست؟ این‌که حکم قصاصم قطعی شده و بهم نمی‌گی، دروغ نیست؟ این‌که یه محکوم به مرگ رو مدام به زندگی امیدوار می‌کنی، دروغ نیست؟ از شدت هیجان نفس‌نفس می‌زدم. با حرص هوای اطراف را بلعیدم و گفتم: ـ کافیه یا بازم بگم؟ محمد هیچ حرفی نمی‌زد، اما صدای نفس‌های بلندش می‌آمد. کمی طول کشید تا بالاخره صدای محزونش در گوشم نشست و پرسید: ـ کی بهت گفت؟ پوزخندی زدم که ندید. ـ هیچ‌کس! هیچ‌کس بهم چیزی نگفته. قضیه مرگ و زندگی منه و من از همه‌چی بی‌خبرم. بغض توی صدایم شکست. ـ باهام بد کردین، محمد. همه‌تون! گذاشتین مثل احمق‌ها فکر کنم همه‌چی داره گل و بلبل پیش می‌ره. در حالی که هیچ امیدی نبود، گذاشتین امید تو قلبم جوانه بزنه. شما به امید من شاخ و برگ دادید. حالا که جوانه تو قلبم درخت قطوری شده، چطوری از ریشه بزنمش؟ چطوری به دلم حالی کنم همه این‌ها بازی بود، سیاه‌بازی بود؟ زهر ناامیدی در تمام بدنم پخش شده بود و حرف‌هایم طعم زهرمار گرفته بودند. دست خودم نبود که نیش می‌زدم؛ آن هم به کسی که کوچک‌ترین دخالتی در ورق خوردن این تقدیر شوم نداشت. محمد هم بغض داشت. این را از صدای دورگه‌اش می‌فهمیدم. اما خشم در صدایش بیداد می‌کرد؛ وقتی که گفت: ـ من اون بی‌شرف رو می‌کشم، مهتاب! به جون خودت که عزیزترینی برام، من وحید رو زنده نمی‌ذارم! ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚 تمدید پروژه سوم کتاب مشارکتی شاولد 📖 موضوع کتاب: « وطن ما ایران » 🇮🇷 🎙️ می‌خواهیم صدای دل شما را درباره این روزها بشنویم… موضوعات پیشنهادی ساده و قابل لمس: ❤️ عشق به ایران 🛡️ حس دفاع از وطن 🤝 همبستگی مردم در روزهای سخت 🌱 ایمان و امید در دل بحران‌ها 🔥 شجاعت و غیرت ایرانی 👨‍👩‍👧‍👦 نقش خانواده‌ها در روزهای حساس 🤲 دعا، امید و توکل 📝 خاطره یا روایت شخصی از این روزها 🔎 نگاه کوتاه و تحلیلی به اتفاقات ✍️ قالب آثار: روایت کوتاه، داستانک، دل‌نوشته، یادداشت یا تحلیل کوتاه. 💳 هزینه مشارکت: ۳۹۹ هزار تومان 🎁 همراه با یک نسخه چاپی از کتاب به نام و امضای شما 📚 این کتاب فقط یک اثر چاپی نیست؛ یادگاری است از روزهایی که برای ایران ایستادیم… و نام شما می‌تواند بخشی از این روایت ماندگار باشد. ⏳ مهلت ارسال : ۲۳ خرداد 1405 📩 ارسال آثار و دریافت اطلاعات: @Shavaladpubadmin ✍🏻🇮🇷 منتظر قلم‌های گرم شما هستیم ━━━━━━━━━━━━━━━ ✍️ باشگاه نویسندگی شاولد https://eitaa.com/shavaladpub