eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
893 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🌙شب بخیر… امروز تمام شد؛ لازم نیست بارها و بارها اون رو در ذهنت مرور کنی. آنچه در توانت بوده انجام دادی، و آنچه ناتمام مانده، فردا هم فرصت رسیدگی دارد. امشب فقط استراحت کن…‌
شاولد/ مهارت نویسندگی
✨ فرصتی برای درخشش ذهن فرزندانمان! ✨ دوست داری فرزندت مهارت‌های مهم زندگی رو نه با خستگی، بلکه با خنده و بازی یاد بگیره؟ توی این دوره، ما با جادوی «داستان» و هیجان «بازی»، دنیای جدیدی از توانمندی‌ها رو به روی بچه‌ها باز می‌کنیم. 📍 مکان: شیراز، پارک سلامت حاجات 📅 یکشنبه ۲۴ خرداد ماه ساعت ۹ صبح شرکت برای عموم آزاد نیست! =========================== باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub
گذر زندگی.....
شاولد/ مهارت نویسندگی
گذر زندگی.....
🍃 از این «گذر» چگونه می‌گذریم؟ امروز در مسیر رفتن به جلسه «*آموزش* *مهارت‌های زندگی*» برای کودکان عزیز بهزیستی در پارک سلامت روان، این تابلو برای لحظه‌ای مرا متوقف کرد. 👈🏻«*گــــذر زندگی*».👉🏻.. عبارتی که هم زیبایی دارد و هم مسئولیت. با خود فکر کردم: همه ما مسافرانِ این گذریم. اما تفاوتِ آدم‌ها در چمدانی🧳 است که با خود حمل می‌کنند. ما امروز به دیدن این بچه‌ها رفتیم تا به آن‌ها کمک کنیم چمدانِزندگی‌شان را با مهارت های زندگی پر کنند. اگر قرار است زندگی بگذرد، بگذار با بگذرد. یادمان باشد:در این گذر، آنچه باقی می‌ماند، ساختمان‌ها و اشیا نیستند؛ بلکه نوری است که با « مهربانی » در دل دیگران روشن کرده‌ایم. امروز در کنار این ، دوباره آموختم که « گذر زندگی » یعنی همین لحظه‌های کوچکِ بازی و یادگیری که می‌تواند آینده‌ای بزرگ را رقم بزند. مهم نیست جاده چقدر طولانی است؛ مهم این است که در این گذر، چقدر چراغ برایِ دلِ خودمان و همسفرانمان روشن کرده‌ایم. ========================== باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub
🔹 دوره نویسندگی «قلم‌ساز» – انتشارات شاولد تا حالا حس کرده‌اید داستانی در دل‌تان هست که باید نوشته شود؟ وقت آن رسیده از «خواننده» به «نویسنده» تبدیل شوید. ✍️ ثبت‌نام سطح ۱: «قلم‌تراش» آغاز شد در این دوره: ۱۲ جلسه آنلاین آموزش نویسندگی تمرین و نقد تخصصی آثار شما همراهی تا تکمیل یک داستان 🎁 خروجی دوره نوشتن یک داستان کامل چاپ اثر شما در کتاب مشترک انتشارات شاولد دریافت ۵ نسخه از کتاب گواهی پایان دوره و عضویت در باشگاه نویسندگان ⚠️ ظرفیت محدود: ۷ تا ۱۵ نفر 📩 ثبت‌نام و اطلاعات بیشتر: 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin ========================== انتشارات شاولد | همراه قلم تو ✍️ https://eitaa.com/shavaladpub
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🪴شکرگزارباشیم🪴 =========================== باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub
🔹 | ✒️ 👩‍💼 🇮🇷 نویسندهٔ ایرانی (۱۳۰۰–۱۳۹۰) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📚 نخستین رمان‌نویس برجستهٔ معاصر ایران و خالق رمان مشهور «سووشون»؛ اثری که از پرفروش‌ترین رمان‌های فارسی به شمار می‌رود. 📖 ✦ تکه‌ای از «سووشون»: «از این پیرمرد بشنو جانم. در این دنیا، همه چیز دست خود آدم است؛ حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس. آدمیزاد می‌تواند اگر بخواهد کوه‌ها را جا‌به‌جا کند. می‌تواند آب‌ها را بخشکاند. می‌تواند چرخ و فلک را به‌هم بریزد. آخر آدم باید در این دنیا یک کار بزرگ‌تر از زندگی روزمره بکند؛ باید بتواند چیزی را تغییر بدهد.» =========================== باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub
ﺗﻨﺪﯾﺴﯽ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ فنلاند ﺗﺤﺖ ﻋﻨﻮﺍﻥ : « ﺑﺨﻮﺍﻥ، ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻏﺮﻕ ﺷﺪﻥ ﻫﺴﺘﯽ » =========================== باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub
🗓️ دوشنبه // ۲۵ // خرداد // ۱۴۰۵ 🌸 به مناسبت «روز ملی گل و گیاه» 🤍 گاهی یک ، گوشه‌ای از آرامش ماست… ============================== در هیاهوی روزگار، بعضی دل‌ها با یک برگ تازه آرام می‌گیرند. 🍃 شاید یک گلدان کوچک کنار پنجره، میزکار یا گیاهی که سال‌ها با او نفس کشیده‌ایم، پناهِ سبزِ روزهای ما باشد. 🌿 یعنی مراقبت از چیزی که بی‌صدا به ما زندگی هدیه می‌دهد. 🌱 🔻 نوبــــــــــت شماست:👇🏻 از گلدان یا گیاهی 🪴که با آن انس دارید با معرفی نام گیاه عکس بگیرید 📸 و همراه آن یک بیت شعر درباره گل، امیدافرینی وسبزی یا زندگی بنویسید. 🌸 ⬅️ قالب: یک عکس + نام گیاه +یک بیت شعر ⬅️ حال‌وهوای شعر: صمیمی، شاعرانه و ساده ✨ بیایید روایت کنیم که هر کدام‌مان کجای این جهان، ریشه داریم. ارسال اثر به ادمین: 👇🏻 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin =========================== باشگاه نویسندگان شاولد: https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – 25 خردادماه 1405 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= صدای بوق ممتد آن سوی خط، مثل که نه! خود ناقوس مرگ بود برایم. خشکم زده بود و گوشی توی دستم بلاتکلیف مانده بود. طول کشید تا مشاعرم را به دست بیاورم و دوباره با محمد تماس بگیرم. گوشی ده‌ها بار بوق می‌خورد ولی محمد جواب نمی‌داد. نگاهی به ساعت کردم. خیلی دیر نبود برای زنگ زدن به پدر یا مادرم اما دلم نمی‌آمد دلشوره بیاندازم به دلشان. کاسه چه کنم چه کنم گرفته بودم دستم و طول و عرض اتاق را متر می‌کردم. در حالی‌که در دلم مدام به محمد التماس می‌کردم تلفن را جواب دهد. ترس و اضطراب داشت خفه‌ام می‌کرد. اگر واقعاً می‌رفت سراغ وحید، چه؟ اگر با هم گلاویز می‌شدند؟ محمد هیچ وقت از آن دست پسرهای شر و دعوایی نبود. آزارش حتی به مورچه هم نمی‌رسید. می‌دانستم به احتمال زیاد، تهش چند تا بد و بیراه بارش می‌کند و دلش را خنک می‌کند؛ اما وحید چه؟ آیا او همینطور می‌ایستاد تا محمد دق و دلی‌اش را سرش خالی کند یا او هم تلافی می‌کرد؟ نکند بخواهد بلایی سر برادرم بیاورد؟ برای کسی که یک بار آدم کشته و ککش هم نگزیده، مسلما قتل دوم راحت‌تر است. ناگهان ضعف بر من غالب شد و نشستم وسط اتاق. اتاق با همه وسایلش داشت با سرعت دور سرم می‌چرخید. خدایا من چه کار کرده بودم؟ با دست خودم محمد را به قربانگاه فرستاده بودم. چشمهایم را بستم تا بتوانم تمرکز کنم. اگر محمد همچنان پاسخ نمی‌داد، باید به پدر زنگ می‌زدم. صحنه پیدا شدن جسد لاله در حیاط خانه پیش چشمم جان گرفته بود. با این تفاوت که این بار به جای آن دخترک بیچاره، برادرم را زیر خاک می‌دیدم و تکرار همین صحنه برای پرواز روح از تنم کافی بود. جگرم داشت توی سینه تکه‌تکه می‌شد و دهانم مزه خون گرفته بود. برای بار آخر شماره محمد را گرفتم و وقتی باز جواب نداد، شماره پدر را توی گوشی وارد کردم اما قبل از گرفتن عدد آخر، نام کسری مثل چراغ در ذهنم روشن شد. خودش بود! باید به کسری زنگ می‌زدم. او بهتر از پدر می‌توانست کمکم کند. شروع به گرفتن شماره کردم. به محض بوق خوردن، صدای ظریف و طناز زنی در گوشم پیچید: - جانم؟ جا خورده بودم و نمی‌دانستم چه بگویم. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: - ببخشید ... من ... من با کسری کار دارم. زن مکثی کرد و پرسید: - کسری؟ ما اینجا کسری نداریم عزیزم. صدایش رنگ خنده گرفت. - دوست پسرته؟ لابد اومده قالت بذاره و یه شماره پرت و پلا داده بهت؛ آره؟ گفتم: - نه خانم! کسری از این جور آدما نیست. مسئله یه چیز دیگه است. تو رو خدا صداش کنید بیاد. بهش بگید مهتاب زنگ زده. بگید کارم خیلی واجبه. لحن زن جدی شد و گفت: - من واقعاً کسری نمی‌شناسم عزیزم. خدا لعنتشون کنه که با احساسات دخترای مردم بازی می‌کنن. زن همچنان داشت نفرین می‌کرد که گوشی را قطع کردم. نگاهی به شماره‌ها کردم. با دیدن دو رقم آخر، آه از نهادم بلند شد. دو شماره آخر را جا‌به‌جا گرفته بودم. زن بیچاره راست می‌گفت. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: https://eitaa.com/shavaladpub